<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>سر خط</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.arazblog.com/daily/atom.xml" />
   <id>tag:www.arazblog.com,1389:/daily/3</id>
   <updated>1389-02-28T05:53:57Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.36</generator>

<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1389/02/#000371" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2010:/daily//3.371</id>
   
   <published>1389-02-28T05:49:34Z</published>
   <updated>1389-02-28T05:53:57Z</updated>
   
   <summary>من کسی را دوست دارم که او اصلن نمی داند! عشق را می داند، تجربه های دنیا را در کف دست مهربانش دارد اما زیرکانه عاشق است. پهلو به عشق می زند که رسوا نشود. کاش تو آسمون همه ی...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      من کسی را دوست دارم که او اصلن نمی داند!
عشق را می داند،
تجربه های دنیا را در کف دست مهربانش دارد
اما زیرکانه عاشق است.
پهلو به عشق می زند که رسوا نشود.
کاش تو آسمون همه ی ابرا دلتنگ بشن،
بارون بشن، 
تا واسم یه عالمه سوغاتی همراش بیاره

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/10/#000347" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2010:/daily//3.347</id>
   
   <published>1388-10-27T22:08:36Z</published>
   <updated>1388-10-29T23:06:15Z</updated>
   
   <summary>المنة لله که در میکده باز است زان رو که مرا بر در او روی نیاز است حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است که این قصه دراز است بار دل مجنون و خم طره ی لیلی ها لیلی...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره ی لیلی 
ها لیلی ها لیلی ها لیلی 
رخساره ی محمود و کف پای ایاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/10/#000345" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2010:/daily//3.345</id>
   
   <published>1388-10-21T22:09:17Z</published>
   <updated>1388-10-21T22:10:22Z</updated>
   
   <summary>روی یک کاغذ بی خط حرفهای خسته به نوبت حرف ت کرده قیامت ت مثل تو مثل تردید ت مثل آخر طاقت مثل تنهایی مثل تب مثل آخر خیانت...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      روی یک کاغذ بی خط
حرفهای خسته به نوبت
حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو
مثل تردید
ت مثل آخر طاقت
مثل تنهایی
مثل تب
مثل آخر خیانت
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/10/#000343" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2010:/daily//3.343</id>
   
   <published>1388-10-11T09:44:11Z</published>
   <updated>1388-10-11T09:45:37Z</updated>
   
   <summary>در گذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد، عشقها ميميرند، رنگ ها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند.....</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      <![CDATA[<strong>در گذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد، عشقها ميميرند، رنگ ها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند.. </strong>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/09/#000335" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2009:/daily//3.335</id>
   
   <published>1388-09-08T06:45:50Z</published>
   <updated>1388-09-08T06:46:45Z</updated>
   
   <summary>باده در جوشش گداي جوش ماست!چرخ در گردش اسير هوش ماست!باده از ما مست شد ني ما از او!قالب از ما هست شد ني ما از او!...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      باده در جوشش گداي جوش ماست!چرخ در گردش اسير هوش ماست!باده از ما مست شد ني ما از او!قالب از ما هست شد ني ما از او!
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/07/#000330" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2009:/daily//3.330</id>
   
   <published>1388-07-24T22:01:04Z</published>
   <updated>1388-07-24T22:02:44Z</updated>
   
   <summary>من از دشمن نمی ترسم که دشمن های و هو داره تو میدون جرات و جان نبرد از رو به رو داره از اون دوست_ هراس من که مظلوم سر به تو داره به عشق و صلح بی تزویر تظاهر...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان 
نبرد از رو به رو داره

از اون دوست_ هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم

خراب نعره های شیر 
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغضش سرد و پنهونه

مگه آتیش اسکندر 
حریف بودن ما بود ؟
مگه کابوس تیموری
دلیل مرگ رویا بود ؟


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/06/#000317" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2009:/daily//3.317</id>
   
   <published>1388-06-11T21:34:40Z</published>
   <updated>1388-06-11T21:38:55Z</updated>
   
