<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>چریکه‌ی آراز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.arazblog.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.arazblog.com,1391://1</id>
   <updated>1391-01-02T15:03:35Z</updated>
   <subtitle>کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند </subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.36</generator>

<entry>
   <title>سال نو مبارک </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000424.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2012://1.424</id>
   
   <published>1391-01-02T14:58:56Z</published>
   <updated>1391-01-02T15:03:35Z</updated>
   
   <summary>سال 1391 مبارک ! یه حسی بهم میگه که امسال خیلی چیزا اتفاق خواهد افتاد. انگار که دلشوره داشته باشم . انگار قراره اتفاقاتی بیفته. امیدوارم که خیر باشه. آرزو می کنم همه در سال جدید شادی های زیاد و...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      سال 1391 مبارک ! 
یه حسی بهم میگه که امسال خیلی چیزا اتفاق خواهد افتاد. انگار که دلشوره داشته باشم . انگار قراره اتفاقاتی بیفته. امیدوارم که خیر باشه. آرزو می کنم همه در سال جدید شادی های زیاد و غصه ی کم داشته باشن. انشالله. ضمنن وبلاگ نوشتن من 11 ساله شد. کاش حوصله داشتم همه ی آرشیو ها رو منتقل می کردم یه جا. بلاگفا و پرشین بلاگ و بلاگ اسپات و زانگا که البته فک نکنم تا الان چیزی ازشون مونده باشه. به هر حال نوشتن ما 11 ساله شد. هر چند که قبلن ها فک کنم جدی تر بود یا حوصله ی بیشتری بود براش. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>1390 و خدا حافظ ۳۵ ! </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000423.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2012://1.423</id>
   
   <published>1390-12-15T07:27:46Z</published>
   <updated>1390-12-15T09:32:21Z</updated>
   
