
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه کیمیایی هر چه فیلم بسازد، خواهم دید. فیلم های کیمیایی برای من نماد کلنجار رفتن با نوستالژی هاست. نوستالژی های دیوانه! نوستالوژی های زمان هایی که بوده ام و زمان هایی که نبوده ام.خاطرات کافه هایی را که رفته ام ونرفته ام.دیالوگ هایی را که نگفته ام.رفاقت هایی را که نکرده ام.هرچه هست مرور خاطره هاست. چه کسی به جز کیمیایی می تواند چنین جمله ی شاهکاری در دهان هنرپیشه اش بگذارد که بگوید : تمام دروغ ها رو راست می گم ! و این برای تو بشود همه ی فیلم !
.jpg)
محاکمه در خیابان ویژگی منحصر به فردی دارد. دو تا از بهترین بازی ها بدون بیش و کم متعلق است به شقایق فراهانی -که من هیچ بازی به یاد ماندنی از او به یاد ندارم- و حامد بهداد که انگار دارد کم کم خودش می شود. پولاد کیمیایی همان است که همیشه هست. محمد رضا فروتن در نقش کوتاهش مثل خودش است. به غیر از کمی اغراق که انگاری به بازی اش اضافه شد. هنرپیشه ی پیر نقش پیشکار را عالی بازی می کند. یعنی همان لحظه ی کوتاه را زندگی می کند.

داستان، داستان دامادی است که روز عروسی اش، رفیقش خبر می دهد که عروسش قبلن با مرد دیگری بوده است و نرود بین این همه لجن و نامردی ! و پولاد کیمیایی چاقو به دست در خیابان دنبال شستن خودش است است که حرف عروسش را باور ندارد که گفته است که همه دروغ ها را راست گفته است!رد پای اصغر فرهادی به خصوص در پایان فیلم کاملن مشهود است. کدام فیلمش را نمی نویسم تا اگر خواستید ببینید، مزه اش نپرد! با اینکه فیلم های کیمیایی هیچ وقت اسکار نمی گیرند، ولی نمی دانم چه سری دارد که نقش هایش تا چند وقت در قلبت زندگی می کنند.حتا اگر بروز ندهی اش و نخواهی سینمایش را ! دست استاد درد نکند. آخر جمعه شب خوبی بود.

کل جمعیت کره ی زمین در یک ساعت مشخص به مدت دو دقیقه و 17 ثانیه بی هوش می شوند! وقتی به هوش می آیند، یکی که مامور اف.بی.آی هم هست متوجه می شود که آنچه در بی هوشی به صورت کابوس و توهم مشاهده کرده اند، در حقیقت لحظاتی از 6 ماه آینده شان بوده است.

سریال بسیار خوبی است که فعلن تا اپیزود 8 سیزن 1 پخش شده است و بعد از مدت ها طعم 24 و LOST می دهد. اگر مثل من باشید که 30 تا سریال داشته باشید و هیچ کدامش برایتان سه گانه ی LOST و 24 و PRISON BREAK و البته ALIAS ه دوست داشتنی، نشده باشد، حتمن از FLASHFORWARD خوشتان خواهد آمد. فعلن که تا قسمت 5 دیده ام، حتا اینجا بر خلاف فرار از زندان یا لاست از همان قسمت اول بیننده را درگیر خودش می کند و خیلی با قدرت آغاز می شود. توصیه می کنم از همین اول دنبالش کنید. خیلی به درد این روزهای تکراری و بی عشقمان می خورد!

اگر قانع نشده اید یک نگاهی به عکس هنرپیشه هایش بیاندازید! مسلمن هم منظورم سرکارعلیه های خوش تیپش هستند! اگر باز هم قانع نشدید، من نمی توانم برایتان توصیه ای کنم! بهتر است بروید همان دلنوازان و شمس العماره ببینید !

به اسم آخرین کار نیکلاس گیج- که هیچ وقت ازش خوشم نیامده است-، "زاندالی" را به دستمان دادند. همان یادگار شیرین دوران VHS و سینما پارادیزویی نوجوانی مان،
داستان زندگی زن زیبا و خوش اندامی که شوهری دارد و عاشق هم بوده اند و بسیار شیطنت های فانتزی هم داشته اند و حالا طبیعت مرد بهوت افسرده هی و زن یک پارچه شور و آتش! مرد درگیر فلسفه و کار است و از رسیدگی دسرت و درمان به حاج خانم غافل که دوست خوش تیپ قدیمی که همین نیکلای خودمان باشد از راه می رسد و نگاه و گناه و بقیه ی ماجرا که همه مان تا آخرش را خوانده ایم.
فیلم کاملن +هیجده ،است مربوط به سال 1991 و در IMDB هم نمره ی خیلی پایینی دارد ولی خب به جای آن موسیقی خیلی قشنگی دارد. قصه ی فیلم هم از ابتدا مشخص است و قابل حدس زدن. فیلم یک دیالوگ خیلی قابل بولد شدن دارد که چرا عجیب نیست که وقتی شنا بلد هستی مجبوری خودت را غرق کنی !
دلیل تعریفش هم یکی این بود که جای آخرین فیلم برادرزاده ی آقای کاپولا بهتان نیندازند این روزها و دیگر نوستالژی دوران 16 و 17 نوجوانی و شوگرلز و VHS و این ها بود. هم کلاسی ها حتمن یادشان هست که جاهایی از فیلم ها به علت تکرار و ریپلای مکرر کش آمده و نخ نما شده بود! خب! این دفعه با کیفیت DVD ببینید لامصب را!(:

