
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه شب_ روز_مادر بود 5 سال پیش . نه،فقط پلک زدن نبود . نه،فقط سرعت باد نبود . ولی 5 تا 365 روز گذشت.الان باز 27 مرداد است . این بار تقارن دارد با نیمه ی شعبان. همیشه ی همیشه قشنگترین تولد ها ، قشنگترین خاطره از آن زمانی که همه چیز قشنگ بود ،چراغانی و فرش انداختن و آب پاشی توی کوچه ، توی خاطره های بچگی ام ، مال نیمه شعبان هست و امشب باز نیمه ی شعبان است .
.
.
و این چند خط از آرشیو مرداد 82 :
بعضي موقع تولدت دست خودت نيست .. زيادتر هاش اما چرا ! مثل تولد يه تصميم ، تولد يه تحول ، تولد يه مسووليت جديد ، تولد يه عشق ! اين اما يعني تولد يه زندگي دوباره ، يه حس جديد .. از امسال تا جايي كه هستم !، 27 مرداد و شب روزـ مادر براي من يعني : سالروز اون 1001 تا امضايي كه با اون همه حرف پاي سفره عقد كردم و اما مهمتر از همه اينا اون بغض مغرور پدر و اون شمايل طلا بود كه هميشه برام عزيز ترين خواهد موند .
نه مرادم ،
نه مریدم ،
نه پیامم ،
نه کلامم ،
نه سلامم،
نه علیکم ،
نه سپیدم،
نه سیاهم ،
نه چنانم که تو گویی ،
نه چنینم که تو خوانی ،
نه آنگونه که گفتند و شنیدی ،
نه سمائم ،
نه زمینم ،
نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم ،
نه سرابم ،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ،
نه گرفتار و اسیرم ،
نه حقیرم ،
نه فرستاره پیرم ،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم ،
نه جهنم ،
نه بهشتم چنین است سرشتم ،
این سخن را من از امروز نه گفتم ،
نه نوشتم ،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ،
حقیقت نه به رنگ است و نه بو .
نه به های است و نه هو ،
نه به این است و نه او ،
نه به جام است و سبو ،
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم ،
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را .
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ،
خود تو جان جهانی ،
گر نهانی و عیانی ،
تو همانی
که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ،
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی ،
تو اسرار نهانی ،
همه جا تو ،
نه یک جای نه یک پای ،
همه ای ،
باهمه ای ،
همهمه ای ،
تو سکوتی،
تو خود باغ بهشتی،
توبه خود آمده از فلسفه چون و چرایی ،
به تو سوگند که این راز شنیدی
و نترسیدی و بیدار شدی ،
در همه افلاک بزرگی ،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبویی ،
خود اویی ،
به خودآی ،
تا به در خانه متروکه هرکس ننشینی
و به جز روشنی شعشعه پرتو خود
هیچ نبینی و گل وصل بچینی .
به خودآی .