<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>چریکه‌ی آراز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.arazblog.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.arazblog.com,1390://1</id>
   <updated>1390-10-08T15:15:24Z</updated>
   <subtitle>کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند </subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.36</generator>

<entry>
   <title>سه ماهگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000420.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.420</id>
   
   <published>1390-10-08T15:11:23Z</published>
   <updated>1390-10-08T15:15:24Z</updated>
   
   <summary>آیسا فردا 3ماهه می شود. دختر خیلی شیرین شده است. از شب یلدا که رفت خانه مادربزرگ هایش 6 روز طول کشید که برگردد خانه. اینقدر دلم برایش تنگ شده بود که حبسش کرده ام خانه و فعلن نمی گذارم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آیسا فردا 3ماهه می شود. دختر خیلی شیرین شده است. از شب یلدا که رفت خانه مادربزرگ هایش 6 روز طول کشید که برگردد خانه. اینقدر دلم برایش تنگ شده بود که حبسش کرده ام خانه و فعلن نمی گذارم جایی برود. هر کسی آیسا می خواهد بیاید خانه ی خودمان ببیندش! شب ها که به معنی واقعی کلمه داغون روحی و خسته می رسم خانه بهترین بهانه است که یکی دو ساعتی فکر و خیال کار دست از سرم بکشد. دختر واقعن شیرین است و از خدا بابت این هدیه ی خوبش خیلی خیلی زیاد متشکرم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دختر </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/personal/000419.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.419</id>
   
   <published>1390-09-25T18:26:55Z</published>
   <updated>1390-09-25T18:33:34Z</updated>
   
   <summary> دختر کم کم بزرگ می شود. امروز 76 روزش بود. کلی لباس تابستانی دارد که حساب پوشیدنش در پاییز و زمستان را نکرده ام و خریده ام. چند تایی رو تنش کردیم و عکس انداختیم. کم کم توی دست...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
دختر کم کم بزرگ می شود. امروز 76 روزش بود. کلی لباس تابستانی دارد که حساب پوشیدنش در پاییز و زمستان را نکرده ام و خریده ام. چند تایی رو تنش کردیم و عکس انداختیم. کم کم توی دست جا می شود این دختر و آدم هی دلش می خواهد بغلش کند و بغلش کند. بیشتر هفته هم خانه نیستند. بین خانه ی مادربزرگ ها در آمد و شدند. اینجوری هم خودش و هم ماه بانو راحت تر هستند. عمه ها و خاله ها هم بهش عادت کرده اند. انگاری آیسا هم به خانه ی پدربزرگ عادت کرده است و آنجا آرام تر به نظر می رسد. من هی منتظرم که بزرگتر بشود که بتوانم با خودم بیرونش ببرم. خیلی زیاد منتظر آن لحظه ام. دختر هر لحظه که می گذرد برایمان شیرین تر می شود. حس خوبی دارد داشتن این دختر .


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هرچه از من دورتر، بهتر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000418.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.418</id>
   
   <published>1390-09-09T20:20:17Z</published>
   <updated>1390-09-09T20:24:19Z</updated>
   
   <summary> دور خواهم شد .. دور خواهم رفت .. دور خواهم شد .. سايه هاتان هر چه از من دورتر، بهتر. قايقي خواهم ساخت. خانه اي خواهم ساخت .. همه چيز را از نو!...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
دور خواهم شد .. دور خواهم رفت .. دور خواهم شد .. سايه هاتان هر چه از من دورتر، بهتر. قايقي خواهم ساخت. خانه اي خواهم ساخت .. همه چيز را از نو! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دوست خوب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives//000417.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.417</id>
   
   <published>1390-08-17T19:09:49Z</published>
   <updated>1390-08-17T19:19:24Z</updated>
   
