
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه انگار کم کم باید بنویسیم که این "عادت" هم چیز خوبی است که زندگی بدون آن چیز خوبی از آب در نمی آید . عادت می کنیم و زندگی می کنیم و عادت می کنیم . اینکه کم کم ببینی موضاعاتی که تا چند وقت قبل تا مرحله ی "کمای ذهنی" می بردتت ، اکنون بدون هیچ واکنشی از کنارت رد می شود ، صرف نظر از همه ی تغییرات هر روزه به این قضیه ی عادت بستگی دارد . عادت می کنیم که زندگی کنیم و عادت می کنیم که بپذیریم وقتی همه چیز به کاممان نیست ، سرمان باز هم گرم ادامه ی زندگی مان باشد . چه کسی بود که زمانی فریاد می زد که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ؟
گاهی دانستن و اطلاعات زیاد باعث دغدغه های بیش تری می شود. مثالش می شود: یادش به خیر! که همکلاسی ای در دبیرستان داشتیم به نام "ن" که وقتی شاگرد زرنگ ها و بچه درس خوان ها چند دقیقه به امتحان داشتند تند و تند آخرین فرمول ها را حفظ می کردند و از هم اشکال می پرسیدند، "ن" داشت آخرین گاز ها را به ساندویچ های خوشمزه اش می زد و کل یوم بی خیال دلهره بود و هرگونه تشویشی.دلهره های امتحانات دبیرستان برای من هیچ وقت تکرار نشد که در دانشگاه برای خودمان یک پا "ن" بودیم و شب و روز امتحان در کافه نادری و بوفه ی دانشگاه داستان ها داشتیم با رفقا!
راستی! صحبت دبیرستان شد. هندسه را که یادتان هست؟ برخی قضیه ها را باید اثبات می کردیم از هزار برهان ساده و روتین گرفته تا برهان خلف، باید اثبات می کردیم قضیه را . اما برخی قضیه ها و فرمول ها را به صورت اصل می پذیرفتیم و کاری به کار اثباتش نداشتیم. مثالش چی بود؟ دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند؟ حالا قضیه ی من است . این که بخواهم مثل معلم هندسه مان هر قضیه ای را بارها و بارها اثبات کنم و به "چرا" ای اش بپردازم ، اذیتم می کند و انرژی ام را می گیرد . نمی خواهم معلم هندسه باشم . گاهی اوقات که امیدوارم به اکثر اوقات میل کند، باید "ن" وار قضیه ها پذیرفت . این توضیح دادن انرژی را می گیرد، از بین که نمی برد لامصب! بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیلش می کند . وقتی انرژی را از حالت نرمال که باعث زندگی ست به "آن صورت" دیگر تبدیل می کند، زندگی! چیز گندی می شود بی وجدان!
گفته بودیم برایت آقای قطبی ! نگفته بودیم ؟ در استادیوم به تو گفتیم ، در برنامه ی نود گفتیم ، در خیابان که دیدیمت گفتیم ، در اسفندیار که شام می خوردی گفتیم .حتا در همین وبلاگ هم گفتیم . نگفتیمت آقای قطبی ؟ گفتیم که "یوروم"ت را بردار و از اینجا برو . گفتیم قهرمان بشوی و نشوی ، تاثیر خودت را گذاشته ای . از این جا برو که ما دوستت خواهیم داشت ، قهرمان شدی و بیش تر عاشقت شدیم و گفتیم حالا برو !
رفتی و باز دوباره برگشتی . آنقدر برگشتی که مجبور بشوی "دیوانه" خطابمان کنی ! که خودت را دیوانه بخوانی و ما را هم . چه فرقی می کند که فحش داخل کاغذ کادو بدهی و "کریزی" خطابمان کنی یا ایرانی باشیم و "اسگل" خطاب بشویم، مهم برای ما این بود که تو نباید بر می گشتی . حتمن باید "مایلی" وار منطق مان را وارد حریم خصوصی و چشمت می کردیم تا حرف گوش کن باشی ؟ ندیدی که چه دلسوز بودیم برای زن و بچه ی در آمریکا مانده ات ؟ چه فضول بودیم برای خبر گرفتن از قرارهای هفتگی دوبی با دوست دخترت ؟ چه هیز بودیم برای دیدن عکس "یوروم"ت ؟ حالا خوب است بدهیم که علی دایی سرت داد بزند که " عزیز من ! اینجا ایرانه !" ؟ . آری . آقای قطبی اینجا ایران است . اینجا مملکت چاهار فصل است . باهار داریم . تابستان داریم و پاییز و زمستان داریم و هر کدام به رنگی !
