
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه باغ کلاغا جاییست خیلی دور از اینجا. از شهر که خارج می شوی و به طرف کوه می روی، سه چار تا پیچ مانده به آنجایی که جاده تمام بشود، آخرین خاکی، کنار رودخانه! دور تا دورش پر از درخت تبریزی و داخلش هر درختی به غیر از میوه. هیچ وقت میوه ای روی درختی نیست. شاید که همیشه صاحبش قستمش را زودتر چیده باشد و برده باشد. هر چه باشد همیشه برگ است و بلوط های افتاده به پای درخت هاش و استخری که همیشه ی خدا تا نصفه آب زلالی دارد که انگار هیچ وقت خراب نمی شود .
باغ کلاغا را من اسمش کرده ام. هر کسی گوشه ای دارد که اگر دلش گرفت، اگر جنونش بالاگرفت و اگر حوصله اش به لب آمد، پناه ببرد به آنجا و جای من همیشه باغ کلاغا ست، تنهایی با کتاب های شعر اخوان و نوار های ناظری.
پاییز که می شود و چند روزی از مهر می گذرد و تبریزی ها کم کم لخت می شوند و برگ ون ها زرد و سرخ و نارنجی و ارغوانی می شود، جای من آنجاست. گوشه ی باغ، همانجایی که دیوار گل و سنگی اش ریخته و به کنار رودخانه راه دارد. همانجایی که تخت شکسته ی چوبی و قالیچه ی رنگ رو رفته اش همیشه دست نخورده و خاکی ست و اجاق همیشه پر از خاکستر. چند ساعتی باید بنشینم و از آن بالا پیچ و تاب خوردن رودخانه را نگاه کنم که می کوبد بر سر سنگ ها و گاهی هلشان می دهد به پایین پر از سر و صدا نمی دانم صاحب باغ کلاغا کیست و اصلن کی ها آنجاست و اصلن الان هست یا نیست. ولی هر وقت که بخواهم چار خط اخوان بخوانم که این شکسته چنگ بی قانون ! رام چنگ_چنگی شوریده رنگ پیر، گاه گویی خواب می بیند ،روشنی های دروغینی،کاروان شعله های مرده در مرداب،بر جبین قدسی محراب می بیند. یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را یا ناظری گوش کنم که من درد تو را ز دست آسان ندهم،دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم،از دوست به یادگار دردی دارم، این درد به صد هزار درمان ندهم، جای من باغ کلاغا ست. همان جایی که خیلی دور است به اینجا.
و
باز انگار پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد.