<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>چریکه‌ی آراز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.arazblog.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.arazblog.com,1387://1</id>
   <updated>1387-07-17T09:46:40Z</updated>
   <subtitle>کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند </subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.36</generator>

<entry>
   <title>از پوست پیاز تا کرگدن !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000216.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.216</id>
   
   <published>1387-07-17T09:37:01Z</published>
   <updated>1387-07-17T09:46:40Z</updated>
   
   <summary>انگار کم کم باید بنویسیم که این &quot;عادت&quot; هم چیز خوبی است که زندگی بدون آن چیز خوبی از آب در نمی آید . عادت می کنیم و زندگی می کنیم و عادت می کنیم . اینکه کم کم ببینی...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      انگار کم کم باید بنویسیم که این &quot;عادت&quot; هم چیز خوبی است که زندگی بدون آن چیز خوبی از آب در نمی آید . عادت می کنیم و زندگی می کنیم و عادت می کنیم . اینکه کم کم ببینی موضاعاتی که تا چند وقت قبل تا مرحله ی &quot;کمای ذهنی&quot; می بردتت ، اکنون بدون هیچ واکنشی از کنارت رد می شود ، صرف نظر از همه ی تغییرات هر روزه به این قضیه ی عادت بستگی دارد . عادت می کنیم که زندگی کنیم و عادت می کنیم که بپذیریم وقتی همه چیز به کاممان نیست ، سرمان باز هم گرم ادامه ی زندگی مان باشد . چه کسی بود که زمانی فریاد می زد که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ؟ 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دسته جمعی رفته بودیم زیارت !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/trip/000215.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.215</id>
   
   <published>1387-07-13T12:02:58Z</published>
   <updated>1387-07-13T14:29:30Z</updated>
   
   <summary>اگر دو دقیقه دیرتر به ایستگاه راه آهن رسیده بودیم ، نه از سفر اثری بود و نه از سفرنامه . قطار &quot;توربو&quot; و جرزدن و کنترل زد زدن های دلاویز در شطرنج، آغاز سفر بود . &quot;کله پارچه&quot; و...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="مسافرت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      اگر دو دقیقه دیرتر به ایستگاه راه آهن رسیده بودیم ، نه از سفر اثری بود و نه از سفرنامه . قطار &quot;توربو&quot; و جرزدن و کنترل زد زدن های دلاویز در شطرنج، آغاز سفر بود . &quot;کله پارچه&quot; و حلیم عید فطر و خر و پف های صبحگاهی آقا ژیرس قسمت بعد از مقدمه بود . ناهار تاتا ! و مافیای بعد از ظهر قسمت بعدی قضیه بود ، همان جا که سرنوشت بازی و نقشه ی قتل سید جعفر قبل از پخش شدن برگه ها مشخص بود . باغ و سفره خانه یاسر ناصر قسمت شبانه ی سفر بود . همان جا که حاج محسن و ناصر! ناص!ر منصور! هایش در بی سیم باعث گم شدن چند تایی از ماشین ها شد .بی نظیر بود  زیارت حرم امام هشتم و خالص ترین و ناب ترین لحظه ها و نماز شبانه در مسجد گوهر شاد و بغض در گلو . برای ظهر پنج شنبه شاندیز و شیلیک هایش ، همیشه تجربه های منحصر به فردی هستند . بچه ها تا مدت ها عصر پنج شنبه و ساسی مانکن و پارمیدا و رقص قاسم آبادی و آواز گروه سرودشان  را فراموش نخواهند کرد . همان طور که  خاطره ی پارک شادی و ترن هوایی اش به زودی کهنه نخواهد شد . از تمام 17 نفر که لحظه های خوبی ساختند ، متشکریم و اما آخرین روزهای با هم بودن مان را خوش می گذرانیم . کسی چه می داند که وقتی این روزها تمام بشود ، دیگر کی می توانیم دور هم جمع بشویم . همین . 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Taken</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/film/000214.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.214</id>
   
   <published>1387-07-09T12:32:48Z</published>
   <updated>1387-07-13T12:01:43Z</updated>
   
   <summary> دختری آمریکایی که با مادر و شوهر پولدارش زندگی می کند، می خواهد با دوستش بروند و پاریس را ببینند. پدرش که بازنشسته ی سرویس مخفی آمریکاست مته به خشخاش می گذارد و مخالفت می کند. دخترک قهر می...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="فیلم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      <![CDATA[<img border="0" src="http://www.papillonul.com/wp-content/uploads/2008/05/taken-2008.jpg" width="400">

دختری آمریکایی که با مادر و شوهر پولدارش زندگی می کند، می خواهد با دوستش بروند و پاریس را ببینند. پدرش که بازنشسته ی سرویس مخفی آمریکاست مته به خشخاش می گذارد و مخالفت می کند. دخترک قهر می کند و پدر دست آخر می پذیرد . در اولین روز رسیدن به پاریس دختر و دوستش دزدیده می شوند و پدرش در می یابد که فقط 96 ساعت فرصت دارد تا جان دخترش را نجات دهد .. 

یاین بار فیلم احتمالن از روی "تجارت" خودمان کپی شده است ! یکی از نویسندگان فیلمنامه لوک بسون است و لیام نسون هم در نقش فرامرز قریبیان فیلم است که آمده است پی دخترش در پاریس. و یک نفری همه جا را نابود می کند تا به او برسد که در چنگال تبه کاران اسیر است و در این راه، همه ی موانع را از پیش پا جارو می کند . آها ! تا بادم نرفته است بپرسم که اگر دلتان برای شانون زیبای سریال LOST تنگ شده است، در این فیلم می توانید با او تجدید خاطره کنید . نمره ی 7.8 فیلم هم نمره خیلی بالایی برای فیلم محسوب می شود که به نظر می رسد به خاطر تازه اکران شدن فیلم باشد و بعدن پایین بیاید. فیلم از جمله فیلم های اکشن پاپ کورنی محسوب می شود که برای 2 ساعت از تعطیلات هم کاملن مناسب است . 
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زندگی هندسی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000213.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.213</id>
   
