جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو موضوعی؛ خاطرات

علی كوچیكه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه كشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار كه یه كپه دو زاری
انگار كه یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق كاری
انگار كه رو برگ گل لاله عباسی
خامه دوزیش كرده بودن
قایم موشك بازی می كردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می كرد
كه بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می كرد
بوی تنش بوی كتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشك بوی شوكولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار كه دختر كوچیكه شاپریون
تو یه كجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید كه از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید كه از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید كه یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی كه بود
هر كی كه بود
علی كوچیكه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی كه دس برد كه به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیكم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی كوچیكه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میكشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز كودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میكشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار كه از فكرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیركا
سازار و كوك كرده بودن و ساز می زدن
همچی كه باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی كوچیكه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی كوچیكه و حوض پر آب
علی كوچیكه
علی كوچیكه
نكنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب كجا حوض پر از آب كجا
كاری نكنی كه اسمتو
توی كتابا بنویسن
سیا كنن طلسمتو
آب مث خواب نیس كه آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتك پاسبون بیاد
شكر خدا پات رو زمین محكمه
كور و كچل نیسی علی سلامتی چی چیت كمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بكشی خال بكوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا كلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تكیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون كولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی كه ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس كه به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
كه كار باطل نكنی
با فكرای صد تا یه غاز
حل مسائل نكنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محكم چنگ بزن كه اسب سواری پیشكشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریكی
داد بكشه آهای زكی !
این حرفا حرف اون كسونیس كه اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوكباب دیدن
ماهی چیكار به كار یه خیك شیكم تغار داره
ماهی كه سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میكنه
اونوخ به خواب هر كی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میكنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیكاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشكن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الكی گز كردن
از عربی خوندن یه لچك بسر حظ كردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی كه هر وخت خداش
تو كوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره كش از جلوش میاد
دنیایی كه هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه كرم و كثافت و مرض
به آبیای پاك و صاف آسمون میبرتش
به سادگی كهكشوی می برتش
آب از سر یه شاپرك گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی كوچیكه
نشسته بود كنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار كه از اون ته ته ها
از پشت گلكاری نورا یه كسی صداش می زد
آه میكشید
دس عرق كرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یك دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریكیای ته آبم بخدا
حرفمو باور كن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بكنن
به نوكران با وفام سپردم
كجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل كه از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های كف كه چوپون ندارن
به دالونای نور كه پایون ندارن
به قصرای صدف كه پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع كنی كه بعد باهاشون تو بیكاری
یه قل دو قل بازی كنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاكه علی
دریا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علی
هر كی كه دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نكن كه دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی كوچیكه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی كرد و تو كشید
انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا كشاله كردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریكی چن تا حباب
علی كجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله

نظرات(5) . دوشنبه، ۲۸ تیرماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

بدینوسیله به اطلاع خواهران و برادرانی که برخی خالصانه و برخی مزورانه در سوگ و هجران آقا مان حاج وطن اشک غم ریختند،می رساند که به منظور قدردانی از تصمیم بازگشت به وطن و عزت نهادن بر سر همه ی ما که سوی حاجی انجام گرفته است،اشیا و دستگاه ها و لوازم و وجوه نقدی را که در جمع کردن منزل حاجی به غنیمت و تاراج برده اند را خودشان و با دست های خودشان پس بیاورند که حاجی در برپایی کلبه ی جدیدش هر چند به آن ها نیازی ندارد ولی از پس گرفتن هم ابایی ندارد.
لازم به ذکر است که اگر این افراد خودشان به برده هایشان اقرار نکنند، سربازان گمنام هوخشتره و این بنده ی کمترین و آن جفری بدترین، آن ها را به حول و قوه ی الهی معرفی خواهند کرد و وسیله ها به عنف از آنها خواهند ستاند.

نظرات(13) . دوشنبه، ۱۴ اردیبهشتماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

وقتی کاری کنی،جوری باشی،چیزی بنویسی، جوری بازی کنی و چیزی بگویی که خوششان بیاید و مورد تشویق باشد. بعدش خیلی سخت است که کاری نکنی،برای خودت باشی،سی خودت بنویسی و جوری بازی کنی که دلت می خواهد. در مقیاس بزرگش می شود دیوید فینچر که سازنده ی FIGHT CLUB هست و انگار هر فیلمی هم که برای دل خودش بسازد، می اندازنش داخل "باشگاه مشت زنی" ! از چپ به رااااست، از راااست به چپ !

نظرات(1) . یکشنبه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

بنیاد حفظ آثار و ارزش های وطن چی(ره)، از تمامی دوستان اشک ریزانی که در فرودگاه مدتی را در آغوش اسی خان گذرانده و مورد عنایت ویژه قرار گرفته اند و وصیت شده اند، خواهشمندست تا وصایای مربوط به خود را به اینجا ارسال نمایند تا در یک جا جمع آوری شود و با عنوان صحیفه ی سفر در اختیار دوستان قرار گیرد، تا چنانچه خدای ناکرده برای کسی خسران مالی یا جانی پیش آمد، بقیه ی خواهران و برادران در انجام وصایای مذکور کوشا و توانا باشند.
و من الله توفیق.


