
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه آخرین روز پاییز،در کنار همهمه ی مردمی که پا تند می کنند تا به خانه هایشان برسند برای شب گرم یلدایشان،همیشه غمی هست که به سیاهی و بزرگی بلند ترین شب سال وجودم را پر کند.
آخرین روز قشنگترین و رنگ به رنگ ترین فصل سال که می شود،انگار که با آمدن سرمای سپید و گاه سوزناک و بی رحم زمستان فصل مرگ می رسد.و شاید به همین خاطر هست که همیشه غمی هست.غم راه های نرفته،جاده های نرسیده،آرزوهای خزان زده،شعر های نخوانده و کتاب های ورق نخورده،فیلم های ندیده و جمع های جمع نشده، انگار که همه با هم وجودم را پر می کنند.
فردا زمستان است.سرما که بیاید و دست هایش را روی سر همه چیز بکشد،تمام همه ی این ها با هم دفن می شوند یک گوشه ی دل.منجمد می شوند و یخ می زنند مثل خیلی از آرزو ها و عشق های بلوغ و جوانی.
شاید که با آمدن پاییز دیگری و وزیدن باد خزان دیگری،دوباره خاک از رویشان کنار برود،دوباره یخشان آب شود، دوباره باد خشکشان کند و بلندشان کند تا باز هم پر بکشند و رنگ به رنگ بر بخورند داخل هم،توی آرزوهای زرد و ارغوانی دیگری که قرار است پاییز بعدی پرپر شوند.
من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان .
گرگ هاری شده ام .
هرزه پوی و دله دو
...
گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .
شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحم و فرمان فرار .
...
آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- . به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .
گرگ هاری شده ام .
خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .
می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .
...
پوپکم ! آهوکم !
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی .
گرچه پرستار منی
...
من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک
بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ! منشین !
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .
...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست
یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد
چه عذاب و ستمی ست
...
دردم این نیست
ولی
دردم این است : که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم !
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .
...
مگرم سوی تو راهی باشد
– چون فروغ نگه ت –
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟
- چون مرده ی چشم سیه ت –
یادت هست عزیزم ؟ نوشته بودم و آخرش هم نوشته بودم:"نا تمام" ! اکنون دیگر شب نیست، اما تاریک است، ناتمام_ تاریک است و من هنوز عاشق گرگ هار. چشم هایم به تاریکی عادت کرده اند. اینقدر که دیگر روشنایی را نمی بینم. که روشنایی کورم می کند. که شعله ی چشمانم را می گیرد. شعله شان در روشنایی به چشمانم نمی آید. صدای پای این زمستان و این زوزه ی باد که با زوزه هایم می پیچد، برایم نوستالژی قـ!ـریبی دارد، آن چنان که یاد شکوه ایام رفته بر باد و خشم های خون آلود و خرناس های وحشی، می اندازد و این دیوانه ام می کند به خصوص که قرص ماه هم کامل باشد. یادت هست ؟
برای ماه بانو
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره ، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
ای گرمی نگاهت مهر لطیف آفتاب
دستان پر ز مهرت لطف عزیز ایزد
در زاد روز وجودت فرصت شمردم این بار
تا گویمت نگاهی کافیست ، ای عشق تابان
گفتی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد حتا به روزگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
ماه بانوی عزیزم ،
تولدت مبارک (: به غیر از چاهار خط بالا که میان شعر شفیعی کدکنی فقط مختص به توست ، متن کارت دعوت به جشنمان هم بار دیگر برای تو ،
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از زندگی نقره ای آوازی ست
که سحر گاهان فواره ی کوچک میخواند
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند