
سقف خونم طلای ناب
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پر زه درد
مثل درخت بیدکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر
تنها و خشک
یک اسیر
اما یه روزگاری بود
پدر بزرگ مون می گفت:
بهشت همین دنیا ماست
عشق و صفاست
اما کجاست؟
مثل درخت بیدکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر
تنها و خشک
یک اسیر
میخوام دیگه رها بشم
ساده و بی ریا بشم
زمین مو شخم بزنم
نه بد بشم نه
نه خوب بشم
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه صبح که از خواب بیدار می شویم خیلی شنگولیم . شب خواب سنگین و عمیقی داشته ایم . یک نم باران زده است و هوا خیلی خنک و دلچسب شده است . میز صبحانه مفصلی تدارک دیده اند . با انواع ژامبون و سوسیس و آّب میوه و کاکائو . با تخم مرغ به چند روش و قیافه های مختلف نیمرو و املت درست کرده اند . با اینکه متاسفانه عادت بدی دارم و اهل صبحانه نیستم ، صبحانه ی مفصلی می خورم و لباس رسمی پوشیده به کارخانه می رویم .موقع پیاده شدن از ماشین به ظرز ناگهانی میخ کوب می شوم ! بله ! درست است ! یک عروسک جلوی من ایستاده است . ماشین BMW Z4 که مدیر فروش کارخانه ازش پیاده می شود فک ما را پایین می آورد . انگاری چشمان مرا می خواند . به واسطه ی آشنایی قبلی اش می گوید RAZA می خواهی امتحانش کنی ! می گویم وای نات ! می گوید گواهینامه ! بوی دماغ سوخته ام به آسمان می رود ! پسرش در بی ام دبلیو است و ماشین 60 تایی برایش42تا آب خورده است . قیمت یک پرادو 4 در ! مراسم خوشامد گویی که تمام می شود ، بلافاصله جلسه را شروع می کنند . نظم آلمانی در همه جا موج می زند . پذیرایی مختصری بین سمینار و ناهار و مجدد کلاس توجیهی . به خاطر تاخیر دیروز کارها فشرده شده است و فشار به یک جاهایی مان می آید . مرتب از کلاس بیرون می روم و نفسی تازه می کنم . دوستان سیگاری ، کلافه اند بد جور . سیگار کشیدن در محیط کارخانه ممنوع است . کمی سر به سرشان می گذارم سر این موضوع . عصر شده است . حوصله ام سر رفته و دارم با ماه بانو اس.ام.اس رد و بدل می کنم . راس ساعت 7 عصر اختتامیه می زنند و می رویم برای شام . یک رستوران لوکس از قبل رزرو شده است . سه نوع غذا هماهنگ شده است . استیک و ماهی و بره . سر پیشخدمت می گوید شراب قرمز مخصوص برایتان سفارش شده است . پیش غذا سوپ آلمانی است . سوپ هاشان یا غلیظ غلیظ خوش طعم و عطر است یا آپ زیپو های بی رنگ و مزه . خوشبختانه این بار اولی از آن ماست . استیک ها آب دارند و پر خون و خوش مزه و لمب ها چرب و بد بو ! کمی که می گذرد سر هامان داغ می شود . جو می شکند . همه با هم صمیمی می شویم و شوخی و خنده وحشتناکی به راه می شود . نمی فهمیم زمان چگونه می گذرد . دلم هوای تازه می خواهد . می روم بیرون . نم نم باران می آید . هوا بدجور عاشقانه است . موبایل را در می آورم . یکی دو تا اس ام اس دارم می آیم جواب بدهم که تق ! موبایل از دست افتاده است و دیگر ال.سی.دی ندارم . حالمان گرفته می شود اساسی . اتوبوس کنار رودخانه می ایستد ، حس پیاده شدن ندارم .به هتل که می رسیم چند دقیقه بعد روی تخت افتاده ام ، این بار بی هوش تر .
صبح اتوبوس آماده حرکت به درسدن است . می روم ته اتوبوس و ولو می شوم . جاده سر سبز است و با سرعت 80 تا می رویم . هراز گاهی یک چیز خوش رنگ زرد یا نارنجی یا قرمز ، ویژگویان از کنارمان می رود با سرعت 300 تا ! لامبورگینی هستند و پورش . برای ناهار می ایستیم تا ساندویچ های خوشگلی را که برایمان پک کرده اند را بزنیم . اوضاع بدتر از این نمی شود . داخل ساندویچ ها ماهی است ! متنفرم از این موجود ! همه به به کنان می خورند ! رفیق اصفهانی و یزدی مان به دادمان می رسند . چند تا گز و سوهان حالمان را بهتر می کند . حالا بعد ناهار است و کم کم سرحال شده م . رفقا بزن و بکوب داخل اتوبوس به راه کرده اند و ما بساط بازی ورق . 8 ساعتی در راه هستیم . می روم جلو ی دستگاه جی.پی.اس و با راننده ی خوش تیپ مان مشغول صحبت می شوم . عشق فوتبال دارد و راجع به علی کریمی می پرسد که چرا در تیم ملی نیست . دایی را هم خوب می شناسد . روی نقشه این ور و آن ور را نشان می دهد و روش کار کردن با دستگاه را توضیح می دهد . به شیوه ی آلمانی اش هیچ چیزی را از قلم نمی اندازد .
شب شده است . به درسدن می رسیم و عجب شهر قشنگی است این آلمان سابقن شرقی . در شب همه چیز با شکوه تر به نظر می رسد . همه چیز پرنور و براق و درخشنده است و شهر خلوت . هتل خوبی رزرو شده است . شام را در رستوران هتل می زنیم با استیک و این بار کوکا ! اتاق هتل در طبقه 6 ام است و عجب منظره ای دارد . همه چیز شیشه ای است . گشتی در اطراف هتل می زنیم . در لابی هتل اینترنت را به معنای واقعی تجربه می کنیم . یک کلیک و ووووو ! برای خودمان حسابی وب گردی می کنیم . از طبقه 6 صدای فریاد و خنده می آید ! وقتی داخل طبقه می شویم کف می کنیم از یکی از اتاق ها دود بیرون می زند . جماعت سیگاری جشن گرفته اند . هتل به احترام گروه ما طبقه 4 را اسموک فری اعلام کرده است . بساط خنده شو بازی و شوخی به راه است . کف زمین با انوع شیرینی و پسته ی ایرانی و اشربه ی فرنگی فرش شده است . یکی با خودش کتری برقی آورده و جماعت کف چای و در صف هستند حسابی . یکی جای قلیان کیفی اش را خالی می کند و دل ما هم ضعف می رود اساسی . خوش می گذرانیم و بعد از اینکه یک اتاق را با خاک یکسان می کنیم میزبان را به حال خود می گذاریم و نخود نخود هر که رود اتاق خود .
اینهمه کوبیدی رفتی تا ولایت ژرمانی یه BMW Z4 هم سوار نشدی؟!
شاعر می گه من و اینهمه خوشبختی "احتمالا" محاله!! :)) شما چی می گین ؟
Maphia nazadi!? in che alamanie ke maphia nadare? migofti team melio az THR mifrestadim
به محمد : نهع (:
به انوشه : تریپ رادیویی بودی ها (:
به ناصر : دلمون برای کشتنت تنگ شده دووووود (: