
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه فرودگاه امام خمینی است . مقصدمان اشتوتگارت است از طریق استانبول . خیلی بد است که آدم از همسایه اش بدش بیاید . ما همان قدری که ترک ها روی اعصابمان هستند از عرب ها بدمان می آید . هر دو پیشرفت هم کرده اند - گیریم که خوشمان هم نیاید - ولی خوب جان به جانشان کنی هر جایی اصل خودشان را نشان می دهند . هواپیما تاخیر دارد . کنترل پرواز سر باد چرخ ها گیر داده به ترک ها و ترک ها به آن ها و نتیجه چند ساعت الافی ما در فرودگاه . همه هم بی حوصله و خواب اند ساعت پنج صبح . این جور وقت ها هم حتمن یک آدم "فکل کراواتی ژیگولو خیلی فرنگ رفته " پیدا می شود تا معرکه بگیرد که در هیچ کجای دنیا این جوری نیست و این ایرلاین فلان است و آن یکی بیسار و امارات مهمان دارش اینجوری گفته و بریتیش ایرویز آن جوری . دو سه تا جوانک و یکی دوتا زن میانسال سرخاب ، سفید آبی هم حتمن جور می شوند برای پایه ی این بحث ها . می رویم بیرون گیت دنبال آب . فرهاد کاظمی با یک جوان ، حیران فرم عوارض خروج است . با پیرهن گلی گلی بامشادی و لی سفید یخی و کفش سگگ دار کانزاسی ! می گویم جناب کاظمی از استیل آذین آمدید بیرون ؟ می گوید " نه ! داداش . جون من نزن . این حرفا چیه ! داریم با داش علی عشق می کنیم از اساس " ! چشمکی به رفیقم می زنم و می گویم ولی شما پس فردا مسابقه دارید . می گوید " داداش مشکلی یوخ . همه چه میزونه . قهرمانیم . " بی حوصله تر از آنیم که یکی دو تا جمله راجع به فیروز بگیریم ازش . بر می گردیم به گیت و بعد معطلی، با ترکیش پرواز می کنیم به استانبول . سه ساعتی روی هوا هستیم و عجیب ساعت 6 صبح همه اشتهای "رد واین " دارند . در استانبول پرواز اشتوگارت را به خاطر تاخیر تهران از دست داده ایم . خانم مربوطه انگاری نه انگلیسی می فهمد و نه از پانتومیم دوستان سر در می آورد . رفقا ما را وکیل می کنند تا با زبان آذری مان ، خانم را ترک فهم کنیم . برای 6 ساعت بعد یک پرواز می دهد . موبایل ها روشن کرده ایم و نفری 25 هزار تومان هزینه ی رومینگ ترک سل داخل پایمان شده است . فری شاپ گردی می کنیم . حوصله نداریم . ترک ها روی اعصابمان بودند این آسیای میانه و شرق هم اضافه می شوند . انگار ما هیشکی جز خودمان را نمی پسندیم . می رویم یک لیکور توت فرنگی می گیریم و گوشه ای با یکی دو تا می نشینیم به گپ . سوژه مان جور شده است و صدای قهقهمه هایمان بلند و سر هامان کمی داغ . وقت پرواز می رسد و می پریم به اشتوتگارت . 3 ساعت دیگر روی هواییم و باز بازار واین گرم است . رسیده ایم به کنترل پاسپورت که پلیس گذرنامه گیر می دهد به یکی ، که سال تولد تو، توی کبیسه بوده و این تاریخ با آن تاریخ نمی خواند . آلمانی وقتی هم لباس پلیس بپود و ایشتان پیشتان کند ، خیلی دلهره آور تر می شود قضیه. نیم ساعت می گذرد و همه چیز تمام می شود . از در فرودگاه که خارج می شویم از کارخانه به استقبالمان آمده اند . اتوبوس بنز شیکی هست با تمام امکانات و راننده ای خوش تیپ . نگاهی به خیابان می اندازیم و نفس عمیقی می کشیم . اینجا آلمان است . مهد تکنولوژی و آئودی و گلف . خیابان ها با مرسدس و بی ام دبلیو تزیین شده اند و این حواس ما را پرت می کند . شب شده است و از برنامه عقب افتاده ایم . شهر ساعت 7 به کل تعطیل است، مثل همه ی ما . بعد شام ، همه بی هیچ حرفی راهی اتاق خودشان می شوند و بعد 10 دقیقه ، همه بی هوش .
مرسی دکتر (: جای شما خالی (: بازی آلمان کرواسی خورد تو سرمون (: رفیق آلمانی مون کارد میزدی خونش در نمیومد (: ایشالله با شما یورو 12 (:
پس به سلامتی "رسیدن گرفتی"! مبارکه !
خوووووووووووب بود همبن اولین خاطره! البته ته دلم گفتم "کاش ما هم با مدرک مهندسی مان می رفتیم فرنگ! " :))