آق میطی :
حاجي هميشه مختصر حرف ميزدن ولي لپ مطلبو ادا ميکردن که مي باس شيش دنگ حواسمونو جمع ميکرديم و پند و نصيحتهاي حاجي رو رو هوا ميزديم و آويزه گوشمون ميکرديم واسه زندگيمون. واسه اينکه خدا حاجي رو وسيله اي کرده بود که ما آدم بشيم. ما يه نظري به سرتا پاي گناهکار خودمون بندازيم از غفلت و بيخبري در بيايم ... حاجي هرجا هستي يادت باهامونه. خدا پشت و پنات. حاجي تو پٍرت هر موقع رفتي مچد مارو هم سر نمازات ياد کن. حاجي واسم مث آقام بود ...جاج اسي موکدا چند بار منو سفارش کرد به تقوا. به خودسازي. اينکه برم امام زاده صالح. ميرم حاجي. به روح آقا ميرم. واست شمع روشن ميکنم ...


آبجی الهام :
enghad vasayaye vatachi ziad bod ke fek konam ye ketabe chand jeldi azsh darbiad.ghablan
mano barha vasiat karde bod be inke havasm be jam bashe ke bi amirdasht nashan.albate man behesh yadavari kardam ke man onja faghat ye kargare sadam va bayad in vasiato be arbabaye man bokone.jaye ali khali ke vazayefamo behem gooshzad kone.


عاطفه :
haji ta malezi fakesh milarzid v harazghahi ashk mirikht v negharan bod nakone dostash faramoshesh konan v...
be man farmod ghor kam bezan v hamejore havaye mostafa dashte bash
akharin jomlash in bod ke mesle ghadim tond tond be ma sar bezanid ba gherye hame ra farmodand

خاله روشنک :
حاج وطن به من3 وصيت كرد:
1-من كه رفتم درخونتونو مهر و موم ميكني ،هيچ كس حق ورود نداره تا دوباره من بيام (كه اميدوارم سفرش به خوشي طولاني باشه)
2-الي رو تحويل نمي گيريد مگر اينكه موهاشو شونه كنه (توي ناراحتي نمي خواستم بهش بگم باباتوهنوزنمي دوني اون شونه نداره !)
3-به وطن چي بزرگ سرنمي زنيدتا لواسون رو نساخته وتحويلتون نداده(يادم رفت بپرسم مشكل زمينش حل شد؟!)


آراز :
خدا شاهده وقتی دیدم حاجی داره با اون حالت به سمتم میاد، اشک تو چشام پر شد و بغض گلوگیرم شد. مگه شوخی بود؟ تموم اون هیکل داشت مثل یه گنجیشک می لرزید.گریه می کرد و می لرزید. می دونین گریه ی مرد رو دیدن خیلی سخته. یه مرد که به خاطر رفاقتش 14 سال رو وایساده و آخ نگفته و حالا داره با عشقش میره تا آزاد باشه و زندگی جدیدی رو شروع کنه. تا آزاد بشه از این وطن، از این تن، از الی وطن! که همه ی دنیا چاردیواری و زندونه! توی اون حالت سخت، حاجی ضمن اشاره به سابقه ی دوستی ما رو داداش خودش نامید . پاهام به لرزه در اومده بود! همه ی تنم عرق کرده بود! من چه جوری باید تحمل می کردم ؟ من کجا ؟ حاج حسام کجا ؟ I do feel it ! حاجی سفارش همه رو کرد میطی و بقیه رو ! قبل از همه سفارش پدر و مادر رو. نمی دونم حاجی به آیه ی اون هم اشاره کرد یا نه ولی حاجی گفت قبل از همه چی پدر و مادر ، داداش ! حاجی جای کلید امیر دشت رو هم گفت و وظیفه ی مراقبت از خواهرش رو برای اینکه جاوید مثل آقای تناردیه نشه و خواهر حاجی کوزت بشه رو به من محول کرد.گفتم حاجی چشم . روی تخم چشام! ولی از ما حرف شنوی نداره. به حجابش اهمیت نمی ده .که حاجی همونجا یه چیزایی راجع به غیرت پرستی!! گفت که گفتنی نیست . خلاصه حاجی برام مثل داداش بود. شوخی نیست ! 14 سال یه عمره ! یه زندگیه .

نظرات(44) . یکشنبه، ۳ آذرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

یک جمعه بود.عصر جمعه بود.مثل همه ی عصر جمعه های دلگیر و گرفته ی دوران بچگی! آسمون هم گرفته بود. شب قبلش بارون زده بود.عصر جمعه بود.
.
.
.

آراز :
رفیق چارده ساله ام از ایران رفت.سه ماه آخر را هم که ویزایش آمده بود و آماده ی رفتن میشد،گذراندیم،بیش تر با هم و هر روز با دلشوره ی تمام شدنش.مثل آخرین آرزوی محکومین. همنشینی ها و هم نوایی با طعم تلخ قهوه! خوش رنگ و تلخ مثل قهوه! رفاقتی که از کلاس کنکور قلم چی سال 73 آغاز شد،امروز در فرودگاه وارد مرحله ی دیگری شد،از امروز دیگر رفیق من ساکن ایران نیست،

الهام:
جمعه ی بدی بود. بدترین جمعه ی زندگیم.و دیگه بعد از این هیچ جمعه ای برام رنگ و بوی جمعه های سابق رو نداره.

عاطفه ی مصطفی:
سلام رفیقای مهربون! دلم برای همتون تنگ شده و من و مصطفی واقعن نمی دونیم بدون اون جمع و شماها چه کنیم.سخته.ولی هرجا باشیم به یادتون هستیم.هرکاری می کنیم و هرجا میریم یکیتون به یادمون میاد. قربون همتون برم که این همه اشک ریختین.(برا اسی بود! کی ما رو تحویل می گیره!) شاد باشین! به امید دیدار! زود_زود!.

روشنک:
واقعا جمعه بدي بود،هنوز وقتي يادش مي افتم بغض راه گلومو مي بنده ،اما من به تنها چيزي كه فكرمي كنم اينه كه واقعا مي شه كه اين جمع دوست داشتني يك بارديگه ،يه جاي اين كره خاكي دوباره دور هم جمع بشه ؟!
واقعا دلم براي همه اونا كه رفتن وهمه اونايي كه قراره برن تنگ ميشه .

عاطفه ی سعید :
aval az hame ,begam ke vaghean az tahamol man o amoo saeed kharej bood didan raftan behtarinhaye zendegimoon.hichvaght fekr nemikardam inghadr sakht bashe ,bavaramnemishe amoo esy ,movazebe khale tata va pooya joon bash.we love u


نظرات(24) . جمعه، ۱ آذرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

اگر دو دقیقه دیرتر به ایستگاه راه آهن رسیده بودیم ، نه از سفر اثری بود و نه از سفرنامه . قطار "توربو" و جرزدن و کنترل زد زدن های دلاویز در شطرنج، آغاز سفر بود . "کله پارچه" و حلیم عید فطر و خر و پف های صبحگاهی آقا ژیرس قسمت بعد از مقدمه بود . ناهار تاتا ! و مافیای بعد از ظهر قسمت بعدی قضیه بود ، همان جا که سرنوشت بازی و نقشه ی قتل سید جعفر قبل از پخش شدن برگه ها مشخص بود . باغ و سفره خانه یاسر ناصر قسمت شبانه ی سفر بود . همان جا که حاج محسن و ناصر! ناص!ر منصور! هایش در بی سیم باعث گم شدن چند تایی از ماشین ها شد .بی نظیر بود زیارت حرم امام هشتم و خالص ترین و ناب ترین لحظه ها و نماز شبانه در مسجد گوهر شاد و بغض در گلو . برای ظهر پنج شنبه شاندیز و شیلیک هایش ، همیشه تجربه های منحصر به فردی هستند . بچه ها تا مدت ها عصر پنج شنبه و ساسی مانکن و پارمیدا و رقص قاسم آبادی و آواز گروه سرودشان را فراموش نخواهند کرد . همان طور که خاطره ی پارک شادی و ترن هوایی اش به زودی کهنه نخواهد شد . از تمام 17 نفر که لحظه های خوبی ساختند ، متشکریم و اما آخرین روزهای با هم بودن مان را خوش می گذرانیم . کسی چه می داند که وقتی این روزها تمام بشود ، دیگر کی می توانیم دور هم جمع بشویم . همین .

نظرات(13) . شنبه، ۱۳ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

یک )
همین پنج شنبه ی پیش بود . پریروز ها رو میگم . از در که وارد شدم ، حیاط البرز مثل همیشه بود . استخر اما این بار آبش خیلی تمیز بود . تمیز_تمیز . یاد روزی افتادم که برای آزمایشگاه زیست شناسی چیزی برای تشریح نیاورده بودیم و با حمید.م یه ماهی زنده از استخر گرفتیم و پیچیدیم لای کاغذ آ4 و بردیم گذاشتیم روی میز آزمایشگاه زیست و هنوز ماهی جون داشت . بچه ها قرار بود همه توی کلاس باشن . 4/10 ریاضی . ناصری هم بود . شاید برای اینکه چک کنه ببینه کسی غایب نباشه بازم . مثل همون روزهای سال 72 ! اصلن فکرش رو نمی کردم که همه باشن . همه بچه ها اومده بودن . همه . یکی جراح شده بود . یکی کار بیزنس داشت . یکی تو آمریکا استاد شده بود و اون یکی مهندس خبره ای توی کارش . ولی همه همونجوری بودن . به جای پشت نیمکت ، مثل زنگ های تفریح روی نیمکت ها نشسته بودیم . داد و بیداد بود و خنده . کامیار . م هم بود . توی ارکات دیده بودم که موهاش رو رنگ کرده ، پر کلاغی متمایل به کرم ! می گفت شب از آمریکا اومده تا به قرار برسه . همه ی بچه های 4/10 ریاضی دبیرستان البرز . سال 73 . وسط بگو و بخند ، یه دلهره ای مثل بختک افتاد تو دلم . از همون دلهره هایی که وسط بزن و برقص تمام اون سال ها یی فکر می کردی که الان کمیته می ریزه توی خونه . یادته که حسش رو . فکر کردم که شاید خواب باشم . فکر کردم که راحت که به دست نمیاد این خوشی . چشمام رو مالیدم . هوا روشن بود . صبح شده بود . درست بود . خواب دیده بودم .

