
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه از موسیقی بیشتر وقت ها فقط وقتی تنهای تنهایم لذت می برم .به همین خاطر شاید خیلی وقت است که فرصت گوش کردن نداشته ام . موسیقی هم برای من یعنی شهرام ناظری و بعضی از آلبوم های شجریان . اما شهر قصه هم چیز دیگری ست . می شود بارها و بارها گوش کرد و در تک تک جمله ها، بیژن مفید را دید که هی نشسته و هی سیگار دود می کند و سر آخر خودش هم دود می شود . امروز یک دفعه یاد "به یاد شهر قصه " افتادم . خیلی همین جوری . اقلن خدا کند که باران بیاید . هر چند که توی این شهر دردندشت و بزرگ ، ما شده ایم غریب گربه سیاهی که به دعاش باران نمی آد ،
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال
ترانه یعنی حافظه ی خاطره های عاشقانه ی انسان
پری خوانی یعنی تعبیر عاشقانه ی یک عشق پنهان
سهراب یعنی نوشداروی بی انتهای تنهـایی انسان
شهر قصه یعنی باران یکریز خـــاطره به اولین نگاه در ترانه
سلام ، خداحافظ ! یعنی تو کجایی نازی عشق بی عاشق من
بعد از تحریر : ساعت 30/7 که از سر کارم آمدم بیرون ، دیدم آسمان بد جوری قر و قاتی ( قاطی!) شده است . سر راه کافه کالج با مهدی قرار داشتم . گفتم کاش از خدا یک بسته اسکناس می خواستم . گفت بگو واریز کند به حسابت ، وگرنه با سنگش می خورد وسط سرت .
.
.
.
.
و
حالا ما قهرمان ایرانیم . قهرمان لیگ برتر . قهرمان لیگ خلیج فارس . ما با 65 امتیاز قهرمانیم . 6 امتیازش هم از آن همه ی رقیبان ما . "کل یوم " از آن امیر قلعه نویی مربی مس کرمان که مسخره مان کرده بود برای رضایت مان از 1 امتیاز کرمان . قسمتی دیگر از آن علی دایی که پر خاشگر داور را متهم کرده بود که به قولی برای پرسپولیس همه کار می کند . قسمتی دیگر برای فیروز کریمی که با چشم های گشاد شده اش ما را خالی بند خطاب کرده بود . اندکی برای ناصر حجازی که از پشت عینک گرانقیمتش ما را منسوخ شده ی دهه ی شصتی دانسته بود . مقداری پیشکش مجید جلالی که هیچ وقت ما را مدعی قهرمانی نمی دانست آمار لپ تاپش . اندکی هم برای اکبر میثاقیان که روی اعصایمان رفته بود همه ی حرکاتش که نگوید بچه ها می گویند اکبر ! تو چرا نیستی ! اگر چیزی ماند اندکی هم به شیث و مامانی و نیکبخت مرحمت کنید از آن باقی 6 امتیاز را . بقیه ی 59 امتیازش همه برای افشین قطبی ست . امپراتور سرخ پوش های ایران . از آن سربازان فداکارش مثل کریم باقری ، محسن خلیلی ، عباس آقایی ، مسعود زارعی ، پژمان نوری و فرزاد آشوبی ست و البته که سهم سپهر حیدری فراموش نشود با این گل آخرش . .