آری! عزیز من! اینجا ایران است و انگار باید حرف فیروز کریمی را بپذیریم که گفته بود :" قطبی اوایل فصل روی نیمکت بود . وسط فصل کنار خط بود و آخر فصل پرش می کرد این فاصله را و اگر یک فصل دیگر بماند ببینید که چه ها می کند " . انگار پر بیراه نبود که تو هم ایرانی شدی . یکی مثل خود ما . آقای قطبی ! اینجا نبودی تا ببینی چه بر سر خود ما آمده است . فکر می کنی ما هم از اول این بودیم ؟ همه مان در مکتب و مدرسه و کودکی مان آدم حسابی بودیم جان تو !
جان من ! وقتی بر می گردی و به خبرنگار ها می گویی "کاری که شما با پرسپولیس می کنید ، حیوان با حیوان نمی کند" ، کسی کاری ندارد که چرا این حرف را زده ای . کسی کاری ندارد که مارکو برای کار شخصی رفته است و نوشته اند برای دلالی بازیکن رفته است و تو به او خط داده ای که برود . این جا از این جمله ات چنان چماقی درست کنند که تحملت را از دست بدهی و بدترش را هم بگویی !مگر یادت نیست که همین ها از بغض دایی و کریمی و قلعه نویی ، و نه از حب خودت "امپراتور" ت کردند و "شیر" ؟ حالا بشین و قدرت ایرانی را نگاه کن . به قول آن پیرمرد_ترک_ هیجان زده ی بعد بازی استرالیا ، ایرانین دنیانی داغان پاغان می کنه ! شما که جای خود ! شما که محترم !
حالا بنشین و ببین تا قبل از بازی با استقلال چه بلایی بر سرت بیاورند ، فقط شانس آورده ای که بیشتر روزنامه چی جماعت ما پرسپولیسی هستند . شانس بیاوری که "دربی" را نبازی ! تازه شانس بیاوری که به خودشان نگیرند این "حیوان" بودن را ! که آن وقت پاره می کنند هر چه پرده ی سالم مانده به خلوتت .
حالا اما ، تو که خواهی رفت ، ولی امروز نرو . بنشین و ببین کار روزگار ما را که چه بر سر فرشاد آقای گل دوست داشتنی و محبوب ما آورده که امروز این گونه عقده گشایی می کند و به تو می تازد و پرده می درد. بنشین و ببین و بخوان حسن روشن ها و حجازی ها و پروین ها را که مایه ی پر شدن روزنامه های درجه 2 و 3 هستند امروز . تازه شانس آورده ای حاجی مایلی تا یک سال ممنوع از مصاحبه شده است. اگر هم حوصله ات در خانه ات و تنها سر می رود ، بنشین و دی.وی.دی برنامه 90 چند هفته پیش را گیر بیاور و هرشب چند بار ببینش ! آنجایی که علی دایی می گوید " د_د_د_د! بازم حرف خودت رو میزنیییی ؟ اینجا ایرانه عزیز من " !
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد،
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.
باغ بی برگی
خنده اش خونيست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پاييز
.
.
.
و در آمد : پاییز .
...
باز هم خدا را شکر که پاییز را آفرید تا کمی نفس بکشیم . پاییز من !، سبزی و تولد بهار ، گرمی و عشق تابستان و سردی و سفیدی زمستان را ندارد . پاییز من اعتدال خوشایندی دارد و مرگ های رنگ به رنگ و عاشقانه ای. مرگ_برگ و مرگ_رنگ ! و اگر یادمان باشد که بیشتر از "هر تولدی"، مرگ هایش به یادمان مانده است و بیشتر از هر تولدی ، هر مرگی مورمورمان می کند و یادمان می اندازد که زنده ایم ، پاییز را دوست خواهیم داشت . مرگ های عاشقانه قاب می شوند و تابلوی وهم آلودی و در فضای مه گرفته و بارانی ذهن ، سنجاق می شوند به دیوار خاطره ها و این یعنی پاییزان من .
البته خیلی هم خوب هست که این روزها ، یک قسم سنگین به دایرکتوری قسم های ما اضافه شده است . "به این زبان روزه!".
