<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>چریکه‌ی آراز</title>
      <link>http://www.arazblog.com/</link>
      <description>کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند </description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1388</copyright>
      <lastBuildDate>۵ شنبه, 20 اسفندماه 1388 08:14:56 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>LOST - season6</title>
         <description><![CDATA[


<img border="0" src="http://www.ivstatic.com/files/et/imagecache/636/files/blog_articles/Lost-season-6.JPG" width="400">



از دست این LOSTی ها عصبانی ام خیلی زیاد! انگار ما تا از چیزی خوشمان بیاید، باید خرابش کنند خیلی زود! زده اند FINAL season را برای خودشان هرجور خواسته اند رقصیده اند. پیش بینی کرده بودم که باید سخت باشد جمع کردن بعضی از داستان ها و معماهایشان! فقط این جایش بد است که اگر قرار به گرفتن پند اخلاقی و امثالهم بود که بابا جان ما هفته به هفته وی صف LOST نبودیم! می رفتیم می نشستیم همان میوه ی ممنوعه و دلنوازان خودمان را دنبال می کردیم. یکی باید مدادش را بردارد و به J.J بنویسد که بابا بی خیال این جور ادامه دادن شو. تو همان شانون و آنا لوسیا را برگردان و کیت و سان را به سلامت نگه دار، پند اخلاقی اش را ما خودمان از ساویر می ستانیم ! 




<img border="0" src="http://fc07.deviantart.net/fs47/f/2009/179/7/d/Alice_in_Wonderland_Wallpaper_by_tomjg.jpg" width="400">



پی نوشت ضروری :
48 ساعت رفتیم سواحل خلیج فارس ! آقا! دیدن آلیس در سرزمین عجایب در سینمای سه بعدی و با صدای دالبی آنقدر می چسبد که نگو! هی دلمان می خواست بلند شویم و کلاه این مردک جانی دپ را از روی سرش برداریم ! بی حیا! آلیس را توی کلاهش قایم می نمود! 
]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000352.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000352.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 20 اسفندماه 1388 08:14:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این روزها</title>
         <description><![CDATA[امروز که می خواستم تاریخ را یادداشت کنم جا خوردم. 29-11 ! من اصلن نفهمیدم که این کی به ما داخل شد که الان قصد خروج دارد. ماه بدی بود که خوب هایی هم داشت. ماه بی حوصلگی که بیشتر اذیت کرد. بدهایشش مال خودـخودـمن! و خوب هایش اینکه یک مسافرت کاری به استانبول بود که همیشه خوب است. یک مسافرت شمال که مصادف با فوت مادر دوست عزیزمان شد که بسیار ناراحت کننده و سخت بود.

<img border="0" src="http://www.thinkhero.com/wp-content/uploads/2009/11/Lost-Season1-1024x768.jpg" width="400">





سریال LOST که فصل ششم و آخرش شروع شد که ببینسم چگونه می خواهند قصه را جمع کنند که دلمان هم خیلی زیاد برای کیت و سان تنگ شده است.

<img border="0" src="http://images2.fanpop.com/image/photos/9100000/24-Season-8-Promo-Pic-24-9199349-653-441.jpg" width="400">


سریال 24 که سری 8 ش شروع شد که جک باور همچنان ذوب در ولایت USA  می جنگد و شماتت می شنود و تونی آلمیدای عزیزم که جایش خالیست و انگاری آب شده رفته توی زمین! و البته که به پرچم ایران پشت سر عمر حسن که رییس جمهور کشور خیالی جمهوری اسلامی معرفی می شود دقت کنید.


مادر عاطفه ی عزیز در سن کم فوت کرد که بسیار ناراحت کننده بود و امیدوارم خدا به خانواده اش صبر بدهد و او را بیامرزد و روحش همیشه شاد باشد و جف عزیز که خبر پدر شدنش را شنید و منتظر تولد فرزندش نشسته است که امیدوارم صحیح و سالم به دنیای عجیبمان بیاید که به قول دقیقی آن كس كه مرا كشت، مرا كشت و تو را زاد و آن كس كه تو را زاد، تو را زاد و مرا كشت.

]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000351.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000351.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>جمعه, 30 بهمنماه 1388 15:37:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دنبال کار می گردی ؟ </title>
         <description><![CDATA[<strong>نامه ی وارده به آراز برای بار <u>مکرر</u></strong> :

سلام جسارتا من شغلتون رو از جستجوی پیشرفته پیدا کردم. من دانشجوی ترم اول کارشناسی عمران هستم دنیال کار می گردم نمی خواهم درد دل کنم ، فقط بدونید اگه یک کار پیدا کنم می تونم با اون کارمهندسی برم خواستگاری . ...  



<strong>رویت شد. جناب آقای آجر پاره! مشخصات نامبرده نزد اینجانب محفوظ است. لطفن اقدامات لازم را مبذول فرمایید.</strong> 


]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000350.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000350.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 11 بهمنماه 1388 01:43:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>BROTHERS</title>
         <description><![CDATA[قصه ی برادرها قصه ی جنگ است. قصه ی آشنایی که شاید خیلی از ما ها هم یادمان باشد. قصه های جنگ در همه ی دنیا شبیه به هم هست. جنگ همه چیز را ویران می کند و از بین می برد. فقط شاید آن ور دنیا روایتش فرق کند. 
<img border="0" src="http://boomerlifemagazine.com/ver2/images/stories/brothers-movie-poster.jpg" width="400">




توبی مگ وایر که همان اسپایدر من است و مرد عنکبوتی، اینجا نقش افسری را دارد که پدرش هم افسر بازنشسته ی جنگ ویتنام است و برادرش بچه ی شر محل است و تازه از زندان آزاد شده است . ناتالی پورتمن دوست داشتنی مان زن "سم" است و سم که دارای دو تا دختر کوچک است به افغانستان اعزام می شود و آنجا اسیر می شود و برای رهایی اش مجبور به اعمالی می شود. به خانواده اش خبر می دهند که سم مرده است و برایش یابود برگزار می کنند . بعد از مدتی سم نجات پیدا می کند و به خانه ای بر می گردد که در این فاصله تغییر کرده است. برادرش سرپرستی دختر ها را به عهده گرفته و یک رابطه ی احساسی هم با همسرش پیدا کرده است. سم که هنوز در شوک اتفاقات افغانستان است توانی برای کنکاش ندارد. دختر ها هم بیشتر عمو را دوست دارند. تامی که برادرش را به هم ریخته می بیند سعی می کند از زندگی او فاصله بگیرد .. ولی این "جنگ" است که همه چیز را نابود کرده است. انتهای فیلم جمله ی درخشانی است که سم می گوید، " می گویند که فقط مرده آخر جنگ را دیده است و من در افغانستان هنگامی که مرده بودم، آخر جنگ را دیده ام و نمی دانم که دیگر می توانم زندگی کنم؟ " 
فیلم، برای من فیلم تاثیرگذاری بود . فیلمی برای بعد از ظهر ابری جمعه. آن موقعی که که توان بلند شدن از جایت نداری، فیلمی هست که لذت دیدنش را با یک لیوان چای داغ ببری . 
]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/film/000349.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/film/000349.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیلم</category>
        
        
         <pubDate>جمعه, 09 بهمنماه 1388 23:38:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کسی از گربه های ایرانی خبر نداره </title>
         <description><![CDATA[<img border="0" src="http://i42.tinypic.com/vcx6dg.jpg(2).jpg" width="400">



برای آفای <a href="http://kayvanofski.blogfa.com/">کیوانفسکی</a> :






دختر و پسری که به خاطر موزیک به زندان افتاده اند و تازه آزاد شده اند، تصمیم به خروج از ایران می گیرند تا در لندن در فستیوالی شرکت کنند.جوان دیگری به آنها کمک می کند تا از راه غیر قانونی پاسپورت و ویزا تهیه کنند و از ایران خارج شوند و همزمان برای تهیه سایر افراد بند هم بهشان کمک می کند.
<img border="0" src="http://www.stockholmfilmfestival.se/imagecache/filmpreview/fileadmin/images/film_images/2009/no_one_knows_about_persian_cats.jpg" width="400">



فیلم راجع به موسیقی زیرزمینی و سرنوشت مبهم جوان هایی است که در گاوداری و ساختمان نیمه کاره و دشت و صحرا و بالای پشت بام و زیرزمین موسیقی های دلخواهشان را تمرین می کنند. همان کسانی که گاه موسیقی شان را نمی فهمیم و گاه از سر و صدایشان به پلیس شکایت می کنیم. 