پرسپولیس ما پارسال زیباتر فوتبال بازی می کرد ، دنیزلی فوتبال را کاملن می فهمید . اما دنیزلی هم رندی های خاص خودش را داشت . خنده های معروفش بعد از باخت ها خیلی برایمان خوشایند نبود حتا اگر فوتبالی بازی کرده بود که مدت ها بود نظیرش را در ایران ندیده بودیم . آری هان شخصیت یک مربی واقعی را داشت و البته دانشش را که با یک جلسه تمرین با ارنج در مقابل استقلالی که بهتر از پرسپولیس بود نشان داده بود ، خودش را اثبات کرده بود . اما انگار او هم میل و رغبتی به کار کردن در فوتبال بی در و پیکر ما نداشت و پول را بیشتر دوست که حق فوتبالش هست . این وسط افشین قطبی برای ما چیز دیگری بود . آنالیزور ی که میهمان دو روزش می پنداشتیم . همانی که وقتی ایرانی ها را شکست داده بود در جشن کره ای ها شادی هم کرده بود و تریج قبایمان آزده شده بود . گفتیم می آید و استیلی بعد 4 هفته عاصی اش می کند و می رود و اگر هم مثل بقیه باشد شکایت نامه اش از طرف فیفا به دستمان می رسد ، که پرسپولیس حق او را هم خورده است . اما نه ! قطبی چیز دیگری بود . وقتی در فرودگاه با پرچم ایران ایران چرخید ، گفتیم این هم دندان های ما را شمرده است . وقتی گفت آمده ام قلبم را هدیه دهم گفتیم این همه پر شده آمده است . اما نه ! قطبی چیز دیگری بود . آمد و نشست و حرف زد و ایستاد و جنگید و ماند و مبارزه کرد . ادبیات جدیدی را وارد فوتبال ما کرد که تازه بیدار شویم و بفهمیم فرق او را با بقیه . حتا وقتی سرپرست موقت تیم که کارش قاری بودن است از تاکتیک های او بعد از باخت به پگاه ایراد گرفت ، سر نرفت و ایستاد و بعد از شکست خرد کننده مقابل 4 گل اهوازی ها و کامپیوترشان ، باز هم ایستاد تا وقتی فردوسی پور دلیل اصلاح نکردن صورتش را بپرسد و به باتری لپ تاپش متلک بگوید ، زهر خند بزند و بگوید باتری تیمش هرگز تمام نخواهد شد . قلب شیر همان قلب قطبی بود که دیروز در دقیقه ی 90 + 5 قهرمان شد .
امیدوارم قطبی در ایران نماند . امیدوارم "یوروم" ش را بردارد و برود جای دیگری مربی گری کند . قطبی باید فهمیده باشد که ما جماعت قهرمان کشیم . اگر امروز بهانه ای از او نداریم سال دیگر دیر نیست . قطبی همین امروز نه تنها در قلب قشر تحصیلکرده ی ایرانی که در بین توده ی مردم و حتا زنانی که فوتبال را جدی دنبال نمی کنند به سبب شیوه ی ادبش محبوب است . حیف است این مجسمه ی آخر هم بشکند . قطبی باید بداند که به وفای ما اعتمادی نیست . و البته اگر قبول نکند ، بنشیند و علی دایی را خوب نگاه کند . هیچ کس مثل ما نمی تواند نخبگان فوتبالش را خراب کند . ای کاش قطبی برود و از او فقط عکس قشنگی به یادگاری در دل ما بماند .
پ.ن : امسال، سال قرمز ها بوده است . آی! می چسبد قهرمانی پرسپولیس و منچستر و بایرن مونیخ ، همه با هم در یک فصل . انگار فقط جای آث رم خالیست (:
.jpg)
پله ی آخر است . پرسپولیس رسیده است به سپاهان . اختلاف 2 امتیازی اش با پیروزی اش جبران می شود اگر بتوانند . پیروزی بر صبا باتری گل محمدی که انگار هیچ جاه طلبی هم نداشت کار را برای پرسپولیس راحت کرده است و امتیازش را بالا برده است و البته توقعات را هم . در این بازی باز هم همه ی چشم ها به خلیلی خواهد بود که امروز فرصت طلب ترین و باهوش ترین مهاجم ایران است و مسعود زارعی و کریم باقری و البته عباس آقایی . وای که اگر نصرتی اشتباه نکند و نبی باقری ها محکم باشد و پژمان نوری باز هم بدود و 100 هزار تماشاچی استادیوم را پر کنند شاید که قهرمانی از آن ما ! این آخرین پله ی قطبی ست . آخرین بازی پرسپولیس با مربی دوست داشتنی اش . به نظر می رسد مافیای فوتبال اصفهان باز هم با انتشار خبر بی موقع و پیش از موعد اینکه " دو تیم اول ایران به آسیا خواهند رفت " در پی کم انگیزه کردن تیمی است که این روزها خود به اندازه ی کافی با ستاره هایش حاشیه دارد . چه کسی باور نمی کند که خبری را که هنوز رییس فدراسیون و صفایی فراهانی به عنوان عضو کنفدراسیون قطعی نمی دانند و تصویب نشده است و جلسه ی آسیایی اش برگزار نشده است ، اعضای اصفهانی فدراسیون بیرون نداده باشند ؟ هم آنان که همیشه متهمند تمامی تلاش خود را برای برگرداندن 6 امتیاز کسر شده از طرف فیفا به پرسپولیس انجام نداده اند ! پرسپولیس قهرمان واقعی فوتبال ایران است و سقوط کننده هایش هم شیث و نیکبخت و مامانی ! فردا ، شنبه ساعت 18 ورزشگاه آزادی در تب 57 درجه خواهد سوخت و افشین قطبی سر بلند آخرین بازی اش را برای پرسپولیس انجام خواهد داد . این بار همه ی ایران - شاید به غیر از اصفهان - دوست دارند امپراتور سرخپوش برنده باشد ، این پاسخ برای مردی است که با نوع ادبیاتش تفاوت را به معنای واقعی کلمه با علی دایی ، ضیایی ، قلعه نویی و استاد فیروز کریمی نشان داد .
