
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه بچه که بودم، بچه ی بچه که نه، مثلن 16 سالم بود و سوم دبیرستان البرز بودم . قدّم هم که خب کوتاه بود، اگر کنجکاوی دارد می کشدتان، الان که یک و هفتاد هستم، حساب کنید که آن موقع چقدر بودم . خلاصه که همان موقع ها و همان قد ها، خیلی دلم می خواست که طنابی، تیری، سیخی در پیاده رو افتاده باشد که من هم سرم را خم کنم و از زیرش رد بشوم و به اصطلاح، احساس قد بلندی بکنم مثل بقیه ی همکلاسی ها ! چقدر حال می داد زیر پل چهارراه کالج ! از منتها الیه جایی که کمترین ارتفاع را داشت رد می شدیم و همه اش سرم کج بود تا نخورد به پل ها و رویم وسط های خیابان خارک و در کافه ی آن کچلی که در سریال گرگ ها بازی می کرد، لوبیای چیتی داغ بخوریم برای ناهار ! کیفشان کمتر از هم نبود هیچ وقت!
چند روز پیش که با یکی از رفقا قرار داشتم همان چهارراه کالج، از این ور خیابان به سرعت دویدم به آن ور! تمامش منتها الیه گوشه ی پل! آن ور خیابان تازه یادم افتاد که سرم را خم نکرده بودم.یادم نرفته بود ها ! فقط این بار، این جوری حال می داد.
-
رفتیم . باز رفتیم. رفتنمان را از این می فهمیدم که داریم آن به آن، آدم نو می بینیم. می گفت اگر ببینی داری نو به نو می بینی بدان که داری می روی یا می برندت. چه می دانم. روی شتری، با کاروانی یا توی کوپه ی قطاری هستی. گردم شتر اگر لنگر بر می دارد گول نخور. صدای تتق تتق ریل ها را اگر می شنوی گول نخور. هنوز تردید می توانی. اگر چیز نو ندیدی، نمی روی !،
شیراز شهر قشنگی بود. ارگ کریم خانی و حمامش و باغ و گل و شربت و خواجوی کرمانی و حافظ و سعدی. و البته خانه ی زینت الملوک و شهر پارسه که عربی اش می شود تخت جمشید ! در پارسه بود که این خانم رفیق ما، مای تنبل را سینه خیز برد به تیغه ی کوه تا آخرین خط فرمان کوروش را هم که به خط میخی هخامنشی بود، با چشمان خودش بخواند. هر چه گفتیمش که ترجمه ی فارسی اش در اینترنت به وفور هست، افاقه نکرد . خلاصه که شهر قشنگی است و الان هم فصل قشنگی. اگر می توانید، از دست ندهیدش !
راستی حس غریبی دارد پارادوکس تماشای پارسه ی هخامنشی و زیارت حضرت شاهچراغ که یکی از امامزادگان عربی ست. تفسیرش با خود شما. باز هم راستی که این حس گرفتن مبتذلانه پبش پای ستون های خرد شده و مجسمه های در حال نابودی پارسه ، بدجوری توی ذوق می زند!
بدینوسیله به اطلاع خواهران و برادرانی که برخی خالصانه و برخی مزورانه در سوگ و هجران آقا مان حاج وطن اشک غم ریختند،می رساند که به منظور قدردانی از تصمیم بازگشت به وطن و عزت نهادن بر سر همه ی ما که سوی حاجی انجام گرفته است،اشیا و دستگاه ها و لوازم و وجوه نقدی را که در جمع کردن منزل حاجی به غنیمت و تاراج برده اند را خودشان و با دست های خودشان پس بیاورند که حاجی در برپایی کلبه ی جدیدش هر چند به آن ها نیازی ندارد ولی از پس گرفتن هم ابایی ندارد.
لازم به ذکر است که اگر این افراد خودشان به برده هایشان اقرار نکنند، سربازان گمنام هوخشتره و این بنده ی کمترین و آن جفری بدترین، آن ها را به حول و قوه ی الهی معرفی خواهند کرد و وسیله ها به عنف از آنها خواهند ستاند.

ماشین را دادیم رفت. پیر شده بود بنده ی خدا. ماشین خوبی هم بود. خاطرات خوبی هم با داشتیم. بردند تا نشان دهند، دیگر پس نیامد ! ما هم گفتیم ماشینی که شب را بیرون بخوابد، همان بهتر که دیگر نیاید. هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش که عجیب دلمان برایش تنگ شده است این چند روز!
چند سال پیش وقتی صحبت از چند سال پیشش می کردیم، صحبت از بچگی مان و خاطره ها و بحث همه شیرین بود. الان وقتی صحبت از چند سال پیش می کنیم صحبت از سال های جوانی مان است. این عوض شدن جوانی که دارد مثل باد از دستمان می رود، تلخ است، مثل ما تحت خیار!