من قبل از دیدن این فیلم هیچ حسی نسبت به خیلی از این موسیقی ها نداشتم و بعد از این، تلاش و پشتکارشان را تحسین می کنم. جالب است که از رپ فارسی خوشم نمی آمد ولی با دیدن سروش لشکری که فکر می کنم همان سروش هیچ کس است و ترانه ی اینجا تهرانه اش، علاقه مند به شنیدن بقیه ی کارهایش هم شده ام . فیلم به غیر از معرفی چند تا گروه خوب دیگر مثل مهسا و مرجان وحدت، یک اجرای نواحی بی نظیر و بی نظیر هم دارد از گروه دارکوب که حامد بهداد هم خواننده شان است. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که بهداد هم جرقه ای بوده و تمام شده است که این فیلم به دادم رسید . به نظرم عالی بازی می کند بهداد این نقش را و بازی اش چند تا سکانس به یاد ماندنی دارد. اولی جایی که فیلم هایش را گرفته اند و جلوی قاضی روحانی نشسته و ما قاضی را نمی بینیم و بهداد یک مونو لوگ عالی می رود و کش می دهد که "این مشروب که پولولووومه حاج آقااا !" دومی هم جایی که نگار پشت سرش را نمی بیند و دارد راجع به او بد می گوید و از انگلیسی بلغور کردنش انتقاد می کند که بهداد داد می زند" داری پشت سر من گاسیپ می کنی ؟ آر یو کریزی ؟ ..." ! 





مخلص پست اینکه گربه های ایرانی را به هزار بعلاوه ی یک دلیل دیگر هم باید دید.
]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/film/000348.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/film/000348.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیلم</category>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 30 دیماه 1388 01:23:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این روزها و آن شب ها !</title>
         <description><![CDATA[این روزها می گذرند خیلی معمولی. نه اینکه اتفاق خاصی هم نیفتد. اتفاق می افتد یا اینقدر معمولی که نشود درباره شان نوشت یا که اینقدر ناخوشایند که باز هم معمولی شده و دیگران می نویسند. 
مثل همیشه این جور مواقع سرمان را با کار گرم می کنیم. وضعیت این یکی هم خراب است مثل همیشه ی حال عاشق! دیگر اصلن چه می ماند که درباره اش بنویسیم ؟ سریال های دوست داشتنی مان که همه قطع شده اند و خوابیده اند تا اسفند برسد. فیلم خوب هم نیست که ببینیم و زده ایم داخل آرشیو و هر شب اگر رمقی داشته باشیم 30 دقیقه وقت می گذاریم که انتخاب کنیم که چه ببینیم و آخرش که انتخاب می کنیم فیلم به دقیقه ی 20 نرسیده پلک مان سنگین می شود و ماه بانو تکانکان می دهد که پاشو برو داخل جایت و اینقدر خر و پف هم نکن!
شاید سرگرمی این شب هایمان چند تایی آلبوم موسیقی باشد که کشف کرده ایم و خریده ایم و فیس بوک که گاهی دوستان قدیمی مان را در آن پیدا می کنیم و چند شبی خوش می شویم.
راستی گفتم موسیقی یاد "بتهوون" افتادم. اگر طرف کریمخان و سنایی گذرتان افتاد، به یاد فدیم ها سری به بتهوون بزنید. بابک همیشه آنجاست تا کمکتان کند چیزی را که می خواهید پیدا کنید. دل بکنید از این Mp3 های کیفیت پایین، برای تنوع چند صباحی هم AUDIO نیوش کنید. این فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره باعث خیر شد و دو سه تا حواننده ی خوب از داخلش در آوریم. یکی مهسا و مرجان وحدت که چند تایی آلبوم خوب و مناسب حال من داشتند با دف و اشعار مولوی و یکی مونا فرحان. راستی از این خواننده های امروزی به نظرم روزبه نعمت الهی هم کارش متفاوت است، روزبه هم وقتی مولانا می خواند خوب است . راستی یک خبر خوب اینکه اگر مثل من شهرام ناظری را دوست دارید، سفر عسرت ش را گوش کنید. 


