
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه اگر دو دقیقه دیرتر به ایستگاه راه آهن رسیده بودیم ، نه از سفر اثری بود و نه از سفرنامه . قطار "توربو" و جرزدن و کنترل زد زدن های دلاویز در شطرنج، آغاز سفر بود . "کله پارچه" و حلیم عید فطر و خر و پف های صبحگاهی آقا ژیرس قسمت بعد از مقدمه بود . ناهار تاتا ! و مافیای بعد از ظهر قسمت بعدی قضیه بود ، همان جا که سرنوشت بازی و نقشه ی قتل سید جعفر قبل از پخش شدن برگه ها مشخص بود . باغ و سفره خانه یاسر ناصر قسمت شبانه ی سفر بود . همان جا که حاج محسن و ناصر! ناص!ر منصور! هایش در بی سیم باعث گم شدن چند تایی از ماشین ها شد .بی نظیر بود زیارت حرم امام هشتم و خالص ترین و ناب ترین لحظه ها و نماز شبانه در مسجد گوهر شاد و بغض در گلو . برای ظهر پنج شنبه شاندیز و شیلیک هایش ، همیشه تجربه های منحصر به فردی هستند . بچه ها تا مدت ها عصر پنج شنبه و ساسی مانکن و پارمیدا و رقص قاسم آبادی و آواز گروه سرودشان را فراموش نخواهند کرد . همان طور که خاطره ی پارک شادی و ترن هوایی اش به زودی کهنه نخواهد شد . از تمام 17 نفر که لحظه های خوبی ساختند ، متشکریم و اما آخرین روزهای با هم بودن مان را خوش می گذرانیم . کسی چه می داند که وقتی این روزها تمام بشود ، دیگر کی می توانیم دور هم جمع بشویم . همین .
یک )
همین پنج شنبه ی پیش بود . پریروز ها رو میگم . از در که وارد شدم ، حیاط البرز مثل همیشه بود . استخر اما این بار آبش خیلی تمیز بود . تمیز_تمیز . یاد روزی افتادم که برای آزمایشگاه زیست شناسی چیزی برای تشریح نیاورده بودیم و با حمید.م یه ماهی زنده از استخر گرفتیم و پیچیدیم لای کاغذ آ4 و بردیم گذاشتیم روی میز آزمایشگاه زیست و هنوز ماهی جون داشت . بچه ها قرار بود همه توی کلاس باشن . 4/10 ریاضی . ناصری هم بود . شاید برای اینکه چک کنه ببینه کسی غایب نباشه بازم . مثل همون روزهای سال 72 ! اصلن فکرش رو نمی کردم که همه باشن . همه بچه ها اومده بودن . همه . یکی جراح شده بود . یکی کار بیزنس داشت . یکی تو آمریکا استاد شده بود و اون یکی مهندس خبره ای توی کارش . ولی همه همونجوری بودن . به جای پشت نیمکت ، مثل زنگ های تفریح روی نیمکت ها نشسته بودیم . داد و بیداد بود و خنده . کامیار . م هم بود . توی ارکات دیده بودم که موهاش رو رنگ کرده ، پر کلاغی متمایل به کرم ! می گفت شب از آمریکا اومده تا به قرار برسه . همه ی بچه های 4/10 ریاضی دبیرستان البرز . سال 73 . وسط بگو و بخند ، یه دلهره ای مثل بختک افتاد تو دلم . از همون دلهره هایی که وسط بزن و برقص تمام اون سال ها یی فکر می کردی که الان کمیته می ریزه توی خونه . یادته که حسش رو . فکر کردم که شاید خواب باشم . فکر کردم که راحت که به دست نمیاد این خوشی . چشمام رو مالیدم . هوا روشن بود . صبح شده بود . درست بود . خواب دیده بودم .
.
.
.