بیچاره آن "شکم گرسنه" ! است . دردسرش مال اوست ، عزت و اعتبارش مال "زبان " !
...
این روز ها و شب ها که هوا خنک تر است و بوی پاییز می آید به همین دلیل و یک دلیل دیگر که بعدن می گویمش، شب های بعد از افطار را به سختی می شود در خانه ماند،
با خواندن متن های زیر که خیلی دنبالشان گشته بودم و پیدا نکرده بودم و دیشب تصادفی روی سیستم پیدایشان کردم لذت زیادی بردم . خواستم شما را هم در این لذت شریک کنم . مدت هاست که دیگر خبری از این جور آدم ها نیست . مدت هاست که دیگر خبری نیست ،
.
.
.
یک ) سوته دلان :
ظروفچي (بهروز وثوقی)در اتاق با خرت و پرت هايش ور مي رود و با خود حرف مي زند:
مجيد پنزر خنزره، توپ داغونم نمي كنه، چش شيطون كر، توپ توپم، اين مال و منال مفتي، همچي هلو بر تو گلو گير نيومد، حاصل يه عمر جوب گرديه، آقامون ظروفچي بود، خودمون شديم جوب چي، جوب چي، آقا مجيد ظروفچي جوبچي، هه هه هه ميخ زنگ زده، زنجير زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده، حواستو ضرب كن ، جمع كن، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه، چون زنگاشو زده، داداش حبيب، ما داداشيم، از يه خميريم، اما تنورمون عليحده ست، تنور شما عقدي بود مال ما تيغه اي صيغه اي، كله شما ها شد عين نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، كله ما شد عين نون سنگك. خوب شد كه بربري نشديم... آقا مجيد. تافتونيا، اون طرفيا، اون وريا، همونايي كه بعد چله آقات تو رو انداختن تو اين اتاق يه دري، همه ي اين ثروتو ضبط مي كنن.
مجيد به طرف در مي رود و با دست اتاق برادران را نشان مي دهد.
داداش حبيبم يه نفره تو اونا، غربتيا يه لشگرن. جخ سر داداش حبيبم مثل سر اونا تافتونيه، نه سنگكيع با اونا تنيه، با من ناتنيه، با اونا تنيه با من ناتنيه، تن تن تنيه نا تن تنيه، تن تن تني ، نا تن تني، ناتن تني ...دنگ،... ؟آقا مجيد، اگر غربتيا بر گشتن گفتن جوبچي لجن جمع كنه، بگو دامادتون كه دواتچيه، ليقه دوات جمع مي كنه. به هر چي نه بدتر آدم دروغگو دشمن خداست، اي واي كه چقدر دشمن داري خدا دوستاتم كه مائيم، يه مشت عاجز عليل ناقص عقل، كه در حقشون دشمني كردي.
با گفتن اين حرف مجيد به علامت توبه دست راستش را به دهان برده و گاز مي گيرد.
.
.
.
دو) حاجي واشنگتن 1361
حاجي صدر السلطنه اولين سفير ايران در ايالت متحده، در حضور رئيس جمهور امريكا استوار نامه خود را تقديم مي كند.(بازي عزت الله انتظامي و دوبله خودش و تغيير لحن هاي به موقع از پرده خواني تا نقالي و بحر طويل گويي)
حاجي السلام اي رئيس الروسا، راس رياست، نظري كن ز وفا سوي شه شرق، اعليحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبله عالم شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد كامل، شيخ واصل، صفتش حضرت ظل اللهي، ناصر دين خدا، روحي ارواح فدا، شاه آلمان شكن و روس برا باد ده، و لندن و پاريس بر انگشت مبارك به جولان، تخت بر تخت به ايوان، مطبق فزون گشته ز كيوان، شاه ما كرده ميل شاهانه، كه سفيري به آمريكا برود چون صبا، فرح افزا، كه ببند به صفا عقد مودت، بگشايد زفا باب تجارت، رسم گردد سفر و سير سياحت، بده بستان عيان بين دو دولت،قرعه فال از قضا اوفتاد بر من كمترين، حسينقلي،
فرخنده باد، فرخنده باد عهد مود ميان ما، گسترده باد، گسترده باد كسب و تجارت ميان ما، پارسال رياستت چهل باشد، دشمن از روي تو خجل باشد،پطر و ناپلئون و خود بيسمارك، همه شرمنده اند بدين درگاه، اقبال قبله عالم و پلتيك مستر پرزيدنت همره شود بي حرف پيش اگر به هم، گيتي به زير بيرق خويش در آورند ايران و آمريك، چشم حسود بتركد، چو سپندي كه در افتد به تشت عرش، الحق رئيس بهشتي مستر پرزيدنت، كيليولند شهريار، دست به دست هم مي دهند دو شهنشاه به اذن الله، حق مبارك كند انشا الله، از خدا مي كنم طلب، الي الابد، موضع دولتين نگه دار، والسلام، اي رئيس خوش ديدار، شد تمام، گل سخن گفتن وزير مختار، والسلام.