<img border="0" src="http://gallery.iranproud.com/files/2/8/5/8/1/MahsaMarjanVahdat-IAmEvewww.IranProud.com.jpg" width="400">






<img border="0" src="http://i41.tinypic.com/xolgfa.jpg" width="400">


<img border="0" src="http://i34.tinypic.com/211qohl.jpg" width="400">




<img border="0" src="http://www.bilder-hochladen.net/files/ahsq-3.jpg" width="400">




<img border="0" src="http://www.dl-musicbaran.com/Albums/1388/Azar/Shahram%20Nazeri%20-%20Safare%20Osrat/Shahram.jpg" width="400">






]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000346.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000346.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>جمعه, 25 دیماه 1388 21:52:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داد دادکان برای فوتبال!</title>
         <description>فردوسی پور بهترین برنامه اش را اجرا کرد. شبی خیلی بهتر از شبی که صفایی فراهانی بی کفایتی مسوولان وقت تربیت بدنی را به تصویر گذاشت. این بار حتا خبر از ارایه نامه و مدرک و سند نبود. انگار که هیچ لازم هم نبود. شبی که فریاد صداقت رییس معزولی چون دادکان چنان به دل می نشست که حتا تک واگویه های فردوسی پور که برای نشان دادن یک طرفه نبودن و ارایه مثال نقض بود، برگ برنده ی رییس فدراسیون سابقی بود که ابایی از این که بگوید جنگش با علی آبادی بر سر ریاست بوده است، نداشته است. آن جا که با صداقت تمام از کنترل همه جانبه اش بر زیرمجموعه اش می گوید و آنجا که رندانه و با هوش کامل مصاحبه اش را با 90 سال 81 برای این می داند که برانکو توی هواپیما 200 هزار دلار روی قراردادش نگذارد. آنجا که حرف دلمان را به شخص دارای عدم تعادلی چون مایلی کهن می زند که حقش 12 میلیون است و 400 میلیون می گیرد و آنجا که به درستی روی نکات قوت علی دایی - همه نقاط ضعف روابط عمومی و دلایل عدم محبوبیت ویژه اش را معترفیم- انگشت می گذارد از صحنه های جذاب فوتبال است و آنجا که شخصیت داشتن را توضیح می دهد، آنجا که از روش کدخدا منشی و ریش سفیدی و چانه زنی برای تزریق پول از بازار به فوتبال بی در و پیکری که آیینه تمام نمای جامعه ی داغان ماست می گوید. حیف است از اجرای خوب عادل نگوییم که به موقع و با زرنگی کنار می نشیند تا دادکان حرفش را بزند و از تک مضراب زدن ها ونق های معمولش برای کسی که دارد مغلطه می کند، خبری نیست تا کد بدهد که بیننده حواسش جمع باشد که دارد حرف درستی می شنود.   
ای کاش! و ای کاش دادکان روی حرفش بماند وهیچ وقت بر نگردد. این فوتبال برای این آدم ها حیف است . حیف است. حیف است که امثال قطبی و دادکان و دایی در این فوتبال باشند. این فوتبال در بهترین شرایطش یک شورشی داغانی چون مایلی کهن لازم دارد که به در و دیوار حمله کند و خودش سر دسته ی حیف پول ها باشد و ژوکری مثل فیروز کریمی که بخندانمان! تا یادمان برود که چقدر داغانیم ! 
</description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/football/000344.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/football/000344.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فوتبال</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 15 دیماه 1388 01:35:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>The Negotiator</title>
         <description><![CDATA[

خیلی وقت بود ! واقعن خیلی خیلی وقت بود که یک چیزی این چنین حالم را خوش نکرده بود. راستش را بخواهید این سریال ها بد عادتمان کرده اند. بی حوصله مان کرده اند. سر 42 دقیقه حوصله مان کش می آید و شل می شود. اما این بار فرق می کرد. بی نظیر بود این <a href="http://www.imdb.com/title/tt0120768/">The Negotiato</a>r ! 

