<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>سر خط</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.arazblog.com/daily/atom.xml" />
   <id>tag:www.arazblog.com,1387:/daily/3</id>
   <updated>1387-08-14T11:01:54Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.36</generator>

<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/08/#000227" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.227</id>
   
   <published>1387-08-14T10:59:14Z</published>
   <updated>1387-08-14T11:01:54Z</updated>
   
   <summary>در شبی تاریک که صدایی با صدایی در نمی آمیخت و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ، یک نفر از صخره های کوه بالا رفت و به ناخن های خون آلود روی سنگی کند نقشی را و...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .
ازمیان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
برنخواهد آمد آوایش .
آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .
کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .
باد می آمد ، ولی خاموش .
ابر پر می زد ، ولی آرام .
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .
امشب
باد و باران هر دو می کوبند
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده ست
کوشش هر چیز بیهوده ست
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک .

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>برای بانو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/08/#000110" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.110</id>
   
   <published>1387-08-13T09:45:30Z</published>
   <updated>1387-08-12T12:38:19Z</updated>
   
   <summary>بلا روزگاریه عاشقیّت بانو . مثل فاصله ی بین دو تا خواب عمیق . مثل نئشگی بعد از خواب عصر جمعه کنار رودخونه ی طالقون . مثل مزه مزه کردن ته پیک یه ویسکی تلخ با یخ . مثل مزه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      بلا روزگاریه عاشقیّت بانو . مثل فاصله ی بین دو تا خواب عمیق . مثل نئشگی بعد از خواب عصر جمعه کنار رودخونه ی طالقون . مثل مزه مزه کردن ته پیک یه ویسکی تلخ با یخ . مثل مزه ی گس و گرم یه بعد از ظهر مرداد توی کوچه پس کوچه ی محله ی بچگی . مثل جمع کردن تیله های سبز و سفید و نارنجی توی شیشه ی خالی ترشی . مثل همه ی پچ پچ های درگوشی و نگاه های دزدکی . مثل همه ی اون پابه پا کردن های سر محل . مثل سرکشیدن یه نفس شیشه ی کانادای نارنجی مثل به دندون کشیدن شیربلال داغ داغ افتاده توی آب نمک توی شب تابستون. مثل همه ی چیزایی که رفت و گم شد و تار شد و موند توی صندوق چوبی بالاخونه ی پدربزرگ که آخرش هم معلوم نشد که کی رفت و کجا رفت و چرا رفت. آره. بلا روزگاریه عاشقیّت بانو. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/06/#000178" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.178</id>
   
   <published>1387-06-01T17:07:30Z</published>
   <updated>1387-06-01T17:23:34Z</updated>
   
   <summary>رخ تو کعبه ی آمال من است. چشم تو حجرالاسود این قبله ی عشق. زلف تو پرده ی ستر است و عفاف. لب تو سجده گه این قبله. دل تو هروله گه، همه سعی است و صفا، آن من، همه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      رخ تو کعبه ی آمال من است.
چشم تو حجرالاسود این قبله ی عشق.
زلف تو پرده ی ستر است و عفاف. 
لب تو سجده گه این قبله. 

دل تو هروله گه، 
همه سعی است و صفا، 
آن من،
همه جهد است و هلا. 

قبله ی من ! کعبه ی عشق !
ملکوت از آهم،
کبریا از ناله م 
و زمین از اشکم،
همه عاصی شده اند.

زائرت می سوزد، 
زائرت می جوید ،
شاعرت را دریاب !

.
.
.

تابستان 79 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/05/#000173" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.173</id>
   
   <published>1387-05-26T15:59:26Z</published>
   <updated>1387-05-26T16:14:25Z</updated>
   
   <summary>شب_ روز_مادر بود 5 سال پیش . نه،فقط پلک زدن نبود . نه،فقط سرعت باد نبود . ولی 5 تا 365 روز گذشت.الان باز 27 مرداد است . این بار تقارن دارد با نیمه ی شعبان. همیشه ی همیشه قشنگترین...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      شب_ روز_مادر بود 5 سال پیش . نه،فقط پلک زدن نبود . نه،فقط سرعت باد نبود . ولی 5 تا 365 روز گذشت.الان باز 27 مرداد است . این بار تقارن دارد با نیمه ی شعبان. همیشه ی همیشه قشنگترین تولد ها ، قشنگترین خاطره از آن زمانی که همه چیز قشنگ بود ،چراغانی و فرش انداختن و آب پاشی توی کوچه ، توی خاطره های بچگی ام ، مال نیمه شعبان هست و امشب باز نیمه ی شعبان است . 

.
.
و این چند خط  از آرشیو مرداد 82 :
بعضي موقع تولدت دست خودت نيست .. زيادتر هاش اما چرا ! مثل تولد يه تصميم ، تولد يه تحول ، تولد يه مسووليت جديد  ، تولد يه عشق ! اين اما يعني تولد يه زندگي دوباره ،  يه حس جديد .. از امسال تا جايي كه هستم !، 27 مرداد و شب روزـ مادر براي من يعني : سالروز اون 1001 تا امضايي كه با اون همه حرف پاي سفره عقد كردم و اما مهمتر از همه اينا اون بغض مغرور پدر و اون شمايل طلا بود كه هميشه برام عزيز ترين خواهد موند .
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/05/#000148" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.148</id>
   
   <published>1387-05-06T19:10:20Z</published>
   <updated>1387-08-12T12:34:09Z</updated>
   