   <published>1387-07-08T11:08:15Z</published>
   <updated>1387-07-08T12:31:56Z</updated>
   
   <summary>گاهی دانستن و اطلاعات زیاد باعث دغدغه های بیش تری می شود. مثالش می شود: یادش به خیر! که همکلاسی ای در دبیرستان داشتیم به نام &quot;ن&quot; که وقتی شاگرد زرنگ ها و بچه درس خوان ها چند دقیقه به...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      گاهی دانستن و اطلاعات زیاد باعث دغدغه های بیش تری می شود. مثالش می شود: یادش به خیر! که همکلاسی ای در دبیرستان داشتیم به نام &quot;ن&quot; که وقتی شاگرد زرنگ ها و بچه درس خوان ها چند دقیقه به امتحان داشتند تند و تند آخرین فرمول ها را حفظ می کردند و از هم اشکال می پرسیدند، &quot;ن&quot; داشت آخرین گاز ها را به ساندویچ های خوشمزه اش می زد و کل یوم بی خیال دلهره بود و هرگونه تشویشی.دلهره های امتحانات دبیرستان برای من هیچ وقت تکرار نشد که در دانشگاه برای خودمان یک پا &quot;ن&quot; بودیم و شب و روز امتحان در کافه نادری و بوفه ی دانشگاه داستان ها داشتیم با رفقا!
راستی! صحبت دبیرستان شد. هندسه را که یادتان هست؟ برخی قضیه ها را باید اثبات می کردیم از هزار برهان ساده و روتین گرفته تا برهان خلف، باید اثبات می کردیم قضیه را . اما برخی قضیه ها و فرمول ها را به صورت اصل می پذیرفتیم و کاری به کار اثباتش نداشتیم. مثالش چی بود؟ دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند؟ حالا قضیه ی من است . این که بخواهم مثل معلم هندسه مان هر قضیه ای را بارها و بارها اثبات کنم و به &quot;چرا&quot; ای اش بپردازم ، اذیتم می کند و انرژی ام را می گیرد . نمی خواهم معلم هندسه باشم . گاهی اوقات که امیدوارم به اکثر اوقات میل کند، باید &quot;ن&quot; وار قضیه ها پذیرفت . این توضیح دادن انرژی را می گیرد، از بین که نمی برد لامصب! بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیلش می کند . وقتی انرژی را از حالت نرمال که باعث زندگی ست به &quot;آن صورت&quot; دیگر تبدیل می کند، زندگی! چیز گندی می شود بی وجدان! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خیلی بد شد آقای قطبی !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/football/000211.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.211</id>
   
   <published>1387-07-03T13:17:42Z</published>
   <updated>1387-07-03T19:01:05Z</updated>
   
   <summary>گفته بودیم برایت آقای قطبی ! نگفته بودیم ؟ در استادیوم به تو گفتیم ، در برنامه ی نود گفتیم ، در خیابان که دیدیمت گفتیم ، در اسفندیار که شام می خوردی گفتیم .حتا در همین وبلاگ هم گفتیم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="فوتبال" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      گفته بودیم برایت آقای قطبی ! نگفته بودیم ؟ در استادیوم به تو گفتیم ، در برنامه ی نود گفتیم ، در خیابان که دیدیمت گفتیم ، در اسفندیار که شام می خوردی گفتیم .حتا در همین وبلاگ هم گفتیم . نگفتیمت آقای قطبی ؟ گفتیم که &quot;یوروم&quot;ت را بردار و از اینجا برو . گفتیم قهرمان بشوی و نشوی ، تاثیر خودت را گذاشته ای . از این جا برو که ما دوستت خواهیم داشت ، قهرمان شدی و بیش تر عاشقت شدیم و گفتیم حالا برو ! 
رفتی و باز دوباره برگشتی . آنقدر برگشتی که مجبور بشوی &quot;دیوانه&quot; خطابمان کنی ! که خودت را دیوانه بخوانی و ما را هم . چه فرقی می کند که فحش داخل کاغذ کادو بدهی و &quot;کریزی&quot; خطابمان کنی یا ایرانی باشیم و &quot;اسگل&quot; خطاب بشویم، مهم برای ما این بود که تو نباید بر می گشتی . حتمن باید &quot;مایلی&quot; وار منطق مان را وارد حریم خصوصی و چشمت می کردیم تا حرف گوش کن باشی ؟ ندیدی که چه دلسوز بودیم برای زن و بچه ی در آمریکا مانده ات ؟ چه فضول بودیم برای خبر گرفتن از قرارهای هفتگی دوبی با دوست دخترت ؟ چه هیز بودیم برای دیدن عکس &quot;یوروم&quot;ت ؟ حالا خوب است بدهیم که علی دایی سرت داد بزند که &quot; عزیز من ! اینجا ایرانه !&quot; ؟ . آری . آقای قطبی اینجا ایران است . اینجا مملکت چاهار فصل است . باهار داریم . تابستان داریم و پاییز و زمستان داریم و هر کدام به رنگی ! 
آری! عزیز من! اینجا ایران است  و انگار باید حرف فیروز کریمی را بپذیریم که گفته بود :&quot; قطبی اوایل فصل روی نیمکت بود . وسط فصل کنار خط بود و آخر فصل پرش می کرد این فاصله را و اگر یک فصل دیگر بماند ببینید که چه ها می کند &quot; . انگار پر بیراه نبود که تو هم ایرانی شدی . یکی مثل خود ما . آقای قطبی ! اینجا  نبودی تا ببینی چه بر سر خود ما آمده است . فکر می کنی ما هم از اول این بودیم ؟ همه مان در مکتب و مدرسه و کودکی مان آدم حسابی بودیم جان تو ! 
جان من ! وقتی بر می گردی و به خبرنگار ها می گویی &quot;کاری که شما با پرسپولیس می کنید ، حیوان با حیوان نمی کند&quot; ، کسی کاری ندارد که چرا این حرف را زده ای . کسی کاری ندارد که مارکو برای کار شخصی رفته است و نوشته اند برای دلالی بازیکن رفته است و تو به او خط داده ای که برود . این جا از این جمله ات  چنان چماقی درست کنند که تحملت را از دست بدهی و بدترش را هم بگویی !مگر یادت نیست که همین ها از بغض دایی و کریمی و قلعه نویی  ، و نه از حب خودت &quot;امپراتور&quot; ت کردند و &quot;شیر&quot; ؟ حالا بشین و قدرت ایرانی را نگاه کن . به قول آن پیرمرد_ترک_ هیجان زده ی بعد بازی استرالیا ، ایرانین دنیانی داغان پاغان می کنه ! شما که جای خود ! شما که محترم ! 
حالا بنشین و ببین تا قبل از بازی با استقلال چه بلایی بر سرت بیاورند ، فقط شانس آورده ای که بیشتر روزنامه چی جماعت ما پرسپولیسی هستند . شانس بیاوری که &quot;دربی&quot; را نبازی ! تازه شانس بیاوری که به خودشان نگیرند این &quot;حیوان&quot; بودن را ! که آن وقت پاره می کنند هر چه پرده ی سالم مانده به خلوتت . 
حالا اما ، تو که خواهی رفت ، ولی امروز نرو . بنشین و ببین کار روزگار ما را که چه بر سر فرشاد آقای گل دوست داشتنی و محبوب ما آورده که امروز این گونه عقده گشایی می کند و به تو می تازد و پرده می درد. بنشین و ببین و بخوان حسن روشن ها و حجازی ها و پروین ها را که مایه ی پر شدن روزنامه های درجه 2 و 3 هستند امروز . تازه شانس آورده ای حاجی مایلی تا یک سال ممنوع از مصاحبه شده است. اگر هم حوصله ات در خانه ات و تنها سر می رود ،  بنشین و دی.وی.دی برنامه 90 چند هفته پیش را گیر بیاور و هرشب چند بار ببینش ! آنجایی که علی دایی می گوید &quot; د_د_د_د! بازم حرف خودت رو میزنیییی ؟ اینجا ایرانه عزیز من &quot; ! 