<img border="0" src="http://images.themoviedb.org/posters/13277/The_Negotiator-_cdcovers_cc_-front.jpg" width="400">



به نظرم بعد از داستان های عامه پسند این بازی درخشانی باشد از ساموئل ال جکسون! کوین اسپیسی هم که مثل بیشتر فیلم هایش خوب است. اصلن من عاشق همین جور نقش های کوین ام. خداست این بشر با آن ته چهره ی ای که معصومیت و رندی و شری را با هم دارد. ران ریفکین همان آروین سلون خودمان هست -چقدر دلم برایش تنگ شده بود- که چند سال بعد آلیاس را بازی کرد و نقش پیچیده سلون را با بازی خوبش در آورد. اینجا هم یک همچین نقشی دارد که آخرش متحیرت می کند. بقیه بازیگر ها هم خوبند که کلن بازیشان به دل می نشیند. فیلم محصول 1998 است. و داستان یک مذاکره کننده ی پلیس است که خودش ناخواسته متهم به قتل می شود و این بار خودش گروگان می گیرد و مداکره کننده ی بعدی باید متقاعدش کند. فیلم صحنه ها و دیالوگ ها و لحظات بی نظیری دارد. در این فضای بی فیلمی با حجم فیلم های به در نخور، این جور فیلم های قدیمی که از آرشیو بکشیدشان بیرون، محشرند. 
]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/film/000342.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/film/000342.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیلم</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 08 دیماه 1388 23:51:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در شبی تاریک </title>
         <description>در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .
ازمیان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
برنخواهد آمد آوایش .

آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .
کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .
باد می آمد ، ولی خاموش .
ابر پر می زد ، ولی آرام .
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .

امشب
باد و باران هر دو می کوبند
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده ست
کوشش هر چیز بیهوده ست
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک .

                

 سهراب سپهری</description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000341.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000341.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 07 دیماه 1388 21:19:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>FLASHFORWARD</title>
         <description><![CDATA[<img border="0" src="http://images2.fanpop.com/images/photos/8300000/Flash-Forward-Cast-flash-forward-8302099-2400-1333.jpg" width="400">


