جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو موضوعی؛ فیلم

دانشجوي جوان پزشكي تصميم ميگيرد كه مرگ را تجربه كند. دوستانش ابتدا مخالفت مي كنند ولي سپس يكي يكي داوطلب مي شوند. این ها بعد از برگشت از مرگ چیزهای عجیبی می بینند که روی زندگی شان تاثیر می گذارد. جك باور در سال 1990 اين نقش را بازي مي كند به همراه جوليا روبرتز و كوين باكن ! اگر نوستال‍ژي باز هستيد اين فيلم را امتحان كنيد.


نظرات(2) . چهارشنبه، ۲۶ خردادماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

بعضی وقت ها نوشتن و تعریف کردن حق مطلب را ادا نمی کند، اگر تا به حال سریال لاست را دنبال نکرده اید و در مراحل پایانی نیستید که اصلن در مرحله نیستید و حیف از اکسیژنی که هر روز حرام می کنید! ولی اگر قسمت 14 سیزن 6 را دیده اید و هنگ کرده اید، بدانید و آگاه باشید که قسمت آخر با 2 ساعت و نیم زمان نمایش در راه است! حیف از لاست هاست که تمام شوند، حیف است لامصب !

نظرات(0) . دوشنبه، ۲۰ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

تمام قصه همین است. حالا یک عده می دوند تا آینده ای را که 137 ثانیه اش را دیده اند در آغوش بگیرند و عده ای می دوند تا آینده شان اتفاق نیفتد. تمام قصه همین است. مثل زندگی ما! اما جالب است که راه های مختلفی برای رسیدن به آینده است، از هر کدام بروی یک قصه داری که هر راهی برای خود فصه ی جداگانه ای دارد، گیرم که ته همه چیز طعم ماتحت خیار باشد اصلن!

فلش فروارد سریال بی نظیری است،

نظرات(0) . دوشنبه، ۱۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

عید بهترین فرصت است تا فیلم هایی را که ندیده ای، خیلی وقت است دیده ای، دیده و رد شده ای و فیلم خوبی بوده است، را برگردی و یک بار دیگر ببینی. زره تمام آهنی استنلی کوبریک دقیقن همین است. عده ای معتقدند که بهترین فیلم تاریخ سینماست که راجع به جنگ ساخته شده است و من اعتقاد دارم بعد از فیلم فهرست شیندلر و البته که تلخ ترین. داستان بچه های 20 ساله ی آمریکا که آموزش می بینند و می خواهند بروند دنیا را نجات بدهند و داستان جنگ ویتنام است . فیلم تلخ بود. به قدری تلخ که چند روزی وقتی به فیلم فکر می کردم، مزه ی تلخی اش - حتا برای من که تلخ خور قهاری هستم- اذیتم می کرد. فیلم مربوط به 25 سال قبل است . آنجایی که ما کانی مانگا و پلاک و افق و پایگاه جهنمی می دیدیم و گلهای داوودی! توصیه می کنم هروقت فرصت داشتید یک بار دیگر ببینیدش. حتا اگر تلخی اش اذیتتان کرد. عیبی هم ندارد. یک جای فیلم آنجایی که سرباز تپل با اسلحه اش حرف می زند و در دستشویی نشسته است، امضای کوبریک بدجوری پای صحنه است. انگار جک نیکلسون است و فیلم شاینینگ !

نظرات(1) . یکشنبه، ۸ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

اگر فیلم های کمیک استریپی و فانتزی را دوست دارید، اگر دلتان یک Sincity - گیرم هزار پله پایین تر- می خواهد و دستتان کوتاه است، اگر دلتان برای "شانون" سریال LOST تنگ شده است، این بار او در نقش آلیس در زیرزمین عجایب و دنیای خلاف کارها ببینید. برای اینجور فیلم ها خط داستان نوشتن معنی ندارد، یک عید است و یک وقت آزاد که باید دیدشان. همین.

نظرات(0) . شنبه، ۷ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

یک جسیکا آلبا دارد که شهد الله ما خیلی دوستش می داریم و یک لنا اولین هم دارد که رفقا از سریال آلیاس خیلی عاشقش مانده اند. داستان پسر پولداری که عاشق دختر فقیری می شود و پسر قلب ندارد و باید عمل پیوند انجام بدهد، آن هم فقط توسط دکتری که مادر پسر که همان لنا اولین باشد قبول ندارد و پسر قبول دارد و معشوقه ی پسر را هم مادر قیول ندارد. یک داستان که انگار از روی دست فیلم نامه نویس های خودمان یا هندوستان کپی کرده اند. من به فیلم نمره ی 5 می دهم که 4 نمره اش به خاطر جسیکا و 1 نمره اش هم برای لنا اولین است. هر چه باشد بار تحمل ناپذیر هستی که یادمان نرفته است!