.
.
.

دو)
همین پریشب بود . همین جمعه شب . تقریبن همه رفقا بودن .همه صورت ها شاد و همه خوشحال و همه ی خونه ی احسان . افطار و شام و موزیک_ارگ . شیکم ها که سیر شد اولش هر کسی ولو شد یه گوشه و بعدش کم کم دست ها همه بالا . بزن و بکوبی بود برای خودش . من اما اصلن شاد نبودم . نمی شد لعنتی . مهمونی خداحافظی احسان از ایران ! خونه ای که 7 سال توش رفت و آمد و خاطره داشتیم کچل شده بود . همه ی وسایل رفته بود داخل کارتن و صاحب خونه داشت سعی می کرد توی اتاق خواب پسرش رو دور از سر و صدا بخوابونه . نخوابید بچه . اومد و شروع کرد با رقصیدن های آخر بچه ها توی این خونه دست تکون دادن . توی صورت ها لبخند بود ولی توی دل ها معلوم نبود . یه کمی نشستم توی اتاقی که همیشه با رضا و مهدی و اسی ، چار تایی میشستیم به چرند و پرند . اون موقع ها فقط احسان متاهل شده بود و همه ی ما مجرد . کم آتیش سوزوندیم ؟ کم با هم دیگه به همدیگه خندیدیم ؟ یادش به خیر . روم نشد برم بالای پشت بوم . یعنی ترسیدم که نتونم جلوی بغضم رو بگیرم و آبرو ریزی بشه . کاش می شد یه بار دیگه دارآباد رو تماشا کرد از اون بالا . مهدی نیومده بود نامرد . توی سالن می رقصیدن هنوز . گفتم حتمن خواب می بینم . قرار نبود جدا بشیم از هم . 14 سال می گذشت از قرارمون . کم بود ؟ گفتم حتمن خواب میبینم . چشم هام رو مالیدم و باز کردم . هوا تاریک بود . شب بود هنوز و بچه ها کم کم خداحافظی می کردن . این بار بیدار بودم . بیدار_بیدار .

نظرات(7) . شنبه، ۲۳ شهریورماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