فردا به ورزشگاه خواهم رفت ، حتا اگر پرسپولیس قهرمان نشود و تمام اتوبان پر از شیشه خرده باشد ! این کمترین ادای احترام به مردی است که تمام فصل روی شیشه خرده ها راه رفت .

عجب سریال بی نظیری هست این سریال Lost ! گمشدگان که الان کلی برای خودش طرفدار دارد و سر هر قسمتش کلی در فوروم ها و سایت ها مردم با هم می نویسند و می خوانند و راجعش حرف می زنند به جاهای حساسی رسیده است . سریال با اینکه از قصه ی اولیه اش فاصله گرفته است اما قصه های جدیدی خلق شده اند و مسائلی به وجود آمده اند که قضیه را جالب تر کرده اند . دیگر سقوط هواپیما در یک جزیره ی ناشناخته و نجات افراد از آن مساله ی اصلی نیست بلکه مشخص می شود که سقوط اوشنیک در جزیره ی اسرار آمیز لاست تازه شروع یکسری داستان ها و قضایایی هست که به مرور زمان و یکی یکی روشن می شود . درگیری افراد با شخصیت های مختلف و در زمان های مختلف که به نوعی درگیری آن ها با زمان را نشان می دهد سریال بی نظیری ساخته است که فقط در انتهای هر فصل می شود کمی از آن نوشت و چون ممکن است بعضی از دوستان درگیر قسمت های قبلی باشند سعی می کنم هیچ وقت راجع به اتفاقات آن چیزی در اینجا ننویسم . دفعه ی قبل که راجع به لاست نوشتم تا آخر فصل 2 را دیده بودم و بعدش تا آخر اپیزود 8 از فصل چهارم . از دیشب که قسمت 9 و 10 فصل چهار را دیده ام به شدت منتظر قسمت های بعدی هستم که همزمان در حال اکران است و این برای ما که عادت کرده بودیم هر شب 4 قسمت ببینیم یک کمی بیشتر از خیلی ، سخت است .

کودکی ، نوجوانی و اوایل جوانی ما در یکی از محله های خیابان "امیریه" گذشت . محل کار پدر در بازار ابزار حسن آباد بود و آن موقع ها پیاده رفت و آمد می کرد . برای همین یکی از اصولش- مثل بیشتر همکارانش - نزدیکی خانه به محل کار بود .گاهی اوقات که سرش خلوت بود و حوصله ای هم داشت - بیشتر تابستان ها - برای خوردن ناهار - بیشتر آب دوغ خیار - به خانه می آمد . محل خوب و ساکت و صمیمی که بیشتر نوستالژی های کودکی ام ساخته ی آنجاست . شب های بمباران و موشک باران و صدای ضد هوایی ها که از تشکیلات ژاندارمری آن زمان که ساختمان آگاهی فعلی ست به بالا می رفت و جمع شدن های ما تا نصفه شب توی کوچه و روی پله ی خانه های محل پاتوق کردن و خانه ی دو طبقه ی ما با حیاط بزرگ و مشجر که تاسوعا ها نیز دسته ی عزاداری وسطش جولان می داد . آن حیاط هیچ وقت سه چرخه و دوچرخه و اسکیت و هفت سنگ و زوو و تیله بازی های من و دوستانم را فراموش نخواهد کرد .آن اتاق بزرگ من در طبقه ی دوم جمع شدن بچه ها را برای اینکه با آتاری 2600 من ریور راید بازی کنند را یادش نخواهد رفت . آب تنی های من و خواهر کوچکترم در حوض سنگی وسط حیاط و جوشیدن آب داغ که داخل شیلنگ مانده بود و آب بازی هایمان همه مال آن دوران است . آن روزها هر بزرگتری که می پرسید از آینده ام ، می گفتم مهندس خواهم شد و خانه ای در امیر آباد و بهترین خیابانش خواهم خرید و از این محل قدیمی خلاص خواهم شد و با زنم آنجا دو تایی آنجا زندگی ها خواهیم کرد و همه هی می خندیدند به شیرین زبانی های من . بعد ها که بزرگتر شدیم ، کم کم همه چیز تغییر می کرد ، محل شلوغ تر می شد و همه ی قدیمی ها کوچ می کردند به جاهای به تر و خلوت تر و ما هم ناگزیر .
