
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه من کسی را دوست دارم که او اصلن نمی داند!
عشق را می داند،
تجربه های دنیا را در کف دست مهربانش دارد
اما زیرکانه عاشق است.
پهلو به عشق می زند که رسوا نشود.
کاش تو آسمون همه ی ابرا دلتنگ بشن،
بارون بشن،
تا واسم یه عالمه سوغاتی همراش بیاره
المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ی لیلی
ها لیلی ها لیلی ها لیلی
رخساره ی محمود و کف پای ایاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
روی یک کاغذ بی خط
حرفهای خسته به نوبت
حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو
مثل تردید
ت مثل آخر طاقت
مثل تنهایی
مثل تب
مثل آخر خیانت
در گذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد، عشقها ميميرند، رنگ ها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند..
باده در جوشش گداي جوش ماست!چرخ در گردش اسير هوش ماست!باده از ما مست شد ني ما از او!قالب از ما هست شد ني ما از او!
من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره
از اون دوست_ هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره
من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم
خراب نعره های شیر
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغضش سرد و پنهونه
مگه آتیش اسکندر
حریف بودن ما بود ؟
مگه کابوس تیموری
دلیل مرگ رویا بود ؟
از تهی سرشار
جویبار لحظهها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را میشناسم من
زندگی را دوست میدارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری
من که خراباتی و مستم، به تو چه! ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه! تو اگر گوشه محراب نشستی، صنمی گفت: "چرا؟"! من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند، تو که خشکی چه به من! من که تر هستم به تو چه!
گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب، گر پدر مرد، تفنگ هست هنوز. گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز. آب اگر نیست، نترسید که در قافله مان، دل دریایی و چشمان تری هست هنوز،
من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن،راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.