دو)
همین پریشب بود . همین جمعه شب . تقریبن همه رفقا بودن .همه صورت ها شاد و همه خوشحال و همه ی خونه ی احسان . افطار و شام و موزیک_ارگ . شیکم ها که سیر شد اولش هر کسی ولو شد یه گوشه و بعدش کم کم دست ها همه بالا . بزن و بکوبی بود برای خودش . من اما اصلن شاد نبودم . نمی شد لعنتی . مهمونی خداحافظی احسان از ایران ! خونه ای که 7 سال توش رفت و آمد و خاطره داشتیم کچل شده بود . همه ی وسایل رفته بود داخل کارتن و صاحب خونه داشت سعی می کرد توی اتاق خواب پسرش رو دور از سر و صدا بخوابونه . نخوابید بچه . اومد و شروع کرد با رقصیدن های آخر بچه ها توی این خونه دست تکون دادن . توی صورت ها لبخند بود ولی توی دل ها معلوم نبود . یه کمی نشستم توی اتاقی که همیشه با رضا و مهدی و اسی ، چار تایی میشستیم به چرند و پرند . اون موقع ها فقط احسان متاهل شده بود و همه ی ما مجرد . کم آتیش سوزوندیم ؟ کم با هم دیگه به همدیگه خندیدیم ؟ یادش به خیر . روم نشد برم بالای پشت بوم . یعنی ترسیدم که نتونم جلوی بغضم رو بگیرم و آبرو ریزی بشه . کاش می شد یه بار دیگه دارآباد رو تماشا کرد از اون بالا . مهدی نیومده بود نامرد . توی سالن می رقصیدن هنوز . گفتم حتمن خواب می بینم . قرار نبود جدا بشیم از هم . 14 سال می گذشت از قرارمون . کم بود ؟ گفتم حتمن خواب میبینم . چشم هام رو مالیدم و باز کردم . هوا تاریک بود . شب بود هنوز و بچه ها کم کم خداحافظی می کردن . این بار بیدار بودم . بیدار_بیدار .
آن کپل هيکل_ عظیم ، آن آويزان به سيبيل_ نعیم ، آن نشانه رفته به سيبل ، آن متل مکان و آن هتل آشيان ، آن داراي ذهن خط خطي ، آن عاشق نثر بيهقي ، آن ارباب کلفت قيافه ، آن صاحب صداي گوگومگوري ، آن هر هفته به شکار رونده و آن هميشه جوجه يخ زده در جنگل به نیش کشنده ، آن تير قضا به گراز زننده ، آن تير چراغ برق دو تا ديدنده ، آن مورد تعدی گراز قرار گيرنده ، آن داخل ديوار را با کوراندو سياحت کننده ، آن صاحب کرامات ، آن شکارچي وحشیان اعظم و صياد اهلیان محشر، کسي نيست جز شيخنا و مولانا الماکس هانتر .
حکايت کنند که شيخ اسمش در طفوليت مانند سایر آدمیان بود و پدر فرهیخته محمد ناميدندش، ولي چون "في الواقع" به ژانگولر و کارهاي محير العقول علاقه داشت ، يک X به اسمش افزود و اندکي مو بر سبيل هايش افزود و قسمتی از تعداد حروف اسمش زدود تا شد : MoX ! در ايام ماضي شيخ جيپي داشت و دلي بازیگوش! همين بود که ايام بسيار را بين بوفه ي پارک ملت و رستوران ياس و آينه ونک در تردد و آمد و شد بود با ولکان نامي که گوريل مي ناميدش و دودره بازی بود بسیار قهار و برديايي که پيتزا مثل تراکتور مي بلعيد بسیار در شب های قرار و رضايي که برادرش بود و او هم به خودش ايکس بسته بود و روز و شب را به مراوده و مرافعه با دخترکان بی مرام و بی قرار می گذارنید .گذر عمر و جبر زمان شيخ را به "شمالان" روان کرد تا از "عزيزمزان" خود دور شود و با شکارچيان آن خطه ی غریب کش نشست و برخاست کند و در "جنگلان" دنبال "شيکار" و در"ساحلان" دنبال آهو بدود . نتيجه تحصيلات شيخ اين بود که خود گرچه شکارچي نشد ولي صاحب چندين قبضه "اصلحه" شد که از شکارچياني که طعمه گراز شده بودند برايش به ماترک مانده بود و او از بالاي درخت صحنه را ديده بود و اين گونه بود که هميشه پز "اصلحه" ها را داد و گاهي هم به معاشقه و مغازله با آن ها پرداخت تا روزي که عضو شريف داخل گلنگدن اسلحه گير کرد و شيخ صلاح ديد که سلاح مال ماليدن نيست .