.
.
.
سه ) هزار دستان
شعبان استخواني(محمدعلي كشاورز) درسگداني خود مشغول است. مرد نمك فروش با خر خود وارد مي شود پاي خر شكسته و نمك فروش از شعبان مي خواهد تا خلاصش كند:
شعبان قبوله، آسوده كسي كه خر نداره، از كاه و جويش خبر نداره. خوب جفتتون داريد از دست هم خلاص مي شيد. آخم نگفن زبون بسته، بسلامتي خرت سقط شد، مصيبت آدميزاد و نداره، روز جزا، حساب و كتاب پس نمي ده. آ بارك الله حالا شدي خر خودتو خرك خودت، توبره و سفره ت شد يكي. جونشو خودت مي كني، نونشم خودت مي خوري. حالا ديگه بسته به خواست خودته كه تو طويله جاگير شي يا زير طاقي، دو خرجه نيستي با اين خرج سنگين. ديگه دست خودته كه خر باشي يا خرك چي.
.
.
.
چاهار) مادر1369 :
مادر(رقيه چهره آزاد) مرگ را به خود نزديك ديده. فرزندان را در خانه پدري گرد هم آورده و مرگ آگاه تدارك روز عزا مي بيند.
مادر سر شام گريه نكنين، غذا رو به مردم زهر نكنين. سماور بزرگ و استكان نعلبكي هم به قدر كفايت داريم، راه نيفتين دوره در و همسايه پي ظرف و ظروف. آبرو داري كنين بچه ها، نه با اسراف. سفره از صفاي ميزبان خرم مي شه نه از مرصع پلو. حرمت زنيت مادرتون رو حفظ كنين. محمد ابراهيم، [گوشت قيمه را] خيلي ريز نكن مادر، انوقت ميگن خورشتشون فقط لپه داره و پياز داغ.
محمد ابراهيم: لغز بخونن طعنه رو پهنه مي كنم مي كوبم تو ملاجشون. دكي اينو.
مادر مي مونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيريني ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاك نيست، اين حرمتيه كه زنده ها به مرده هاشون مي ذارن.
ماه طلعت و ماه منير از شنيدن حرفهاي مادر به گريه مي افتند.
مادر اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله ست. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نيستم. مي ترسم مونده باشه.
محمد ابراهيم آرد هشتر خان مي خرم برات، فرد اعلا، حلوا مي پزم، تر حلوا.
.
.
.
ماشین را توی یک کوچه ی فرعی پارک کرده بودم و داشتم می رفتم برای فریزر خالی مان خرید کنم . دو تا پسر بچه ی دوچرخه به دست که حداکثر 10 سال داشتند و لباس های خوشگلی هم تنشان بود با هم سر و کله می زدند . آمدم رد بشوم که کوچکتره گفت :" آقا! این نمیزاره من برم خونه مون! جلوم رو گرفته! یه چیزی بهش بگین " . به پسر بزرگتر گفتم " بیا کنار ! بزار بره خونشون " ! پسر گفت "چشم" ! کوچک تر گفت :" خیلی مرسی آقا ! خیلی ممنون کردین !!" ! همه ی این ها داخل 15 ثانیه اتفاق افتاد . حالا این دو تا دوچرخه به دست و دوش به دوش جلوی من می رفتند و پسر بزرگتر در حالیکه زیر چشمی حواسش به من بود ، تند و تند به دوستش می گفت " فردا هم میایی دیگه ؟ تو نیای من هم نمیام ها ! خداییش وقتی با هم بازی می کنیم خیلی حال میده ! اوووه! امروز 4 ساعته داریم بازی می کنیم " ! یاد بعضی از کارهای خودمان افتادم که به همین اندازه خنده دار بود و فقط صداقت این دو تا را کم داشت آن داخلش ! پیچیدم توی خیابان اصلی . وقتی که مرغ ها و گوشت ها را تحویل گرفتم و پشت ماشین گذاشتم ، موقعی که داشتم پشت فرمان می نشستم ،بدجور احساس آدم بزرگی می کردم . یا به خاطر 100 هزارتومان پول 2 تا مرغ و 5-6 کیلو گوشت بود یا به خاطر صدای آن پسرک که داخل گوشم بود " آقاااا !! یه چیزی بهش بگین " !