   <summary> کم کم به پایان سال ۱۳۹۰ نزدیک می شویم. سالی که مثل همه ی سال های قبل تر پر بود از خوشی و خوبی و ناراحتی و غصه! مثل همه ی سال های آینده ای اگر قرار است داشته...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
کم کم به پایان سال ۱۳۹۰ نزدیک می شویم. سالی که مثل همه ی سال های قبل تر پر بود از خوشی و خوبی و ناراحتی و غصه! مثل همه ی سال های آینده ای اگر قرار است داشته باشیم. یکی دو ماه اول سال آرام تر و بهتر بود و بعد بدی هایش رسیدند. یکی از بهترین مسافرت هایمان به آنتالیا بود و کنسرت گوگوش دوست داشتنی مان! یک هفته خوشی اش و بعد تر مهاجرت خواهرم به کانادا با تمام دلتنگی هایش. تولد آیسا دخترم قشنگ ترین لحظه ی نه امسال که تمام سال های زندگی ام تا به امروز بود. دخترک آمد و مدل زندگی مان را عوض کرد. هی بزرگ تر شد و هی بیشتر وابسته مان کرد. همان زمان ها فوت دایی کوچکمان که فقط ۴۸ سال داشت یکی از تلخ ترین های ممکن بود هر چند که نزدیک به ۱۰ سال بود که رابطه ای میانمان نبود. یعنی نمی بایست که این رابطه می بود. صحبت از دلخوری های خاله زنکی و حرف های خاله و خان دایی و اختلافات این چنینی نبود. مشکل از اساس و بنیاد بود و رابطه ای نباید که می بود ولی فوت این دایی تلخ ترین روز سال ۹۰ بود و چند ماه بعد بستری شدن و وخیم شدن حال مادربزرگی که تا به امروز ادامه دارد و از فوت پسر کوچکش هم خبر ندارد و این روزها مثل یک تکه گوشت در خانه بستری و تحت مراقبت ۲۴ ساعته است با هزاران لوله و شلنگ که بهش وصل است و هنوز وقتی چشمانش را باز می کند و در چشمخانه می گرداند به دنبال پسری می گردد که یکی دو سال است که به دیدن مادرش نیامده است.
سال ۱۳۹۰ سال متوسطی بود. از لحاظ کاری هم همین طور نه خیلی بالا و نه خیلی پایین شد هر چند به هم ریختن قیمت ارز و افسار گسیختگی بازار این ماه های آخر کلافه مان کرد که سر کلاف را گم کنیم. که نفهمیم که اصلن چه کار باید بکنیم و چه کار نباید. بی ثباتی که همین روزها هم ادامه دارد و مشکل عدم وجود نقدینگی بین شرکت ها و سیل وحشتناک چک های برگشتی که تقریبن داغانمان کرد و هنوز هم ادامه دارد. امسال سعی کردم که کار را از محیط غیر کار جدا نگه دارم که گاهی شد و خیلی بیشتر ها نشد. یعنی اینکه کار را طوری تنظیم کنم که وقتی در خانه همسرمان می پرسد حالت چطور است و چای می خوری بتوانیم جوابی بدهیم در خور که بعدن اعتراض نکند که کری یا لال و در دلمان بگوییم بد حال ! یا اینکه وسط سریال یک هو نگوییم آآآآآخ! و زنمان بگوید چی شد ؟ هنوز که کسی تیر نخورده ! و ما بگوییم یاد فلان کار و بیسار چک افتادم! این تفکیک گاهی شد که بشود و بیشتر نشد که بشود.
امسال سنمان اضافه شد و وزنمان بی سابقه اضافه شد و تجربه مان هم انگار بیشتر شد ولی عقلمان نشد که نشد. امسال از لحاظ ماشینی هم سال خوبی بود یک ماشین سفید برای منزل خریدیم یک ماشین سفید برای خودمان! هر چند که ماه بانو می گوید نقره ای و خاکستری و دودی هم رنگ های ماشین هستند ولی من کماکان همه رنگ ها را می بینم تا ماشین سفید بخرم. ماه بانو ۲۰۶ خودش را دوست دارد و من هم از اسپورتیج سفید خودم راضی ام. پذیرفته ام که زندگی شاید گاهی استفاده از همین لذت های کوچک و مادی و گذرا باشد . 
این روز ها سعی می کنیم تا کار را هم نظم بیشتری بدهیم. شیوه ی کارمان را مدرن تر کنیم و بیش تر به سمت عمده فروشی و تجارت خارجی برویم اگر که این ارز لعنتی بگذارد که بدانیم که بکنیم و جه را نع! شاید این چند سال آینده سال های آخر زندگی در ایران ما باشد. شاید که تصمیم بگیریم که وقتی که آیسا بزرگ می شود اینجا به مدرسه نرود و پرچم آتش نزند. شاید بخواهیم که یا در استانبول و یا تورنتو زندگی کنیم و خیلی شاید های دیگر. 
هر سال اسفند ماه این روزها که می رسد و جنب و جوش دوباره مردم را میبینی که با تمام مشکلاتی که دارند و بلاهایی که سرشان می آید دنبال خانه تکانی و خرید و تغییر مدل مو و ساعت و عینک و مانتو و کفش و به وجود آوردن شرایط جدید و متنوع هستند باز هم حس آشنای قدیمی سبز شدن و نو شدن به سراغت می آید. بهار را دوست ندارم. بهار لااقل فصل مورد علاقه ی من نیست . همین اسفند و روزهای آخر سال و همین جنب و جوش و انتظار داشتن شادی را از خود عید و دید و بازدیدهای گاه اجباری و اعصاب خورد کنش بیشتر دوست دارم. مثل پنج شنبه ای که همیشه از جمعه بیشتر دوستش دارم. روز های آخر عید مثل عصر های جمعه دلگیر است و روزهای آخر اسفند زیبا. دیگر این را می دانم که هر چه بکشیم و هر بلایی هم که به سرمان بیاید ۲۷ و ۸و ۹ اسفند که می شود عید هست و وقت هم هست و بازار تجریش و کوچه پشت امامزاده صالح هست و سبزه و تنگ ماهی و مجسمه ها و گلدان های سفالی نباید که به چیز دیگری فکر کنم. آن روزها فقط باید دست هایتان بگذارید داخل جیب هایتان و فکر خرید و هر چیز دیگری را هم از سر بیرون کنید و فقط بچرخید و عید را بو کنید از ماندن در ترافیک و لای مردم له و خسته شوید و پناه ببرید به خانه و چای بنوشید و مجله بخوانید و سریال ببینید و به تعطیلات پیش رو فکر کنید. روزهای های آخر اسفند از خود عید قشنگ تر و بهترند. باور کنید. 