گويند چون ساختن يک باب ويلا در شمال برايش 8 سال به طول انجاميد و از هر طرف بانگ اعتراض برخاست ، حوصله اش سر رفت و عنان از کف بداد و مجنون وار همراه با پسرش "لوپين" که از نژاد ژرمان مي خواندتش راهي پايتخت بشد و در يک واحد اشرافي مجهز به وایرلس و آیفون همیشه خراب که "ويلاموکس" ناميده مي شد ، رحل اقامت افکند . در احوالات شيخ گويند که شيخ ما شبي، نصفه شبي در شمالان آب غوره بسيار بخورد و اختیار از کف بداد و نعره زنان در راه بازگشت به "هوم سويت هوم" تير برق را تير دوقلو بديد و چون خواست دیوید کاپرفیلد وار از بين دو تير عبور کند ، تيري از ماتحتش خارج شد و خود را به ميان ديوار بديد با کوراندو ! اين واقعه بر شيخ تاثير شگرف گزارد و شيخ عهد کرد تا زين پس آنقدر عيش کند که تير یا یکی یا 3 تا ببيند و از کنارش بگذرد تا اينکه سر و ماشين به سلامت باشد .
شيخ دستي و ريشي نيز در بازي مافيا داشت ولي چنان که "شيخ ابو سعيد" مي فرمود پليس کش ماهري بود و هر چه نعره مي زد که بابا ! من مافيا هستم که پليس مي کشم ، الله وردی خان مي فرمود "هذا الکثافت. " ولي هيچ گاه پس گردني نخورد که سبيل دهشتناکي و دشمن فریبی داشت هماره . شيخ دستي و انگشتي هم بر بازي پوکر داشت ولي هرگاه آراز او را به بازي طلبيد ، شيخ نجوا کرد که "بي تعارف بگم ! سر پول نباشه بازي نمي کنم" ! گويند زماني رسيد که روزگار براي شيخ تنگ شدي و شيخ به عطاری و عرقیات معطر علاقه مند شد و اين چنين شد که دستياري به نام آرتور پيدا کرد و بساط عرق هاي نعنا و سرکه ی سیب و خار شتر به پا کرد تا آنجايي که يک بار طبيب رضا ي موادفروشي را ديدند در حاليکه پاي آيفون ویلا اندکی عصاره ي بیدمشک طلب مي کرد و شيخ مي فرمود " آب جوي مرغوب_نان الکلیک هم رسيده ! بقيمت ارزان ! بيارم پايين ؟ " !
در احوالات شيخ گويند که به علم الاديان علاقه مند بود و مدت ها راجع به شمنيسم و بوديسم و براهماييسم مطالعه کرده بود تا شبي که آيدا خاتوني که از قضای ربانی زبان درازي هم داشت حسابي پانتوميم کوبش کرد و شيخ از صباح بعدي جامه ي درويشي و ردای شمنيسم و قبای بودیسم به در آورد و عهد کرد که ديگر کاري با آن نداشته باشد . شيخ اوستاد علوم کامپيوتري بود و يک بار در محيط داس که پيغام رسيده بود " ...many parametres" شيخ تايپ فرموده بود " show me one of them " ! گويند شبي که برای مودم وايرلس خود پسورد گذاشت و آراز را هم تشویق به این کار کرد و از فواید این عمل سخن بسیار راند . آراز سرگشته شد و از او پرسيد چه جوري ؟ و او جواب داد اينجوري ! و ادامه داد خيلي راحت بود کاتالوگش را بارها و بارها خواندم . ولي چيزي نفهميدم و باز هم نفهمیدم و سپس با آزمون و خطا يافتمش ! و فردايش مودم وايرلس آراز ترکيد و همه اطراف توانستند به آن کانکت شوند به جز خود آراز و شیخ فرمود اتفاقن بعد از این عملیات من هم همین مشکل کانکشن رو دارم !! همچنين روايت کنند که شيخ به شمالان رفت و پسورد وبلاگش به آراز داد تا برايش قالب انتخاب کند و آراز شيرين کاري کرد و از قول شيخ " پست " نوشت و ملت کامنت گزاردند و شيخ در برگشت به کامنت ها جواب داد و هيچ متوجه نشد . گويند که شيخ طبع بلندي داشت و هزليات و چرنديات اطرافيان بر او اثري نداشت و همه را مشتي "وندال" فرض مي کرد که " بگذار خوش باشند" و اين چنين بود که کار به جايي رسيد که يک وندال وبلاگ آراز را هک بکرد و اين رساله نبشت و شيخ به ديده ي تفريح نگريست و هيچ ملول نشد که شيخ کراماتي افزون داشت . فرمود " خوب شد ! بيشتر ننوشت و اون اساسي هاش رو ننوشت" .

