
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه اگر دو دقیقه دیرتر به ایستگاه راه آهن رسیده بودیم ، نه از سفر اثری بود و نه از سفرنامه . قطار "توربو" و جرزدن و کنترل زد زدن های دلاویز در شطرنج، آغاز سفر بود . "کله پارچه" و حلیم عید فطر و خر و پف های صبحگاهی آقا ژیرس قسمت بعد از مقدمه بود . ناهار تاتا ! و مافیای بعد از ظهر قسمت بعدی قضیه بود ، همان جا که سرنوشت بازی و نقشه ی قتل سید جعفر قبل از پخش شدن برگه ها مشخص بود . باغ و سفره خانه یاسر ناصر قسمت شبانه ی سفر بود . همان جا که حاج محسن و ناصر! ناص!ر منصور! هایش در بی سیم باعث گم شدن چند تایی از ماشین ها شد .بی نظیر بود زیارت حرم امام هشتم و خالص ترین و ناب ترین لحظه ها و نماز شبانه در مسجد گوهر شاد و بغض در گلو . برای ظهر پنج شنبه شاندیز و شیلیک هایش ، همیشه تجربه های منحصر به فردی هستند . بچه ها تا مدت ها عصر پنج شنبه و ساسی مانکن و پارمیدا و رقص قاسم آبادی و آواز گروه سرودشان را فراموش نخواهند کرد . همان طور که خاطره ی پارک شادی و ترن هوایی اش به زودی کهنه نخواهد شد . از تمام 17 نفر که لحظه های خوبی ساختند ، متشکریم و اما آخرین روزهای با هم بودن مان را خوش می گذرانیم . کسی چه می داند که وقتی این روزها تمام بشود ، دیگر کی می توانیم دور هم جمع بشویم . همین .
صبح که از خواب بیدار می شویم خیلی شنگولیم . شب خواب سنگین و عمیقی داشته ایم . یک نم باران زده است و هوا خیلی خنک و دلچسب شده است . میز صبحانه مفصلی تدارک دیده اند . با انواع ژامبون و سوسیس و آّب میوه و کاکائو . با تخم مرغ به چند روش و قیافه های مختلف نیمرو و املت درست کرده اند . با اینکه متاسفانه عادت بدی دارم و اهل صبحانه نیستم ، صبحانه ی مفصلی می خورم و لباس رسمی پوشیده به کارخانه می رویم .موقع پیاده شدن از ماشین به ظرز ناگهانی میخ کوب می شوم ! بله ! درست است ! یک عروسک جلوی من ایستاده است . ماشین BMW Z4 که مدیر فروش کارخانه ازش پیاده می شود فک ما را پایین می آورد . انگاری چشمان مرا می خواند . به واسطه ی آشنایی قبلی اش می گوید RAZA می خواهی امتحانش کنی ! می گویم وای نات ! می گوید گواهینامه ! بوی دماغ سوخته ام به آسمان می رود ! پسرش در بی ام دبلیو است و ماشین 60 تایی برایش42تا آب خورده است . قیمت یک پرادو 4 در ! مراسم خوشامد گویی که تمام می شود ، بلافاصله جلسه را شروع می کنند . نظم آلمانی در همه جا موج می زند . پذیرایی مختصری بین سمینار و ناهار و مجدد کلاس توجیهی . به خاطر تاخیر دیروز کارها فشرده شده است و فشار به یک جاهایی مان می آید . مرتب از کلاس بیرون می روم و نفسی تازه می کنم . دوستان سیگاری ، کلافه اند بد جور . سیگار کشیدن در محیط کارخانه ممنوع است . کمی سر به سرشان می گذارم سر این موضوع . عصر شده است . حوصله ام سر رفته و دارم با ماه بانو اس.ام.اس رد و بدل می کنم . راس ساعت 7 عصر اختتامیه می زنند و می رویم برای شام . یک رستوران لوکس از قبل رزرو شده است . سه نوع غذا هماهنگ شده است . استیک و ماهی و بره . سر پیشخدمت می گوید شراب قرمز مخصوص برایتان سفارش شده است . پیش غذا سوپ آلمانی است . سوپ هاشان یا غلیظ غلیظ خوش طعم و عطر است یا آپ زیپو های بی رنگ و مزه . خوشبختانه این بار اولی از آن ماست . استیک ها آب دارند و پر خون و خوش مزه و لمب ها چرب و بد بو ! کمی که می گذرد سر هامان داغ می شود . جو می شکند . همه با هم صمیمی می شویم و شوخی و خنده وحشتناکی به راه می شود . نمی فهمیم زمان چگونه می گذرد . دلم هوای تازه می خواهد . می روم بیرون . نم نم باران می آید . هوا بدجور عاشقانه است . موبایل را در می آورم . یکی دو تا اس ام اس دارم می آیم جواب بدهم که تق ! موبایل از دست افتاده است و دیگر ال.سی.دی ندارم . حالمان گرفته می شود اساسی . اتوبوس کنار رودخانه می ایستد ، حس پیاده شدن ندارم .به هتل که می رسیم چند دقیقه بعد روی تخت افتاده ام ، این بار بی هوش تر .