نظرات(1) . جمعه، ۶ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

قصه ی برادرها قصه ی جنگ است. قصه ی آشنایی که شاید خیلی از ما ها هم یادمان باشد. قصه های جنگ در همه ی دنیا شبیه به هم هست. جنگ همه چیز را ویران می کند و از بین می برد. فقط شاید آن ور دنیا روایتش فرق کند.


توبی مگ وایر که همان اسپایدر من است و مرد عنکبوتی، اینجا نقش افسری را دارد که پدرش هم افسر بازنشسته ی جنگ ویتنام است و برادرش بچه ی شر محل است و تازه از زندان آزاد شده است . ناتالی پورتمن دوست داشتنی مان زن "سم" است و سم که دارای دو تا دختر کوچک است به افغانستان اعزام می شود و آنجا اسیر می شود و برای رهایی اش مجبور به اعمالی می شود. به خانواده اش خبر می دهند که سم مرده است و برایش یابود برگزار می کنند . بعد از مدتی سم نجات پیدا می کند و به خانه ای بر می گردد که در این فاصله تغییر کرده است. برادرش سرپرستی دختر ها را به عهده گرفته و یک رابطه ی احساسی هم با همسرش پیدا کرده است. سم که هنوز در شوک اتفاقات افغانستان است توانی برای کنکاش ندارد. دختر ها هم بیشتر عمو را دوست دارند. تامی که برادرش را به هم ریخته می بیند سعی می کند از زندگی او فاصله بگیرد .. ولی این "جنگ" است که همه چیز را نابود کرده است. انتهای فیلم جمله ی درخشانی است که سم می گوید، " می گویند که فقط مرده آخر جنگ را دیده است و من در افغانستان هنگامی که مرده بودم، آخر جنگ را دیده ام و نمی دانم که دیگر می توانم زندگی کنم؟ "
فیلم، برای من فیلم تاثیرگذاری بود . فیلمی برای بعد از ظهر ابری جمعه. آن موقعی که که توان بلند شدن از جایت نداری، فیلمی هست که لذت دیدنش را با یک لیوان چای داغ ببری .

نظرات(2) . جمعه، ۹ بهمنماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

برای آفای کیوانفسکی :


دختر و پسری که به خاطر موزیک به زندان افتاده اند و تازه آزاد شده اند، تصمیم به خروج از ایران می گیرند تا در لندن در فستیوالی شرکت کنند.جوان دیگری به آنها کمک می کند تا از راه غیر قانونی پاسپورت و ویزا تهیه کنند و از ایران خارج شوند و همزمان برای تهیه سایر افراد بند هم بهشان کمک می کند.

فیلم راجع به موسیقی زیرزمینی و سرنوشت مبهم جوان هایی است که در گاوداری و ساختمان نیمه کاره و دشت و صحرا و بالای پشت بام و زیرزمین موسیقی های دلخواهشان را تمرین می کنند. همان کسانی که گاه موسیقی شان را نمی فهمیم و گاه از سر و صدایشان به پلیس شکایت می کنیم.


من قبل از دیدن این فیلم هیچ حسی نسبت به خیلی از این موسیقی ها نداشتم و بعد از این، تلاش و پشتکارشان را تحسین می کنم. جالب است که از رپ فارسی خوشم نمی آمد ولی با دیدن سروش لشکری که فکر می کنم همان سروش هیچ کس است و ترانه ی اینجا تهرانه اش، علاقه مند به شنیدن بقیه ی کارهایش هم شده ام . فیلم به غیر از معرفی چند تا گروه خوب دیگر مثل مهسا و مرجان وحدت، یک اجرای نواحی بی نظیر و بی نظیر هم دارد از گروه دارکوب که حامد بهداد هم خواننده شان است. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که بهداد هم جرقه ای بوده و تمام شده است که این فیلم به دادم رسید . به نظرم عالی بازی می کند بهداد این نقش را و بازی اش چند تا سکانس به یاد ماندنی دارد. اولی جایی که فیلم هایش را گرفته اند و جلوی قاضی روحانی نشسته و ما قاضی را نمی بینیم و بهداد یک مونو لوگ عالی می رود و کش می دهد که "این مشروب که پولولووومه حاج آقااا !" دومی هم جایی که نگار پشت سرش را نمی بیند و دارد راجع به او بد می گوید و از انگلیسی بلغور کردنش انتقاد می کند که بهداد داد می زند" داری پشت سر من گاسیپ می کنی ؟ آر یو کریزی ؟ ..." !