8:00 : برای کنسرت شب 4 تا بیلیت 30 تومانی داریم . طبق پلان مربوطه جایمان نباید خیلی بد باشد . جایی تقریبن در 1/3 جلویی سن . بیلیت ها از 40 تومانی تا 10 تومانی طراحی شده و به ترتیب از جلو ی سن تا منتها الیه آخر چمن کاخ نیاوران.40 تومانی ها و 35 تایی ها تمام شده است و ما اولین دسترسی را تصرف کرده ایم .
9:00 : رضا زنگ می زند از جهت هماهنگی برای شب . خاطرنشان می کنم که چون برنامه ام خیلی درست و درمان نیست از باب محکم کاری - و نه مورد عتاب قرار گرفتن احتمالی از باب تاخیر قطعی - ، نه در جایی از مسیر که در جلوی کاخ همدیگر را ببینیم .
17:00 : به فکر تعطیل کردن فروشگاه هستم تا سی-دی های سخنرانی را که برای پدر خریده ام تا حوصله اش کمتر سر برود را به دستش برسانم و خواهر خانومی را بردارم و برویم سمت کنسرت .
18:15 : بالاخره بسته شد . حالا در پارکینگ هستم و یک وانت شبیه لگن و پر از بار پشت ماشین من پارک کرده است و رفته پی کارش . مسوول 1 پارکینگ به دنبالش می گردد . مسوول 2 به 1 اعتراض می کند که به تو چه ! به او یادآوری می کنم که 1 احتمالن وقتی داشته ا قبض به دست راننده می داده اند دیده پشت ماشین من را بسته است . مسسول 2 توی سر 1 می زند و دعوا می کنند . حالا باید بگویم که آقا بی خیال . تقصیر 1 چیست که در این گرما هی باید همه را بپاید . وانت را به عقب هل می دهیم و اندک راه خدایی باز می شود تا فرار کنیم . حالا در راه خانه ایم .
18:45 : پدر خانه نیست و با ماشین برده اندش ! به بیرون تا هوایی بخورند . به خواهر می گوییم که خودش بیاید خانه ی ما تا ما دوش بگیریم و آماده باشیم و او برسد و برویم و تاخیر نکنیم .
19:00 : در منزلیم . به ماه بانو تاکید می کنیم که زود آماده باشد و کاست فریاد را می گذاریم داخل پخش و صدایش را بلند می کنیم و خودمان می پریم داخل حمام .
19:20 : خواهر عزیز می رسد و ما هم آماده در حالیکه از دوش و ادکلن داوید اف سامر فیز ! احساس شادمانی و خنکی و خوشی می کنیم به سوی کاخ می رویم .
19:30 : با منظره ی وحشتناکی مواجه می شویم . اتوبان صدر بسته است و پر از ماشین . می پیچیم سمت سید خندان تا از امام علی برویم و گیر می کنییم توی ترافیک رسالت .
19:50 : ماشین ها به کندی حرکت می کنند . اعصابمان خراب است. هنوز به پل سید خندان هم نرسیده ایم. احتمالن نخواهیم رسید . ساعت 8 باید داخل محوطه باشیم و 8:30 درها بسته می شود .
19:55 : رضا زنگ می زند که رسیده است و با لحن عاطفی و ملایم طوری که ناراحت نشویم ، می پرسد کجاییم و آیا از منزل راه افتاده ایم یا نه . جواب می دهیم بلی و انشاله که برسیم .
20:15 تازه رسیده ایم به اقدسیه . به رضا اس ام اس می زنیم که پایین پارک نیاورانیم و 15 دقیقه دیگر به کاخ می رسیم . اس ام اس می دهد : اوکی ! *دوست جنگلی من !