   <summary>نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم، نه علیکم ، نه سپیدم، نه سیاهم ، نه چنانم که تو گویی ، نه چنینم که تو خوانی ، نه آنگونه که گفتند و شنیدی...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      نه مرادم ،
نه مریدم ،
نه پیامم ،
نه کلامم ،
نه سلامم،
نه علیکم ،
نه سپیدم،
نه سیاهم ،
نه چنانم که تو گویی ،
نه چنینم که تو خوانی ،
نه آنگونه که گفتند و شنیدی ، 
نه سمائم ، 
نه زمینم ، 
نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم ، 
نه سرابم ، 
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ، 
نه گرفتار و اسیرم ،
نه حقیرم ، 
نه فرستاره پیرم ، 
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم ،
نه جهنم ، 
نه بهشتم چنین است سرشتم ، 
این سخن را من از امروز نه گفتم ،
نه نوشتم ، 
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ، 
حقیقت نه به رنگ است و نه بو .
نه به های است و نه هو ، 
نه به این است و نه او ، 
نه به جام است و سبو ،
گر به این نقطه رسیدی 
به تو سر بسته و در پرده بگویم ، 
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را .
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ،
خود تو جان جهانی ،
گر نهانی و عیانی ،
تو همانی
که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ، 
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی ،
تو اسرار نهانی ، 
همه جا تو ، 
نه یک جای نه یک پای ،
همه ای ،
باهمه ای ، 
همهمه ای ،
تو سکوتی، 
تو خود باغ بهشتی، 
توبه خود آمده از فلسفه چون و چرایی ، 
به تو سوگند که این راز شنیدی 
و نترسیدی و بیدار شدی ،
در همه افلاک بزرگی ، 
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبویی ،
خود اویی ، 
به خودآی ، 
تا به در خانه متروکه هرکس ننشینی 
و به جز روشنی شعشعه پرتو خود 
هیچ نبینی و گل وصل بچینی  .

به خودآی .
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/04/#000134" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.134</id>
   
   <published>1387-04-21T12:40:41Z</published>
   <updated>1387-04-21T12:42:05Z</updated>
   
   <summary>تمام راه را با یک دست آمدم اما قول می دهم که هیچ وقت دیگر دستت را گم نکنم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      تمام راه را با یک دست آمدم 
اما 
قول می دهم 
که 
هیچ وقت 
دیگر 
دستت 
را 
گم 
نکنم 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/04/#000127" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.127</id>
   
   <published>1387-04-11T09:30:44Z</published>
   <updated>1387-08-12T12:39:18Z</updated>
   
   <summary>وقتی که بر می گشتم و عقب رو نیگا می کردم زل زده بود به من . چشاش یه جور خاصی بود . نه معلوم بو که غمگین باشه و نه راضی . هیچ وقت هیشکی از دلش خبر نداشت...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      وقتی که بر می گشتم و عقب رو نیگا می کردم زل زده بود به من . چشاش یه جور خاصی بود . نه معلوم بو که غمگین باشه و نه راضی . هیچ وقت هیشکی از دلش خبر نداشت . همیشه با لحظه بود . دم رو داشت . کارپه دایم بود برا خودش . یه وقت می دیدی که وقتی اومده و رفته و این همه باهاش نشستی و بلند شدی و آخرش هم نفهمیدی که اصلن که چی . وقتی به جلو نگاه می کردم سایه اش رو هم می دیدم . از سایه خودم بلند تر بود . خودش هیچ وقت از خودم بلند تر نبود ولی با اینکه انگاری مثل قایم باشک بازی پشت سرم میومد و قایم می شد و همیشه چند قدم پشت سرم بود ولی سایه اش از سایه ی من جلوتر بود . بلند بود . عجیب بود که سر پیچ کوچه هم زودتر از من پیچید . همیشه اینجوری بود . دوست داشت با کاراش غافلگیرم کنه . اما دیگه من نبودم که می رفتم جلو . این بار با همه ی دفعه های پیش فرق داشت . انگار که یکی داشت هلم می داد . چشمام رو بستم و نفسم رو محکم پر کردم توی سینه م . دستام رو مشت کردم و چشمام رو باز کردم . روشنایی سفیدی ته کوچه بود پر از نور . دیگه تاریک و سایه ها نبودن . هر چی بود سفید بود و پر از نور . یه خط نارنجی_ مایل به قرمز ته روشنایی بود . انگار که خورشید داشت بالا میومد . انگار روز دیگه ای بود . 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/01/#000058" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.58</id>
   
   <published>1387-01-27T07:12:37Z</published>
   <updated>1387-01-27T07:13:06Z</updated>
   
   <summary> حکایت عشق ، حکایت غریبی ست .. دل پر از تمنا ست و نیاز .. دست اما، بسته . دل غرق است و دست واهمه اش همه از خیس شدن . این وسط حکایت چشم غریب تر از همه...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      
حکایت عشق ، حکایت غریبی ست .. دل پر از تمنا ست و نیاز .. دست اما،  بسته . دل غرق است و دست واهمه اش همه از خیس شدن .  این وسط حکایت چشم غریب تر از همه ست .. چشم ، همه هم درد و وام دار دل درمانده ی خود و نگران و گله دار از کندی دست و پای شل خود ،

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کاروان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.arazblog.com/daily/archives/1387/01/#000013" />
   <id>tag:www.arazblog.com,2008:/daily//3.13</id>
   
   <published>1387-01-11T07:23:46Z</published>
   <updated>1387-01-12T05:33:41Z</updated>
   
   <summary>ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود. محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان. کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود. با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او. در سینه دارم یاد او یا بر زبانم...</summary>
   <author>
      <name>Araz</name>
      <uri>http://www.arazblog.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.arazblog.com/daily/">
      ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود. محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان. کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود. با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او. در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود . در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن . من خود به چشم خویشتم دیدم که جانم می رود . سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا. طاقت نمیارم وفا کار از فغانم می رود.

      
   </content>
</entry>

</feed>
