جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
سر خط؛ ده نوشته‌ی آخر
-


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

شنبه، ۱۳ فروردینماه ۱۳۹۰ . لینک ثابت
- برای بانو

بلا روزگاریه عاشقیّت بانو . مثل فاصله ی بین دو تا خواب عمیق . مثل نئشگی بعد از خواب عصر جمعه کنار رودخونه ی طالقون . مثل مزه مزه کردن ته پیک یه ویسکی تلخ با یخ . مثل مزه ی گس و گرم یه بعد از ظهر مرداد توی کوچه پس کوچه ی محله ی بچگی . مثل جمع کردن تیله های سبز و سفید و نارنجی توی شیشه ی خالی ترشی . مثل همه ی پچ پچ های درگوشی و نگاه های دزدکی . مثل همه ی اون پابه پا کردن های سر محل . مثل سرکشیدن یه نفس شیشه ی کانادای نارنجی مثل به دندون کشیدن شیربلال داغ داغ افتاده توی آب نمک توی شب تابستون. مثل همه ی چیزایی که رفت و گم شد و تار شد و موند توی صندوق چوبی بالاخونه ی پدربزرگ که آخرش هم معلوم نشد که کی رفت و کجا رفت و چرا رفت. آره. بلا روزگاریه عاشقیّت بانو.

پنجشنبه، ۱۳ آبانماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت
-

من کسی را دوست دارم که او اصلن نمی داند!
عشق را می داند،
تجربه های دنیا را در کف دست مهربانش دارد
اما زیرکانه عاشق است.
پهلو به عشق می زند که رسوا نشود.
کاش تو آسمون همه ی ابرا دلتنگ بشن،
بارون بشن،
تا واسم یه عالمه سوغاتی همراش بیاره

سه شنبه، ۲۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت
-

روی یک کاغذ بی خط
حرفهای خسته به نوبت
حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو
مثل تردید
ت مثل آخر طاقت
مثل تنهایی
مثل تب
مثل آخر خیانت

سه شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
-

در گذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد، عشقها ميميرند، رنگ ها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند..

جمعه، ۱۱ دیماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
-

باده در جوشش گداي جوش ماست!چرخ در گردش اسير هوش ماست!باده از ما مست شد ني ما از او!قالب از ما هست شد ني ما از او!

یکشنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
-

از تهی سرشار
جویبار لحظه‌ها جاری‌ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این‌؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

پنجشنبه، ۱۲ شهریورماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
-

من که خراباتی و مستم، به تو چه! ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه! تو اگر گوشه محراب نشستی، صنمی گفت: "چرا؟"! من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند، تو که خشکی چه به من! من که تر هستم به تو چه!

پنجشنبه، ۱۸ تیرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
-


گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب، گر پدر مرد، تفنگ هست هنوز. گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز. آب اگر نیست، نترسید که در قافله مان، دل دریایی و چشمان تری هست هنوز،

سه شنبه، ۱۹ خردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
- تولد

من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن،راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

یکشنبه، ۲ فروردینماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
سر خط؛ آرشیو ماهانه
- فروردین 1390 (1 یادداشت)
- آبان 1389 (1 یادداشت)
- اردیبهشت 1389 (1 یادداشت)
- دی 1388 (2 یادداشت)
- آبان 1388 (0 یادداشت)
- شهریور 1388 (1 یادداشت)
- تیر 1388 (1 یادداشت)
- خرداد 1388 (1 یادداشت)
- اسفند 1387 (0 یادداشت)
- آذر 1387 (1 یادداشت)
- مرداد 1387 (0 یادداشت)
- تیر 1387 (2 یادداشت)
- فروردین 1387 (2 یادداشت)
- اسفند 1386 (0 یادداشت)