یکی پیدا بشود و لطف کند و آقای مایلی کهن را به درختی ، تیری ، جایی ببندد ! شاید شفا گرفت و بی خیال این مصاحبه های آدم خراب کن و به زعم خودش - افشاگرانه اش - شد . صحبت هایش راجع به قطبی فقط حس تهوع ایجاد می کند . بیش تر آنجایی که با اشاره به گل استیلی به آمریکا می گوید ، او باعث خوشحالی یک ملت بوده است و خوب است او را به خاطر این گل محاکمه نکرده اند و چرا قطبی کنارش گذاشته است و به اشاره به حرف قطبی که خودش را دیوانه خطاب کرده است به او لقب دیوانه ی عاقل مات کن داده است و گفته است او نبایدوقتی که " به اصطلاح همسرش " تمایلی به اقامت در ایران ندارد به ایران می آمده است . واقعن حال مایلی که نه در کسوت عضو هیات مدیره و نه سر مربی و نه مدیر موفق بوده است ، خراب است ، یکی ببنددش باید .
علی دایی باید ما را ببخشد که نشستیم و با "آقای محترم" گفتنش ، لبخند زدیم و با "د د د د" ! گفتنش ریسه رفتیم . علی دایی باید ما را ببخشد که امروز گذاشته ایم ش "سیبل" و هرچه از حرف و منطق و بی منطقی و آلت داریم به سویش حواله می کنیم . علی دایی باید ما را ببخشد که بلد نیستیم جوری حرف بزنیم که با همین جمله ی اول عصبانی اش نکنیم . پرویز مظلومی باید ما را ببخشد که وقتی می گوید دروازه بانش به اندازه ی 3 تا بازیکن می ارزد و اگر نباشد بازی نمی کند ، نمی توانیم جلوی زبانمان را بگیریم . امیر قلعه نویی حتمن ما را می بخشد که هر بار سعی می کند با کش دادن کلمات با لحن منطقی واری بگوید " ببین آقای فردوسی پور عزیز " خنده مان می گیرد . امیر حتمن ما را ببخشد که وقتی می گوید تیم ملی به " روزمره گی " افتاده و یعنی به روز تصمیم می گیرد و برنامه ریزی ندارد ، به کم سوادی اش می خندیم . هر چه باشد به قول همین علی دایی "آقای محترم ! اینجا ایرانه عزیز من " !
و
ما به عنوان یک ایرانی جزو همین مردمیم . امثال این ها هم جزو ما هستند . کدامیک از ما موقعی که به عنوان یک بیننده نباشیم و پای حرف ها و منافع خودمان در میان باشد ، یاد گرفته ایم که درست بحث کنیم ؟ کدام یک از ما - مایی که جزو طبقه ی تحصیل کرده و آشنا به علم و اینترت و اونترنت و دموکراسی می دانیم خودمان را - در تمام این سال ها در این فضا ی مجلزی وبلاگ ، فضا های مشابه شبکه ای و فضای واقعی تحمل عقیده ی مخالف داشته ایم ؟ کدام یک از ما توانسته ایم کسانی را که "فقط نظرشان با نظر ما یکی نبوده است و عقیده شان را مثل خود ما ابراز کرده اند " ببخشیم و محترم بدانیم و از یاد ببریم نظر مخالفشان را ؟ اصلن کی و کدام معلم به ما یاد داده است که چه جور بحث کنیم ؟ تا کجا بحث کنیم و چه موقعی نکنیم ؟ معلم هایی که بسیاری از خودشان ناخواسته و از سر اجبار داشتن یک فوق دیپلم یا لیسانس دارای این شغل شده بودند و هیچ علمی راجع به نحوه ی تربیت دانش آموز نخوانده بودند ؟ یا پدر و مادری که هیچ وقت فرصت نشد بپذیریم که شاید با وجود اختلاف نسل حرف هایشان ، راه حل هایشان به درد ما می خورند ؟ تازه این موقعی بوده است که معلم یا پدر و مادر فارغ از مشکلات خودش اصولن بلد بوده باشد ، آموخته باشد یا وقتی داشته باشد که بخواهد صرف این گوشزد ها بکند .