   <summary> دوست خوب داشتن نعمت است. دوست خوب داشتن حال خوبي دارد. دوست خوبي كه هميشه باشد. هروقت نگاه كني حضورش را كنارت احساس كني و هيچ وقت هم باري روي دوشت نگذارد. بتوانيد با هم حرف بزنيد. مخالف و...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
دوست خوب داشتن نعمت است. دوست خوب داشتن حال خوبي دارد. دوست خوبي كه هميشه باشد. هروقت نگاه كني حضورش را كنارت احساس كني و هيچ وقت هم باري روي دوشت نگذارد. بتوانيد با هم حرف بزنيد. مخالف و موافق باشيد با هم ولي لذت حرف زدن را داشته باشيد با هم. دوست خوبي كه هميشه حال خودت را بپرسد و نگران خودت باشد. من خوشحالم كه دوستان خوبي دارم.نوشتم براي ثبت در تاريخ كه مهدي ( بي هوده) دوست خوبي است كه داشتنش نعمت است. همين جمله ي آخر بس است اصلن. قصدم فرياد زدنش نبود كه احتياجي به اين قرتي بازي ها ندارد دوستي مان. خواستم در آينده اگر آيسا اينجا را خواند بداند. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>۱ ماهگی آیسا </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000416.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.416</id>
   
   <published>1390-08-09T07:23:47Z</published>
   <updated>1390-08-09T07:32:40Z</updated>
   
   <summary>آیسا امروز ۱ ماهه شد. دخترم بزرگ تر شده است. دختر خوب و آرامی است که شب ها حتمن باید ببینمش. منزل مادربزرگ هایش روزهایش را می گذراند این روزها. ۱۰ روز اول را خانه ی خودمان بود ولی ۲۰...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آیسا امروز ۱ ماهه شد. دخترم بزرگ تر شده است. دختر خوب و آرامی است که شب ها حتمن باید ببینمش. منزل مادربزرگ هایش روزهایش را می گذراند این روزها. ۱۰ روز اول را خانه ی خودمان بود ولی ۲۰ روز بعد تا الان را در منزل مادربزرگ هایش می گذراند و من هر شب قبل از رفتن به خانه حتمن باید سری به آیسا بزنم و ۱-۲ ساعتی با هم بازی کنیم. شب ها معمولن دل درد می گیرد ولی نه به صورتی که گریه بکند و اذیت بکند. نق می زند و ماه بانو بالای سرش می نشیند. فکر می کنم یکی - دو هفته ی دیگر بتوانیم در خانه ی خودمان باشیم. بیش تر این شب هایی را هم تنها بودم، منزل احسان می رفتم و تا نیمه شب پلی استیشن می زدیم. فکر کنم بازی اش بهتر شده باشد. دوست دارم این روزها بگذرند و دخترم زودتر پیش خودم باشد و فقط مال خود خودم باشد و بزرگ تر شده باشد تا بیش تر با هم بازی کنیم. نمی دانم امشب برای تولد ۱ ماهه گی اش چی کادو دوست دارد این دختر ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>متولد ۹ مهر ماه ۹۰ </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000415.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.415</id>
   
   <published>1390-07-20T10:52:16Z</published>
   <updated>1390-07-23T11:36:55Z</updated>
   
   <summary>آیسا، دختر کوچک من، دقیقن ساعت ۸:۱۵ صبح روز شنبه ۹ مهرماه ۱۳۹۰ مطابق با ۱۱-۱۰-۰۱ به دنیا آمد. زمانی که قرار شد برای بار اول ببینمش هیجان غریبی داشتم. شاید شادترین لحظه ی همه ی عمرم. هیچ روزی در...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      آیسا، دختر کوچک من، دقیقن ساعت ۸:۱۵ صبح روز شنبه ۹ مهرماه ۱۳۹۰  مطابق با ۱۱-۱۰-۰۱ به دنیا آمد. زمانی که قرار شد برای بار اول ببینمش هیجان غریبی داشتم. شاید شادترین لحظه ی همه ی عمرم. هیچ روزی در زندگی ام به اندازه ی ۹ مهر ۹۰ شاد نبوده ام. تولد دخترم و سلامتی همسرم هدیه بزرگی بود که خدا به من داد. از خدا خیلی خیلی زیاد متشکرم و امیدوارم همیشه چشمش به ما باشد. شناسنامه ی آیسا را هم گرفتم و از حالا به بعد ما رسمن ۳ نفریم . آیسا، مامان و من !
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دختر پاییز من </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000414.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.414</id>
   
