
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه
تئاتر بی نظیری ست شکار روباه! در بروشور نمایش نوشته شده است که علی رفیعی می خواسته در سال 1356 بسازدش که نشده و مانده برای 1369و بعد چند جلسه تمرین، به علت نبودن وسایل گرمایش در سالن!! ، نشده است و مانده است برای امسال. دکتر علی رفیعی که سال ها در پاریس بوده است،در بازگشت تئاتر بی نظیری را اجرا کرده است .
.jpg)
بعد از ظهر یک روز تعطیل، باز هم به لطف مهدی عزیز که همیشه زحمت هماهنگی و خرید بیلیت نزدیک به 20نفر با اوست، رفتیم به شکار روباه. شکار روباه نه روایت نقطه به نقطه، که روایت آزادی است از تاریخ. آخرین روزهای خان زند و اولین روزهای آغا محمد خان که به احترام باید آقا محمدخان نامیده شود به گمانم. باز هم به نظرم تاریخ ما باید شرم بزرگی را تحمل کند که مدت ها،پادشاه قاجار را "آغا" نامیده است. شاید مورخین داخل شلوار همه ی پادشاهان قبلش را دیده بودند و شاهد آقایی شان بوده اند! که به آقا محمد که رسیده اند، نقص خایه هایش را بهانه کرده اند و به مدت بیست و خرده ای سالی که گروگان دربار خان زند بوده است،کرده اند داخل چشمانش و آنقدر که چشمانش از کینه پر شده،در تمام این سال ها، ندیده عجز و لابه ی دشمنانش را و شده قصی و سنگ و این حکایات. اوج درماندگی شاه قاجار،نه آنجایی ست که سه برادرش را به جرم "مخالف" و یکی را به جرم"مظنون" بودن می کشد و از برادر مظنونش حلالیت می طلبد که آنجایی است که نحیف و نزار داد می زند که "من پیش خدمت هایم را به خاطر خوردن یک قاچ خربزه نمی کشم. بلکه من چگونه می توانم نظم را در مملکتی برفرار کنم که هنوز در در بار خودم دزدی می شود" و باز هم مورخ و کاتب دربار که از فردا باید قلمش را برای شاه دیگری تیز کند و بنوسید، می نویسد که شاه بی رحم به خاطر خوردن نصف خربزه اش توسط آبدارچیانش، حکم قتلشان را داد و خودش توسط آنها کشته شد. و این "نوشته ی تاریخ" را انقدر خوانده ایم که همه مان یک صدا تکرار می کنیم که بله ! فقط خوردن یک قاچ خربزه ... !
.jpg)
آقا محمد خان روباه را آنقدر با اسب و سگ شکاری دنبال می کرده است تا از نفس بیفتد، سپس زنگوله ی سگان شکاری را به گردنش می بسته و ولش می کرده داخل صحرا. روباه یا از گشنگی تلف می شده است اگر پس مانده ی شکاری پیدا نمی کرده و یا دق می کرده بی حیا از عدم برقراری رابطه با جفتش که سرنوشت این یکی هم اول مرگ مغزی و بعد جسمی ست !
شکار روباه علی رفیعی را مثل پدر خوانده ی فورد کاپولا باید چندین بار دید و دید و فهمید کیست و چیست همانی که مایکل معصوم را تبدیل به پدرخوانده ی سنگدل می کند و آقا محمد خردسال را که آلتش - تو بخوان که مردی اش - را در خردسالی از او می گیرند و غرورش را در جوانی تا "خود بشود خواجه ی حرمسرای خودش"، را تبدیل می کند به پادشاه بی رحم- تو بگیر نامرد- موسس قاجار که همه ی جواهراتش را وصله ی تاجش می کند و تاج را انقدر بزرگ که همه ی سنگ ها رویش جا بگیرند .
این میان اینکه سیامک صفری در نقش آقا محمد خان قاجار بی نظیر درخشیده است و پانته آ بهرام خیلی خوب است و بقیه ی بازی ها هم خوب، چیز بی ربطی به بحث نیست. کامل ترش را می شود در سایت ها و وبلاگ های دیگر یافت و دید و خواند. کارگردانی، موسیقی،نور، بازی ها ، دیالوگ ها و صحنه پردازی عالی ست. جاییکه بعد از دو ساعت و نیم راضی باشی و بایستی و کف بزنی به احترام همه ی صحنه و آقا محمدخان!
تئاتر جالبی بود مخصوصا برای من که از تاریخ گریزانم تجربه ای جدید بود و با اینکه دکور ساده بود ولی بسیار جالب بود ! بازی ها همه خوب بود نور صدا هماهنگی و ...... !
شام بعد از تئاتر رو بگید که محشر بود :) به خصوص در جوار دوستان :)
خوب باشید
ندیمم خودشون میگیرن. تو بخون می کنن!
نرم نرمک می رسد اینک بهار !
چطوری آراز ؟ تئاتر دیدن اونم همچین تئاتری عین زندگیه! کاش فرصت می شد و می رفتم
ای بابا! چطور دلش میومد با روباهه بدبخت اون کارو بکنه!
بعدش نمیدونستم این بدبخت از اول آغا نبوده!
و اینکه دوساعت و نیم بتونه یه نفس آدمو نگه داره خیلی کاره!
ای بابا! چطور دلش میومد با روباهه بدبخت اون کارو بکنه!
بعدش نمیدونستم این بدبخت از اول آغا نبوده!
و اینکه دوساعت و نیم بتونه یه نفس آدمو نگه داره خیلی کاره!
سلام
من هم با شکار روباه به روزم
(جزیره در کهکشان )
آخ ما هم باید بریم این کارو. بلکه امشب رفتم بلیت خریدم
سلام
چه خوب پس ما هم میریم و میبینیم.
ضمناً تو چرا اینقدر به دوست ما گیر می دی و از جملات بی نظیر و... استفاده می کنی؟!!!
http://imayan.blogsky.com/1387/12/17/post-796/
کار با یه موسیقی زیادی معروف شروع شد و نشان از بی سلیقگی و کج فهمی انتخاب گر و نیز کارگردان داشت.
اگه موضوع دیالوگ آغا محمد خان با عمش رو به جای عطش قدرت، عطش شهوت قرار می دادی،اونموقع بازی ستاره اسکندری درست از آب در می اومد.
رفیعی با انتخاب تالار وحدت بزرگترین اشتباه خودش رو انجام داد.بازی خطی روی عرض صحنه و استفاده نکردن از صحنه عمیق تالار، صدای نارس بازیگران و عدم قدرت لازم در کنترل صدا بخصوص نزد پانته آ بهرام، اراجیف خارج از حوصله راوی، و بخصوص طراحی صحنه و لباس متفکر نمایانه و ... .
این کار حتما باید رویصحنه های بزرگ دنیا اجرا بشه تا یه تن گوجه فرنگی تقدیم کارگردانش کنند.