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>The Dark Knight</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/film/000208.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.208</id>
   
   <published>1387-07-02T11:52:33Z</published>
   <updated>1387-07-02T18:34:18Z</updated>
   
   <summary> حتا اگر طرفدار فیلم های اکشن و جلوه ی ویژه و تخیلی نیستید ، این فیلم برایتان جزو &quot;حتمن ببینید&quot; ها باشد . بعضی از فیلم ها فقط یک بار دیده می شوند ولی اگر فیلم باز هستید باید...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="فیلم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      <![CDATA[<img border="0" src="http://hpod.com/files/images/New%20Joker%20poster%20for%20%27The%20Dark%20Knight%27.jpg" width="400">

حتا اگر طرفدار فیلم های اکشن و جلوه ی ویژه و تخیلی نیستید ، این فیلم برایتان جزو "حتمن ببینید" ها باشد . بعضی از فیلم ها فقط یک بار دیده می شوند ولی اگر فیلم باز هستید باید ببینیدشان ! کریستوفر نولان کارگردان صاحب سبکی است. همان طور که کریستین بیل بازیگر توانایی هست و همان طور که گری اولدمن خوب بازی می کند و همان طور که مایکل کین و مورگان فریمن بزرگ هستند - گیریم که فرصتی برای نشان دادن توانایی هاشان نداشته باشند - . در کنار همه ی این ها یک ژوکر هست که بی نظیر بازی می کند . شاید مرگ هیث لجر در اینکه بازی اش بی نظیر به چشم بیاید بی تاثیر نبوده است ، آدم ها وقتی نیستند ، عزیز ترند . حتا اگر فیلم از مرگ ناگهانی لجر و تبلیغاتش برای ژوکر بیشترین بهره را برده باشد ، ژوکر و شوالیه ی تاریکی ارزشش را دارند . فیلم دیالوگ های نغزی هم دارد مثل این که : 
* در ابتدای فیلم ، ژوکر نقشه ی سرقت از بانک را طراحی کرده است ، رییس بانک که زخمی شده است از ژوکر می پرسد که هر جنایت کاری به چیزی اعتقاد دارند ، شرف ، احترام و ژوکر به چه چیزی اعتقاد دارد ؟ ژوکر می گوید من به این اعتقاد دارم که چیزی که تو را نمی کشد Stranger ( عجیب تر ) می کند که در تعارض با سخن معروف نیچه است که "چیزی که مرا نمی کشد Stronger ( قوی تر ) می کند." 

* دیالوگ بولد شده از مقاله ی شهسوار سیاه شهروند امروز،
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نوستالژی و پاییز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000206.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.206</id>
   
   <published>1387-07-01T10:03:38Z</published>
   <updated>1387-07-01T10:36:37Z</updated>
   
   <summary>گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ، ور برويش برگ لبخندی نمی رويد، باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟ داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد. باغ بی برگی خنده...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد،
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.

باغ بی برگی
خنده اش خونيست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پاييز
.
.
.
و در آمد : پاییز . 


...

باز هم خدا را شکر که پاییز را آفرید تا کمی نفس بکشیم . پاییز من !، سبزی و تولد بهار ، گرمی و عشق تابستان و  سردی و سفیدی زمستان را ندارد . پاییز من اعتدال خوشایندی دارد و مرگ های رنگ به رنگ و عاشقانه ای. مرگ_برگ و مرگ_رنگ ! و اگر یادمان باشد که بیشتر از &quot;هر تولدی&quot;، مرگ هایش به یادمان مانده است و بیشتر از هر تولدی ، هر مرگی مورمورمان می کند و یادمان می اندازد که زنده ایم ، پاییز را دوست خواهیم داشت . مرگ های عاشقانه قاب می شوند و تابلوی وهم آلودی و در فضای مه گرفته و بارانی ذهن ، سنجاق می شوند به دیوار خاطره ها و این یعنی پاییزان من . 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نامه های من به پسرم # 1</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/to_my_son/000205.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.205</id>
   