      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مانده خاکستر گرمی جایی ؟ </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000422.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2012://1.422</id>
   
   <published>1390-12-14T13:00:28Z</published>
   <updated>1390-12-14T13:07:11Z</updated>
   
   <summary> از وقتی سیستم تایید نظرخواهی برای حذف نظرات هرزه برای اینجا انتخاب کرده ام، هیچ نظری هیچ کسی ننوشته است. درست است که ما اینجا بعضی چیزها را برای ثبت در تاریخ می نویسیم. ولی خب برای شما هم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
از وقتی سیستم تایید نظرخواهی برای حذف نظرات هرزه برای اینجا انتخاب کرده ام، هیچ نظری هیچ کسی ننوشته است. درست است که ما اینجا بعضی چیزها را برای ثبت در تاریخ می نویسیم. ولی خب برای شما هم که خواننده اینجا هستید می نویسیم. شما هم که انگار نه انگار. نه نظری و نه اهمی و حتا سرفه ای! دیوار که نیستید دور از جان! برای همین یا به سرعت به این پست واکنش نشان دهید تا بدانیم چه کسی می خواند و چه کسی نع تا پست های بعدی را با ذوق اضافه بنویسیم. اصن شاید این بار حرف های در گوشی و جذاب تر و پرطرفدار نوشتیم در حد این روزهای ((عشق ممنوع و سمر و مهند و عدنان بیک)) ! اینجوری که احساس کنیم کسی نمی خواند نوشتنمان نمی آید! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چینی فروشیم </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000421.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2012://1.421</id>
   
   <published>1390-12-08T11:47:09Z</published>
   <updated>1390-12-08T12:02:07Z</updated>
   
   <summary> در کنار کارمان که این روزها بیشتر سعی می کنیم بیش تر تجارت عمده و تجهیز مراکز صنعتی باشد، ابزار برقی مصرفی که شاخص ترینش را به نام ((دریل)) می شناسید تک فروشی می کنیم. خیلی هم برایمان فرقی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
در کنار کارمان که این روزها بیشتر سعی می کنیم بیش تر تجارت عمده و تجهیز مراکز صنعتی باشد، ابزار برقی مصرفی که شاخص ترینش را به نام ((دریل)) می شناسید تک فروشی می کنیم. خیلی هم برایمان فرقی ندارد که مشتری گذری بخرد یا نخرد بنابراین هیچ وقت مشخصات و کشور سازنده را دروغ نمی گوییم. هر چند که سعی کرده ایم حتا اگر برایمان هم فرقی داشت باز دروغ گو نباشیم هیچ وقت. 
امروز یک دریل آلمانی را کر خریدمان به قیمت امرور ۲۶۵ تومان بود داددیم دست مشتری ۲۶۰ تومان که ما سودمان را به خاطر خرید قبلی برده ایم. یک سری کیسه برزنتی خوشگل هم شرکتش داده تا موقع فروش اجناس را داخلش بگذاریم که خیلی از فروشنده ها شاید برده باشند خانه برای استفاده شخصی و ریختن خنزر و پنزر داخلش. حالا وقتی فروشنده ی ما دریل را داخل کیسه ی شیکش گذاشته و داده دست خریدار، خریدار گفته که : (( اگر دریل اصل آلمان بود و جنس مرغوبی این کار را نمی کردید)) ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سه ماهگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000420.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.420</id>
   
   <published>1390-10-08T15:11:23Z</published>
   <updated>1390-10-08T15:15:24Z</updated>
   
   <summary>آیسا فردا 3ماهه می شود. دختر خیلی شیرین شده است. از شب یلدا که رفت خانه مادربزرگ هایش 6 روز طول کشید که برگردد خانه. اینقدر دلم برایش تنگ شده بود که حبسش کرده ام خانه و فعلن نمی گذارم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آیسا فردا 3ماهه می شود. دختر خیلی شیرین شده است. از شب یلدا که رفت خانه مادربزرگ هایش 6 روز طول کشید که برگردد خانه. اینقدر دلم برایش تنگ شده بود که حبسش کرده ام خانه و فعلن نمی گذارم جایی برود. هر کسی آیسا می خواهد بیاید خانه ی خودمان ببیندش! شب ها که به معنی واقعی کلمه داغون روحی و خسته می رسم خانه بهترین بهانه است که یکی دو ساعتی فکر و خیال کار دست از سرم بکشد. دختر واقعن شیرین است و از خدا بابت این هدیه ی خوبش خیلی خیلی زیاد متشکرم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دختر </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/personal/000419.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.419</id>
   
