جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو موضوعی؛ شخصی


دختر کم کم بزرگ می شود. امروز 76 روزش بود. کلی لباس تابستانی دارد که حساب پوشیدنش در پاییز و زمستان را نکرده ام و خریده ام. چند تایی رو تنش کردیم و عکس انداختیم. کم کم توی دست جا می شود این دختر و آدم هی دلش می خواهد بغلش کند و بغلش کند. بیشتر هفته هم خانه نیستند. بین خانه ی مادربزرگ ها در آمد و شدند. اینجوری هم خودش و هم ماه بانو راحت تر هستند. عمه ها و خاله ها هم بهش عادت کرده اند. انگاری آیسا هم به خانه ی پدربزرگ عادت کرده است و آنجا آرام تر به نظر می رسد. من هی منتظرم که بزرگتر بشود که بتوانم با خودم بیرونش ببرم. خیلی زیاد منتظر آن لحظه ام. دختر هر لحظه که می گذرد برایمان شیرین تر می شود. حس خوبی دارد داشتن این دختر .

نظرات(0) . جمعه، ۲۵ آذرماه ۱۳۹۰ . لینک ثابت

آخرین روز پاییز،در کنار همهمه ی مردمی که پا تند می کنند تا به خانه هایشان برسند برای شب گرم یلدایشان،همیشه غمی هست که به سیاهی و بزرگی بلند ترین شب سال وجودم را پر کند.
آخرین روز قشنگترین و رنگ به رنگ ترین فصل سال که می شود،انگار که با آمدن سرمای سپید و گاه سوزناک و بی رحم زمستان فصل مرگ می رسد.و شاید به همین خاطر هست که همیشه غمی هست.غم راه های نرفته،جاده های نرسیده،آرزوهای خزان زده،شعر های نخوانده و کتاب های ورق نخورده،فیلم های ندیده و جمع های جمع نشده، انگار که همه با هم وجودم را پر می کنند.
فردا زمستان است.سرما که بیاید و دست هایش را روی سر همه چیز بکشد،تمام همه ی این ها با هم دفن می شوند یک گوشه ی دل.منجمد می شوند و یخ می زنند مثل خیلی از آرزو ها و عشق های بلوغ و جوانی.
شاید که با آمدن پاییز دیگری و وزیدن باد خزان دیگری،دوباره خاک از رویشان کنار برود،دوباره یخشان آب شود، دوباره باد خشکشان کند و بلندشان کند تا باز هم پر بکشند و رنگ به رنگ بر بخورند داخل هم،توی آرزوهای زرد و ارغوانی دیگری که قرار است پاییز بعدی پرپر شوند.

نظرات(9) . شنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان .

گرگ هاری شده ام .
هرزه پوی و دله دو
...

گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .

شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحم و فرمان فرار .
...

آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- . به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .

گرگ هاری شده ام .
خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .
می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .
...

پوپکم ! آهوکم !
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی .
گرچه پرستار منی
...

من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک
بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ! منشین !
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .
...

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست
...

دردم این نیست
ولی
دردم این است : که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم !
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .
...

مگرم سوی تو راهی باشد
– چون فروغ نگه ت –
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟
- چون مرده ی چشم سیه ت –

یادت هست عزیزم ؟ نوشته بودم و آخرش هم نوشته بودم:"نا تمام" ! اکنون دیگر شب نیست، اما تاریک است، ناتمام_ تاریک است و من هنوز عاشق گرگ هار. چشم هایم به تاریکی عادت کرده اند. اینقدر که دیگر روشنایی را نمی بینم. که روشنایی کورم می کند. که شعله ی چشمانم را می گیرد. شعله شان در روشنایی به چشمانم نمی آید. صدای پای این زمستان و این زوزه ی باد که با زوزه هایم می پیچد، برایم نوستالژی قـ!ـریبی دارد، آن چنان که یاد شکوه ایام رفته بر باد و خشم های خون آلود و خرناس های وحشی، می اندازد و این دیوانه ام می کند به خصوص که قرص ماه هم کامل باشد. یادت هست ؟

نظرات(11) . دوشنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت
730

. . .

2
.
.
.

نظرات(6) . یکشنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

برای ماه بانو

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره ، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران

ای گرمی نگاهت مهر لطیف آفتاب
دستان پر ز مهرت لطف عزیز ایزد
در زاد روز وجودت فرصت شمردم این بار
تا گویمت نگاهی کافیست ، ای عشق تابان

گفتی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد حتا به روزگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

ماه بانوی عزیزم ،
تولدت مبارک (: به غیر از چاهار خط بالا که میان شعر شفیعی کدکنی فقط مختص به توست ، متن کارت دعوت به جشنمان هم بار دیگر برای تو ،

سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از زندگی نقره ای آوازی ست
که سحر گاهان فواره ی کوچک میخواند
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند


. چهارشنبه، ۱۶ مردادماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت