
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه سقف خونم طلای ناب
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پر زه درد
مثل درخت بیدکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر
تنها و خشک
یک اسیر
اما یه روزگاری بود
پدر بزرگ مون می گفت:
بهشت همین دنیا ماست
عشق و صفاست
اما کجاست؟
مثل درخت بیدکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر
تنها و خشک
یک اسیر
میخوام دیگه رها بشم
ساده و بی ریا بشم
زمین مو شخم بزنم
نه بد بشم نه
نه خوب بشم
روزی که خرید مادر / کیف مدرسه / قرمز / چمدانی / با کلید
روزی که رید بر تو / دختر همسایه
روزی که درید پدرت را / کشور همسایه
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه / لگد میان گرده بود
روزی که ریش / روزی که زیر بغل پاره
روزی که یقه از فرط ایمان / چرک بود
بسی رنج بردیم در این سالِ سی
که رنج برده باشیم فقط /
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود. از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب، رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود. ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق، هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود .
رخ تو کعبه ی آمال من است.
چشم تو حجرالاسود این قبله ی عشق.
زلف تو پرده ی ستر است و عفاف.
لب تو سجده گه این قبله.
دل تو هروله گه،
همه سعی است و صفا،
آن من،
همه جهد است و هلا.
قبله ی من ! کعبه ی عشق !
ملکوت از آهم،
کبریا از ناله م
و زمین از اشکم،
همه عاصی شده اند.
زائرت می سوزد،
زائرت می جوید ،
شاعرت را دریاب !
.
.
.
تابستان 79
شب_ روز_مادر بود 5 سال پیش . نه،فقط پلک زدن نبود . نه،فقط سرعت باد نبود . ولی 5 تا 365 روز گذشت.الان باز 27 مرداد است . این بار تقارن دارد با نیمه ی شعبان. همیشه ی همیشه قشنگترین تولد ها ، قشنگترین خاطره از آن زمانی که همه چیز قشنگ بود ،چراغانی و فرش انداختن و آب پاشی توی کوچه ، توی خاطره های بچگی ام ، مال نیمه شعبان هست و امشب باز نیمه ی شعبان است .
.
.
و این چند خط از آرشیو مرداد 82 :
بعضي موقع تولدت دست خودت نيست .. زيادتر هاش اما چرا ! مثل تولد يه تصميم ، تولد يه تحول ، تولد يه مسووليت جديد ، تولد يه عشق ! اين اما يعني تولد يه زندگي دوباره ، يه حس جديد .. از امسال تا جايي كه هستم !، 27 مرداد و شب روزـ مادر براي من يعني : سالروز اون 1001 تا امضايي كه با اون همه حرف پاي سفره عقد كردم و اما مهمتر از همه اينا اون بغض مغرور پدر و اون شمايل طلا بود كه هميشه برام عزيز ترين خواهد موند .
عشق داغی ست که تا مرگ نیاید ، نرود.
هر که برچهره از این داغ نشانی دارد .
نه مرادم ،
نه مریدم ،
نه پیامم ،
نه کلامم ،
نه سلامم،
نه علیکم ،
نه سپیدم،
نه سیاهم ،
نه چنانم که تو گویی ،
نه چنینم که تو خوانی ،
نه آنگونه که گفتند و شنیدی ،
نه سمائم ،
نه زمینم ،
نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم ،
نه سرابم ،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ،
نه گرفتار و اسیرم ،
نه حقیرم ،
نه فرستاره پیرم ،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم ،
نه جهنم ،
نه بهشتم چنین است سرشتم ،
این سخن را من از امروز نه گفتم ،
نه نوشتم ،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ،
حقیقت نه به رنگ است و نه بو .
نه به های است و نه هو ،
نه به این است و نه او ،
نه به جام است و سبو ،
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم ،
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را .
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ،
خود تو جان جهانی ،
گر نهانی و عیانی ،
تو همانی
که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ،
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی ،
تو اسرار نهانی ،
همه جا تو ،
نه یک جای نه یک پای ،
همه ای ،
باهمه ای ،
همهمه ای ،
تو سکوتی،
تو خود باغ بهشتی،
توبه خود آمده از فلسفه چون و چرایی ،
به تو سوگند که این راز شنیدی
و نترسیدی و بیدار شدی ،
در همه افلاک بزرگی ،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبویی ،
خود اویی ،
به خودآی ،
تا به در خانه متروکه هرکس ننشینی
و به جز روشنی شعشعه پرتو خود
هیچ نبینی و گل وصل بچینی .
به خودآی .
تمام راه را با یک دست آمدم
اما
قول می دهم
که
هیچ وقت
دیگر
دستت
را
گم
نکنم
وقتی که بر می گشتم و عقب رو نیگا می کردم زل زده بود به من . چشاش یه جور خاصی بود . نه معلوم بو که غمگین باشه و نه راضی . هیچ وقت هیشکی از دلش خبر نداشت . همیشه با لحظه بود . دم رو داشت . کارپه دایم بود برا خودش . یه وقت می دیدی که وقتی اومده و رفته و این همه باهاش نشستی و بلند شدی و آخرش هم نفهمیدی که اصلن که چی . وقتی به جلو نگاه می کردم سایه اش رو هم می دیدم . از سایه خودم بلند تر بود . خودش هیچ وقت از خودم بلند تر نبود ولی با اینکه انگاری مثل قایم باشک بازی پشت سرم میومد و قایم می شد و همیشه چند قدم پشت سرم بود ولی سایه اش از سایه ی من جلوتر بود . بلند بود . عجیب بود که سر پیچ کوچه هم زودتر از من پیچید . همیشه اینجوری بود . دوست داشت با کاراش غافلگیرم کنه . اما دیگه من نبودم که می رفتم جلو . این بار با همه ی دفعه های پیش فرق داشت . انگار که یکی داشت هلم می داد . چشمام رو بستم و نفسم رو محکم پر کردم توی سینه م . دستام رو مشت کردم و چشمام رو باز کردم . روشنایی سفیدی ته کوچه بود پر از نور . دیگه تاریک و سایه ها نبودن . هر چی بود سفید بود و پر از نور . یه خط نارنجی_ مایل به قرمز ته روشنایی بود . انگار که خورشید داشت بالا میومد . انگار روز دیگه ای بود .
بلا روزگاریه عاشقیّت بانو . مثل فاصله ی بین دو تا خواب عمیق . مثل نئشگی بعد از خواب عصر جمعه کنار رودخونه ی طالقون . مثل مزه مزه کردن ته پیک یه ویسکی تلخ با یخ . مثل مزه ی گس و گرم یه بعد از ظهر مرداد توی کوچه پس کوچه ی محله ی بچگی . مثل جمع کردن تیله های سبز و سفید و نارنجی توی شیشه ی خالی ترشی . مثل همه ی پچ پچ های درگوشی و نگاه های دزدکی . مثل همه ی اون پابه پا کردن های سر محل . مثل سرکشیدن یه نفس شیشه ی کانادای نارنجی . مثل به دندون کشیدن شیربلال داغ داغ افتاده توی آب نمک توی شب تابستون . مثل همه ی چیزایی که رفت و گم شد و تار شد و موند توی صندوق چوبی بالاخونه ی پدربزرگ که آخرش هم معلوم نشد که کی رفت و کجا رفت و چرا رفت . آره. بلا روزگاریه عاشقیّت بانو .