20:25 : ماه بانو و خواهر خانومی را بیلیت به دست و پیاده به سوی کاخ روانه می کنیم و خودمان می رویم داخل کوچه فرهنگسرای نیاوران دنبال جای پارک .
20:30 : ماشین را پارک کرده ایم و اصلن نه امیدوارم که برسیم و نه اگر برسیم توقع دارم که راهمان بدهند. تمام سر بالایی مجاور پارک نیاوران را می دویم. انگاری 1000 کالری سوزانده ام .
20:40 : می رسیم جلوی در . رضا مانند کسانی که شعر مردی نبود فتاده را پای زدن را زیر لب می خوانند خوشامد می گوید . جلوی در هرکسی هرکسی می باشد و همه بیرون در حال ول گشتنند . یعنی کنسرت تاخیر دارد . سعی می کنم نفس بگیرم .
20:45 : رضا که میبیند من به روی خودم نیاورده ام یک جمله ای می پراند که ببخشین من 55 دقیقه اینجا منتظرم و من می گویم اولن چرا 10 دقیقه زودتر آمدی و بعدش من چه کنم . همین که من رسیده ام و بیلیتت که دستم بود نسوخته است خیلی حال کن .
21:00 : تعدادی از ردیف های جلویی خالی است . می گویم شاید بتوانیم برویم و بنشینیم . همراهان اظهار می کنند ممکن است دماغت بسوزد . ما می رویم و در گوش مسوول انتظامات و اجرایی چیزی می گوییم که می گوید شماره ات را بده ، به محض اینکه انها نیامدند بهت اس.ام.اس بزنم که بیایی جلو . خانم های مسن پشت سری می گویند ما را هم ببرید . انگاری صدایمان خیلی رساست .
21:15 : ماه بانو و خواهر خانومی . سیب زمینی و نوشابه خریده اند و آمده اند . من و مهندس رضا به علت اینکه غذای مضری است و رژیممان را خراب می کند ، نمی خوریم .
21:30 : بالاخره کنسرت شروع می شود . استاد ناظری اعلام می کند که عزت انتظامی و بیضایی و مژده شمسایی و جعفر پناهی و بهمن قبادی هم امشب اینجا هستند . از همه به خاطر مشکلات عذر خواهی می کند و زیر نور مهتاب کنسرت شروع می شود .
20:00 : سلسله ی موی دوست حلقه جام بلاست . هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست .
20:30 : من چرخ گردون بشکنم . من قفل زندان بشکنم .
22:40 : آقای درست پشت سرمان دارد با منوچهر نامی گفتمان می کند و ول نمی کند . هر چه فحش از بچگی بلد هستیم در دلمان بعلاوه یک نگاه فرهیخته اندر گوسفند به طرف می کنیم تا حالش جا بیاید .
22:55 : خانم های پشت سری که همین جوری رفته بودند و روی صندلی های خالی جلویی نشسته بودند توسط مسوول مربوطه وسط آواز ناظری برای شکیبایی و قیصر امین پور به جای خود عودت می شوند .
23:00 : خسته شده ایم از این صندلی ها . عزت انتظامی بالای سن می آید و از نشان شوالیه موسقی ایران استاد ناظری می گوید و از مردم برای رهاای یک نوجوان از اعدام و تامین دیه کمک می خواهد . یکی داد می زند که "چنده " عزت می گوید حدود 50 میلیون دیه است و ممکن است پدر مقتول مقداری هم برای رضاین بخواهد . آقای مرفه نیکوکار می گوید " من می دم " و ماجرا ختم به خیر می شود .
23:30 منتظر آتش در نیستانیم تا تمام شود . هم خوش گذشته است و هم خسته ایم و هم گشنه . استاد آتش در نیستان را می خواند . ابراز احساسات می کنیم و به سمت منزل روان می شویم . دم در کاخ می شنویم استاد باز هم آتش در نیستان را می خواند . مردم به سبک عروسی ها و ایرانی وار فریاد دوباره دوباره سر داده اند انگار .
00:00 : به علت اینکه رژیم بودیم و چند پر سیب زمینی نخورده بودیم من و مهندس نفری یک پرس دنر کباب به بدن اعمال می کنیم و به سوی خانه روانه ایم .