مخلص پست اینکه گربه های ایرانی را به هزار بعلاوه ی یک دلیل دیگر هم باید دید.

نظرات(6) . چهارشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

خیلی وقت بود ! واقعن خیلی خیلی وقت بود که یک چیزی این چنین حالم را خوش نکرده بود. راستش را بخواهید این سریال ها بد عادتمان کرده اند. بی حوصله مان کرده اند. سر 42 دقیقه حوصله مان کش می آید و شل می شود. اما این بار فرق می کرد. بی نظیر بود این The Negotiator !

به نظرم بعد از داستان های عامه پسند این بازی درخشانی باشد از ساموئل ال جکسون! کوین اسپیسی هم که مثل بیشتر فیلم هایش خوب است. اصلن من عاشق همین جور نقش های کوین ام. خداست این بشر با آن ته چهره ی ای که معصومیت و رندی و شری را با هم دارد. ران ریفکین همان آروین سلون خودمان هست -چقدر دلم برایش تنگ شده بود- که چند سال بعد آلیاس را بازی کرد و نقش پیچیده سلون را با بازی خوبش در آورد. اینجا هم یک همچین نقشی دارد که آخرش متحیرت می کند. بقیه بازیگر ها هم خوبند که کلن بازیشان به دل می نشیند. فیلم محصول 1998 است. و داستان یک مذاکره کننده ی پلیس است که خودش ناخواسته متهم به قتل می شود و این بار خودش گروگان می گیرد و مداکره کننده ی بعدی باید متقاعدش کند. فیلم صحنه ها و دیالوگ ها و لحظات بی نظیری دارد. در این فضای بی فیلمی با حجم فیلم های به در نخور، این جور فیلم های قدیمی که از آرشیو بکشیدشان بیرون، محشرند.

نظرات(0) . سه شنبه، ۸ دیماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت


فصل اول سریال فلش فروارد را تمام کردیم. همین سریال اخیر که راجع بهش نوشته بودم که آدم ها به مدت 137 ثانیه بیهوش می شوند و آینده ی خودشان را می بینند. ایده ی خیلی جالبی دارد سریال. سریال خوبی هم هست. برای فصل دوم باید منتظر2010 باشیم که فقط چند روز دیگر می رسد.
آدم های سریال دو دسته اند. یک دسته آدم هایی که 137 ثانیه ی درخشان دیده اند و خودشان را برای به آغوش کشیدنش آماده می کنند و آدم هایی که چیزهای بدی دیده اند و یا چیزی ندیده اند که یعنی 6 ماه دیگر مرده اند. داستان سریال به تلاش آدم هاست برای تغییر آینده ای که دیده اند و دوستش ندارند. تلاش برای نرسیدن به جایی که نباید باشند. تلاش برای تغییر دادن سرنوشت. یادتان هست که چه کسی می گفت سرنوشت را باید از سر نوشت ؟ این حکایت فلش فرواردی هاست و بقیه همه چیز بهانه است. گاهی می شود هم ذات پنداری کرد تا خودت را توی سریال ببینی که نصف آینده ات را دوست داری و نصف دیگرش را هی می دوی که تا تغییر بدهی. و همه ی این دویدن ها برای تغییر است که اوضاع را غیر قابل پیش بینی می کند. یاد بحث های جبر و اختیار البرز به خیر که آخرش همه چیز به این ختم می شد که پای استدلالیون چوبین بود! و سر آخر این که کلن خدا این شیطان بزرگ را از ما نگیرد که برایمان سریال بسازد تا بدانیم می شود سریالی دید که آخرش خواستگاری و عروسی و 100 قسمت دنبال "بله" دویدن نباشد و دلنواز هم باشد.

نظرات(0) . شنبه، ۵ دیماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
صفحات بعدی  1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6