   <published>1390-07-07T15:18:31Z</published>
   <updated>1390-07-07T15:24:46Z</updated>
   
   <summary>دخترم هفته ی دیگر خواهد آمد. این آخرین پنج شنبه ای است که من و مادرش تنها هستیم. دل من هم برای دیدنش خیلی خیلی تنگ شده است. امیدوارم زودتر بیاید. آیسای عزیزم ، منتظرت هستیم. بهترین فصل سال، ماه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      دخترم هفته ی دیگر خواهد آمد. این آخرین پنج شنبه ای است که من و مادرش تنها هستیم. دل من هم برای دیدنش خیلی خیلی تنگ شده است. امیدوارم زودتر بیاید.
آیسای عزیزم ،
منتظرت هستیم. بهترین فصل سال، ماه مهر، زمان خیلی خوبی هست برای آمدن. امیدوارم اگر یک روزی اینجا را خواندی بدانی که چقدر دوستت داشتیم و داریم و چقدر دوست داریم که زودتر بیایی. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تابستان خود را چگونه گذراندید ؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000413.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.413</id>
   
   <published>1390-06-22T07:06:58Z</published>
   <updated>1390-06-22T07:34:54Z</updated>
   
   <summary> تابستانی که گذشت، تابستان گرم و سختی بود. تابستان گرم بود و خوب نبود. انتظار و گرما گذر همه چیز را طولانی تر می کند و انتظار برای آمدن دخترکم، طولانی ترش کرده بود و سخت ترش. روزهای گرم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
تابستانی که گذشت، تابستان گرم و سختی بود. تابستان گرم بود و خوب نبود. انتظار و گرما گذر همه چیز را طولانی تر می کند و انتظار برای آمدن دخترکم، طولانی ترش کرده بود و سخت ترش. روزهای گرم و سختی که با کار خودم را سرگرم کرده بود. روزهای بد زیاد داشت این تابستان. مثل آن روزی که فریب یک شرکت کلاهبردار را خوردم و حدود ۱۷ میلیون تومان چک چند روزه ازشان قبول کردم. از بانک استعلام کردم و حسابشان خوب بود. یک هفته بعد همه چک ها برگشت خورد چون صاحبانشان ادعا کرده اند چک هایشان مفقود و یا ازشان سرقت شده و عجیب اینکه هیچ صاحبی نیست که بیاید و یخه ی ما را بگیرد که چکم دست تو چه می کند. همه می گویند که مامور بانک که از حساب این ها تعریف کرده با صاحب چک ها و کسی که چک ها را خرج کرده همدستند و من هم. رفتم دادسرا برای شکایت آنقدر معطلم کردند و چی تو چی بود که از خیرش گذشتم با یک وکیل صحبت کرده ام که دنبالش برود، این هم انگاری که بداند چیزی ازش در نمی آید نمی آید پرونده را بگیرد. طرف کلاه خیلی های دیگر را هم برداشته است. شایعه که زیاد است. اما صحبت ۲- ۳ میلیارد تومان است. به هر حال اگر شما اسم شرکت هدایت را شنیدید شک نکنید که با گروهی دزد نامرد طرفید و حواستان باشد. اسم کاملشان را اینجا ننوشتم چون جناب رییس برای خودش یک پا آدم باهوش است و اینترنت باز. جالب است که برای خودشان در اینترنت هم ثبت کرده اند و در سرچ گوگل هم شرکت اول هستند. به هر حال امیدوارم روزی پیدا شوند و بگیرمشان. در کنار این سفر یک هفته ای خیلی خوبی داشتیم به آنتالیا و کنسرت گوگوش و منصور و امید که هر سه تایش خیلی چسبید و اولی خیلی بیش تر. از سفر که برگشتیم داستان چک ها تلخش کرد. انگار به واسطه ی چشم چرانی ها و خوش گذرانی هایی که در بهشت آنتالیا کرده بودیم، خدا به جهنم وطن برمان گرداند تا بدانیم به پدرمان آدم چه ها گذشته است در همه ی این سال ها به واسطه ی اخراجش از بهشت. این تابستان خواهرم هم مهاجرت کرد به کانادا تا برود و ببیند که آیا جایی هست برای زندگی و من باز به این فکر می کنم حتمن هست و حتمن از اینجا بهتر است. و حتمن باید یک روز رفت. این روزهای آخر تابستان که بگذرند و تمام شوند باز پاییز دوست داشتنی من می رسند و باز سرحال خواهم بود و باز روزی و نو روزی. این پاییز که بیاید، دخترکم هم خواهد آمد. آیسا ی من خواهد آمد و امیدوارم سالم بیاید و پرانرژی که تازه کند و نو کند زندگی مان را. این روزها خیلی زیاد دلم برای دخترم تنگ می شود. خیلی دوست دارم که زودتر ببینمش. پاییز باشد و من و آیسا و ماه بانو. اتاقش را آماده کرده ایم و ماه بانو برایش کلی لوازم و تخت و کمد و گهواره و کالسکه گرفته است. و لباس هایی که هر دفعه از سفر برگشته ام برایش آورده ام را در کمدش آویزان کرده است. دوست دارم زودتر بیاید و بپوشد و خوشش بیاید .  فکر کنم ۵۰ تیکه کفش و لباس و دامن و سارافن  داشته باشد برای خودش . نتظرم این پاییز بیاید. پاییز ۳۵ سالگی. پاییزی که خیلی وقت که درش نخوانده ام که پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد. و این پاییز که بیاید، انشالله که صحیح و سالم و سه نفر باشیم با ماه بانو و آیسا . 