   <published>1387-06-27T09:15:30Z</published>
   <updated>1387-06-27T09:37:29Z</updated>
   
   <summary>سلام پسرم ، الان هفته های آخر تابستان 87 است که دارد تمام می شود . شکر خدا که تابستان می رود و پاییز می آید . نمی دانم تو به کی خواهی کشید اما من که اصلن طاقت گرما...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="نامه های من به پسرم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      سلام پسرم ، 
الان هفته های آخر تابستان 87 است که دارد تمام می شود . شکر خدا که تابستان می رود و پاییز می آید . نمی دانم تو به کی خواهی کشید اما من که اصلن طاقت گرما را ندارم و حسابی کلافه ام می کند . راستی این روزها به خاطر یک موضوع دیگری هم حسابی کلافه هستم . عمو احسان خانه و زندگی اش را جمع کرده و دارد از ایران می رود . تا به حال خیلی از دوست ها و آشناهایمان رفته اند ولی راستش این بار خیلی فشار بهم آمد . هیچ وقت فکر نکردیم که حرفشان جدی باشد . همه اش می گفتیم ویزا که آمد می گذارند روی تاقچه و می نشینند سرجایشان . ولی انگاری اشتباه کرده بودیم . قصدشان جدی هست . عمو اقبال تا 1 ماه دیگر می رود و عمو احسان تا 2 ماه دیگر . می گوید که به خاطر پویا و آینده ی پسرش هست . ولی من نمی دانم که چقدر درست است این کار . یعنی ما ها هم در آینده ، برای آینده ی تو باید از این جا برویم ؟ پس تکلیف پدر و مادرمان چه می شود ؟  من که هیچ وقت نمی توانم به دورشدن از آن ها فکر کنم . ولی عمو ها و خاله هایت که دوستان ما باشند می گویند ما نسبت به آینده ی بچه هایمان وظیفه ی بیشتری داریم . من هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم که بین پدر خوب بودن برای شما و پسر خوب بودن برای مامان و بابای خودم کدام را بیشتر انتخاب کنم . اصلن از کجا معلوم که تو بخواهی که اینجا نباشی و آن جا باشی . اصلن نظرت چیست که ما بنشینیم تا خودت بیایی و کمی این جا بمانی و بعدش که سیزده - چاهارده سالت شد یک شب بی خیال قیمه پلوهای مادرت - که هفته ای 4 شب بهمان می دهد - بشویم و میهمان من یک چلوکباب برگی بیرون دور هم بزنیم و راجع به این موضوع صحبت کنیم ؟ خوبی اش آن است که آن موقع من می توانم با عمو احسان صحبت کنم که از من چه کاری در خارج برمی آید و تو هم از پویا راجع به زندگی در آن ور آب و دختر های همکلاسی اش سوال کنی . این جوری شاید بهتر بتوانیم تصمیم بگیریم که چه کار کنیم . ها ؟ دلت آن ور آب بودن می خواهد ؟ پدرسوخته پویا حتمن چیزهای زیادی تعریف کرده است ها ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قسم روز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000204.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.204</id>
   
   <published>1387-06-25T10:59:34Z</published>
   <updated>1387-06-25T11:06:43Z</updated>
   
   <summary>البته خیلی هم خوب هست که این روزها ، یک قسم سنگین به دایرکتوری قسم های ما اضافه شده است . &quot;به این زبان روزه!&quot;. بیچاره آن &quot;شکم گرسنه&quot; ! است . دردسرش مال اوست ، عزت و اعتبارش مال...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      البته خیلی هم خوب هست که این روزها ، یک قسم سنگین به دایرکتوری قسم های ما اضافه شده است . &quot;به این زبان روزه!&quot;. 
بیچاره آن &quot;شکم گرسنه&quot; ! است . دردسرش مال اوست ، عزت و اعتبارش مال &quot;زبان &quot; ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مثل خواب / مثل بیداری</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/memory/000203.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.203</id>
   
   <published>1387-06-23T12:10:17Z</published>
   <updated>1387-06-24T12:26:33Z</updated>
   
   <summary>یک ) همین پنج شنبه ی پیش بود . پریروز ها رو میگم . از در که وارد شدم ، حیاط البرز مثل همیشه بود . استخر اما این بار آبش خیلی تمیز بود . تمیز_تمیز . یاد روزی افتادم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      یک )
همین پنج شنبه ی پیش بود . پریروز ها رو میگم . از در که وارد شدم ، حیاط البرز مثل همیشه بود . استخر اما این بار آبش خیلی تمیز بود . تمیز_تمیز . یاد روزی افتادم که برای آزمایشگاه زیست شناسی چیزی برای تشریح نیاورده بودیم و با حمید.م یه ماهی زنده از استخر گرفتیم و پیچیدیم لای کاغذ آ4 و بردیم گذاشتیم روی میز آزمایشگاه زیست و هنوز ماهی جون داشت . بچه ها قرار بود همه توی کلاس باشن . 4/10 ریاضی . ناصری هم بود . شاید برای اینکه چک کنه ببینه کسی غایب نباشه بازم . مثل همون روزهای سال 72 ! اصلن فکرش رو نمی کردم که همه باشن . همه بچه ها اومده بودن . همه . یکی جراح شده بود . یکی کار بیزنس داشت  . یکی تو آمریکا استاد شده بود و اون یکی مهندس خبره ای توی کارش  . ولی همه همونجوری بودن . به جای پشت نیمکت ، مثل زنگ های تفریح روی نیمکت ها نشسته بودیم . داد و بیداد بود و خنده . کامیار . م هم بود . توی ارکات دیده بودم که موهاش رو رنگ کرده ، پر کلاغی متمایل به کرم ! می گفت شب از آمریکا اومده تا به قرار برسه . همه ی بچه های 4/10 ریاضی دبیرستان البرز . سال 73 . وسط بگو و بخند ، یه دلهره ای مثل بختک افتاد تو دلم . از همون دلهره هایی که وسط بزن و برقص تمام اون سال ها یی فکر می کردی که الان کمیته می ریزه توی خونه . یادته که حسش رو . فکر کردم که شاید خواب باشم . فکر کردم که راحت که به دست نمیاد این خوشی . چشمام رو مالیدم . هوا روشن بود . صبح شده بود . درست بود . خواب دیده بودم . 

