
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه سلام پسرکم !
هفته ی پیش عمه ی مامان من ، بعد از یک هفته در بیمارستان بودن، فوت کرد . یعنی به پیش خدا رفت ! شاید در نزدیکی آن جاهایی که تو الان هستی . شاید هم اصلن او جای دیگری باشد . بالاخره صف شما با هم فرق می کند .
بعدش ، بعد از یک مسافرت کاری خارجی، آخر هفته و تعطیلات را هم رفتیم به امیردشت پیش عمو اسی و رفقا. آخرین شمال دسته جمعی مان بود. 3 هفته ی دیگر باقیست و عمو مصطفی می رود به اندونزی ، عمو احسان به استرالیا و عمو سعید به نروژ ! انگاری آن نارنجکی که با رفتن عمو علی بینمان افتاده ، الان دارد آرام آرام می ترکد و بقیه اش هم تا عید و رفتن بقیه! راستی این روزها جای عمو مهدی ات هم به ماموریت 2 ماهه روی کشتی رفته حسابی خالی است ! همه بیش تر از عمو مهدی نگران دزدان سومالی و تنگه ی عدن هستند که گیر عمو مهدی نیفتند !
این سفر آخرمان بود! ولی خب هیچ کس هیچ اسمی از "آخرین" نیاورد زیاد . عموها و خاله هایت سعی می کردند این چند روز را حسابی خوش گذرانی کنند . راستی پینت بال نمک آبرود هم رفتیم . مامان و خاله هایت در لباس سربازی قیافه شان خیلی با مزه شده بود ! برای همین هی حواس "حاج بهمن " پرت می شد و نمی توانست درست تیر اندازی کند . شانس آوردیم در جنگ واقعی ورود خانم ها به جبهه ممنوع بود وگرنه همه باید عراق را ول می کردند و حاج بهمن را می چسبیدند ! عمو جفری هم همه اش حواسش به بیرون زمین و تدارکات و واجد لجستیک و تنظیم باد چرخ های دشمن فرضی بود ! خلاصه 250 هزار تومان از حق زندگی و تحصیل آینده ی شما را خرج پینت بال و زدن تیر، در دار و درخت و کمر مهندس عزیز کردیم . مبلغ باقیمانده را نیز خرج مداوای کمر عزیز کردیم ! مافیا بازی هم کلی کیف داد . بابایت بعد از مدت ها به آرزوی رسید و کارآگاه شد و کارآگاه قابلی هم شد . عمو جاوید را پرسیده بودم و به روی خودم نیاورده بودم و کلی با هم حال می کردیم وقتی دست بعدی گفتم که مافیاست و یارانش کیستند ، باید قیافه اش را می دیدی ! خلاصه که خیلی خوش گذشت . کلی هم زدیم و رقصیدیم و هیراد و پویا جای تو می رقصیدند و فکر کنم جایت را خالی کرده باشند .
راستی ! امروز صبح جلسه ای داشتیم و در کنار جلسه داشتم با مدیر عامل کارفرما که سیتیزن آمریکا ست حرف می زدم ، کارش اینجاست و همیشه در رفت و آمد بین ایران و آمریکاست و زندگی مرتبی هم در هر دو جا دارد . به نوعی کار در اینجا و زندگی درآنجا ! صحبت همین حرف ها شد . در اکثر شهر های بزرگ زندگی کرده و شناخت خوبی از همه جا دارد و نظرش این بود که آمریکا و کانادا جای دیگریست و پیشنهاد کرد که بیزنس مان را در کانادا هم امتحان کنم . به او گفتم که همیشه دوست داشتم مسافرت را و زندگی دو زیستی را و اگر راحت جور بشود بدم نمی آید یک تستی بکنم که هم آنجا باشم و هم اینجا . آدرس وکیل خوب داد . با مادرت هم صحبت کردم . گذاشتیم برای برنامه ی چند سال آینده مان ! انگاری کم کم پایمان از خاک اینجا می کند .
