جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو موضوعی؛ روز نوشت

رفت و آمد و نشست و برخاست و گفت و شنید و رفت و گشت و همه ی این ها با آدم هایی که قبولشان نداری و توی دلت تفکر و رفتارشان مورد تاییدت نیست، "خریتی" است که فقط در جامعه ی انسان ها اتفاق می افتد و سایر جوامع جان دار از این نعمت بزرگ،بی بهره اند.

نظرات(3) . شنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


سال دارد تمام می شود مثل باد. دیشب داشتم فکر می کردم که از اول اسفند امجام یک کاری را شروع کنم که یادم افتاد 10 اسفند هستیم. به خاطر همین، هم این نوشته ی الان من، می تواند از آخرین نوشته های امسال باشد که دارد به سرعت می دود مثل جوانی مان.اگر هم بخواهم به سنت قدیم یک جمع بندی از سال داشته باشم، باید بنویسم که سال خوبی بود پر از اتفاقات ناخوشایند- گیریم که اولش گفتیم بد- . دیگر یاد گرفته ام به چیزی بد نگویم که شاید بعد ترش بفهمم که فقط ناخوشایند بوده و آن قدری هم که فکر می کردم مفهوم بد نداشته است. کلن سال های دهه ی چاهارم که همانا بعد از سی سالگی مان است خیلی با سرعت بیشتری می گذرد عین خر !- تو بخوان آهو- انگار که یک جورهایی روی تند قرار گرفته باشی. در کل بر خلاف سال های پیش، امسال،سال آرام تری بود. چیزهایی را یادگرفتم و قوانینی از زندگی را متوجه شدم که قبل ها یا انکارشان می کردم و یا قصد عوض کردنشان را داشتم.به نظرم باید یادگرفت و پذیرفت که چیزهایی را می شود تغییر داد وچیزهایی را نه. و تمام 30 سال بعد - ؟- زندگی را نمی توان به خاطر آن دومی ها غصه خورد و احساس حسرت کرد. به هر صورت این روزها چیزهایی برایمان مهم هستند که قبلن نبودند و چیزهایی را نمی بینیم که قبلن عشقمان بودند. این همان تغییر است و تحول. تحول همانی است که در دعای اول سال هی زمزمه اش را می کنیم. فقط خدا کند بز نیاورده باشیم که جای احسن و اخسن ش عوض نشده باشد.

نظرات(2) . جمعه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

اوهوم! جمله ی درستی است ! " برای نزدیک ماندن به برخی چیز ها و آدم ها ، باید ازشان دور ماند " ! - گیریم که خوشت بیاید یا نیاید، تا جانت در بیاید ! -

نظرات(2) . جمعه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

گاهی اوقات که چند وقتی می گذرد و اینجا خبری نیست، یا دوستی می پرسد که چرا کم پیدا شده ام، به این فکر میکنم که اصولن شاید چندین دلیل داشته باشد این قضیه که یکیش این باشد که من خیلی حرف های خصوصی و دغدغه های ذهنی ام و حرف هایی که مخاطب خاص دارد را اینجا نمی نویسم، هر وقت هم چیزی نوشته ام ، همان لحظه دلم خواسته است و هیچ وقت نذر نکرده ام که بنا به تاریخ بنویسم و یا به هر مناسبتی و خبری و اتفاقی حتمن من هم چیزی بنویسم. این وبلاگ از یک لحاظ به عقیده ی خودم مثل خود_خود من است. یک زمانی آرام است و یک زمانی تند و یک زمانی یک جوری ! همین الان هم وقت گاهی اوقات آرشیو خودم را می خوانم، جالب است و غریب است برای خودم بعضی چیزها که نوشته ام. خیلی هم خوشحالم که هیچ وقت از روی اجبار تاریخ چیزی ننوشته ام. وگرنه الان محال بود که با خواندن بهمن ماه 82، کاملن یادم بیاید که آن موقع چه شکلی بوده ام. حالا جالب است که اصلن می خواستم چیز دیگری بگویم که حرف به اینجا کشید. ولی حالا که این ها را نوشتم شاید بشود به این بهانه این را هم گفت که اینجا هفت ساله شد. از دی و یهمن 80 که در بلاگ اسپات وبلاگ ساختم تا امروز که اینجا هستم، 7 سال گذشته است. شاید یک روز_نزدیک که حالم خوب و وقتم خالی باشد بنشینم و لینک های آرشیو آن دو سال را هم بچسبانم به اینجا. راستی برای تکلیف شبتان،اگر شما هم حال داشتید یک کاری بکنید! یک سری به آرشیو ما بزنید، چند تایی بخوانید و بعد بنویسید که ما چه بوده ایم و که هستیم ! شاید خوشمان آمد، شاید! جای دوری نمی رود، جان شما!