.
.
.

دو)
همین پریشب بود . همین جمعه شب . تقریبن همه رفقا بودن .همه صورت ها شاد و همه خوشحال و همه ی خونه ی احسان . افطار و شام و موزیک_ارگ . شیکم ها که سیر شد اولش هر کسی ولو شد یه گوشه و بعدش کم کم دست ها همه بالا . بزن و بکوبی بود برای خودش . من اما اصلن شاد نبودم . نمی شد لعنتی . مهمونی خداحافظی احسان از ایران ! خونه ای که 7 سال توش رفت و آمد و خاطره داشتیم کچل شده بود . همه ی وسایل رفته بود داخل کارتن و صاحب خونه داشت سعی می کرد توی اتاق خواب پسرش رو دور از سر و صدا بخوابونه . نخوابید بچه . اومد و شروع کرد با رقصیدن های آخر بچه ها توی این خونه دست تکون دادن . توی صورت ها لبخند بود ولی توی دل ها معلوم نبود . یه کمی نشستم توی اتاقی که همیشه با رضا و مهدی و اسی ، چار تایی میشستیم به چرند و پرند . اون موقع ها فقط احسان متاهل شده بود و همه ی ما مجرد . کم آتیش سوزوندیم ؟ کم با هم دیگه به همدیگه خندیدیم ؟ یادش به خیر . روم نشد برم بالای پشت بوم . یعنی ترسیدم که نتونم جلوی بغضم رو بگیرم و آبرو ریزی بشه . کاش می شد یه بار دیگه دارآباد رو تماشا کرد از اون بالا . مهدی نیومده بود نامرد . توی سالن می رقصیدن هنوز . گفتم حتمن خواب می بینم . قرار نبود جدا بشیم از هم . 14 سال می گذشت از قرارمون . کم بود ؟ گفتم حتمن خواب میبینم . چشم هام رو مالیدم و باز کردم . هوا تاریک بود . شب بود هنوز و بچه ها کم کم خداحافظی می کردن . این بار بیدار بودم . بیدار_بیدار . 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رساله اندر احوالات الشیخنا الماکس هانتر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/memory/000202.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.202</id>
   
   <published>1387-06-21T19:58:15Z</published>
   <updated>1387-06-22T07:13:25Z</updated>
   
