
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه بعد از مدت ها چشممان به 90 روشن شد ! فردوسی پور باید تکلیفش را با خودش و مردم روشن کند. برای کسی که درس مهندسی خوانده است، خوب نیست، بد است و افتضاح است اینکه دکورش دقیقه ی 90 ی آماده شود. اشاره های چشم و ابرویش همه جای اتاق را بچرخد و صدا هی باشد و نباشد و از همه مهمتر آن باشد دکور برنامه ای که میلیون ها مخاطب و هوادار دارد. فردوسی پور اگر به لباس پوشیدن و سر و وضع خودش اهمیت نمی دهد و 10 سال است که یک شکل است باید به سلیقه ی مردمی که می خواهند با دیروزشان هم فرق داشته باشند، احترام بگذارد. زشت است و بد است که انتقاد بکنی و خوب هم بکنی و خودت مصداق انتقاد باشی و همه اش بخواهی با لبخند و مخلصیم زیر سبیلی ردش بکنی. گیریم که به خاطر بی عرضگی حریفان رقیب هم نداشته باشی. راستی یک نفر هم لطف کند به انصاری فرد بگوید که جان اخوی اش ! و جان همه ی ما ! نپوشد این تی شرت های رنگی را زیر کت ها مخمل راه راه و میخ دار ! به جایش ما تحمل می کنین که هر چه می خواهد مهمل ببافد برای ببینندگان خیمه شب بازی نیمه شب !
پرویز مشکاتیان رفته است. چه ناگهان و چه بی هنگام. همیشه فکر می کردم که در آینده ای نزدیک اگر شاهد همکاری مجددش با شجریان ها باشم، چه اتفاق خوبیست برای کسی که عاشق دستان و بیداد است. برای کسی که نوجوانی اش را با این ها سر کرده است . حالا پرویز مشکاتیان رفته است و این آرزو هم مثل خیلی دیگر از آرزوهای نسل ما دهه ی 50 ای ها حاک می شود. به قول علی حاتمی افسوس که همه عمر دیر رسیدیم.
دنیای تصویر بار دیگر منتشر می شود. از اسفند 86 تا امروز، نبود و جایش خالی بود. هر چند که ازسال 66 مجله فیلم هایم را دارم ولی جنس دنیای تصویر، جنس دیگری است و فرق دارد. اصلن نمی شود که دنیای تصویر را دوست نداشته باشی.
تابستان و بهار تمام شدند و نفسی به راحتی می کشم. پاییز دوست داشتنی بار دیگر می رسد و می شود دو روزی نفس کشید. نمی توانم تصور کنم که چه جور می شود پاییز را دوست نداشت. امسال، اول مهر تولد یک آدم "فقیر" هم هست. برایش دعا کنید (:
دیده اید این مراسم عروسی را ؟ شنیده اید که خیلی ها مثل خود من اصلن نچسبیده آن شب بهشان ؟ به نظرم به غیر از استرس و دلواپسی های مرسومش یک دلیلش نوع ترکیب میهمان هاست . نصف که کل یوم نا آشنا! خواهر زاده ی همساده ی عروس را که در ممسنی طب سوزنی می خواند، چه می شناسد داماد ؟ ثلث مانده قضیه هم فامیل زورکی و شب عیدی! از آنهایی که یکسال حوصله ی دیدنشان را نداری و ازشان فرار می کنی و شب عید توی رودربایستی باید زورکی برایشان لبخند یزنی و باهاشان حرف سیاسی بزنی! ثلث میانی همکار و همساده و رییس بانکی که درش حساب داری و پسرخاله ی رییس شرکت و امثالهم . مگر چه می ماند دیگر رفیق صمیمی و قدیمی که بتوانی جلویش هره و کره بکنی و پشتک بزنی و شادی و خوشحالی از خودت صادر کنی ؟ قبول کنید همین است که در بیشتر مراسم عروسی، عروس و داماد بی نوا نمی دانند که کجا باید لبخند بزنند و کجا مواظب باشند که وجه شان خراب نشود و کجا ژانگولر بزنند ! و خوش نمی گذرد بهشان به اندازه که زحمتش را کشیده اند. این روزها هم عروسی زیاد است. ترکیب ناهمگونی از چیزهایی که می خواهی و چیزهایی که نمی خواهی و جایزه اش هستند و سر جاهازی خواستنی ها. همین.حالا هی تو به صدای ساز و دهلش حسودی ات بشود. مگر فرقی به حال عروس و دامادش می شود ؟
عین این چیز و میز هایمان شده ایم که از چشممان می افتند.حواستان هست که بعضی چیزهاتان تا وقتی نو هستند، دست نخورده و بکر هستند، تا نخورده اند، دوستشان دارید، مواظب هستید خط و خش نیفتند، دستمالی نشوند و اگر یک روز دچار شدند و بلایی سرشان آمد، انگار که هیچ وقت مثل اولش نمی شوند دیگر. مثل قطره ی چشم از چشمتان می افتند، های و های! - گریه کنین مسلمونا! ملا میگه ثوابه-
حالا این روزها انگار خودمان از چشم خودمان افتاده ایم. انگار که نه هیچ مناسبتی و نه هیچ حسی نمی تواند زنگمان را پاک کند، خط هایمان را برطرف کند، کمی تکانمان بدهد و خاکمان را بتکاند، حتا اگر احیا باشد.