   <published>1390-09-25T18:26:55Z</published>
   <updated>1390-09-25T18:33:34Z</updated>
   
   <summary> دختر کم کم بزرگ می شود. امروز 76 روزش بود. کلی لباس تابستانی دارد که حساب پوشیدنش در پاییز و زمستان را نکرده ام و خریده ام. چند تایی رو تنش کردیم و عکس انداختیم. کم کم توی دست...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
دختر کم کم بزرگ می شود. امروز 76 روزش بود. کلی لباس تابستانی دارد که حساب پوشیدنش در پاییز و زمستان را نکرده ام و خریده ام. چند تایی رو تنش کردیم و عکس انداختیم. کم کم توی دست جا می شود این دختر و آدم هی دلش می خواهد بغلش کند و بغلش کند. بیشتر هفته هم خانه نیستند. بین خانه ی مادربزرگ ها در آمد و شدند. اینجوری هم خودش و هم ماه بانو راحت تر هستند. عمه ها و خاله ها هم بهش عادت کرده اند. انگاری آیسا هم به خانه ی پدربزرگ عادت کرده است و آنجا آرام تر به نظر می رسد. من هی منتظرم که بزرگتر بشود که بتوانم با خودم بیرونش ببرم. خیلی زیاد منتظر آن لحظه ام. دختر هر لحظه که می گذرد برایمان شیرین تر می شود. حس خوبی دارد داشتن این دختر .


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هرچه از من دورتر، بهتر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000418.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.418</id>
   
   <published>1390-09-09T20:20:17Z</published>
   <updated>1390-09-09T20:24:19Z</updated>
   
   <summary> دور خواهم شد .. دور خواهم رفت .. دور خواهم شد .. سايه هاتان هر چه از من دورتر، بهتر. قايقي خواهم ساخت. خانه اي خواهم ساخت .. همه چيز را از نو!...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
دور خواهم شد .. دور خواهم رفت .. دور خواهم شد .. سايه هاتان هر چه از من دورتر، بهتر. قايقي خواهم ساخت. خانه اي خواهم ساخت .. همه چيز را از نو! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دوست خوب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives//000417.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.417</id>
   
   <published>1390-08-17T19:09:49Z</published>
   <updated>1390-08-17T19:19:24Z</updated>
   
   <summary> دوست خوب داشتن نعمت است. دوست خوب داشتن حال خوبي دارد. دوست خوبي كه هميشه باشد. هروقت نگاه كني حضورش را كنارت احساس كني و هيچ وقت هم باري روي دوشت نگذارد. بتوانيد با هم حرف بزنيد. مخالف و...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
دوست خوب داشتن نعمت است. دوست خوب داشتن حال خوبي دارد. دوست خوبي كه هميشه باشد. هروقت نگاه كني حضورش را كنارت احساس كني و هيچ وقت هم باري روي دوشت نگذارد. بتوانيد با هم حرف بزنيد. مخالف و موافق باشيد با هم ولي لذت حرف زدن را داشته باشيد با هم. دوست خوبي كه هميشه حال خودت را بپرسد و نگران خودت باشد. من خوشحالم كه دوستان خوبي دارم.نوشتم براي ثبت در تاريخ كه مهدي ( بي هوده) دوست خوبي است كه داشتنش نعمت است. همين جمله ي آخر بس است اصلن. قصدم فرياد زدنش نبود كه احتياجي به اين قرتي بازي ها ندارد دوستي مان. خواستم در آينده اگر آيسا اينجا را خواند بداند. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>۱ ماهگی آیسا </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000416.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.416</id>
   
   <published>1390-08-09T07:23:47Z</published>
   <updated>1390-08-09T07:32:40Z</updated>
   