00:40 : مزدک میرزایی 90 اجرا می کند و قلعه نویی و دایی می جنگند . اژنرال با دو تا بازیکن تلنگش در رفته و باخته و دایی را متهم به اخلال در استقلال می کند و مثل همیشه دنبال دست های پشت پرده است . آن طرف هم دایی می گوید " بزرگتر از کفاشیان " هم نمی تواند در کارش دخالت کند . شوی فوتبال ایرانی با سس مزدک .
00:55 : می خوابیم .
* مهندس به کسی که در قرار تاخیر می کند می گوید جنگلی و ارجاع می دهد به عدم رعایت قانون و رعایت قانون جنگل .
یک میز مستطیل را تصور کنید که از طرف عرض کاملن به دیوار چسبیده است . یک کته کبابی در شمال را تصور کنید که بوی کباب حسابی در آن پیچیده است . یک تعدادی رفیق گرسنه تصور کنید . یک ساعت 3 بعد از ظهر هم تصور کنید که وقت ناهار شان گذشته باشد . حالا به ترتیب نشستن دور میز، افراد را تصور کنید . شماره 1 یک آقای تپل با سبیل های خیلی خفن می باشد . زبان فارسی را با لهجه ی سلیس انگلیسی صحبت می کند . ساعتی قبل در بازی تخته نرد مارس شده است . به شکار علاقه ی خیلی زیادی دارد . شماره 2 یک آقایی هست که یک خورده تپل هست . کمی وسواس دارد . ادعا دارد که خون شازده در رگ هایش جریان دارد . شماره 3 یک آقای لاغر هست با قد نیمه متوسط. عاشق تکنولوژی آلمان است . او هم می گوید که نسبش به شازده های دربار فتحعلی شاه می رسد . همشهری آقای شماره 2 است . علاقه ی زیادی به لابی کردن دارد و ساعتی قبل شماره 1 را در تخته نرد مارس کرده است . آقای شماره 4 لاغر است و بلند . وقتی جلوی در ویلا زنگ می زند سرش 30 سانتی متر بالای در قرار می گیرد . صندلی اش درست در انتهای میز و در عرض قرار گرفته است . پیشخدمت ها مدام به تذکر می دهند جایش را عوض کند . نیم خیز می شود و تصمیم می گیرد اندکی به این ور میز متمایل بشود که با چشم غره ی آراز مواجه می شود . مرتب غذایش را با آقای شماره 3 "شیر" می کند .دست های بلندی هم دارد و می گوید به کباب ترش علاقه ای ندارد . این طرف میز ماه بانو نشسته است . مسلم است که به علت آذری بودن آقای شماره 5 فاصله اش از آقای شماره 4 به نحو مناسبی تنظیم شده است . کلن می گوید میلی به غذا ندارد ولی به هیچ غذایی هم نه نمی گوید . کنار ماه بانو ، همسرش ، آقای شماره 5 نشسته است . علاقه ی زیادی به کباب دارد و کوبیده ی اضافه هم با غذایش سفارش داده است . آدم خیلی توپی هم هست . بین دیوار و آقای شماره 5 ، آقای شماره 6 نشسته است که دست هایش را هم نشسته است . رژیم سرسختی دارد . به میرزا قاسمی علاقه ی زیادی دارد و تمام حیوانات خانگی اش ماده هستند و روبروی آقای شماره 1 نشسته است که برادرش می باشد .
حالا وقت غذاست و همه چنجه و کباب ترش سفارش می دهند و بعضی ها هم کوبیده ی اضافه و مشغول می شوند . صدا از همه جا در می آید به جز این رفقا . همان ابتدای کار یک تکه از چنجه ی آقای شماره 2 روی میز می افتد که با توجه به خصوصیت وسواسی بودن ایشان باید گفت که آن تکه حرام شده است . بشقاب ها یکی یکی در حال خالی شدن هستند که من به عنوان آقای شماره 5 می پرسم که این سیخ های مانده در سینی مال کیست ؟ محمد به عنوان آقای شماره ی 1 می گوید : اووپس ! سارری ! یادم نبود دیس ایز فور آل ! یعنی چنجه ها دو سیخه هستند و همه باید دو سیخ بزنند . آقای شماره 5 دو سیخ برای خودش و ماه بانو بر می دارد . شماره 1 هم همین طور . آقای بلند شماره 4 دستش را دراز می کند و یک سیخ کباب ترش را با شماره 3 شیر می کند . این وسط هیچ کسی به متوجه نمی شود که قیافه ی آقای شماره 2 بدجور خفن شده است ! آری ! چنجه ای در سینی نیست . آقای شماره 1 می گوید سیخ های خالی را بشمریم . شاید نات اوکی باشد . کانتینگ می کند و می گوید : اوری تینگ ایز اوکی . ولی مسلم است که حال آقای 2 خوب نیست .
بعد از ناهار و کنار دریا قلیان نعنا و دو سیب حسابی می چسبد . اما همه سر میز دارند سوال را با خود و برای بغل دستی تکرار می کنند . چه کسی ممکن است چنجه را خورده باشد . آراز شماره 1 را نشان می دهد و البته نیم نگاهی هم به لابی شماره 3 و 4 دارد . آقای شماره 3 می گوید که او هم حادثه دیده است و یک سیخ کم دارد . شماره 4 هم ادعای خسارت می کند . آراز دندان هایش را خلال می کند و می گوید او و ماه بانو اوکی هستند . شماره 1 می گوید چون آنجا مرا مهندس صدا می کنند ممکن نیست دو دره مان کنند . در همین حین شماره 1 را شاگرد قهوه چی صدا می زند که ممد ! بیا این چایی ها رو برای دوستات ببر ! شماره 6 کلن توی ساحل نیست و برای خودش در ساحل با موبایلش حال می کند . هوای کنار ساحل دلچسب است . اما این شماره 2 است که : " اشک ریزان قدمی بر می داشت . هر قدم یک دو سه فحشی می کاشت . ای که چنجه را خوردی . الهی خورده شوی زار . ای مرد شکارچی! گراز تپل نابکار" .
خب از تاریخ 6 فروردین تا به امروز همه ی رفقا از خود می پرسند که " چه کسی چنجه ی غفی را خورد ؟" . شما می توانید با حل این مساله به بزرگترین سوال فروردین پاسخ بدهید . شاید یک چنجه میهمان ما باشید . اگر هم فکر می کنید مطلب سرکاری و بی اهمیت است که اصلن توی باغ نیستید . 1 ماه است این سوال یک مدیر صادرات شماره 2 ، یک مدیر شرکت رایانه ای شماره 4 ، یک پزشک زنان بی شماره ، یک مهندس شماره 5 و دو شماره 1 و 6 برج ساز و یک شماره 3 ی معمار را به خود مشغول کرده است . شما می توانید ب توجه به کد های داده شده نظر خود را بنویسید . مسلم هست که نظر شما چون دارای حب و بغض نیست . اهمیت زیادی برای ما دارد . حالا یک بار دیگر تیتر را مرور می کنیم : " چه کسی چنجه ی غفی را خورد ؟ " .
ما پنج شنبه ها اصولن ساعت 2 تعطیل می کنیم فروشگاه را بر خلاف روزهای دیگر و به خاطر همین کمی سر حال تر هستیم. از طرفی خوب یا بد من به جملاتی حساس هستم . یکی از این جمله ها "شما وکیل هستی " هست . حالا تصور کنید که ساعت 2 یک مشتری کت و شلوار پوش با سامسونت - که این تیپ خود به خود شخصیت می آورد ظاهرن - آمده است و از فروشگاه ما دریل بتن کن می خواهد و جمله ی مربوطه را گفته است و من را وکیل خود کرده است . به مدت 30 دقیقه ای که غذای ماه بانو داخل منزل داشت از دهن می افتاد من به این شخص که سر خالی از مو هم داشت و مصطلحن باید "کچل" اطلاق می گردید ، هر چه توضیح فنی و غیر فنی بود داده بودم که "کچل" به ناگه در آمد که : خیلی ممنون ! من باید بیشتر فکر کنم . چون می دانید که در ایران 90 درصد زن ها خراب هستند و 90 درصد فروشندگان دزد !! . حدود 5 ثانیه طول کشید تا این جمله به مغز من برسد و مغز به معده بفرستد و هضم نشود و در این فاصله طرف فرصت کرد تا چهره اش را با یک لبخند ژوکوند گونه تزیین کند . از اینجا به بعد فیلم کمی تند شد . مثل موقعی که دوربین را از روی کالسکه برداشته اند و مثل مسعود ده نمکی در فیلم اخراجی ها دست کمک فیلمبردا داده اند تا صحنه ها بلرزند و طبیعی باشند . از صحنه هایی که به یاد مانده است کچل بود