صبح اتوبوس آماده حرکت به درسدن است . می روم ته اتوبوس و ولو می شوم . جاده سر سبز است و با سرعت 80 تا می رویم . هراز گاهی یک چیز خوش رنگ زرد یا نارنجی یا قرمز ، ویژگویان از کنارمان می رود با سرعت 300 تا ! لامبورگینی هستند و پورش . برای ناهار می ایستیم تا ساندویچ های خوشگلی را که برایمان پک کرده اند را بزنیم . اوضاع بدتر از این نمی شود . داخل ساندویچ ها ماهی است ! متنفرم از این موجود ! همه به به کنان می خورند ! رفیق اصفهانی و یزدی مان به دادمان می رسند . چند تا گز و سوهان حالمان را بهتر می کند . حالا بعد ناهار است و کم کم سرحال شده م . رفقا بزن و بکوب داخل اتوبوس به راه کرده اند و ما بساط بازی ورق . 8 ساعتی در راه هستیم . می روم جلو ی دستگاه جی.پی.اس و با راننده ی خوش تیپ مان مشغول صحبت می شوم . عشق فوتبال دارد و راجع به علی کریمی می پرسد که چرا در تیم ملی نیست . دایی را هم خوب می شناسد . روی نقشه این ور و آن ور را نشان می دهد و روش کار کردن با دستگاه را توضیح می دهد . به شیوه ی آلمانی اش هیچ چیزی را از قلم نمی اندازد .
شب شده است . به درسدن می رسیم و عجب شهر قشنگی است این آلمان سابقن شرقی . در شب همه چیز با شکوه تر به نظر می رسد . همه چیز پرنور و براق و درخشنده است و شهر خلوت . هتل خوبی رزرو شده است . شام را در رستوران هتل می زنیم با استیک و این بار کوکا ! اتاق هتل در طبقه 6 ام است و عجب منظره ای دارد . همه چیز شیشه ای است . گشتی در اطراف هتل می زنیم . در لابی هتل اینترنت را به معنای واقعی تجربه می کنیم . یک کلیک و ووووو ! برای خودمان حسابی وب گردی می کنیم . از طبقه 6 صدای فریاد و خنده می آید ! وقتی داخل طبقه می شویم کف می کنیم از یکی از اتاق ها دود بیرون می زند . جماعت سیگاری جشن گرفته اند . هتل به احترام گروه ما طبقه 4 را اسموک فری اعلام کرده است . بساط خنده شو بازی و شوخی به راه است . کف زمین با انوع شیرینی و پسته ی ایرانی و اشربه ی فرنگی فرش شده است . یکی با خودش کتری برقی آورده و جماعت کف چای و در صف هستند حسابی . یکی جای قلیان کیفی اش را خالی می کند و دل ما هم ضعف می رود اساسی . خوش می گذرانیم و بعد از اینکه یک اتاق را با خاک یکسان می کنیم میزبان را به حال خود می گذاریم و نخود نخود هر که رود اتاق خود .
فرودگاه امام خمینی است . مقصدمان اشتوتگارت است از طریق استانبول . خیلی بد است که آدم از همسایه اش بدش بیاید . ما همان قدری که ترک ها روی اعصابمان هستند از عرب ها بدمان می آید . هر دو پیشرفت هم کرده اند - گیریم که خوشمان هم نیاید - ولی خوب جان به جانشان کنی هر جایی اصل خودشان را نشان می دهند . هواپیما تاخیر دارد . کنترل پرواز سر باد چرخ ها گیر داده به ترک ها و ترک ها به آن ها و نتیجه چند ساعت الافی ما در فرودگاه . همه هم بی حوصله و خواب اند ساعت پنج صبح . این جور وقت ها هم حتمن یک آدم "فکل کراواتی ژیگولو خیلی فرنگ رفته " پیدا می شود تا معرکه بگیرد که در هیچ کجای دنیا این جوری نیست و این ایرلاین فلان است و آن یکی بیسار و امارات مهمان دارش اینجوری گفته و بریتیش ایرویز آن جوری . دو سه تا جوانک و یکی دوتا زن میانسال سرخاب ، سفید آبی هم حتمن جور می شوند برای پایه ی این بحث ها . می رویم بیرون گیت دنبال آب . فرهاد کاظمی با یک جوان ، حیران فرم عوارض خروج است . با پیرهن گلی گلی بامشادی و لی سفید یخی و کفش سگگ دار کانزاسی ! می گویم جناب کاظمی از استیل آذین آمدید بیرون ؟ می گوید " نه ! داداش . جون من نزن . این حرفا چیه ! داریم با داش علی عشق می کنیم از اساس " ! چشمکی به رفیقم می زنم و می گویم ولی شما پس فردا مسابقه دارید . می گوید " داداش مشکلی یوخ . همه چه میزونه . قهرمانیم . " بی حوصله تر از آنیم که یکی دو تا جمله راجع به فیروز بگیریم ازش . بر می گردیم به گیت و بعد معطلی، با ترکیش پرواز می کنیم به استانبول . سه ساعتی روی هوا هستیم و عجیب ساعت 6 صبح همه اشتهای "رد واین " دارند . در استانبول پرواز اشتوگارت را به خاطر تاخیر تهران از دست داده ایم . خانم مربوطه انگاری نه انگلیسی می فهمد و نه از پانتومیم دوستان سر در می آورد . رفقا ما را وکیل می کنند تا با زبان آذری مان ، خانم را ترک فهم کنیم . برای 6 ساعت بعد یک پرواز می دهد . موبایل ها روشن کرده ایم و نفری 25 هزار تومان هزینه ی رومینگ ترک سل داخل پایمان شده است . فری شاپ گردی می کنیم . حوصله نداریم . ترک ها روی اعصابمان بودند این آسیای میانه و شرق هم اضافه می شوند . انگار ما هیشکی جز خودمان را نمی پسندیم . می رویم یک لیکور توت فرنگی می گیریم و گوشه ای با یکی دو تا می نشینیم به گپ . سوژه مان جور شده است و صدای قهقهمه هایمان بلند و سر هامان کمی داغ . وقت پرواز می رسد و می پریم به اشتوتگارت . 3 ساعت دیگر روی هواییم و باز بازار واین گرم است . رسیده ایم به کنترل پاسپورت که پلیس گذرنامه گیر می دهد به یکی ، که سال تولد تو، توی کبیسه بوده و این تاریخ با آن تاریخ نمی خواند . آلمانی وقتی هم لباس پلیس بپود و ایشتان پیشتان کند ، خیلی دلهره آور تر می شود قضیه. نیم ساعت می گذرد و همه چیز تمام می شود . از در فرودگاه که خارج می شویم از کارخانه به استقبالمان آمده اند . اتوبوس بنز شیکی هست با تمام امکانات و راننده ای خوش تیپ . نگاهی به خیابان می اندازیم و نفس عمیقی می کشیم . اینجا آلمان است . مهد تکنولوژی و آئودی و گلف . خیابان ها با مرسدس و بی ام دبلیو تزیین شده اند و این حواس ما را پرت می کند . شب شده است و از برنامه عقب افتاده ایم . شهر ساعت 7 به کل تعطیل است، مثل همه ی ما . بعد شام ، همه بی هیچ حرفی راهی اتاق خودشان می شوند و بعد 10 دقیقه ، همه بی هوش .
خسته بودیم و اردی بهشت هم که فصل شمال است . از احسان ندا بر آمد که یحلونی علی الشمال ؟ لبیک گفتیم که بله ! یا حبیبی ! و چارشنبه ساهت 8 شب در التزام رکاب رفقا بودیم در جاده ی چالوس و 9 نفر رفتیم به مقر اسی خان . زیبا ویلایی است که با همه بزرگی اش خیلی کمتر از دل صاحبش است . این بار عده کم بود و اتاق خواب و لژهای اختصاصی خالی به وفور در دسترس . آقای علی که خیلی از این قضیه ذوق زده شده بود چندین عملیات ژانگولر شرطی با توپ اجرا کرد و دو سه شبی خرج شام را از ما در آورد و یک شام را هم همسر نازنینش باخته بود را صاف کرد . بقیه اوقات ما هم به خوردن جوجه و کباب و گاهی کتاب و گاهی قلیان در آلاچیق و گاهی هم فیلم گذشت . احسان گفته بود فیلم خانوادگی و نه ترسناک و نه پلیسی بیاور تا لذت ببریم . هر جور فیلم خانوادگی گذاشتیم فیلم شروع نشده پایی به هوا بود و جماعت همه چشم ! و مهدی بود که هی به تلویزیون نزدیک می شد ! آهااا ! با ورزش تنیس هم به لطف استاد ژیرس و استاد احسان آشنا شدیم ، هر چند که هر چه دقت کردیم تفاوت بارزی در سطح بازی خودمان و اینها ندیدیم که توپ های همه مان توی تور و درخت بود . انگاری که بدن آنها گرم نمی شد و دل ما هم سرد . ماه بانو یمان هم از تنیس خوشش آمده است و قرار گذاشت که کلاس های آموزشش را شروع کند با همسر آقای علی . ما هم قول دادیم که این دو هر وقت توانستند ماریا شارپوا وار یک ست آقای ژیرس را ببرند دو عدد راکت طلایی تقدیمشان کنیم . به لطف اپراتور اول هم موبایلمان از صبح پنج شنبه تا صبح شنبه قطع بود - گیریم که راحت بودیم از هر تماس احتمالی کاری - بدون اینکه اطلاع قبلی بدهند و ما فکر می کردیم که ایراد از بانک است و پرسنل همکار ما ! .خلاصه خوش گذشت خیلی زیاد . بر باعث و بانی اش رحمت .