   <summary>آن کپل هيکل_ عظیم ، آن آويزان به سيبيل_ نعیم ، آن نشانه رفته به سيبل ، آن متل مکان و آن هتل آشيان ، آن داراي ذهن خط خطي ، آن عاشق نثر بيهقي ، آن ارباب کلفت قيافه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آن کپل هيکل_ عظیم ، آن آويزان به سيبيل_ نعیم  ، آن نشانه رفته به سيبل ، آن متل مکان و آن هتل آشيان ، آن داراي ذهن خط خطي ، آن عاشق نثر بيهقي ، آن ارباب کلفت قيافه ، آن صاحب صداي گوگومگوري ، آن هر هفته به شکار رونده و آن هميشه جوجه يخ زده در جنگل به نیش کشنده ، آن تير قضا به گراز زننده ، آن تير چراغ برق دو تا ديدنده ، آن مورد تعدی گراز قرار گيرنده ، آن داخل ديوار را با کوراندو سياحت کننده ، آن صاحب کرامات ، آن شکارچي وحشیان اعظم و صياد اهلیان محشر، کسي نيست جز شيخنا و مولانا الماکس هانتر . 
حکايت کنند که شيخ اسمش در طفوليت مانند سایر آدمیان بود و پدر فرهیخته محمد ناميدندش، ولي چون &quot;في الواقع&quot; به ژانگولر و کارهاي محير العقول علاقه داشت ، يک X به اسمش افزود و اندکي مو بر سبيل هايش افزود و قسمتی از تعداد حروف اسمش زدود تا شد : MoX ! در ايام ماضي شيخ جيپي داشت و دلي بازیگوش! همين بود که ايام بسيار را بين بوفه ي پارک ملت و رستوران ياس و آينه ونک در تردد و آمد و شد بود با ولکان نامي که گوريل مي ناميدش و  دودره بازی بود بسیار قهار و برديايي که پيتزا مثل تراکتور مي بلعيد بسیار در شب های قرار و رضايي که برادرش بود و او هم به خودش ايکس بسته بود و روز و شب را به مراوده و مرافعه با دخترکان بی مرام و بی قرار می گذارنید .گذر عمر و جبر زمان شيخ را به &quot;شمالان&quot; روان کرد تا از &quot;عزيزمزان&quot; خود دور شود و با شکارچيان آن خطه ی غریب کش نشست و برخاست کند و در &quot;جنگلان&quot; دنبال &quot;شيکار&quot; و در&quot;ساحلان&quot; دنبال آهو بدود . نتيجه تحصيلات شيخ اين بود که خود گرچه شکارچي نشد ولي صاحب چندين قبضه &quot;اصلحه&quot; شد که از شکارچياني که طعمه گراز شده بودند برايش به ماترک مانده بود و او از بالاي درخت صحنه را ديده بود و اين گونه بود که هميشه پز &quot;اصلحه&quot; ها را داد و گاهي هم به معاشقه و مغازله با آن ها پرداخت تا روزي که عضو شريف داخل گلنگدن اسلحه گير کرد و شيخ صلاح ديد که سلاح مال ماليدن نيست . 
گويند چون ساختن يک باب ويلا در شمال برايش 8 سال به طول انجاميد و از هر طرف بانگ اعتراض برخاست ، حوصله اش سر رفت و عنان از کف بداد و مجنون وار همراه با پسرش &quot;لوپين&quot; که از نژاد ژرمان مي خواندتش راهي پايتخت بشد و در يک واحد اشرافي مجهز به وایرلس و آیفون همیشه خراب که &quot;ويلاموکس&quot; ناميده مي شد ، رحل اقامت افکند . در احوالات شيخ گويند که  شيخ  ما شبي، نصفه شبي در شمالان آب غوره بسيار بخورد و اختیار از کف بداد و نعره زنان در راه بازگشت به &quot;هوم سويت هوم&quot; تير برق را تير دوقلو بديد و چون خواست دیوید کاپرفیلد وار از بين دو تير عبور کند ، تيري از ماتحتش خارج شد و خود را به ميان ديوار بديد با کوراندو ! اين واقعه بر شيخ تاثير شگرف گزارد و شيخ عهد کرد تا زين پس آنقدر عيش کند که تير یا یکی یا 3 تا ببيند و از کنارش بگذرد تا اينکه سر و ماشين به سلامت باشد . 
شيخ دستي و ريشي نيز در بازي مافيا داشت ولي چنان که &quot;شيخ ابو سعيد&quot; مي فرمود پليس کش ماهري بود و هر چه نعره مي زد که بابا ! من مافيا هستم که پليس مي کشم ، الله وردی خان مي فرمود &quot;هذا الکثافت. &quot; ولي هيچ گاه پس گردني نخورد که سبيل دهشتناکي و دشمن فریبی داشت هماره . شيخ دستي و انگشتي هم بر بازي پوکر داشت ولي هرگاه آراز او را به بازي طلبيد ، شيخ نجوا کرد که &quot;بي تعارف بگم ! سر پول نباشه بازي نمي کنم&quot; !  گويند زماني رسيد که روزگار براي شيخ تنگ شدي و شيخ به عطاری و عرقیات معطر  علاقه مند شد و اين چنين شد که دستياري به نام آرتور پيدا کرد و بساط عرق هاي نعنا و سرکه ی سیب و خار شتر  به پا کرد تا آنجايي که يک بار طبيب رضا ي موادفروشي را ديدند در حاليکه پاي آيفون ویلا اندکی عصاره ي بیدمشک طلب مي کرد و شيخ مي فرمود &quot; آب جوي مرغوب_نان الکلیک هم رسيده ! بقيمت ارزان ! بيارم پايين ؟ &quot; ! 
در احوالات شيخ گويند که به علم الاديان علاقه مند بود و مدت ها راجع به شمنيسم و بوديسم و براهماييسم مطالعه کرده بود تا شبي که آيدا خاتوني که از قضای ربانی زبان درازي هم داشت حسابي پانتوميم کوبش کرد و شيخ از صباح بعدي جامه ي درويشي و ردای شمنيسم و قبای بودیسم به در آورد و عهد کرد که ديگر کاري با آن نداشته باشد . شيخ اوستاد علوم کامپيوتري بود و يک بار در محيط داس که پيغام رسيده بود &quot; ...many parametres&quot; شيخ تايپ فرموده بود &quot; show me one of them &quot; ! گويند شبي که برای مودم وايرلس خود پسورد گذاشت و آراز را هم تشویق به این کار کرد و از فواید این عمل سخن بسیار راند . آراز سرگشته شد و از او پرسيد چه جوري ؟ و او جواب داد اينجوري ! و ادامه داد خيلي راحت بود کاتالوگش را بارها و بارها خواندم . ولي چيزي نفهميدم و باز هم نفهمیدم و سپس با آزمون و خطا يافتمش ! و فردايش مودم وايرلس آراز ترکيد و همه اطراف توانستند به آن کانکت شوند به جز خود آراز و شیخ فرمود اتفاقن بعد از این عملیات من هم همین مشکل کانکشن رو دارم !! همچنين روايت کنند که شيخ به شمالان رفت و پسورد وبلاگش به آراز داد تا برايش قالب انتخاب کند و آراز شيرين کاري کرد و از قول شيخ &quot; پست &quot; نوشت و ملت کامنت گزاردند و شيخ در برگشت به کامنت ها جواب داد و هيچ متوجه نشد . گويند که شيخ طبع بلندي داشت و هزليات و چرنديات اطرافيان بر او اثري نداشت و همه را مشتي &quot;وندال&quot; فرض مي کرد که &quot; بگذار خوش باشند&quot; و اين چنين بود که کار به جايي رسيد که يک وندال وبلاگ آراز را هک بکرد و اين رساله نبشت و شيخ به ديده ي تفريح نگريست و هيچ ملول نشد که شيخ کراماتي افزون داشت . فرمود &quot; خوب شد ! بيشتر ننوشت و اون اساسي هاش رو ننوشت&quot; . 


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مونولوگ های علی حاتمی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000201.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.201</id>
   
   <published>1387-06-18T08:43:43Z</published>
   <updated>1387-06-18T09:01:03Z</updated>
   
   <summary>... این روز ها و شب ها که هوا خنک تر است و بوی پاییز می آید به همین دلیل و یک دلیل دیگر که بعدن می گویمش، شب های بعد از افطار را به سختی می شود در خانه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      ...
این روز ها و شب ها که هوا خنک تر است و بوی پاییز می آید به همین دلیل و یک دلیل دیگر که بعدن می گویمش، شب های بعد از افطار را به سختی می شود در خانه ماند، 
با خواندن متن های زیر که خیلی دنبالشان گشته بودم و پیدا نکرده بودم و دیشب تصادفی روی سیستم پیدایشان کردم لذت زیادی بردم . خواستم شما را هم در این لذت شریک کنم . مدت هاست که دیگر خبری از این جور آدم ها نیست . مدت هاست که دیگر خبری نیست ،

.
.
.


یک ) سوته دلان :
ظروفچي (بهروز وثوقی)در اتاق با خرت و پرت هايش ور مي رود و با خود حرف مي زند:
مجيد پنزر خنزره، توپ داغونم نمي كنه، چش شيطون كر، توپ توپم، اين مال و منال مفتي، همچي هلو بر تو گلو گير نيومد، حاصل يه عمر جوب گرديه، آقامون ظروفچي بود، خودمون شديم جوب چي، جوب چي، آقا مجيد ظروفچي جوبچي، هه هه هه ميخ زنگ زده، زنجير زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده، حواستو ضرب كن ، جمع كن، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه، چون زنگاشو زده، داداش حبيب، ما داداشيم، از يه خميريم، اما تنورمون عليحده ست، تنور شما عقدي بود مال ما تيغه اي صيغه اي، كله شما ها شد عين نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، كله ما شد عين نون سنگك. خوب شد كه بربري نشديم... آقا مجيد. تافتونيا، اون طرفيا، اون وريا، همونايي كه بعد چله آقات تو رو انداختن تو اين اتاق يه دري، همه ي اين ثروتو ضبط مي كنن.
مجيد به طرف در مي رود و با دست اتاق برادران را نشان مي دهد.
داداش حبيبم يه نفره تو اونا، غربتيا يه لشگرن. جخ سر داداش حبيبم مثل سر اونا تافتونيه، نه سنگكيع با اونا تنيه، با من ناتنيه، با اونا تنيه با من ناتنيه، تن تن تنيه نا تن تنيه، تن تن تني ، نا تن تني، ناتن تني ...دنگ،... ؟آقا مجيد، اگر غربتيا بر گشتن گفتن جوبچي لجن جمع كنه، بگو دامادتون كه دواتچيه، ليقه دوات جمع مي كنه. به هر چي نه بدتر آدم دروغگو دشمن خداست، اي واي كه چقدر دشمن داري خدا دوستاتم كه مائيم، يه مشت عاجز عليل ناقص عقل، كه در حقشون دشمني كردي.
با گفتن اين حرف مجيد به علامت توبه دست راستش را به دهان برده و گاز مي گيرد.
.
.
.

دو) حاجي واشنگتن 1361
حاجي صدر السلطنه اولين سفير ايران در ايالت متحده، در حضور رئيس جمهور امريكا استوار نامه خود را تقديم مي كند.(بازي عزت الله انتظامي و دوبله خودش و تغيير لحن هاي به موقع از پرده خواني تا نقالي و بحر طويل گويي)

حاجي السلام اي رئيس الروسا، راس رياست، نظري كن ز وفا سوي شه شرق، اعليحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبله عالم شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد كامل، شيخ واصل، صفتش حضرت ظل اللهي، ناصر دين خدا، روحي ارواح فدا، شاه آلمان شكن و روس برا باد ده، و لندن و پاريس بر انگشت مبارك به جولان، تخت بر تخت به ايوان، مطبق فزون گشته ز كيوان، شاه ما كرده ميل شاهانه، كه سفيري به آمريكا برود چون صبا، فرح افزا، كه ببند به صفا عقد مودت، بگشايد زفا باب تجارت، رسم گردد سفر و سير سياحت، بده بستان عيان بين دو دولت،قرعه فال از قضا اوفتاد بر من كمترين، حسينقلي،
فرخنده باد، فرخنده باد عهد مود ميان ما، گسترده باد، گسترده باد كسب و تجارت ميان ما، پارسال رياستت چهل باشد، دشمن از روي تو خجل باشد،پطر و ناپلئون و خود بيسمارك، همه شرمنده اند بدين درگاه، اقبال قبله عالم و پلتيك مستر پرزيدنت همره شود بي حرف پيش اگر به هم، گيتي به زير بيرق خويش در آورند ايران و آمريك، چشم حسود بتركد، چو سپندي كه در افتد به تشت عرش، الحق رئيس بهشتي مستر پرزيدنت، كيليولند شهريار، دست به دست هم مي دهند دو شهنشاه به اذن الله، حق مبارك كند انشا الله، از خدا مي كنم طلب، الي الابد، موضع دولتين نگه دار، والسلام، اي رئيس خوش ديدار، شد تمام، گل سخن گفتن وزير مختار، والسلام.
.
.
.


سه ) هزار دستان 

شعبان استخواني(محمدعلي كشاورز) درسگداني خود مشغول است. مرد نمك فروش با خر خود وارد مي شود پاي خر شكسته و نمك فروش از شعبان مي خواهد تا خلاصش كند:

شعبان قبوله، آسوده كسي كه خر نداره، از كاه و جويش خبر نداره. خوب جفتتون داريد از دست هم خلاص مي شيد. آخم نگفن زبون بسته، بسلامتي خرت سقط شد، مصيبت آدميزاد و نداره، روز جزا، حساب و كتاب پس نمي ده. آ بارك الله حالا شدي خر خودتو خرك خودت، توبره و سفره ت شد يكي. جونشو خودت مي كني، نونشم خودت مي خوري. حالا ديگه بسته به خواست خودته كه تو طويله جاگير شي يا زير طاقي، دو خرجه نيستي با اين خرج سنگين. ديگه دست خودته كه خر باشي يا خرك چي.
.
.
.

چاهار) مادر1369 : 

مادر(رقيه چهره آزاد) مرگ را به خود نزديك ديده. فرزندان را در خانه پدري گرد هم آورده و مرگ آگاه تدارك روز عزا مي بيند.

مادر سر شام گريه نكنين، غذا رو به مردم زهر نكنين. سماور بزرگ و استكان نعلبكي هم به قدر كفايت داريم، راه نيفتين دوره در و همسايه پي ظرف و ظروف. آبرو داري كنين بچه ها، نه با اسراف. سفره از صفاي ميزبان خرم مي شه نه از مرصع پلو. حرمت زنيت مادرتون رو حفظ كنين. محمد ابراهيم، [گوشت قيمه را] خيلي ريز نكن مادر، انوقت ميگن خورشتشون فقط لپه داره و پياز داغ.

محمد ابراهيم: لغز بخونن طعنه رو پهنه مي كنم مي كوبم تو ملاجشون. دكي اينو.

مادر مي مونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيريني ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاك نيست، اين حرمتيه كه زنده ها به مرده هاشون مي ذارن.

ماه طلعت و ماه منير از شنيدن حرفهاي مادر به گريه مي افتند.