امروز که 31 سال دارم و با ماه بانو دو تایی ساکن آپارتمان کوچک اجاره ای و نسبتن دنج و راحت در خیابان مستوفی هستیم به شدت دلم برای روی لبه ی حوض نشستن ها و پا توی آب کوبیدن ها ی حیاط بزرگمان تنگ شده است . حالا که حتا تراس کوچکی هم نداریم به شدت دلم تنگ لاله عباسی ها و گل شب بو و محبوبی هایی هست که وقتی بودند ، بوی شب های تابستان می آمد . گاهی اوقات که پرده را کنار میزنم و چشمم به درخت های پارک ساعی و ولیعصر و درخت های از دو سو به هم رسیده ی مستوفی می افتد بیشتر دلم تنگ خانه ی امیریه مان و درخت های مو و انجیر و نارنج و پرتقالش می شود . حیف و صد حیف که ماه بانو هیچ وقت رونق آن خانه را ندید . امروز به جای همه آن ها میلگرد و بتن است که بالا می رود . قرار است جای درخت ها ماشین های سایپا و ایران خودرو پارک شوند .
حالا اگر کسی از من بپرسد که قرار است در آینده چه کار کنی ، به او می گویم که خانه ای خواهم ساخت در یک جای دنج مثل مشاع یا لواسان به سبک معماری قدیمی ایرانی که پر باشد از اتاق های بیرونی و اندرونی و هشتی و پنج دری و شیشه های رنگی و یک حوض بزرگ وسط حیاط و تخت چوبی و مخده های رنگی و سماور ذغالی برای روزهای تابستان که باز هم با زنم زندگی ها کنیم آنجا دور از دست شلوغی ها و بچه هایمان .

داستان در اواخر جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد . یهودیان در حال فرار از هلند هستند . یکی از آن ها ا پول می گیرد تا کمک کند که از کشور خارج شوند ، اما دست آخر جنازه ی همه ی آن ها زیر دست و پای آلمان هاست . دختری که پدر و مادر و برادرش کشته می شوند از دستشان می گریزد و طی جریانی با نهضت مقاومت آشنا می شود . وقتی می بیینند که راشل (راحل) چشم یکی از افسران نازی را گرفته است ، قرار می شود که او به اردوگاه آلمان ها برود و با یکی از افسران طرح دوستی بریزد و برای مقاومت جاسوسی کند . رابطه ی دختر و سروان داغ می شود و نقشه های مقاومت هم چندین بار به شکست می انجامد و .. .
فیلم بی نظیری که حتا یک لحظه هم نمی ایستد ! با اینکه داستان همان داستان قدیمی جنگ و نیروهای زیر زمینی و آلمان هاست ، اما فیلم هیچ گاه چیزی را تکرار نمی کند . چندین بار اتافق می افتد که متوجه می شوید هر چیزی آن نیست که به نظر می رسد و گاهی اوقات برای دانستن این موضوع و قضاوت اشتباه تاوان سنگینی باید پرداخت که هیچ وقت قابل جبران نیست . صحنه های خلوت سروان مونتز و راشل و صحنه های پس از آزادی هلند که سطل فاضلاب را بر سر راشل خالی می کنند از صحنه های از یاد نرفتنی فیلم است .آخرین صحنه ی فیلم هم صحنه ی عجیبی ست که ظاهرن کارگردان در اختیار بیننده قرار داده است تا خودش تصمیم بگیرد .. فیلم از IMdb نمره ی 8 دارد کارگردان فیلم پل ورهوفن است و بازیگر نقش زن کاریس فان هوتن است که بازی بسیار خوبی از خود به نمایش گذاشته است . فیلم یکی از پرخرج ترین و در عین حال پر بیننده ترین فیلم های هلندی است .