بعضی فیلم ها ساده اند و تاثیر گذار. فیلم "فرار" محصول 2009 دانمارک است. داستان زن خبرنگاری که هنگام گزارش در افغانستان گرفتار طالبان می شود. قرار است هر روز یک انگشتش بریده شود تا پیام طالبان به دنیا برسد. زن توسط نگهبان که پسر نوجوانی است فراری داده می شود ولی این مساله را مخفی می کند تا از آن نوجوان محافظت کند. نوجوان که اسمش نظیر است به اروپا و دانمارک فرار می کند. داستان روایت ساده و سر راستی دارد از ماجرایی که هر روز هر گوشه ی دنیا هزار بار اتفاق می افتد. فیلم تاثیر گذاری است که بیشتر از آنکه در قید و بند توضیح جزییات باشد به مسائل کلی تر و نحوه مواجهه ی آدم ها با شرایط و تصمیم گیری های احساسی، عقلی و گاه از سر اجبار می پردازد و بی رحمی حوادث را در مقابل انسان به تصویر می کشد. نمره ی فیلم در IMDB نمره 6 است که نمره ی پایینی محسوب می شود، اما از بسیاری از فیلم هایی که نمره ی بالاتری دارند تاثیر گذار تر است. یک فیلم آرام، سرد و با موسیقی ای که به فضای سرد دانمارک کاملن می نشیند. دیدنش را توصیه می کنم.

بردلی کوپر را که یادتان هست ؟ همان جوان بی نوای سریال ALIAS که سیدنی بریستو و مامان سیدنی بریستو بلایی به سرش آوردند که کارش به جنون کشید ؟ در فیلم the hangover با همراهی اد هلمز و زاک تپل دوستشان را برای آخرین شب مجردی به لاس وگاس همراهی می کنند. زاک شیرین کاری می کند و در پیک هایشان چندتایی قرص که فکر می کند اکستازی است،حل می کند. فردا صبح که از خواب بیدار می شوند، سوییت مجلل هتل وگاس به هم ریخته است و داماد هم گم شده است. یک بچه در کمد اتاقشان هست بعلاوه ی یک مرغ که برای خودش می چرخد و یک ببر که داخل حمام غرش می کند. حالتان جا آمد ؟ اگر نه، دیدن قیافه ی ریچل هریس که عروس است و چند ساعت به عروسی دنبال دامادش می گردد، دلتان را خنک می کند! (: آها! راستی هیثر گراهام نقش مادر بچه را بازی میکند! همان موقرمز_ آرایشگاه سووینی تاد ! بازی های خوب در کنار داستان باحال و تصاویر دل فریب لاس وگاس فیلم خوبی را ساخته است. بعد از مدت ها دیدن این فیلم چسبید. فیلم محصول 2009 است و در imdb هم نمره ی 8 دارد. دیدنش را وقتی دور هم هستید، توصیه می کنم.
توی سریال یونیت -پایگاه- ، توی یکی از اپیزود ها جمله های خوبی هست. یک جا جشنی داخل پایگاه برای بیوه های پایگاه گرفته اند،یکی از خانم ها، یکی از افسر های جوان را به خانه اش دعوت می کند. افسر جوان وقتی نمی رود و می رود و پا نمی دهد، با شماتت رفقا و حتا همسرش مواجه می شود که چرا در خواست یک بیوه ی جوان را در هفته ی احترام به بیوه ها رد کرده است. در کشمکش "ای دل! برم یا که نرم" ، افسر جوان می گوید که همیشه انتخاب بین دو راه_ غلط هست. وگرنه بین راه درست و غلط ، حتمن درست انتخاب می شود. آخر داستان هم ، همسرش می رسد و او را در حالتی که دارد دکمه های پیرهنش را می بندد و در خانه ی همسایه است می بیند و قهر می کند و می خواهد برود که ناگهان دوستانش از طبقه ی بالا می رسند و همه می خندند و براون متوجه می شود که تمام مدت سر کار بوده است. یکی از افسر ها به همسر براون می گوید که حداقل 15 دقیقه صبر می کردی، شاید براون وسوسه می شده و با این همسایه ی جوان دسته گل را به آب می داد و همسرش می گوید که بین اعتماد و حماقت فرق وجود دارد. این جمله ی آخر را هر روز می شود چندین بار با کلمات مختلف تکرار کرد که هر چه می کشیم از این نفهمیدن فرق هاست که هی داخل چشم و چالمان می رود فرق هایشان ! یکی اش شاید همین باشد که بین شجاعت و حماقت هم فرق وجود دارد.