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سفرت به سلامت </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000412.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.412</id>
   
   <published>1390-06-14T09:23:07Z</published>
   <updated>1390-06-14T09:29:24Z</updated>
   
   <summary> خواهرم برای اقامت رفت به کبکـ. مونترالـ. کانادا! جای خالی اش همیشه خواهد بود. البته فکر می کنم درست ترش این باشد که الان جای ما آنجا خالی است. امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشد و باز هم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
خواهرم برای اقامت رفت به کبکـ. مونترالـ. کانادا! جای خالی اش همیشه خواهد بود. البته فکر می کنم درست ترش این باشد که الان جای ما آنجا خالی است. امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشد و باز هم در آینده ای نزدیک بتوانیم کنار هم باشیم. همیشه در تصوارتم سن مهاجرت کردنم بین ۴۰ تا ۴۵ بوده است. این روزها بیش تر احساس می کنم که همین جور خواهد شد. اینجا اگر خانواده و دوستانمان نباشند، هیچ چیز دیگری برای ماندن نداریم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جان من ! نقاب رو بردار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000411.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.411</id>
   
   <published>1390-04-25T07:31:20Z</published>
   <updated>1390-04-27T19:09:49Z</updated>
   
   <summary>ديده ايد كساني را كه دوست دارند خود را جور ديگري معرفي كنند؟ جور ديگري به نظر برسند ؟ كم نيستند البته اين جور آدم ها! اين موضوع هم موضوع جديدي نيست البته. ولي جالب است كه اين گاهي بين...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      ديده ايد كساني را كه دوست دارند خود را جور ديگري معرفي كنند؟ جور ديگري به نظر برسند ؟ كم نيستند البته اين جور آدم ها! اين موضوع هم موضوع جديدي نيست البته. ولي جالب است كه اين گاهي بين خودمان، همين جمع هاي كوچك خودماني، خانوادگي، دوستانه كه فيلتر شده اند، كه از اكثريت &quot;بد&quot; مرسوم جامعه جدا فرض شده اند، كه اغلب اين جمع ها تحصيلات عاليه هم دارند، كه مدام هم بين خودشان جامعه، دولت و كسان ديگري را غايب هستند را هم نقد مي كنند. ولي وقتي پاي خودشان در ميان است بدجوري لنگ مي زند. ساده ترش اين مي شود كه عاشق بحث هاي خاله زنكي هستيم، كي چه كار كرده و كم كرده و نكرده و زياد كرده و چرا كرده! ساعت ها راجع به آن حرف مي زنيم و كنجكاوي مي كنيم. اطلاعات مي دهيم و مي گيريم. ولي نمي دانم چه دردي هست كه سعي مي كنيم خودمان را بي تفاوت نشان بدهيم. كه من همين جوري شنيدم. همين جوري فهميدم. برايم هم مهم نيست كه بدانم يا نع! و الخ. حتمن شما هم نمونه هايي از اين دست و در اطرافتان زياد داريد و خودتان بقيه سخن را مي دانيد. اگر نه كه حتمن ساكن مريخ يا سياره ي ديگري هستيد. 