سلام پسرم ،
الان هفته های آخر تابستان 87 است که دارد تمام می شود . شکر خدا که تابستان می رود و پاییز می آید . نمی دانم تو به کی خواهی کشید اما من که اصلن طاقت گرما را ندارم و حسابی کلافه ام می کند . راستی این روزها به خاطر یک موضوع دیگری هم حسابی کلافه هستم . عمو احسان خانه و زندگی اش را جمع کرده و دارد از ایران می رود . تا به حال خیلی از دوست ها و آشناهایمان رفته اند ولی راستش این بار خیلی فشار بهم آمد . هیچ وقت فکر نکردیم که حرفشان جدی باشد . همه اش می گفتیم ویزا که آمد می گذارند روی تاقچه و می نشینند سرجایشان . ولی انگاری اشتباه کرده بودیم . قصدشان جدی هست . عمو اقبال تا 1 ماه دیگر می رود و عمو احسان تا 2 ماه دیگر . می گوید که به خاطر پویا و آینده ی پسرش هست . ولی من نمی دانم که چقدر درست است این کار . یعنی ما ها هم در آینده ، برای آینده ی تو باید از این جا برویم ؟ پس تکلیف پدر و مادرمان چه می شود ؟ من که هیچ وقت نمی توانم به دورشدن از آن ها فکر کنم . ولی عمو ها و خاله هایت که دوستان ما باشند می گویند ما نسبت به آینده ی بچه هایمان وظیفه ی بیشتری داریم . من هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم که بین پدر خوب بودن برای شما و پسر خوب بودن برای مامان و بابای خودم کدام را بیشتر انتخاب کنم . اصلن از کجا معلوم که تو بخواهی که اینجا نباشی و آن جا باشی . اصلن نظرت چیست که ما بنشینیم تا خودت بیایی و کمی این جا بمانی و بعدش که سیزده - چاهارده سالت شد یک شب بی خیال قیمه پلوهای مادرت - که هفته ای 4 شب بهمان می دهد - بشویم و میهمان من یک چلوکباب برگی بیرون دور هم بزنیم و راجع به این موضوع صحبت کنیم ؟ خوبی اش آن است که آن موقع من می توانم با عمو احسان صحبت کنم که از من چه کاری در خارج برمی آید و تو هم از پویا راجع به زندگی در آن ور آب و دختر های همکلاسی اش سوال کنی . این جوری شاید بهتر بتوانیم تصمیم بگیریم که چه کار کنیم . ها ؟ دلت آن ور آب بودن می خواهد ؟ پدرسوخته پویا حتمن چیزهای زیادی تعریف کرده است ها !
پسرم ،
تصمیم گرفتم که به عنوان پدرت گاهی برایت بنویسم و چیزهایی را برایت بگویم و تعریف کنم . یعنی راستش را بخواهی اوایل فکر می کردم که آدم متفاوتی هستم و وقتی آمدی مثل یک پدر ایده آل می توانم سر حوصله و وقت ، برایت همه کاری بکنم . یعنی تصمیم گرفته بودم که با هم دوست باشیم . بعد جوری شد که فکر کردم و دیدم هر چه از عمرم می گذرد بیش تر شبیه همین انسان های معمولی می شوم که یک پدر خیلی معمولی هستند . تازه معلوم نیست آن موقعی که رسیدی و بزرگ شدی ، اصلن حوصله ی حرف های من را داشته باشی یا نه . که من بنشینم و هی حرف بزنم و تو حوصله ی گوش کردن داشته باشی یا اینکه من اصلن حوصله ی حرف زدن داشته باشم یا نه . برای همین گفتم ، بنشینم و الان این ها را برایت بنویسم . شاید یک زمانی که خواندن یاد گرفتی دلت بخواهد ، بنشینی و بخوانی . برای همین تصمیم گرفتم که به عنوان پدرت گاهی برایت بنویسم . تازه معلوم نیست که اصلن تو کی می آیی . اصلن خواهرت زودتر می آید یا تو . به هر حال ، چون تصمیمم را گرفته ام ، برایت می نویسم و برای خود_تو می نویسم . از آنجایی که احتمالن تو هم مثل خود من می شوی ، می توانی آن مطالبی را که فکر میکنی به درد خواهرت هم خواهد خورد ، خودت دست چین کنی و برایش بخوانی .