وقتی در برنامه ای می بینیم که سرمربی تیم ملی با اولین حرف از کوره در می رود و همه چیز و همه کس را به شکل یک دشمن می بیند ، علی دایی می شود سوژه مان و نقل محافل مان تا بزنیمش زمین و بفرستیمش آنجایی که باید برود . یادمان می رود که خودمان یک روز امیر قلعه نویی بوده ایم که وقتی شبی سه تا کارشناس + عادل فردوسی پور نتوانستند گردنمان بگذارند که اشتباه کرده ایم و گفتیم شکست را به گردن می گیرم ولی من هیچ اشتباهی نداشته ام ! و به مجری برنامه گفته ایم که شما مجری گری ات را بکن و کارشناسی کار شما نیست . یادمان می رود که خودمان ، "خود"مان هستیم و هنوز هم وقتی با چند نفر مثل خودمان بحث فوتبال ، فیلم ، رابطه ی عشقی ، رفاقت ، اقتصاد و سیاست می شود و نظری بر خلاف آنچه را که دوست داریم می شنویم ، هر کدام به شیوه خودمان رگ گردنمان کلفت می شود و کلفت بار می کنیم ، ولو می شویم و گوش می کنیم و به استهزا می خندیم ، خیلی که فرهیخته باشیم به طرفمان "شعر" می گوییم و جوابش را "شر" می دانیم ، زیر پای هم را خالی می کنیم و برایش صد تا می زنیم و هزار + 1 مدل دیگر که همه مان از بریم و استاد .
اینجا ایران است و هر کدام از ما مثل دایی ، مثل مظلومی ، مثل فردوسی پور و مثل قلعه نویی هستیم . ادا و اصول هایمان گاهی با هم فرق می کند . جایی که پای محاکمه ی خودمان و عقایدمان در میان نباشد ، استاد حل بحرانیم و بیننده ای فرهیخته و عاقل که برای طرفین جدل راه حل ارائه می کنیم و نگاه عاقل اندر سفیه می کنیم شان و خدا نیاورد روزی را که آنگاه که خودمان مورد سوال باشیم و پای انتقاد ، زمین و زمان را به هم می دوزیم و بیش تر می رویم به صحرای کربلا و از نبرد گودرز می رویم تا دشت شقایق .
اینجا ایران است و حتا اگر ایران نباشد ولی جامعه ی ایرانی در دل اروپا و یا جزیره ای در اقیانوسیه و یا تکه ای از آمریکا باشد ، به سرعت همین بساط را در می آوریم . کافیست روزنامه ای و تلویزیونی و اگر نشد وبلاگی در دست ما باشد . اینجا ایران است و همه چیزمان به همه چیزمان به شدت می آید .

همشهری جوان توقیف نیست . هفته پیش فرید حداد عادل به نقل از یک منبع آگاه اعلام کرده بود که همشهری جوان توقیف است ، ولی بعد از شماره ی قبل ، انتشار شماره ی این هفته هم نشان داد که توقیفی در کار نبوده است یا اگر بوده است ، ابلاغ نشده است . به هر صورت در این قحطی نشریه های به درد بخور این لنگه ی کفش در بیابان هم غنیمتی ست . به نظرم البته قبل تر ها همشهری جوان نشریه ی خیلی خوب تری بود که متاسفانه آن هم انگار دارد به سرنوشت نسیم هراز دچار می شود . یعنی رفته رفته نقاط قوتش را از دست می دهد . کیفیت مطالب این روزها و طرح های روی جلد همشهری جوان به هیچ وجه با پارسال قابل مقایسه نیست ، همانطور که کیفیت چاپ و پرونده های نسیم هراز بعد از ترکیدن اکیپ اولیه ش به شدت افت کرده است و گاهی نخریدنش وسوسه ام می کند .انگار تنها نشریاتی که تا روز های آخرشان کیفیت مطالب خودشان را حفظ کرده بودند ، همان تماشاگران و گزارش هفته و دنیای تصویر مرحوم بودند . این روزها اما "شهروند امروز" نشریه ی واقعن خوبی است که می ترسم تعریف زیاد بکنم ، فردا بلایی سرش بیاید ، به خصوص که ایام انتخابات نزدیک می شود .