   <summary>از تهی سرشار جویبار لحظه‌ها جاری‌ست چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می‌شناسم من زندگی را دوست می‌دارم مرگ را دشمن وای ، اما با که باید گفت این‌؟ من...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      <![CDATA[<strong>از تهی سرشار 
جویبار لحظه‌ها جاری‌ست 
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ 
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من 
زندگی را دوست می‌دارم 
مرگ را دشمن 
وای ، اما با که باید گفت این‌؟ 
من دوستی دارم 
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری  </strong>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/04/#000299" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2009:/daily//3.299</id>
   
   <published>1388-04-18T08:05:49Z</published>
   <updated>1388-04-18T08:11:24Z</updated>
   
   <summary>من که خراباتی و مستم، به تو چه! ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه! تو اگر گوشه محراب نشستی، صنمی گفت: &quot;چرا؟&quot;! من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! آتش دوزخ اگر قصد تو و...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      من که خراباتی و مستم، به تو چه! ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه! تو اگر گوشه محراب نشستی، صنمی گفت: &quot;چرا؟&quot;! من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند، تو که خشکی چه به من! من که تر هستم به تو چه!
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/03/#000294" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2009:/daily//3.294</id>
   
   <published>1388-03-19T07:11:35Z</published>
   <updated>1388-03-19T07:12:14Z</updated>
   
   <summary> گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب، گر پدر مرد، تفنگ هست هنوز. گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز. آب اگر نیست، نترسید که در قافله مان، دل دریایی و چشمان تری...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      
گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب، گر پدر مرد، تفنگ هست هنوز. گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز. آب اگر نیست، نترسید که در قافله مان، دل دریایی و چشمان تری هست هنوز،

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تولد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1388/01/#000268" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2009:/daily//3.268</id>
   
   <published>1388-01-02T07:10:37Z</published>
   <updated>1388-01-02T07:21:13Z</updated>
   
   <summary>من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن،راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد....</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      من این جزیره ی  سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن،راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/09/#000244" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.244</id>
   
   <published>1387-09-21T07:00:51Z</published>
   <updated>1387-09-21T07:04:49Z</updated>
   
   <summary>دلم آزاد بودن و رها شدن می خواهد.حتا برای چند لحظه.چند لحظه که شناور باشم در هوا بدون هیچ دغدغه ای جز پرواز. دلک، بانجی جامپینگ توچال و پریدن از ارتفاع 40 متری می خواهد....</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      دلم آزاد بودن و رها شدن می خواهد.حتا برای چند لحظه.چند لحظه که شناور باشم در هوا بدون هیچ دغدغه ای جز پرواز. دلک، بانجی جامپینگ توچال و پریدن از ارتفاع 40 متری می خواهد. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>برای بانو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/08/#000110" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.110</id>
   
   <published>1387-08-13T09:45:30Z</published>
   <updated>1387-08-12T12:38:19Z</updated>
   
   <summary>بلا روزگاریه عاشقیّت بانو . مثل فاصله ی بین دو تا خواب عمیق . مثل نئشگی بعد از خواب عصر جمعه کنار رودخونه ی طالقون . مثل مزه مزه کردن ته پیک یه ویسکی تلخ با یخ . مثل مزه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      بلا روزگاریه عاشقیّت بانو . مثل فاصله ی بین دو تا خواب عمیق . مثل نئشگی بعد از خواب عصر جمعه کنار رودخونه ی طالقون . مثل مزه مزه کردن ته پیک یه ویسکی تلخ با یخ . مثل مزه ی گس و گرم یه بعد از ظهر مرداد توی کوچه پس کوچه ی محله ی بچگی . مثل جمع کردن تیله های سبز و سفید و نارنجی توی شیشه ی خالی ترشی . مثل همه ی پچ پچ های درگوشی و نگاه های دزدکی . مثل همه ی اون پابه پا کردن های سر محل . مثل سرکشیدن یه نفس شیشه ی کانادای نارنجی مثل به دندون کشیدن شیربلال داغ داغ افتاده توی آب نمک توی شب تابستون. مثل همه ی چیزایی که رفت و گم شد و تار شد و موند توی صندوق چوبی بالاخونه ی پدربزرگ که آخرش هم معلوم نشد که کی رفت و کجا رفت و چرا رفت. آره. بلا روزگاریه عاشقیّت بانو. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/06/#000178" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.178</id>
   