آخر عصری نشسته بودم به وبگردی و زبان آتش شجریان. دقیق ترش را بگویم داشتم مطلب هدایت و کافه نادری کیوانفسکی را می خواندم و آرام آرام مزه مزه اش می کردم که یکی وارد فروشگاهمان شد و پرسید "آقا این بوش 800 ها چند است ؟". راستش کور شود فروشنده ای که مشتری خودش را نشناسد برای همین بدون اینکه بلند شوم گفتم قیمت و مشخصات رویش هست. اگر سوالی دارید که جوابش روی اتیکت نیست در خدمتم. طرف که انگار نذر اعصاب من را کرده بود،گفت "یک کارت ویزیتتان را بدهید تا قیمت ها را رویش بنویسم". از آنجایی که کارت ویزیت من گلاسه هست و قابل نوشتن نیست کاغذ یادداشتی دادم و سرم را کردم داخل لپ تاپ. کاغذ را گرفت و نوشت و موقع رفتن گفت انشالله مزاحم می شوم من کارمند فروشگاه آلفا هستم. چون با فروشگاه آلفا کار می کنم نیم نگاهی کردم و دیدم یک جوان مد روز فشن است که این روزها با آمدن فصل تابستان به صورت فصلی زیاد می شوند و کارمندی می کنند با لباس های آللا پلنگی و تیپ های آللا گارسونی !
5 دقیقه ای نشد که تلفن زنگ زد و از آن طرف خط که شماره ی همین منطقه ی خودمان بود خودش را فروشگاه آلفا معرفی کرد و گفت لطفن تخفیف همکاری قائل شوید که بفرستم بیاییند اجناس را ببرند. چون با آن ها آشنا بودم سراغ رییس فروشگاه را گرفتم که خودش را برادر او معرقی کرد و گفت این کارمندمان تازه استخدام شده است. از آنجایی که غیر از دو برادر بقیه ی سه برادر را کاملن می شناسم و نحوه ی حرف زدن و حتا تخفیف خواستن این برادر هیچ شباهتی به برادران غیور و همشهری آذری نداشت کمی جا خوردم. جوانک که آمد و لرزش دست و شوق چشم هایش را از دیدن و لمس کردن کالا دیدم به او گفتم که او فاکتور را بگیرد و برود و به کارمندمان گفتم که خودش ببرد و اجناس را تحویل فروشگاه آلفا بدهد و از آنجا هم با من تماس بگیرد تا من سر و گوشی آب بدهم. همکارم که رفت دوباره شماره ای را که روی نمایشگر بود گرفتم و بعد از اینکه جواب داد فروشگاه آلفا ! بفرمایید ! گفتم من از فروشگاه بتا هستم می توانم با یکی از بچه هاتان که می شناسم صحبت کنم که طرف گفت بله و یکی دیگری که این بار اصلن نمی شناختمش گوشی را گرفت و گفت ای خوش تیپ ! چرا لفت می دهی ما مشتریمان منتظر است ! اینجا دقیقن نقطه ای بود که بر اینجانب مسجل شد که قصد دارند تجاوزی بر من صورت دهند! فلذا با متوقف کردن ورود جریان خون به مغز کمی از ادبیات بالای 33 استفاده کردم و یک زبان داد و یک زبان آخ به خیابان دویدم که مانع تحویل کالا به پسرک شوم که دیدم همکارمان پیروزمند با کالاها در جال برگشتن است و اعلام می کند که فروشگاه آلفا امروز بسته بوده است و هرچه پسرک اصرا کرده که شما زحمت نکش، بده من خوذم ببرم ثبول نکرده است. از اینجا به بعد فیلم دور تند شد و در حالیکه پشت موتور یکی از همسایه های می نشستم، حواسم به جوانک موتور سوار ریقماسی هم بود که آن ور خیابان مرا می پایید. نتیجه این شد که یک چهارراه جلوتر جوانک با برق کشیده ای به خودش آمد که پدر سوخته حالا می خواهی در آراز را دو تا کنی؟ و وقتی در آمد که اصلن من شما را نمی شناسم دومین کشیده زمین گیرش کرد تا 110 برسد. داخل ماشین که نشستیم، زن جوانک درد زایمانش گرفت و به سرعت بچه ی 2 ساعته ای تحویل داد که نیاز به پول برای مرخص شدن داشت. در حالیکه به افسر پلیس یادآوری می کردم که اگر حواسم جمع نبود الان خودم یک بز زاییده بودم و به دزد یادآوری می کردم که بی انصاف دزدی 1 تومن 10 تومن 100 تومن نه 1 میلیون تومن ! داخل کلانتری ای شدیم که فرقی بین من و دزد قائل تبودند و هر دومان را با ادبیات توهین آمیزی از این اتاق به ان اتاق می فرستادند. چون ممکن است تا الان مثل خود من حوصله تان سر رفته