
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان .
گرگ هاری شده ام .
هرزه پوی و دله دو
...
گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .
شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحم و فرمان فرار .
...
آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- . به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .
گرگ هاری شده ام .
خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .
می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .
...
پوپکم ! آهوکم !
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی .
گرچه پرستار منی
...
من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک
بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ! منشین !
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .
...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست
یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد
چه عذاب و ستمی ست
...
دردم این نیست
ولی
دردم این است : که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم !
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .
...
مگرم سوی تو راهی باشد
– چون فروغ نگه ت –
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟
- چون مرده ی چشم سیه ت –
یادت هست عزیزم ؟ نوشته بودم و آخرش هم نوشته بودم:"نا تمام" ! اکنون دیگر شب نیست، اما تاریک است، ناتمام_ تاریک است و من هنوز عاشق گرگ هار. چشم هایم به تاریکی عادت کرده اند. اینقدر که دیگر روشنایی را نمی بینم. که روشنایی کورم می کند. که شعله ی چشمانم را می گیرد. شعله شان در روشنایی به چشمانم نمی آید. صدای پای این زمستان و این زوزه ی باد که با زوزه هایم می پیچد، برایم نوستالژی قـ!ـریبی دارد، آن چنان که یاد شکوه ایام رفته بر باد و خشم های خون آلود و خرناس های وحشی، می اندازد و این دیوانه ام می کند به خصوص که قرص ماه هم کامل باشد. یادت هست ؟
تو اصلا از این شعره خوشت میاد و به هر بهانهای میخوای بنویسیش!
گرگ سفید هم در ضمن یکی از زیباترین جک و جونورهای دنیاست، وقار و شکوه هم داره، هیچم شبیه بل و سباستین نیست p-:
رضا اين شعر خيلي تاثير گذاره لامسسب! مال حمید مصدقه؟ نه؟ پس مال کيه؟
راستي روز جهاني ايدزه. يه مطلب آموزشنده واسه اين موضوع مهم بنويس. بذار تو هم سهمي داشته باشي از پيشگيري اين بيماري دهشتناک!
به رها : آره والله ! منتها یعنی تو 3 سال پیش رو هنور یادته ؟ ضمنن خیلی هم هست !! (:
به مهدی : مال اخوان هست عزیزم (:
راجع به ایدز من چی بگم ؟ فقط توجهت رو به آگهی فروش محافظ بهداشتی مارک ریدوم که تو روزنامه ها چاپ میشه جلب می کنم ! یادش به خیر ! زمانی که ما دبیرستانی بودیم اسمش تو مایه های اسمش رو نبر بود ! ((:
عجب تعابیری داشت ! تا حالا نشنیده بودمش و هیچوقت هم به گرگ اینطور نگاه نکرده بودم .
دوست داشتنی بود. به علاوه یاد "سپید دندان " افتادم !
شاد باشی .
حالا ما سراغی نگیریم٬ شما هم میرین سی خودتون داداش؟!
:) نوشته ات عجیب حس خوبی داشت
حس خوب هم که توصیف ناشدنیه ...
آراز جون واقعاً که حق تو رو خوردن!
من خودم رسماً تو را بعنوان ریاست شورای ادبی بنیاد وطنچس معرفی می کنم!
به رکسانا :
مرسی . ممنون . لطف داری (:
به انوشه :
یخده گرفتارم آبجی ! می رسم خدمتتون (:
(((:
آقا ! خیلی باحال بود ! همزمانی (ساعت)کامنت من وخودت رو ببین !
این شعرو منم واسش نوشتم.ولی اون منو هار کرد و رفت
بسیار زیبا بود لذت بردم خیلی لذت بردم گرچه من برای شما آدم جالبی نیستم اما این دلیل نمیشود که متن شما را تحسین نکنم