فصل اول سریال فلش فروارد را تمام کردیم. همین سریال اخیر که راجع بهش نوشته بودم که آدم ها به مدت 137 ثانیه بیهوش می شوند و آینده ی خودشان را می بینند. ایده ی خیلی جالبی دارد سریال. سریال خوبی هم هست. برای فصل دوم باید منتظر2010 باشیم که فقط چند روز دیگر می رسد. 
آدم های سریال دو دسته اند. یک دسته آدم هایی که 137 ثانیه ی درخشان دیده اند و خودشان را برای به آغوش کشیدنش آماده می کنند و آدم هایی که چیزهای بدی دیده اند و یا چیزی ندیده اند که یعنی 6 ماه دیگر مرده اند. داستان سریال به تلاش آدم هاست برای تغییر آینده ای که دیده اند و دوستش ندارند. تلاش برای نرسیدن به جایی که نباید باشند. تلاش برای تغییر دادن سرنوشت. یادتان هست که چه کسی می گفت سرنوشت را باید از سر نوشت ؟ این حکایت فلش فرواردی هاست و بقیه همه چیز بهانه است. گاهی می شود هم ذات پنداری کرد تا خودت را توی سریال ببینی که نصف آینده ات را دوست داری و نصف دیگرش را هی می دوی که تا تغییر بدهی. و همه ی این دویدن ها برای تغییر است که اوضاع را غیر قابل پیش بینی می کند. یاد بحث های جبر و اختیار البرز به خیر که آخرش همه چیز به این ختم می شد که پای استدلالیون چوبین بود! و سر آخر این که کلن خدا این شیطان بزرگ را از ما نگیرد که برایمان سریال بسازد تا بدانیم می شود سریالی دید که آخرش خواستگاری و عروسی و 100 قسمت دنبال "بله" دویدن نباشد و دلنواز هم باشد. ]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000339.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000339.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیلم</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 05 دیماه 1388 13:01:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کافه پونتو! </title>
         <description><![CDATA[خیلی وقت پیش تر از این ها باید می نوشتم که اگر به غذاهای سبک ایتالیایی علاقه دارید،اگر می خواهید موقع دیدن دو تا پیتزای مختلف از همدیگر سوال نکنید که کدامش پپرونی و کدامش بیکن است،اگر علاقه مند به تست کردن سس ها و پنیرهای مختلف تنوری شده با خامه و پیش غذاهای خوش مزه هستید و اگر ساندویچ های استیک و گوشت و مرغ با گوشت واقعی را می پسندید، اگر پاستا را دوست دارید،سری به رستوران "پونتو" بزنید ! شعبه ی سعادت آباد، تقاطع بلوار دریا و پاک نژاد،جنب بانک پاسارگاد،چند تایی مغازه آن ور تر از اژدر زاپاتا ها!البته فراموش نکنید که رستوران جایی برای نشستن ندارد و غذا را یا باید روی پایتان توی ماشین بخورید یا به خانه ی یکی از رفقایتان که همان حوالی ست خراب شوید! مدیریت رستوران هم یک جوان با عشق و اهل دل است که اگر دیدید زیاد جدی نشسته است، سفارش دیزی با دوغ و یک سیخ گوجه ی اضافه بدهید. 
.
.
.

<img border="0" src="http://www.dkinusa.com/images/stories/slideshow/italian_food1.jpg" width="400">
.
.
.
<img border="0" src="http://ourkitchensink.files.wordpress.com/2007/12/calzones4.jpeg" width="400">
.
.
]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000338.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000338.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 23 آذرماه 1388 10:58:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تا باد چنین بادا!</title>
         <description>بعضی موقع یه تغییر کوچیک توی زندگی روزانه، می تونه خیلی تاثیر گذار باشه. چارشنبه ها جور پنج شنبه رو می کشم که 5 شنبه رو آف باشم. اون وقت میشه با خیال راحت رفت توی شهر کتاب ها چرخید و سی.دی و کتاب خرید، توی پاساژها، پاساژگردی کرد و لباس خرید و توی سوپرمارکت ها چرخید و انواع سس و ادویه تند رو خرید و توی کافه های قدیمی و ساده مرکز شهر، نشست و به زمانای دانشجویی و جوونی فکر کرد ونوستالوژی رو با قهوی تلخ مزه مزه کرد. شب پنج شنبه رو که حتمن مهمونی بود و جمعه ظهر ها که ناهار حتمن بیرون بود با سفارش باقلا پلو و گوشت یا چلوکباب برگ و بعدش خواب سنگین تا خود_خود_شب! خوب بود اگه یه باشگاهی هم پیدا می شد که جمعه شب رو هم اونجا سر کرد. لایف استایل مناسب برای من و آدمایی مثل من! انگشت شست هم حواله ی هر چیز سنگین و غیر مبتذل ! </description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000337.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000337.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 21 آذرماه 1388 01:18:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>موسیقی این روزها </title>
         <description>وقتی که ابی با نوید و امید می خواند و داریوش سال هاست که عقب گرد می کند و غرق حرف های تکراری ست و گوگوش که دیگر امیدی برایمان نگذاشته است! یک نامجو داشتیم که گوش کنیم و لذتش را ببریم که این هم آلبوم آخرش آخ ناکارمان کرد بس که خواند و من نفهمیدمش ! این روزها فقط یک ساسی مانکن مانده که عجیب حالم را خوش می کند! بی نظیرند ! به خصوص این آهنگ &quot;موشولینا&quot;شان که خداست به معنی واقعی کلمه ! </description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000336.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000336.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 09 آذرماه 1388 11:21:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>33</title>
         <description>امشب تولدم بود. 33 ساله شدم! قبلن ها فکر می کردم 33 عدد بزرگی است برای سن. اما الان فکر می کنم که 70 هم عدد بزرگی نیست برای زندگی. 
بعد از 30 سالگی این بزرگ شدن عدد دیگر هیچ حس خاصی نداشته برای من. شاید فقط سال به سال سرعت رسیدن به هدف هایم کم و زیاد شده و تغییراتی که هر روز می کنیم. گاهی که آرشیو این 7 سالم را می خوانم می بینم که چقدر فرق کرده ام همیشه. به هر حال ما از امروز 33 ساله ایم. این را با تاکید نوشتم چون این سن برای من از قبل یک نقطه ی خاص بوده است. 