خسته بودیم و اردی بهشت هم که فصل شمال است . از احسان ندا بر آمد که یحلونی علی الشمال ؟ لبیک گفتیم که بله ! یا حبیبی ! و چارشنبه ساهت 8 شب در التزام رکاب رفقا بودیم در جاده ی چالوس و 9 نفر رفتیم به مقر اسی خان . زیبا ویلایی است که با همه بزرگی اش خیلی کمتر از دل صاحبش است . این بار عده کم بود و اتاق خواب و لژهای اختصاصی خالی به وفور در دسترس . آقای علی که خیلی از این قضیه ذوق زده شده بود چندین عملیات ژانگولر شرطی با توپ اجرا کرد و دو سه شبی خرج شام را از ما در آورد و یک شام را هم همسر نازنینش باخته بود را صاف کرد . بقیه اوقات ما هم به خوردن جوجه و کباب و گاهی کتاب و گاهی قلیان در آلاچیق و گاهی هم فیلم گذشت . احسان گفته بود فیلم خانوادگی و نه ترسناک و نه پلیسی بیاور تا لذت ببریم . هر جور فیلم خانوادگی گذاشتیم فیلم شروع نشده پایی به هوا بود و جماعت همه چشم ! و مهدی بود که هی به تلویزیون نزدیک می شد ! آهااا ! با ورزش تنیس هم به لطف استاد ژیرس و استاد احسان آشنا شدیم ، هر چند که هر چه دقت کردیم تفاوت بارزی در سطح بازی خودمان و اینها ندیدیم که توپ های همه مان توی تور و درخت بود . انگاری که بدن آنها گرم نمی شد و دل ما هم سرد . ماه بانو یمان هم از تنیس خوشش آمده است و قرار گذاشت که کلاس های آموزشش را شروع کند با همسر آقای علی . ما هم قول دادیم که این دو هر وقت توانستند ماریا شارپوا وار یک ست آقای ژیرس را ببرند دو عدد راکت طلایی تقدیمشان کنیم . به لطف اپراتور اول هم موبایلمان از صبح پنج شنبه تا صبح شنبه قطع بود - گیریم که راحت بودیم از هر تماس احتمالی کاری - بدون اینکه اطلاع قبلی بدهند و ما فکر می کردیم که ایراد از بانک است و پرسنل همکار ما ! .خلاصه خوش گذشت خیلی زیاد . بر باعث و بانی اش رحمت .

خیلی سال پیش بود . 16 سال پیش زمان زیادی هست . ما سوم راهنمایی بودیم که سر و صدا کرد این فیلم . آن موقع ها ویدئو هم به زور پیدا می شد و به هزار بعلاوه ی یک دردسر . هیچ وقت فیلم را ندیدیم ولی برای خودش مساله ای شده بود و همه جا بحث و صحبتش بود . صحبت از بتی بود که آمریکایی بود و همسر یک پزشک ایرانی می شد و با دخترش مهتاب برای دو هفته به ایران می امد و دکتر متحول می شد و می خواست در ایران بماند و زن را در خانه حبس می کرد و با خشونت با او رفتار می کرد و زن سر آخر بعد از کلی تو سری خوردن راهی پیدا می کرد و از ایران فرار می کرد . فیلم از روی کتاب خاطرات بتی محمودی ساخته شده بود .
فیلم را چند روز پیش دیدم . جزو ضعیف ترین فیلم هایی هست که می تواند ساخته شود . شاید اگر به خاطر فرو نشاندن عطش کنجکاوی چند ساله نبود جزو فیلم بود که هرگز تا آخر نمی دیدمشان . نه قصه ی درستی دارد و نه بازی های درستی و خلاصه هیچ جایش به فیلم نمی ماند . بیشتر شبیه یک گزارش مستند است . صحنه های تهرانش بیشتر به قم شبیه است . نمره 5.7 فیلم هم نمی دانم چقدرش ممکن است سیاسی باشد ولی به هر حال برای فیلم نمره ی فشلی هست . آها ! نقش بتی را سالی فیلد بازی کرده که آن سال ها بازیگر اسکاری بوده برای خودش و انگار توی بورس . صحنه های استقبال از بتی در فرودگاه و یا شام و ناهار خوردن ها به شدت مضحک و غیر واقعی ست . ایرانی ها هم توی فیلم انگار مثل ما دارند مافیا بازی می کنند چون بیشتر داد می زنند تا اینکه گفتمان کنند . تنها صحنه ی واقعی فیلم اید همان سر بریدن بعبعی ! باشد که زیاد دیده ایم و می بینم در کوچه و خیابان . به هر حال به عنوان یک ایرانی باید دید فیلم را که خشونت ها و رفتار ایرانی ها در آن به شدت اگزجره شده و حداقل ایرانی که من دیده بودم آن جوری نبوده است . نه اینکه بهشت و یا حتا معمولی بوده باشد ولی آن جور هم نبوده است برای من .