   <published>1387-06-01T17:07:30Z</published>
   <updated>1387-06-01T17:23:34Z</updated>
   
   <summary>رخ تو کعبه ی آمال من است. چشم تو حجرالاسود این قبله ی عشق. زلف تو پرده ی ستر است و عفاف. لب تو سجده گه این قبله. دل تو هروله گه، همه سعی است و صفا، آن من، همه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      رخ تو کعبه ی آمال من است.
چشم تو حجرالاسود این قبله ی عشق.
زلف تو پرده ی ستر است و عفاف. 
لب تو سجده گه این قبله. 

دل تو هروله گه، 
همه سعی است و صفا، 
آن من،
همه جهد است و هلا. 

قبله ی من ! کعبه ی عشق !
ملکوت از آهم،
کبریا از ناله م 
و زمین از اشکم،
همه عاصی شده اند.

زائرت می سوزد، 
زائرت می جوید ،
شاعرت را دریاب !

.
.
.

تابستان 79 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/04/#000134" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.134</id>
   
   <published>1387-04-21T12:40:41Z</published>
   <updated>1387-04-21T12:42:05Z</updated>
   
   <summary>تمام راه را با یک دست آمدم اما قول می دهم که هیچ وقت دیگر دستت را گم نکنم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      تمام راه را با یک دست آمدم 
اما 
قول می دهم 
که 
هیچ وقت 
دیگر 
دستت 
را 
گم 
نکنم 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/04/#000127" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.127</id>
   
   <published>1387-04-11T09:30:44Z</published>
   <updated>1387-08-12T12:39:18Z</updated>
   
   <summary>وقتی که بر می گشتم و عقب رو نیگا می کردم زل زده بود به من . چشاش یه جور خاصی بود . نه معلوم بو که غمگین باشه و نه راضی . هیچ وقت هیشکی از دلش خبر نداشت...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      وقتی که بر می گشتم و عقب رو نیگا می کردم زل زده بود به من . چشاش یه جور خاصی بود . نه معلوم بو که غمگین باشه و نه راضی . هیچ وقت هیشکی از دلش خبر نداشت . همیشه با لحظه بود . دم رو داشت . کارپه دایم بود برا خودش . یه وقت می دیدی که وقتی اومده و رفته و این همه باهاش نشستی و بلند شدی و آخرش هم نفهمیدی که اصلن که چی . وقتی به جلو نگاه می کردم سایه اش رو هم می دیدم . از سایه خودم بلند تر بود . خودش هیچ وقت از خودم بلند تر نبود ولی با اینکه انگاری مثل قایم باشک بازی پشت سرم میومد و قایم می شد و همیشه چند قدم پشت سرم بود ولی سایه اش از سایه ی من جلوتر بود . بلند بود . عجیب بود که سر پیچ کوچه هم زودتر از من پیچید . همیشه اینجوری بود . دوست داشت با کاراش غافلگیرم کنه . اما دیگه من نبودم که می رفتم جلو . این بار با همه ی دفعه های پیش فرق داشت . انگار که یکی داشت هلم می داد . چشمام رو بستم و نفسم رو محکم پر کردم توی سینه م . دستام رو مشت کردم و چشمام رو باز کردم . روشنایی سفیدی ته کوچه بود پر از نور . دیگه تاریک و سایه ها نبودن . هر چی بود سفید بود و پر از نور . یه خط نارنجی_ مایل به قرمز ته روشنایی بود . انگار که خورشید داشت بالا میومد . انگار روز دیگه ای بود . 

      
   </content>
</entry>

</feed>