آن کپل هيکل_ عظیم ، آن آويزان به سيبيل_ نعیم ، آن نشانه رفته به سيبل ، آن متل مکان و آن هتل آشيان ، آن داراي ذهن خط خطي ، آن عاشق نثر بيهقي ، آن ارباب کلفت قيافه ، آن صاحب صداي گوگومگوري ، آن هر هفته به شکار رونده و آن هميشه جوجه يخ زده در جنگل به نیش کشنده ، آن تير قضا به گراز زننده ، آن تير چراغ برق دو تا ديدنده ، آن مورد تعدی گراز قرار گيرنده ، آن داخل ديوار را با کوراندو سياحت کننده ، آن صاحب کرامات ، آن شکارچي وحشیان اعظم و صياد اهلیان محشر، کسي نيست جز شيخنا و مولانا الماکس هانتر .
حکايت کنند که شيخ اسمش در طفوليت مانند سایر آدمیان بود و پدر فرهیخته محمد ناميدندش، ولي چون "في الواقع" به ژانگولر و کارهاي محير العقول علاقه داشت ، يک X به اسمش افزود و اندکي مو بر سبيل هايش افزود و قسمتی از تعداد حروف اسمش زدود تا شد : MoX ! در ايام ماضي شيخ جيپي داشت و دلي بازیگوش! همين بود که ايام بسيار را بين بوفه ي پارک ملت و رستوران ياس و آينه ونک در تردد و آمد و شد بود با ولکان نامي که گوريل مي ناميدش و دودره بازی بود بسیار قهار و برديايي که پيتزا مثل تراکتور مي بلعيد بسیار در شب های قرار و رضايي که برادرش بود و او هم به خودش ايکس بسته بود و روز و شب را به مراوده و مرافعه با دخترکان بی مرام و بی قرار می گذارنید .گذر عمر و جبر زمان شيخ را به "شمالان" روان کرد تا از "عزيزمزان" خود دور شود و با شکارچيان آن خطه ی غریب کش نشست و برخاست کند و در "جنگلان" دنبال "شيکار" و در"ساحلان" دنبال آهو بدود . نتيجه تحصيلات شيخ اين بود که خود گرچه شکارچي نشد ولي صاحب چندين قبضه "اصلحه" شد که از شکارچياني که طعمه گراز شده بودند برايش به ماترک مانده بود و او از بالاي درخت صحنه را ديده بود و اين گونه بود که هميشه پز "اصلحه" ها را داد و گاهي هم به معاشقه و مغازله با آن ها پرداخت تا روزي که عضو شريف داخل گلنگدن اسلحه گير کرد و شيخ صلاح ديد که سلاح مال ماليدن نيست .
گويند چون ساختن يک باب ويلا در شمال برايش 8 سال به طول انجاميد و از هر طرف بانگ اعتراض برخاست ، حوصله اش سر رفت و عنان از کف بداد و مجنون وار همراه با پسرش "لوپين" که از نژاد ژرمان مي خواندتش راهي پايتخت بشد و در يک واحد اشرافي مجهز به وایرلس و آیفون همیشه خراب که "ويلاموکس" ناميده مي شد ، رحل اقامت افکند . در احوالات شيخ گويند که شيخ ما شبي، نصفه شبي در شمالان آب غوره بسيار بخورد و اختیار از کف بداد و نعره زنان در راه بازگشت به "هوم سويت هوم" تير برق را تير دوقلو بديد و چون خواست دیوید کاپرفیلد وار از بين دو تير عبور کند ، تيري از ماتحتش خارج شد و خود را به ميان ديوار بديد با کوراندو ! اين واقعه بر شيخ تاثير شگرف گزارد و شيخ عهد کرد تا زين پس آنقدر عيش کند که تير یا یکی یا 3 تا ببيند و از کنارش بگذرد تا اينکه سر و ماشين به سلامت باشد .
شيخ دستي و ريشي نيز در بازي مافيا داشت ولي چنان که "شيخ ابو سعيد" مي فرمود پليس کش ماهري بود و هر چه نعره مي زد که بابا ! من مافيا هستم که پليس مي کشم ، الله وردی خان مي فرمود "هذا الکثافت. " ولي هيچ گاه پس گردني نخورد که سبيل دهشتناکي و دشمن فریبی داشت هماره . شيخ دستي و انگشتي هم بر بازي پوکر داشت ولي هرگاه آراز او را به بازي طلبيد ، شيخ نجوا کرد که "بي تعارف بگم ! سر پول نباشه بازي نمي کنم" ! گويند زماني رسيد که روزگار براي شيخ تنگ شدي و شيخ به عطاری و عرقیات معطر علاقه مند شد و اين چنين شد که دستياري به نام آرتور پيدا کرد و بساط عرق هاي نعنا و سرکه ی سیب و خار شتر به پا کرد تا آنجايي که يک بار طبيب رضا ي موادفروشي را ديدند در حاليکه پاي آيفون ویلا اندکی عصاره ي بیدمشک طلب مي کرد و شيخ مي فرمود " آب جوي مرغوب_نان الکلیک هم رسيده ! بقيمت ارزان ! بيارم پايين ؟ " !
در احوالات شيخ گويند که به علم الاديان علاقه مند بود و مدت ها راجع به شمنيسم و بوديسم و براهماييسم مطالعه کرده بود تا شبي که آيدا خاتوني که از قضای ربانی زبان درازي هم داشت حسابي پانتوميم کوبش کرد و شيخ از صباح بعدي جامه ي درويشي و ردای شمنيسم و قبای بودیسم به در آورد و عهد کرد که ديگر کاري با آن نداشته باشد . شيخ اوستاد علوم کامپيوتري بود و يک بار در محيط داس که پيغام رسيده بود " ...many parametres" شيخ تايپ فرموده بود " show me one of them " ! گويند شبي که برای مودم وايرلس خود پسورد گذاشت و آراز را هم تشویق به این کار کرد و از فواید این عمل سخن بسیار راند . آراز سرگشته شد و از او پرسيد چه جوري ؟ و او جواب داد اينجوري ! و ادامه داد خيلي راحت بود کاتالوگش را بارها و بارها خواندم . ولي چيزي نفهميدم و باز هم نفهمیدم و سپس با آزمون و خطا يافتمش ! و فردايش مودم وايرلس آراز ترکيد و همه اطراف توانستند به آن کانکت شوند به جز خود آراز و شیخ فرمود اتفاقن بعد از این عملیات من هم همین مشکل کانکشن رو دارم !! همچنين روايت کنند که شيخ به شمالان رفت و پسورد وبلاگش به آراز داد تا برايش قالب انتخاب کند و آراز شيرين کاري کرد و از قول شيخ " پست " نوشت و ملت کامنت گزاردند و شيخ در برگشت به کامنت ها جواب داد و هيچ متوجه نشد . گويند که شيخ طبع بلندي داشت و هزليات و چرنديات اطرافيان بر او اثري نداشت و همه را مشتي "وندال" فرض مي کرد که " بگذار خوش باشند" و اين چنين بود که کار به جايي رسيد که يک وندال وبلاگ آراز را هک بکرد و اين رساله نبشت و شيخ به ديده ي تفريح نگريست و هيچ ملول نشد که شيخ کراماتي افزون داشت . فرمود " خوب شد ! بيشتر ننوشت و اون اساسي هاش رو ننوشت" .

