جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- سه ماهگی
- دختر
- هرچه از من دورتر، بهتر
- دوست خوب
- ۱ ماهگی آیسا
- متولد ۹ مهر ماه ۹۰
- دختر پاییز من
- تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
- سفرت به سلامت
- جان من ! نقاب رو بردار
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (19 یادداشت)
- فیلم (53 یادداشت)
- موسیقی (2 یادداشت)
- مسافرت (6 یادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 یادداشت)
- تئاتر (6 یادداشت)
- خاطرات (10 یادداشت)
- روز نوشت (159 یادداشت)
- شخصی (5 یادداشت)

باغ کلاغا جاییست خیلی دور از اینجا. از شهر که خارج می شوی و به طرف کوه می روی، سه چار تا پیچ مانده به آنجایی که جاده تمام بشود، آخرین خاکی، کنار رودخانه! دور تا دورش پر از درخت تبریزی و داخلش هر درختی به غیر از میوه. هیچ وقت میوه ای روی درختی نیست. شاید که همیشه صاحبش قستمش را زودتر چیده باشد و برده باشد. هر چه باشد همیشه برگ است و بلوط های افتاده به پای درخت هاش و استخری که همیشه ی خدا تا نصفه آب زلالی دارد که انگار هیچ وقت خراب نمی شود .
باغ کلاغا را من اسمش کرده ام. هر کسی گوشه ای دارد که اگر دلش گرفت، اگر جنونش بالاگرفت و اگر حوصله اش به لب آمد، پناه ببرد به آنجا و جای من همیشه باغ کلاغا ست، تنهایی با کتاب های شعر اخوان و نوار های ناظری.
پاییز که می شود و چند روزی از مهر می گذرد و تبریزی ها کم کم لخت می شوند و برگ ون ها زرد و سرخ و نارنجی و ارغوانی می شود، جای من آنجاست. گوشه ی باغ، همانجایی که دیوار گل و سنگی اش ریخته و به کنار رودخانه راه دارد. همانجایی که تخت شکسته ی چوبی و قالیچه ی رنگ رو رفته اش همیشه دست نخورده و خاکی ست و اجاق همیشه پر از خاکستر. چند ساعتی باید بنشینم و از آن بالا پیچ و تاب خوردن رودخانه را نگاه کنم که می کوبد بر سر سنگ ها و گاهی هلشان می دهد به پایین پر از سر و صدا نمی دانم صاحب باغ کلاغا کیست و اصلن کی ها آنجاست و اصلن الان هست یا نیست. ولی هر وقت که بخواهم چار خط اخوان بخوانم که این شکسته چنگ بی قانون ! رام چنگ_چنگی شوریده رنگ پیر، گاه گویی خواب می بیند ،روشنی های دروغینی،کاروان شعله های مرده در مرداب،بر جبین قدسی محراب می بیند. یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را یا ناظری گوش کنم که من درد تو را ز دست آسان ندهم،دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم،از دوست به یادگار دردی دارم، این درد به صد هزار درمان ندهم، جای من باغ کلاغا ست. همان جایی که خیلی دور است به اینجا.
و
باز انگار پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد.

پنجشنبه، ۲ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

نظرات: (0 نظر)

ثبت نظر شما

 
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)