   <summary>آیسا امروز ۱ ماهه شد. دخترم بزرگ تر شده است. دختر خوب و آرامی است که شب ها حتمن باید ببینمش. منزل مادربزرگ هایش روزهایش را می گذراند این روزها. ۱۰ روز اول را خانه ی خودمان بود ولی ۲۰...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آیسا امروز ۱ ماهه شد. دخترم بزرگ تر شده است. دختر خوب و آرامی است که شب ها حتمن باید ببینمش. منزل مادربزرگ هایش روزهایش را می گذراند این روزها. ۱۰ روز اول را خانه ی خودمان بود ولی ۲۰ روز بعد تا الان را در منزل مادربزرگ هایش می گذراند و من هر شب قبل از رفتن به خانه حتمن باید سری به آیسا بزنم و ۱-۲ ساعتی با هم بازی کنیم. شب ها معمولن دل درد می گیرد ولی نه به صورتی که گریه بکند و اذیت بکند. نق می زند و ماه بانو بالای سرش می نشیند. فکر می کنم یکی - دو هفته ی دیگر بتوانیم در خانه ی خودمان باشیم. بیش تر این شب هایی را هم تنها بودم، منزل احسان می رفتم و تا نیمه شب پلی استیشن می زدیم. فکر کنم بازی اش بهتر شده باشد. دوست دارم این روزها بگذرند و دخترم زودتر پیش خودم باشد و فقط مال خود خودم باشد و بزرگ تر شده باشد تا بیش تر با هم بازی کنیم. نمی دانم امشب برای تولد ۱ ماهه گی اش چی کادو دوست دارد این دختر ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>متولد ۹ مهر ماه ۹۰ </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000415.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.415</id>
   
   <published>1390-07-20T10:52:16Z</published>
   <updated>1390-07-23T11:36:55Z</updated>
   
   <summary>آیسا، دختر کوچک من، دقیقن ساعت ۸:۱۵ صبح روز شنبه ۹ مهرماه ۱۳۹۰ مطابق با ۱۱-۱۰-۰۱ به دنیا آمد. زمانی که قرار شد برای بار اول ببینمش هیجان غریبی داشتم. شاید شادترین لحظه ی همه ی عمرم. هیچ روزی در...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آیسا، دختر کوچک من، دقیقن ساعت ۸:۱۵ صبح روز شنبه ۹ مهرماه ۱۳۹۰  مطابق با ۱۱-۱۰-۰۱ به دنیا آمد. زمانی که قرار شد برای بار اول ببینمش هیجان غریبی داشتم. شاید شادترین لحظه ی همه ی عمرم. هیچ روزی در زندگی ام به اندازه ی ۹ مهر ۹۰ شاد نبوده ام. تولد دخترم و سلامتی همسرم هدیه بزرگی بود که خدا به من داد. از خدا خیلی خیلی زیاد متشکرم و امیدوارم همیشه چشمش به ما باشد. شناسنامه ی آیسا را هم گرفتم و از حالا به بعد ما رسمن ۳ نفریم . آیسا، مامان و من !
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دختر پاییز من </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000414.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.414</id>
   
   <published>1390-07-07T15:18:31Z</published>
   <updated>1390-07-07T15:24:46Z</updated>
   
   <summary>دخترم هفته ی دیگر خواهد آمد. این آخرین پنج شنبه ای است که من و مادرش تنها هستیم. دل من هم برای دیدنش خیلی خیلی تنگ شده است. امیدوارم زودتر بیاید. آیسای عزیزم ، منتظرت هستیم. بهترین فصل سال، ماه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      دخترم هفته ی دیگر خواهد آمد. این آخرین پنج شنبه ای است که من و مادرش تنها هستیم. دل من هم برای دیدنش خیلی خیلی تنگ شده است. امیدوارم زودتر بیاید.
آیسای عزیزم ،
منتظرت هستیم. بهترین فصل سال، ماه مهر، زمان خیلی خوبی هست برای آمدن. امیدوارم اگر یک روزی اینجا را خواندی بدانی که چقدر دوستت داشتیم و داریم و چقدر دوست داریم که زودتر بیایی. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تابستان خود را چگونه گذراندید ؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000413.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.413</id>
   
   <published>1390-06-22T07:06:58Z</published>
   <updated>1390-06-22T07:34:54Z</updated>
   
   <summary> تابستانی که گذشت، تابستان گرم و سختی بود. تابستان گرم بود و خوب نبود. انتظار و گرما گذر همه چیز را طولانی تر می کند و انتظار برای آمدن دخترکم، طولانی ترش کرده بود و سخت ترش. روزهای گرم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
تابستانی که گذشت، تابستان گرم و سختی بود. تابستان گرم بود و خوب نبود. انتظار و گرما گذر همه چیز را طولانی تر می کند و انتظار برای آمدن دخترکم، طولانی ترش کرده بود و سخت ترش. روزهای گرم و سختی که با کار خودم را سرگرم کرده بود. روزهای بد زیاد داشت این تابستان. مثل آن روزی که فریب یک شرکت کلاهبردار را خوردم و حدود ۱۷ میلیون تومان چک چند روزه ازشان قبول کردم. از بانک استعلام کردم و حسابشان خوب بود. یک هفته بعد همه چک ها برگشت خورد چون صاحبانشان ادعا کرده اند چک هایشان مفقود و یا ازشان سرقت شده و عجیب اینکه هیچ صاحبی نیست که بیاید و یخه ی ما را بگیرد که چکم دست تو چه می کند. همه می گویند که مامور بانک که از حساب این ها تعریف کرده با صاحب چک ها و کسی که چک ها را خرج کرده همدستند و من هم. رفتم دادسرا برای شکایت آنقدر معطلم کردند و چی تو چی بود که از خیرش گذشتم با یک وکیل صحبت کرده ام که دنبالش برود، این هم انگاری که بداند چیزی ازش در نمی آید نمی آید پرونده را بگیرد. طرف کلاه خیلی های دیگر را هم برداشته است. شایعه که زیاد است. اما صحبت ۲- ۳ میلیارد تومان است. به هر حال اگر شما اسم شرکت هدایت را شنیدید شک نکنید که با گروهی دزد نامرد طرفید و حواستان باشد. اسم کاملشان را اینجا ننوشتم چون جناب رییس برای خودش یک پا آدم باهوش است و اینترنت باز. جالب است که برای خودشان در اینترنت هم ثبت کرده اند و در سرچ گوگل هم شرکت اول هستند. به هر حال امیدوارم روزی پیدا شوند و بگیرمشان. در کنار این سفر یک هفته ای خیلی خوبی داشتیم به آنتالیا و کنسرت گوگوش و منصور و امید که هر سه تایش خیلی چسبید و اولی خیلی بیش تر. از سفر که برگشتیم داستان چک ها تلخش کرد. انگار به واسطه ی چشم چرانی ها و خوش گذرانی هایی که در بهشت آنتالیا کرده بودیم، خدا به جهنم وطن برمان گرداند تا بدانیم به پدرمان آدم چه ها گذشته است در همه ی این سال ها به واسطه ی اخراجش از بهشت. این تابستان خواهرم هم مهاجرت کرد به کانادا تا برود و ببیند که آیا جایی هست برای زندگی و من باز به این فکر می کنم حتمن هست و حتمن از اینجا بهتر است. و حتمن باید یک روز رفت. این روزهای آخر تابستان که بگذرند و تمام شوند باز پاییز دوست داشتنی من می رسند و باز سرحال خواهم بود و باز روزی و نو روزی. این پاییز که بیاید، دخترکم هم خواهد آمد. آیسا ی من خواهد آمد و امیدوارم سالم بیاید و پرانرژی که تازه کند و نو کند زندگی مان را. این روزها خیلی زیاد دلم برای دخترم تنگ می شود. خیلی دوست دارم که زودتر ببینمش. پاییز باشد و من و آیسا و ماه بانو. اتاقش را آماده کرده ایم و ماه بانو برایش کلی لوازم و تخت و کمد و گهواره و کالسکه گرفته است. و لباس هایی که هر دفعه از سفر برگشته ام برایش آورده ام را در کمدش آویزان کرده است. دوست دارم زودتر بیاید و بپوشد و خوشش بیاید .  فکر کنم ۵۰ تیکه کفش و لباس و دامن و سارافن  داشته باشد برای خودش . نتظرم این پاییز بیاید. پاییز ۳۵ سالگی. پاییزی که خیلی وقت که درش نخوانده ام که پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد. و این پاییز که بیاید، انشالله که صحیح و سالم و سه نفر باشیم با ماه بانو و آیسا . 