دیوید پالمر را یادتان هست ؟ همان رییس جمهور سیاهپوست ایالات متحده در سریال 24 ! در سریال "پایگاه"، نقش رهبری یک تیم را دارد که برای ارتش آمریکا ماموریت های مختلفی را انجام می دهند. افراد پایگاه تحت آخرین آموزش های لازم قرار می گیرند و با انواع سلاح ها به ماموریت های مختلفی اعزام می شوند. خانواده ی آن ها هم در شهرک مسکونی که مختص خانواده ی نظامیان است با هم سر می کنند. سریال در کنار تم اکشن خودش به روایت زندگی داخلی هر کدام از افراد تیم با همسران جوانشان هم می پردازد. یکی از قسمت های فصل اول هم در داخل سفارت ایران در لبنان می گذرد. مثل بیشتر سریال های آمریکایی پیام فیلم ضد تروریستی است و به ستایش از نیروهای خود در مقابل شر های خاورمیانه ای پرداخته است. مثل بقیه ی سریال های آمریکایی دیدنش را بهتان توصیه می کنم .

انگار فیلم اینقدر دچار ریش و قیچی و ببر و بدوز بوده که این شده است .بعید است فیلمنامه همچین کاستی و باگ های وحشتناکی داشته باشد .زنی با شوهر چاهارمش می خواهد به دوبی برود که به زعم برادر هنرمند تارک شهرش "ان مگس" است ! زن پسرش را که می گوید معتاد است و چند بار همخودکشی کرده است به زور به خانه دایی "ممدای" در یکی از روستاهای کردستان قالب می کند و الفرار.خواهر زاده به غیر از حلقه ی که روب ابرو دارد و بعد از کتک اولی که نامزد یکی از دختر های ده می خورد؛ ناپدید می شود، نه تنها هیچ مشکل فنی ندارد. بلکه انگار از ممدای هم بیشتر می فهمد . ممدای با دیدن عشق قدیمش که پس از سال ها به ایران برگشته است دچار ذوب در هیجان می شود و خواهر زاده هم ذوب در دختر کدخدا که نامزدی دارد در ان طرف مرز . این وسط یک چوپان شیرین عفل هم هست که هی می آید و به ممدای می گوید که "کیامت" است. وسط همه ی این حرف ها چراغ روشن می شود و فیلم تمام می شود . آدم می ترسد دست نزند که بقیه عاقل اندر شتر نگاهش کنند . نه بازی ها درخشانند نه دیالوگ ها کامل و نه خط فیلم مشخص است . اندکی فضا و طبیعت کردستان، بعضی از صحنه ها را کارت پستالی کرده و باعث تغییر و رشد روحی خواهر زاده می شود.بالاخره این خاک آشناست!
نه به خاطر من که بی نهایت این مردک -جانی دپ- را دوست دارم، که به خاطر خودتان،
ببینیدش!

سریال 24 را می بینید ؟ LOST را چطور ؟ دوستشان دارید ؟ یک هفته انتظار برای دیدن یک اپیزود اذیتتان می کند ؟ جوصله اش را ندارید ؟ استخوان هایتان درد می گیرد ؟ خب ! تبریک ! شما یک معتاد هستید ! من، آراز ، هم یک معتاد هستم. چون مشتری اینجایید، جنس خوب برایتان سراغ دارم . ALIAS ! چی ؟ نمی دانید چی هست ؟ خب ! پدرخوانده می گوید که یعنی اسم مستعار ! داستانش ؟ 24 را کمی اکشن تر و تخیلی تر فرض کنید. جک باور خشن را حذف کنید و یک فقره جنیفر گارنر خوش هیکل در نقش یک مامور سی.آی.ا جایگزینش کنید سپس کمی سس LOST به آن اضافه کنید. حالا یک سریال دارید که مطمئن باشید خوشتان خواهد آمد. برای ساختن چنین چیزی چه کسی بهتر از JJ.ABRAMS عزیز که دست به هرچه بزند خوب می شود. نویسنده و کارگردان و تولید کننده خود جیجی است ! بقیه اش را بعد از تمام کردن تمام 5 فصل برایتان خواهم نبشت!