</description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000334.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/dairy/000334.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز نوشت</category>
        
        
         <pubDate>جمعه, 06 آذرماه 1388 02:42:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>محاکمه در خیابان </title>
         <description><![CDATA[کیمیایی هر چه فیلم بسازد، خواهم دید. فیلم های کیمیایی برای من نماد کلنجار رفتن با نوستالژی هاست. نوستالژی های دیوانه! نوستالوژی های زمان هایی که بوده ام و زمان هایی که نبوده ام.خاطرات کافه هایی را که رفته ام ونرفته ام.دیالوگ هایی را که نگفته ام.رفاقت هایی را که نکرده ام.هرچه هست مرور خاطره هاست. چه کسی به جز کیمیایی می تواند چنین جمله ی شاهکاری در دهان هنرپیشه اش بگذارد که بگوید :<strong> تمام دروغ ها رو راست می گم</strong> ! و این برای تو بشود همه ی فیلم ! 

<img border="0" src="http://cinemaema.com/upload/Image/cinemaema_mohakemhdarkhiaban%20(2).jpg" width="400">


محاکمه در خیابان ویژگی منحصر به فردی دارد. دو تا از بهترین بازی ها بدون بیش و کم متعلق است به شقایق فراهانی -که من هیچ بازی به یاد ماندنی از او به یاد ندارم- و حامد بهداد که انگار دارد کم کم خودش می شود. پولاد کیمیایی همان است که همیشه هست. محمد رضا فروتن در نقش کوتاهش مثل خودش است. به غیر از کمی اغراق که انگاری به بازی اش اضافه شد. هنرپیشه ی پیر نقش پیشکار را عالی بازی می کند. یعنی همان لحظه ی کوتاه را زندگی می کند.

<img border="0" src="http://filmnews.ir/Photo/News/Larg/Mohakeme_Dar_Khiaban_162808.jpg" width="400">


داستان، داستان دامادی است که روز عروسی اش، رفیقش خبر می دهد که عروسش قبلن با مرد دیگری بوده است و نرود بین این همه لجن و نامردی ! و پولاد کیمیایی چاقو به دست در خیابان دنبال شستن خودش است است که حرف عروسش را باور ندارد که گفته است که همه دروغ ها را راست گفته است!رد پای اصغر فرهادی به خصوص در پایان فیلم کاملن مشهود است. کدام فیلمش را نمی نویسم تا اگر خواستید ببینید، مزه اش نپرد! با اینکه فیلم های کیمیایی هیچ وقت اسکار نمی گیرند، ولی نمی دانم چه سری دارد که نقش هایش تا چند وقت در قلبت زندگی می کنند.حتا اگر بروز ندهی اش و نخواهی سینمایش را ! دست استاد درد نکند. آخر جمعه شب خوبی بود.

<img border="0" src="http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/01/535fd39.jpg" width="400">




]]></description>
         <link>http://www.arazblog.com/archives/film/000333.php</link>
         <guid>http://www.arazblog.com/archives/film/000333.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فیلم</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 30 آبانماه 1388 22:00:44 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