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سفرت به سلامت </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000412.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.412</id>
   
   <published>1390-06-14T09:23:07Z</published>
   <updated>1390-06-14T09:29:24Z</updated>
   
   <summary> خواهرم برای اقامت رفت به کبکـ. مونترالـ. کانادا! جای خالی اش همیشه خواهد بود. البته فکر می کنم درست ترش این باشد که الان جای ما آنجا خالی است. امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشد و باز هم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
خواهرم برای اقامت رفت به کبکـ. مونترالـ. کانادا! جای خالی اش همیشه خواهد بود. البته فکر می کنم درست ترش این باشد که الان جای ما آنجا خالی است. امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشد و باز هم در آینده ای نزدیک بتوانیم کنار هم باشیم. همیشه در تصوارتم سن مهاجرت کردنم بین ۴۰ تا ۴۵ بوده است. این روزها بیش تر احساس می کنم که همین جور خواهد شد. اینجا اگر خانواده و دوستانمان نباشند، هیچ چیز دیگری برای ماندن نداریم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جان من ! نقاب رو بردار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000411.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.411</id>
   
   <published>1390-04-25T07:31:20Z</published>
   <updated>1390-04-27T19:09:49Z</updated>
   
   <summary>ديده ايد كساني را كه دوست دارند خود را جور ديگري معرفي كنند؟ جور ديگري به نظر برسند ؟ كم نيستند البته اين جور آدم ها! اين موضوع هم موضوع جديدي نيست البته. ولي جالب است كه اين گاهي بين...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      ديده ايد كساني را كه دوست دارند خود را جور ديگري معرفي كنند؟ جور ديگري به نظر برسند ؟ كم نيستند البته اين جور آدم ها! اين موضوع هم موضوع جديدي نيست البته. ولي جالب است كه اين گاهي بين خودمان، همين جمع هاي كوچك خودماني، خانوادگي، دوستانه كه فيلتر شده اند، كه از اكثريت &quot;بد&quot; مرسوم جامعه جدا فرض شده اند، كه اغلب اين جمع ها تحصيلات عاليه هم دارند، كه مدام هم بين خودشان جامعه، دولت و كسان ديگري را غايب هستند را هم نقد مي كنند. ولي وقتي پاي خودشان در ميان است بدجوري لنگ مي زند. ساده ترش اين مي شود كه عاشق بحث هاي خاله زنكي هستيم، كي چه كار كرده و كم كرده و نكرده و زياد كرده و چرا كرده! ساعت ها راجع به آن حرف مي زنيم و كنجكاوي مي كنيم. اطلاعات مي دهيم و مي گيريم. ولي نمي دانم چه دردي هست كه سعي مي كنيم خودمان را بي تفاوت نشان بدهيم. كه من همين جوري شنيدم. همين جوري فهميدم. برايم هم مهم نيست كه بدانم يا نع! و الخ. حتمن شما هم نمونه هايي از اين دست و در اطرافتان زياد داريد و خودتان بقيه سخن را مي دانيد. اگر نه كه حتمن ساكن مريخ يا سياره ي ديگري هستيد. 
اصلن حالا چرا اين ها را گفتم ؟ خواستم بنويسم كه بد هم نيست گاهي اوقات، حداقل در جمع هاي كوچك تر سعي كنيم تا چنان نماييم كه هستيم يا چنان كه باشيم كه مي نماييم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روز ها را می کشیم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000410.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.410</id>
   
   <published>1390-04-22T19:16:42Z</published>
   <updated>1390-04-22T19:21:02Z</updated>
   
   <summary> گرم است لامصب! خیلی هم گرم است ! وقتی هم هوا گرم است، همه چیز من آف می شود. رسمن تعطیل می شوم. فقط سرم را به کار گرم کرده ام. یعنی اصن نمی توانم از دفتر خودم بیرون...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
گرم است لامصب! خیلی هم گرم است ! وقتی هم هوا گرم است، همه چیز من آف می شود. رسمن تعطیل می شوم. فقط سرم را به کار گرم کرده ام. یعنی اصن نمی توانم از دفتر خودم بیرون بیایم. نفسم می گیرد از این گرما. انتظار را هم به معنی واقعی کلمه احساس می کنم. هی روز ها را می کشیم و می کشیم تا پاییز برسد که هم من بتوانم نفس بکشم هم دخترکم بیاید. ماه بانو اسم&quot;آیسا&quot; را پسندیده و پیشنهاد کرده است. من هم خیلی دوستش دارم، شاید اسم دخترک &quot;آیسا&quot; باشد. کاشکی این پاییز زودتر بیاید. 

      
   </content>
</entry>

</feed>