نظرات(7) . جمعه، ۲۲ شهریورماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


8:00 : برای کنسرت شب 4 تا بیلیت 30 تومانی داریم . طبق پلان مربوطه جایمان نباید خیلی بد باشد . جایی تقریبن در 1/3 جلویی سن . بیلیت ها از 40 تومانی تا 10 تومانی طراحی شده و به ترتیب از جلو ی سن تا منتها الیه آخر چمن کاخ نیاوران.40 تومانی ها و 35 تایی ها تمام شده است و ما اولین دسترسی را تصرف کرده ایم .

9:00 : رضا زنگ می زند از جهت هماهنگی برای شب . خاطرنشان می کنم که چون برنامه ام خیلی درست و درمان نیست از باب محکم کاری - و نه مورد عتاب قرار گرفتن احتمالی از باب تاخیر قطعی - ، نه در جایی از مسیر که در جلوی کاخ همدیگر را ببینیم .

17:00 : به فکر تعطیل کردن فروشگاه هستم تا سی-دی های سخنرانی را که برای پدر خریده ام تا حوصله اش کمتر سر برود را به دستش برسانم و خواهر خانومی را بردارم و برویم سمت کنسرت .

18:15 : بالاخره بسته شد . حالا در پارکینگ هستم و یک وانت شبیه لگن و پر از بار پشت ماشین من پارک کرده است و رفته پی کارش . مسوول 1 پارکینگ به دنبالش می گردد . مسوول 2 به 1 اعتراض می کند که به تو چه ! به او یادآوری می کنم که 1 احتمالن وقتی داشته ا قبض به دست راننده می داده اند دیده پشت ماشین من را بسته است . مسسول 2 توی سر 1 می زند و دعوا می کنند . حالا باید بگویم که آقا بی خیال . تقصیر 1 چیست که در این گرما هی باید همه را بپاید . وانت را به عقب هل می دهیم و اندک راه خدایی باز می شود تا فرار کنیم . حالا در راه خانه ایم .

18:45 : پدر خانه نیست و با ماشین برده اندش ! به بیرون تا هوایی بخورند . به خواهر می گوییم که خودش بیاید خانه ی ما تا ما دوش بگیریم و آماده باشیم و او برسد و برویم و تاخیر نکنیم .

19:00 : در منزلیم . به ماه بانو تاکید می کنیم که زود آماده باشد و کاست فریاد را می گذاریم داخل پخش و صدایش را بلند می کنیم و خودمان می پریم داخل حمام .

19:20 : خواهر عزیز می رسد و ما هم آماده در حالیکه از دوش و ادکلن داوید اف سامر فیز ! احساس شادمانی و خنکی و خوشی می کنیم به سوی کاخ می رویم .

19:30 : با منظره ی وحشتناکی مواجه می شویم . اتوبان صدر بسته است و پر از ماشین . می پیچیم سمت سید خندان تا از امام علی برویم و گیر می کنییم توی ترافیک رسالت .

19:50 : ماشین ها به کندی حرکت می کنند . اعصابمان خراب است. هنوز به پل سید خندان هم نرسیده ایم. احتمالن نخواهیم رسید . ساعت 8 باید داخل محوطه باشیم و 8:30 درها بسته می شود .

19:55 : رضا زنگ می زند که رسیده است و با لحن عاطفی و ملایم طوری که ناراحت نشویم ، می پرسد کجاییم و آیا از منزل راه افتاده ایم یا نه . جواب می دهیم بلی و انشاله که برسیم .

20:15 تازه رسیده ایم به اقدسیه . به رضا اس ام اس می زنیم که پایین پارک نیاورانیم و 15 دقیقه دیگر به کاخ می رسیم . اس ام اس می دهد : اوکی ! *دوست جنگلی من !

20:25 : ماه بانو و خواهر خانومی را بیلیت به دست و پیاده به سوی کاخ روانه می کنیم و خودمان می رویم داخل کوچه فرهنگسرای نیاوران دنبال جای پارک .

20:30 : ماشین را پارک کرده ایم و اصلن نه امیدوارم که برسیم و نه اگر برسیم توقع دارم که راهمان بدهند. تمام سر بالایی مجاور پارک نیاوران را می دویم. انگاری 1000 کالری سوزانده ام .

20:40 : می رسیم جلوی در . رضا مانند کسانی که شعر مردی نبود فتاده را پای زدن را زیر لب می خوانند خوشامد می گوید . جلوی در هرکسی هرکسی می باشد و همه بیرون در حال ول گشتنند . یعنی کنسرت تاخیر دارد . سعی می کنم نفس بگیرم .

20:45 : رضا که میبیند من به روی خودم نیاورده ام یک جمله ای می پراند که ببخشین من 55 دقیقه اینجا منتظرم و من می گویم اولن چرا 10 دقیقه زودتر آمدی و بعدش من چه کنم . همین که من رسیده ام و بیلیتت که دستم بود نسوخته است خیلی حال کن .

