
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه
تابستانی که گذشت، تابستان گرم و سختی بود. تابستان گرم بود و خوب نبود. انتظار و گرما گذر همه چیز را طولانی تر می کند و انتظار برای آمدن دخترکم، طولانی ترش کرده بود و سخت ترش. روزهای گرم و سختی که با کار خودم را سرگرم کرده بود. روزهای بد زیاد داشت این تابستان. مثل آن روزی که فریب یک شرکت کلاهبردار را خوردم و حدود ۱۷ میلیون تومان چک چند روزه ازشان قبول کردم. از بانک استعلام کردم و حسابشان خوب بود. یک هفته بعد همه چک ها برگشت خورد چون صاحبانشان ادعا کرده اند چک هایشان مفقود و یا ازشان سرقت شده و عجیب اینکه هیچ صاحبی نیست که بیاید و یخه ی ما را بگیرد که چکم دست تو چه می کند. همه می گویند که مامور بانک که از حساب این ها تعریف کرده با صاحب چک ها و کسی که چک ها را خرج کرده همدستند و من هم. رفتم دادسرا برای شکایت آنقدر معطلم کردند و چی تو چی بود که از خیرش گذشتم با یک وکیل صحبت کرده ام که دنبالش برود، این هم انگاری که بداند چیزی ازش در نمی آید نمی آید پرونده را بگیرد. طرف کلاه خیلی های دیگر را هم برداشته است. شایعه که زیاد است. اما صحبت ۲- ۳ میلیارد تومان است. به هر حال اگر شما اسم شرکت هدایت را شنیدید شک نکنید که با گروهی دزد نامرد طرفید و حواستان باشد. اسم کاملشان را اینجا ننوشتم چون جناب رییس برای خودش یک پا آدم باهوش است و اینترنت باز. جالب است که برای خودشان در اینترنت هم ثبت کرده اند و در سرچ گوگل هم شرکت اول هستند. به هر حال امیدوارم روزی پیدا شوند و بگیرمشان. در کنار این سفر یک هفته ای خیلی خوبی داشتیم به آنتالیا و کنسرت گوگوش و منصور و امید که هر سه تایش خیلی چسبید و اولی خیلی بیش تر. از سفر که برگشتیم داستان چک ها تلخش کرد. انگار به واسطه ی چشم چرانی ها و خوش گذرانی هایی که در بهشت آنتالیا کرده بودیم، خدا به جهنم وطن برمان گرداند تا بدانیم به پدرمان آدم چه ها گذشته است در همه ی این سال ها به واسطه ی اخراجش از بهشت. این تابستان خواهرم هم مهاجرت کرد به کانادا تا برود و ببیند که آیا جایی هست برای زندگی و من باز به این فکر می کنم حتمن هست و حتمن از اینجا بهتر است. و حتمن باید یک روز رفت. این روزهای آخر تابستان که بگذرند و تمام شوند باز پاییز دوست داشتنی من می رسند و باز سرحال خواهم بود و باز روزی و نو روزی. این پاییز که بیاید، دخترکم هم خواهد آمد. آیسا ی من خواهد آمد و امیدوارم سالم بیاید و پرانرژی که تازه کند و نو کند زندگی مان را. این روزها خیلی زیاد دلم برای دخترم تنگ می شود. خیلی دوست دارم که زودتر ببینمش. پاییز باشد و من و آیسا و ماه بانو. اتاقش را آماده کرده ایم و ماه بانو برایش کلی لوازم و تخت و کمد و گهواره و کالسکه گرفته است. و لباس هایی که هر دفعه از سفر برگشته ام برایش آورده ام را در کمدش آویزان کرده است. دوست دارم زودتر بیاید و بپوشد و خوشش بیاید . فکر کنم ۵۰ تیکه کفش و لباس و دامن و سارافن داشته باشد برای خودش . نتظرم این پاییز بیاید. پاییز ۳۵ سالگی. پاییزی که خیلی وقت که درش نخوانده ام که پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد. و این پاییز که بیاید، انشالله که صحیح و سالم و سه نفر باشیم با ماه بانو و آیسا .