باشد، خلاصه کنم که شب شام از گلویمان پایین نرفت و وقتی حرف پدر با تجربه را که "دنبال دزد نمی دوند" کنار نظر جناب ژیرس که کلن در هر چیزی صاحب سبک و نظر است و ترس مزمن خودم از خوردن ناگهانی چاقو گذاشتم و رفتیم و رضایت دادم که به خاطر ماه مبارک رمضان و رافت اسلامی و در نظر گرفتن بچه ی نوزاد آقای دزد و احتیاج نامبرده به برخورداری از نعمت پدر ، ما شکایتی نداریم و جنبه ی عمومی جرم را هم محول به قانون می کنیم و وقتی جوانک گفت که این را از دوستش یاد گرفته بوده که قبلن به نام کارمند فروشگاه آلفا چندین بار موفق به این کار شده و بازجویش گفت که فردا روانه دادسرایش می کند تا همه شان شناسایی شوند ، ما رفتیم خانه و سعی کردیم که بخوابیم . فردا صبح وقتی صاحب فروشگاه آلفا -که می گفت این پنجمین بار آن طرف است طرف هم دوستی ندارد و مشحصات مال خود خودش هست و بار آخر هم که نزدیک بوده گیر بیفتد، تلفنی معذرت خواهی کرده و گفته فقط به خاطر بچه اش که دو ساعت است به دنیا آمده و در بیمارستان است این کار را کرده و بعدن پول را بر می گرداند- برای شکایت رفت به کلانتری،متوجه شد که اثری از دادسرا و دزد نیست و طرف به خاطر نداشتن سابقه آزاد شده است و کلن نه هیچ پرونده ای مانده است و نه هیچ نشانی و انگار نه انگار که دیشب نه شاهی آمده و نه شاهی رفته است. صلات ظهر بود که تلفن زنگ زد و دزد دیشب و پادشاه امروز اعلام کرد که دوست دارد من را ببیند و چیزی بگوید، وقتی من به علت ترس درونی از چاقو و بی میلی نسبت به خوردنش به فروشگاه دعوتش کردم تا اسباب پذیرایی از جانب مهیا باشد و شرمنده اش نباشم گفت که می آید و نیامد و رفت.حالا من مانده ام با یک دنیا دلواپسی که شاید امروز بیاید، شاید!
از آنجایی که الان تقریبن تمام تهرون در دسترس هست، وقتی موبایل تو پیغام عدم دسترس می دهد، یعنی همگی خورده ایم به پیچ شیطون ! حالا هی اینقدر باتری از موبایل روشن جدا کن تا بمیری !
دیده اید رونالدینیو را موقع پاس دادن ؟ به یک طرف زل می زند و توپ را می اندازد طرف مخالف ! آن یکی را دیده اید که موقع بازی شطرنج دست راستش را می گذارد زیر چانه اش و زل می زند به فیل و رخ ، و بعد با دست چپش اسب را می جهاند روی فرق سرتان ؟! هر چقدر هم دفاع مقابل رونالدینیو باشید و انتظارش را داشته باشید، باز هم جا می مانید.
زل می زند به یک طرف دیگر و در حالی که چیز دیگری را سبک و سنگین می کند، حرف دیگری می گوید. ما هم که اینقدر محو کیش ایم که مات ابدی می مانیم. انگار عاشق دریبل خوردن شده ایم این روز ها.
بعضی مواقع خیلی ظالمانه هستند. انگار برای یک اشتباه، یک غفلت، باید بیشتر از هزار تا یک ،تلاش کنی تا اثرش یا همان سوء اثرش را از بین ببری. انگار زندگی مجموعه ای است از اشتباهات و تلاش برای جبران یا توجیه یا ماله کشی آن ها. بعضی موقع در جبران انصاف رعایت می شود و بیشتر مواقع هیچ ارفاقی نیست. هزینه ی دریافتی یک اشتباه ابلهانه (داخل پرانتز عرض کنم که همیشه مثل بچگی فکر می کردم که ابله ها می توانند قیافه ی خاصی داشته باشند. شاید مثل پت و مت باشند .یا مثلن دماغ خیلی گنده داشته باشند یا اینکه در تابستان ها شال گردن ببندند.همین تازگی فهمیده ام که نع خیر! خیلی هم اینجوری نیست. ابله ها می توانند خیلی خوش تیپ و خوش لباس باشند یا اینکه موقعیت خیلی خوبی داشته باشند و خلاصه اینکه خیلی عادی و بهتر از عادی هم باشند) ، داشتم عرض می کردم که البته گاهی هزینه های دریافتی زندگی از یک ابله برای عمل انجام داده اش می تواند، نیم یا تمام از زندگی اش، تمام مدت تحصیلش، تمام لحظه های تفریحش و یا تمام "خلوت های بی درد و دغدغه اش" باشد. نداشتن این آخری تمام دغدغه ی این روزهایم است.