که فرار می کرد به سمت خیابان و آراز که با یک چوب دنبال کچل می کرد و فریاد می زد که : مردک ! اگر اهل بیت تو خراب بوده چه ربطی به بقیه دارد و اگر فروشنده ای دزد بوده چه ربطی به من دارد . خلاصه محشر عظمایی شد برملا و کربلای دیگری به پا و یکی دو تا از همسایه ها جلوی آراز را گرفتند که مهندس ! بی خیال ! مهندس چی شده است مگه ! که آراز شیرین کاری کرد و گفت طرف دزد است و ملت که تا آن لحظه مصرانه داشتند کچل را نجات می دادند هر کدام یک پس گردنی حواله اش کردند که مردک بی تربیت دست کج . طرف در آمد که چرا به می گویید دزد ! من که چیزی بر نداشته ام . که آراز گفت ! ببین دزد گفتن و شنیدن چه مزه ای دارد . خلاصه کمی که گذشت و غذای ماه بانو هم داخل منزل حسابی از دهن افتاد فروشگاه را تعطیل کردیم و به سمت ماشین می رفتیم که ناگهان کچل کت و شلوار پوش را در داخل یک مغازه ی دیگر مشاهده کردیم . آراز باز مثل گرگی که تیر دیگری خورده باشد بدجنسانه عنان از کف داد و داخل فروشگاه شد و به پیرمرد همکارش گفت که حاج آقا ! این از ما دزدی کرده و مواظب جیب هایتان باشید که پیرمرد همکار هم با دو تا حرف آبدار طرف را به داخل خیابان راهنمایی کرد . آراز که فریضه ی الهی اش را در دفاع از زنان مظلوم سرزمینش و فروشندگان همکارش به جای آورده بود به خانه رفت و غذایی را که سرد بود با حرارت خودش خورد و خوابید و شنبه شد و چند روزی هم گذشت که هاتفی خبر آورد که چه نشسته ای که طرف سر خیابان در حال پرس و جو تحقیق و خرید است . آراز رفت و از پشت به طرف نزدیک شد و گفت سلام ! که کچل برگشت و گفت از جان من چه می خواهی ! آراز در آمد که زهرمار ! زود از اینجا دور شو . و طرف که دیوانه ی اینجوری ندیده بود فی الفور رفت و دور شد و دود شد . از قضای ربانی آراز که به ندرت از فروشگاه بیرون می آید یک روز دیگر موقع برگشتن از بانک با سوژه مواجه شد و به او گفت فقط اگر یکبار دیگر ببینمت فلان می شود و بیسار که طرف در آمد که مهندس ! جان من بیخیال ! سوراخ هایمان مانده ! بگذار یک دریل بخریم و برویم و به کار سوراخ هایمان برسیم ! که آراز به او گفت مردک تو که در کار دو تا سوراخ خودت مانده ای غلط میکنی انگشت به سوراخ دیگران دراز می کنی !..
اکنون یک سالی از قضیه گذشته است و دیشب که با رفقا نشسته بودیم و سرمان هم کمی داغ بود و حرف به تعریف کردن این قضیه کشیده بود . احسان - که پویایش حسابی دل می برد - از فرط خنده ولو شده بود و می گفت که نوشتن این ماجراها در وبلاگ خیلی شیرین است و یک کمی هم از اینجور چیزها بنویس . مهدی هم در آمده بود که کمی هم از "هنر" بنویس ما هم دیدیم "هنر" ما همین است و گفتیم سمعن و طاعتن . این بود که این خاطره را نوشتم . این خاطره هم در پشت بحثی آمده بود که متفق القول بودیم که افزایش سن آراممان می کند و دیگر خیلی به بعضی چیز ها که روزی رگ گردنمان را قلمبه می کرد اهمیتی نمی دهیم . که دیروز در جواب فروشنده ای که داشت به ما دوربین دیجیتال کانن می فروخت و می گفت شما برخی از چیزهایش را نمی فهمید فقط لبخند زده بودیم و از فروشگاه خارج شده بودیم .