21:00 : تعدادی از ردیف های جلویی خالی است . می گویم شاید بتوانیم برویم و بنشینیم . همراهان اظهار می کنند ممکن است دماغت بسوزد . ما می رویم و در گوش مسوول انتظامات و اجرایی چیزی می گوییم که می گوید شماره ات را بده ، به محض اینکه انها نیامدند بهت اس.ام.اس بزنم که بیایی جلو . خانم های مسن پشت سری می گویند ما را هم ببرید . انگاری صدایمان خیلی رساست .

21:15 : ماه بانو و خواهر خانومی . سیب زمینی و نوشابه خریده اند و آمده اند . من و مهندس رضا به علت اینکه غذای مضری است و رژیممان را خراب می کند ، نمی خوریم .

21:30 : بالاخره کنسرت شروع می شود . استاد ناظری اعلام می کند که عزت انتظامی و بیضایی و مژده شمسایی و جعفر پناهی و بهمن قبادی هم امشب اینجا هستند . از همه به خاطر مشکلات عذر خواهی می کند و زیر نور مهتاب کنسرت شروع می شود .

20:00 : سلسله ی موی دوست حلقه جام بلاست . هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست .

20:30 : من چرخ گردون بشکنم . من قفل زندان بشکنم .

22:40 : آقای درست پشت سرمان دارد با منوچهر نامی گفتمان می کند و ول نمی کند . هر چه فحش از بچگی بلد هستیم در دلمان بعلاوه یک نگاه فرهیخته اندر گوسفند به طرف می کنیم تا حالش جا بیاید .

22:55 : خانم های پشت سری که همین جوری رفته بودند و روی صندلی های خالی جلویی نشسته بودند توسط مسوول مربوطه وسط آواز ناظری برای شکیبایی و قیصر امین پور به جای خود عودت می شوند .

23:00 : خسته شده ایم از این صندلی ها . عزت انتظامی بالای سن می آید و از نشان شوالیه موسقی ایران استاد ناظری می گوید و از مردم برای رهاای یک نوجوان از اعدام و تامین دیه کمک می خواهد . یکی داد می زند که "چنده " عزت می گوید حدود 50 میلیون دیه است و ممکن است پدر مقتول مقداری هم برای رضاین بخواهد . آقای مرفه نیکوکار می گوید " من می دم " و ماجرا ختم به خیر می شود .

23:30 منتظر آتش در نیستانیم تا تمام شود . هم خوش گذشته است و هم خسته ایم و هم گشنه . استاد آتش در نیستان را می خواند . ابراز احساسات می کنیم و به سمت منزل روان می شویم . دم در کاخ می شنویم استاد باز هم آتش در نیستان را می خواند . مردم به سبک عروسی ها و ایرانی وار فریاد دوباره دوباره سر داده اند انگار .

00:00 : به علت اینکه رژیم بودیم و چند پر سیب زمینی نخورده بودیم من و مهندس نفری یک پرس دنر کباب به بدن اعمال می کنیم و به سوی خانه روانه ایم .

00:40 : مزدک میرزایی 90 اجرا می کند و قلعه نویی و دایی می جنگند . اژنرال با دو تا بازیکن تلنگش در رفته و باخته و دایی را متهم به اخلال در استقلال می کند و مثل همیشه دنبال دست های پشت پرده است . آن طرف هم دایی می گوید " بزرگتر از کفاشیان " هم نمی تواند در کارش دخالت کند . شوی فوتبال ایرانی با سس مزدک .

00:55 : می خوابیم .

* مهندس به کسی که در قرار تاخیر می کند می گوید جنگلی و ارجاع می دهد به عدم رعایت قانون و رعایت قانون جنگل .

نظرات(9) . سه شنبه، ۲۲ مردادماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