مادر اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله ست. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نيستم. مي ترسم مونده باشه.
محمد ابراهيم آرد هشتر خان مي خرم برات، فرد اعلا، حلوا مي پزم، تر حلوا.

.
.
.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>L.U.S.T , C.A.U.T.I.O.N</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/film/000197.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.197</id>
   
   <published>1387-06-17T12:43:39Z</published>
   <updated>1387-06-17T09:11:14Z</updated>
   
   <summary> فیلم داستان جنگ است و خرابی هایی که به بار می آورد و جبران پذیر نیست . چه خرابی شهر و کشور باشد ، چه خراب کردن زندگی هایی که در زندگی یک بار بیش تر اتفاق نمی افتد...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="فیلم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      <![CDATA[<img border="0" src="http://g-ec2.images-amazon.com/images/I/41Qf6WZml5L.jpg" width="400">

فیلم داستان جنگ است و خرابی هایی که به بار می آورد و جبران پذیر نیست . چه خرابی شهر و کشور باشد ، چه خراب کردن زندگی هایی که در زندگی یک بار بیش تر اتفاق نمی افتد ! مثل فیلم Black Book  است . دختری از نهضت مقاومت داوطلب می شود تا نفوذ کند در تشکیلات دشمن . رابطه ای که برقرار می شود بیش تر از چیزی هست که باید باشد و درگیری های عاطفی به وجود آمده ، داستان را به سمت و سوی دیگری می برد ."فیلم"* فیلمی هست از آنگ لی که برای من به شدت تاثیر گذار بود و با اینکه دست مایه ی همه ی این ها قصه ی جنگ است باز هم لذت بردم از تماشای 2 ساعت و نیم فیلم . عجیب است که این اواخر بعد از Gloomy Sunday  و Black Book این فیلم را هم که برای تماشا انتخاب کردم ، همگی حول یک محور بودند . حالا می خواهم در اولین فرصت فول متال جاکت و فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان را ببینم . 


* اسم فیلم را خودتان از روی کاور بخوانیدلطفن. 
<a href="http://www.imdb.com/title/tt0808357/">لینک فیلم ، 
</a>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آقای آدم بزرگ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000196.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.196</id>
   
   <published>1387-06-12T17:47:04Z</published>
   <updated>1387-06-12T19:49:53Z</updated>
   
   <summary>ماشین را توی یک کوچه ی فرعی پارک کرده بودم و داشتم می رفتم برای فریزر خالی مان خرید کنم . دو تا پسر بچه ی دوچرخه به دست که حداکثر 10 سال داشتند و لباس های خوشگلی هم تنشان...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      ماشین را توی یک کوچه ی فرعی پارک کرده بودم و داشتم می رفتم برای فریزر خالی مان خرید کنم . دو تا پسر بچه ی دوچرخه به دست که حداکثر 10 سال داشتند و لباس های خوشگلی هم تنشان بود با هم سر و کله می زدند . آمدم رد بشوم که کوچکتره گفت :&quot; آقا! این نمیزاره من برم خونه مون! جلوم رو گرفته! یه چیزی بهش بگین &quot; . به پسر بزرگتر گفتم &quot; بیا کنار ! بزار بره خونشون &quot; ! پسر گفت &quot;چشم&quot; ! کوچک تر گفت :&quot; خیلی مرسی آقا ! خیلی ممنون کردین !!&quot; ! همه ی این ها داخل 15 ثانیه اتفاق افتاد . حالا این دو تا دوچرخه به دست و دوش به دوش جلوی من می رفتند و پسر بزرگتر در حالیکه زیر چشمی حواسش به من بود ، تند و تند به دوستش می گفت &quot; فردا هم میایی دیگه ؟ تو نیای من هم نمیام ها ! خداییش وقتی با هم بازی می کنیم خیلی حال میده ! اوووه! امروز 4 ساعته داریم بازی می کنیم &quot; ! یاد بعضی از کارهای خودمان افتادم که به همین اندازه خنده دار بود و فقط صداقت این دو تا را کم داشت آن داخلش !  پیچیدم توی خیابان اصلی . وقتی که مرغ ها و گوشت ها را تحویل گرفتم و پشت ماشین گذاشتم ، موقعی که داشتم  پشت فرمان می نشستم ،بدجور احساس آدم بزرگی می کردم . یا به خاطر 100 هزارتومان پول 2 تا مرغ و 5-6 کیلو گوشت بود یا به خاطر صدای آن پسرک که داخل گوشم بود &quot; آقاااا !! یه چیزی بهش بگین &quot; ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مایلی کهن ! دیوانه ی عاقل مات کن !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000193.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008://1.193</id>
   
   <published>1387-06-11T10:26:28Z</published>
   <updated>1387-06-11T10:37:50Z</updated>
   
   <summary>یکی پیدا بشود و لطف کند و آقای مایلی کهن را به درختی ، تیری ، جایی ببندد ! شاید شفا گرفت و بی خیال این مصاحبه های آدم خراب کن و به زعم خودش - افشاگرانه اش - شد...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      یکی پیدا بشود و لطف کند و آقای مایلی کهن را به درختی ، تیری ، جایی ببندد ! شاید شفا گرفت و بی خیال این مصاحبه های آدم خراب کن و به زعم خودش - افشاگرانه اش - شد . صحبت هایش راجع به قطبی فقط حس تهوع ایجاد می کند . بیش تر آنجایی که با اشاره به گل استیلی به آمریکا می گوید ، او باعث خوشحالی یک ملت بوده است و خوب است او را به خاطر این گل محاکمه نکرده اند و چرا قطبی کنارش گذاشته است و به اشاره به حرف قطبی که خودش را دیوانه خطاب کرده است به او لقب دیوانه ی عاقل مات کن داده است و گفته است او نبایدوقتی که &quot; به اصطلاح همسرش &quot; تمایلی به اقامت در ایران ندارد به ایران می آمده است  . واقعن حال مایلی که نه در کسوت عضو هیات مدیره و نه سر مربی و نه مدیر موفق بوده است ، خراب است ، یکی ببنددش باید . 
      
   </content>
</entry>

</feed>