اصلن حالا چرا اين ها را گفتم ؟ خواستم بنويسم كه بد هم نيست گاهي اوقات، حداقل در جمع هاي كوچك تر سعي كنيم تا چنان نماييم كه هستيم يا چنان كه باشيم كه مي نماييم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روز ها را می کشیم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000410.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.410</id>
   
   <published>1390-04-22T19:16:42Z</published>
   <updated>1390-04-22T19:21:02Z</updated>
   
   <summary> گرم است لامصب! خیلی هم گرم است ! وقتی هم هوا گرم است، همه چیز من آف می شود. رسمن تعطیل می شوم. فقط سرم را به کار گرم کرده ام. یعنی اصن نمی توانم از دفتر خودم بیرون...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
گرم است لامصب! خیلی هم گرم است ! وقتی هم هوا گرم است، همه چیز من آف می شود. رسمن تعطیل می شوم. فقط سرم را به کار گرم کرده ام. یعنی اصن نمی توانم از دفتر خودم بیرون بیایم. نفسم می گیرد از این گرما. انتظار را هم به معنی واقعی کلمه احساس می کنم. هی روز ها را می کشیم و می کشیم تا پاییز برسد که هم من بتوانم نفس بکشم هم دخترکم بیاید. ماه بانو اسم&quot;آیسا&quot; را پسندیده و پیشنهاد کرده است. من هم خیلی دوستش دارم، شاید اسم دخترک &quot;آیسا&quot; باشد. کاشکی این پاییز زودتر بیاید. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روبات کامنت گذار خر است. خیلی هم خر است !</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000409.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.409</id>
   
   <published>1390-04-20T21:30:39Z</published>
   <updated>1390-04-20T21:35:36Z</updated>
   
   <summary> یک رباتی انگار اینجا را کشف کرده بود و ول هم هم نمی کرد. یعنی هر ثانیه 1001 تا حرف بی ربط را تبدیل به کامنت می کرد که باعث شده بود سقف اینجا بیاید پایین! ما هم که...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
یک رباتی انگار اینجا را کشف کرده بود و ول هم هم نمی کرد. یعنی هر ثانیه 1001 تا حرف بی ربط را تبدیل به کامنت می کرد که باعث شده بود سقف اینجا بیاید پایین! ما هم که سرمان شلوغ و خرما بر نخیل! این دوست خیلی خیلی عزیزمان مهدی آقای فومنی حقی، ما را مدیون خودش کرد و حقی را گذاشت روی پس قفای ما و زحمت کشید تا دستان ربات را قطع کند و اینجا را دوباره بالا بیاورند. به هر حال احساس خوبی است که کرکره اینجا بالا رفته است. ای لعنت خدا بر هر چی مردم آزار ساخته ی دست آدمیان زبان نفهم منفعت طلب ! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هرکه ناموخت از گذشت روزگار هیچ ناموزد ز صد آموزگار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000408.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.408</id>
   
   <published>1390-02-17T06:51:01Z</published>
   <updated>1390-02-17T06:53:56Z</updated>
   
   <summary> ... پی نوشت : عنوان این مطلب خودش اینقدر گویا و واضح هست که هر متن و حاشیه ای اضافی و غیر لازم هست....</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
...