یک میز مستطیل را تصور کنید که از طرف عرض کاملن به دیوار چسبیده است . یک کته کبابی در شمال را تصور کنید که بوی کباب حسابی در آن پیچیده است . یک تعدادی رفیق گرسنه تصور کنید . یک ساعت 3 بعد از ظهر هم تصور کنید که وقت ناهار شان گذشته باشد . حالا به ترتیب نشستن دور میز، افراد را تصور کنید . شماره 1 یک آقای تپل با سبیل های خیلی خفن می باشد . زبان فارسی را با لهجه ی سلیس انگلیسی صحبت می کند . ساعتی قبل در بازی تخته نرد مارس شده است . به شکار علاقه ی خیلی زیادی دارد . شماره 2 یک آقایی هست که یک خورده تپل هست . کمی وسواس دارد . ادعا دارد که خون شازده در رگ هایش جریان دارد . شماره 3 یک آقای لاغر هست با قد نیمه متوسط. عاشق تکنولوژی آلمان است . او هم می گوید که نسبش به شازده های دربار فتحعلی شاه می رسد . همشهری آقای شماره 2 است . علاقه ی زیادی به لابی کردن دارد و ساعتی قبل شماره 1 را در تخته نرد مارس کرده است . آقای شماره 4 لاغر است و بلند . وقتی جلوی در ویلا زنگ می زند سرش 30 سانتی متر بالای در قرار می گیرد . صندلی اش درست در انتهای میز و در عرض قرار گرفته است . پیشخدمت ها مدام به تذکر می دهند جایش را عوض کند . نیم خیز می شود و تصمیم می گیرد اندکی به این ور میز متمایل بشود که با چشم غره ی آراز مواجه می شود . مرتب غذایش را با آقای شماره 3 "شیر" می کند .دست های بلندی هم دارد و می گوید به کباب ترش علاقه ای ندارد . این طرف میز ماه بانو نشسته است . مسلم است که به علت آذری بودن آقای شماره 5 فاصله اش از آقای شماره 4 به نحو مناسبی تنظیم شده است . کلن می گوید میلی به غذا ندارد ولی به هیچ غذایی هم نه نمی گوید . کنار ماه بانو ، همسرش ، آقای شماره 5 نشسته است . علاقه ی زیادی به کباب دارد و کوبیده ی اضافه هم با غذایش سفارش داده است . آدم خیلی توپی هم هست . بین دیوار و آقای شماره 5 ، آقای شماره 6 نشسته است که دست هایش را هم نشسته است . رژیم سرسختی دارد . به میرزا قاسمی علاقه ی زیادی دارد و تمام حیوانات خانگی اش ماده هستند و روبروی آقای شماره 1 نشسته است که برادرش می باشد .
حالا وقت غذاست و همه چنجه و کباب ترش سفارش می دهند و بعضی ها هم کوبیده ی اضافه و مشغول می شوند . صدا از همه جا در می آید به جز این رفقا . همان ابتدای کار یک تکه از چنجه ی آقای شماره 2 روی میز می افتد که با توجه به خصوصیت وسواسی بودن ایشان باید گفت که آن تکه حرام شده است . بشقاب ها یکی یکی در حال خالی شدن هستند که من به عنوان آقای شماره 5 می پرسم که این سیخ های مانده در سینی مال کیست ؟ محمد به عنوان آقای شماره ی 1 می گوید : اووپس ! سارری ! یادم نبود دیس ایز فور آل ! یعنی چنجه ها دو سیخه هستند و همه باید دو سیخ بزنند . آقای شماره 5 دو سیخ برای خودش و ماه بانو بر می دارد . شماره 1 هم همین طور . آقای بلند شماره 4 دستش را دراز می کند و یک سیخ کباب ترش را با شماره 3 شیر می کند . این وسط هیچ کسی به متوجه نمی شود که قیافه ی آقای شماره 2 بدجور خفن شده است ! آری ! چنجه ای در سینی نیست . آقای شماره 1 می گوید سیخ های خالی را بشمریم . شاید نات اوکی باشد . کانتینگ می کند و می گوید : اوری تینگ ایز اوکی . ولی مسلم است که حال آقای 2 خوب نیست .

بعد از ناهار و کنار دریا قلیان نعنا و دو سیب حسابی می چسبد . اما همه سر میز دارند سوال را با خود و برای بغل دستی تکرار می کنند . چه کسی ممکن است چنجه را خورده باشد . آراز شماره 1 را نشان می دهد و البته نیم نگاهی هم به لابی شماره 3 و 4 دارد . آقای شماره 3 می گوید که او هم حادثه دیده است و یک سیخ کم دارد . شماره 4 هم ادعای خسارت می کند . آراز دندان هایش را خلال می کند و می گوید او و ماه بانو اوکی هستند . شماره 1 می گوید چون آنجا مرا مهندس صدا می کنند ممکن نیست دو دره مان کنند . در همین حین شماره 1 را شاگرد قهوه چی صدا می زند که ممد ! بیا این چایی ها رو برای دوستات ببر ! شماره 6 کلن توی ساحل نیست و برای خودش در ساحل با موبایلش حال می کند . هوای کنار ساحل دلچسب است . اما این شماره 2 است که : " اشک ریزان قدمی بر می داشت . هر قدم یک دو سه فحشی می کاشت . ای که چنجه را خوردی . الهی خورده شوی زار . ای مرد شکارچی! گراز تپل نابکار" .

خب از تاریخ 6 فروردین تا به امروز همه ی رفقا از خود می پرسند که " چه کسی چنجه ی غفی را خورد ؟" . شما می توانید با حل این مساله به بزرگترین سوال فروردین پاسخ بدهید . شاید یک چنجه میهمان ما باشید . اگر هم فکر می کنید مطلب سرکاری و بی اهمیت است که اصلن توی باغ نیستید . 1 ماه است این سوال یک مدیر صادرات شماره 2 ، یک مدیر شرکت رایانه ای شماره 4 ، یک پزشک زنان بی شماره ، یک مهندس شماره 5 و دو شماره 1 و 6 برج ساز و یک شماره 3 ی معمار را به خود مشغول کرده است . شما می توانید ب توجه به کد های داده شده نظر خود را بنویسید . مسلم هست که نظر شما چون دارای حب و بغض نیست . اهمیت زیادی برای ما دارد . حالا یک بار دیگر تیتر را مرور می کنیم : " چه کسی چنجه ی غفی را خورد ؟ " .

نظرات(6) . دوشنبه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت
صفحات بعدی  1  |  2