برای هورا کشیدن زود است . برای تبریک به قطبی دیر است . هورا کشیدن برای قهرمانی . تبریک برای احترام قائل شدن به شخصیت سر مربی . قطبی بعد از برد سایپا که پس از هدر رفتن چندین موقعیت مسلم گل زنی به دست آمده است ، ابتدا می ایستد و تشکر فردوسی پور از آقای سرمربی سایپا و ملی را نگاه می کند و بعد دست به کمر زدن دایی را تماشا می کند و اینکه تمام مدت سوار بازی بوده اند را می شنود و بعد از آنکه دایی بدون توجه به او راهش را می کشد و می رود باید مقابل فردوسی پور بایستد و باز هم درباره ی نیکبخت بشنود و خم به ابرو نیاورد و بگوید خدا پرسپولیس را دوست دارد . نخیر ! آقای قطبی . خدا شما را دوست دارد . شما که در بحرانی ترین موقع پرستیژ سرمربی را حفظ کردید و باج به بازیکن رودار ندادید . هواداران با آن وضعیت بسته شدن تیم و دعوا های قبل از فصل و رفتن دنیزلی امیدی به قهرمانی نداشتند . ما شما را میهمان چاهار روزه می پنداشتیم . شما آمدید . تیم را در کورس قرار دادید . خوب بازی کردید صدر نشین شدید . بد بازی کردید باختید و پایین افتادید . از صدر افتادید اما از اصل نیفتادید . زمانی رسید که خسته شدید و غر زدید و گفتیم ایرانیزه شدید و بعدش حتمن می روید . فردایش ایستادید و لبخند زدید و از دل شیر گفتید و آفرین به بازیکنان و هوادارانتان . گیریم که فردوسی پور ژورنالیست است و کارش را بلد است و شغلش سوژه هاست و از سوژه ها خوراک تهیه می کند . شما لبخند زدید برایش . بازیکنان ناسپاستان را لب خوانی کرد و شما نه عصبانی شدید و نه لاپوشانی کردید و نه باج دادید به بازیکنی که می خواهد آقای تیپ و مرد موثر حاشیه باشد و آن یکی که دلش می رود برای آقای گلی . برای شما پرسپولیس مهم بود . آقای قطبی حتا اگر این برد با بازیکنان محبوبی مثل کریم باقری و عباس آقایی به دست نمی آمد باز هم ممنونتان بودیم که بازیکن رودار را فرستادید روی سکو ها . قهرمانی با امثال نیکبخت و مامانی و شیث طعم ندارد ، اصالت ندارد . آقای قطبی راجع به فوتبالتان که به اندازه ی فوتبال دنیزلی زیبا نیست بعدن حرف می زنیم . الان موقع تشکر است . تشکر از بابت دل شیرتان . بازی ها بعدی را هم بدهید به کسانی که هنوز رو دار نشده اند و ندهید به غوره نشده های مویز ! حتا اگر قهرمان نشوید آفرین به محشر بودنتان .
پی نوشت : عنوان مطلب با توجه به عکس العمل قطبی بعد از گل پرسپولیس به سایپا است

صدای رعد و برق می آید . درختی روی خانه ای می افتد که یک نقاش با پسرش و همسرش در آن زندگی می کنند . دیوید دریتون - نقاش - با پسرش و همسایه اش که رابطه ی خوبی هم با هم ندارند به شهر می روند تا کمی لوازم تهیه کنند . اما مه ی که روی دریاچه را فرا گرفته بوده آرام آرام وارد شهر می شود . مردی از مه با صورت خونی داخل فروشگاه می دود و می گوید موجودات ترسناکی از داخل مه به آنها حمله کرده اند . اول کسی موضوع را جدی نمی گیرد ولی کم کم سر و کله ی موجودات ترسناکی پیدا می شود . این وسط یک خانم هم وجود دارد که نقش پیامبر جمع را دارد و مدام مشغول موعظه است که این بلایا به خاطر گناهانی است که انجام داده اند . پایان فیلم غافلگیرکننده و متفاوت است . فیلم بر اساس رمانی از استیون کینگ ساخته شده است . و از imdb نمره 7.5 گرفته است .