پی نوشت : عنوان این مطلب خودش اینقدر گویا و واضح هست که هر متن و حاشیه ای اضافی و غیر لازم هست. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خانوم نی نی </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000407.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.407</id>
   
   <published>1390-02-11T10:28:32Z</published>
   <updated>1390-02-11T11:12:01Z</updated>
   
   <summary> بعله ! نی نی عزیز و دوست داشتنی ما دختر است. دخترکم پاییز خواهد آمد. امیدوارم این دنیای ما اینقدر ها هم جای بدی برایش نباشد....</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
بعله ! نی نی عزیز و دوست داشتنی ما دختر است. دخترکم پاییز خواهد آمد. امیدوارم این دنیای ما  اینقدر ها هم جای بدی برایش نباشد. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دردسر </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/archives/dairy/000406.php" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2011://1.406</id>
   
   <published>1390-02-06T18:14:07Z</published>
   <updated>1390-02-06T18:24:23Z</updated>
   
   <summary> هفته ی پر دردسری بود. دعوایی که بین دو تا از کارگران اسبق و سابق در بیرون محل کار ما اتفاق افتاده بود و منجر به جراحت شدید یکی شان شده بود باعث شد تا سفر 3 روزه ی...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
         <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/">
      
هفته ی پر دردسری بود. دعوایی که بین دو تا از کارگران اسبق و سابق در بیرون محل کار ما اتفاق افتاده بود و منجر به جراحت شدید یکی شان شده بود باعث شد تا سفر 3 روزه ی شمالم به 2 روز تبدیل بشود و زودتر برگردم که ببینم چه خبر شده است. یک احمقشان داد و هوار الکی و عصبانیت سر هیچی درست کرده بود و آن یکی احمق تر با کاتر در دستش زده بود صورت این یکی را خراب کرده بود. تمام هفته به این گذشت که هم خودم را کنار ماجرا نگه دارم و هم کاری کنم که این یکی زندان نرود و سابقه دار نشود و بتواند 30 میلیون تومان بدهد تا این یکی خرج صورت و زندگی اش کند. یک جا خواند ه بودم قبلن که همیشه برای خودتان ارزشی بالاتر از &quot;قضاوت&quot; کردن بین دو نفر قائل باشید و سعی کردم تا قضاوتی نکنم. سعی کردم فقط اصطلاحن ریش سفیدی و پادرمیانی کنم که یکی زندان نرود و یکی که آه در بساط ندارد پولی دستش باشد که خرج صورتش و دختری کند که هنوز بعد از 40 سالگی چشم به راهش نشسته است. بماند که چه شلوغ کاری ها و دخالت ها بود از دست افرادی که حتا حاضر نیستند 10 هزارتومان کمک کنند و در کار خیری سهیم بشوند، اما تبدیل به دلسوزانی می شوند که هم قضاوت می کنند و هم در همه چیز نظر می دهند و جای پدر و مادر نداشته ی طرف را پر می کنند و حتا مهربان تر از مادر می شوند. به هر حال هفته شلوغ و اعصاب فرسوده کنی بود که امروز تمام شد و یکی رضایت و آزادی اش را دارد و آن دیگری 25 میلیون و صورت خراب و خرج عروسی اش را. انگار هر 2 تا راضی بودند. یکی بیش تر و یکی کمتر. من اما خیلی خسته ام. خسته. حیران از حیوانیت و کلافه از شنیدن دلسوزی های مفت. امیدوارم برای هر دو تا عبرت شده باشد و بعدن جوری بشود که بتوانند فراموشش کنند. 
      
   </content>
</entry>

</feed>