نظرات(8) . سه شنبه، ۱۵ بهمنماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

این شب ها!شب های سریال است و فیلم.سریال 24، فصل هفتمش در حال اکران هفتگی ست و در حالیکه دو تا 3 تا اپیزود بیشتر به نمایش در نیامده، ویتوی عزیز قسمت 6 را هم به سمع و نظرمان رسانده است.همچنین LOST که فصل پنجمش شروع شده و دو تا اپیزود را خورده ایم و نشسته ایم به دنبال ماجرا.PRISON BREAk هم که داستانی سوای این ها دارد تا پایان قسمت 16 فصل 4 دیده ایم و بی صبرانه منتظر فسمت های پایانی فصل 4 هستیم. فصل اسکار هم هست و فیلم ها یکی یکی از راه می رسند. از استرالیای کیدمن و جکمن تا میلک_ شان پن و فیلم های ایستوود و شاهکار غریب_ فینچر و مارادونای امیر کاستاریکا و چند تایی دیگر. این رزیدنت اویل را هم که تمام کردیم تب PS2برید! یا بازی خوب و به درد بخور معرفی کنید و یا قانعمان کنید که برویم و PS3 بخریم.

نظرات(1) . چهارشنبه، ۹ بهمنماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


...

نظرات(2) . یکشنبه، ۶ بهمنماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


قبل از تحریر :
با تشکر صادقانه از سایکوی بلند و عزیز_عزیز که عجب شبی بود و این حرف ها،

و
اما این معلوم الحال های مجهول الهویه ای که قرار از پنج شنبه های شب جمعه را به جمعه شب می برند،اگر به ما دلشان نمی سوزد،به دشمن سنتی ما آقاصادق دل بسوزانند که با چشم های باد کرده چگونه در جلسه های شنبه صبح شرکت کند.ای کاش می شد این "شنبه ی خمار" را از تمام تقویم های دنیا خط زد.

نظرات(2) . شنبه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

همیشه از درس ریاضی II که پر از میدان و انتگرال و دیفرانسیل بود متنفر بودم.حتا با اینکه درس مکانیک خاک را سه بار افتادم که جمع نمره ی سه بار هم به ده، نمی رسید - یکی از نمره ها 0.75 بود که دکتر لطفی گفت که این نمره را دادم که یادت باشد تازه با ارفاق ممکن بود 1 بشوی- ، باز هم به اندازه ی این درس که سه بار حذفش کردم، متنفر نبودم. به جایش در دبیرستان و دانشگاه عاشق فیزیک بودم و عضو تیم المپیاد.از آن علاقه به فیزیک هیچ حاصل ما نشد بعد ها در زندگی، ولی از تنفر به ریاضیII یک کابوس ابدی ماند برای ما. هر سال فصل امتحانات دانشگاه که می رسد،انگار که بدن من به این زمان شرطی شده باشد،هر هفته چند باری خواب امتحان ریاضیII کلافه ام می کند، عرق می کنم و از خواب که بیدار می شوم به این فکر می کنم که بالاخره این درس پاس خواهد شد یا نه تا چند لحظه بعد یادم بیفتد که با نمره 16 -به لطف ممتحن عزیز- پاس شده است و رفته است و این خاطره اش است که هنوز ترتیب ما را در خواب می دهد از همین جا برای مهدی_ عزیز_مبدع_دسته_ لذت! که برای دادن امتحانات شب ها در سعی بین شهریار و کالج !، به دنبال جزوه ی 300 صفحه ای است، آرزوی موفقیت داریم.

نظرات(5) . چهارشنبه، ۲۵ دیماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

این چند وقت 10 کیلو از اضافه های بدن را سوزاندیم با ورزش و کم خوردن، و فعلن حس خوبی دارد که نافمان فلنبه بیرون نزده است و می توانیم موقع دوش گرفتن نوک انگشتان پایمان را هم ببینیم ! کنسرت فیلارمونیک اوکراین و علیزاده رفتیم و 80 هزارتومان پول بیلیت را سوزاندیم برای کنسرت کلاسیکی که حتا لباس های رهبر معروفشان اتو و کفش هایشان واکس نداشت و بقیه ی شیرینی دانمارکی هایشان را هم از زور گشنگی با خودشان برده بودند، کنسرت آشی بود از پیانو و تار و طبل و ویولون سل و جریان مردمی بود که نگاه می کردند و کسی جرات نداشت که بگوید پادشاه لخت است! تئاتر کرگدن فرهاد آییش را رفتیم و فهمیدیم که بازیگر که به بازی تلویزیون و سریال عادت می کند به همراه یک فرهاد آییش می توانند چه بلایی سر یکی از قوینرین آثار یونسکو بیاورند.آتنه فقیه نصیری و شهاب حسینی انگار بودند که فقط اسمشان باشد!چه کسی از بازی شان راضی بود؟ از فرهاد آییش دلمان بیش از همه گرفت، انگاری که خودش را چسب زده باشد که فقط باشدداخل تئاترش.صابر ابر هم همان هست که هست. همیشه،همه جا،یکسان! چند وقت اخیر هم خبطی کردیم و به دوستی گفتیم که:"لندهور! خجالت نمی کشی و PS2 داری و بازی می کنی؟" تا طرف بگوید بی زحمت برایم نگهش دار! حالا 20 روزی هست که پدر خوانده و رزیدنت اویل 4 را تمام کرده ایم و نشسته ایم به جستجوی بازی تا فروشنده بهمان بگوید "آقا! بچه تان چند ساله است؟" و ما بگوییم، کوچک است ولی بازی های آدم بزرگی را دوست دارد !" جالب است که رفقا هم همه پای کار هستند، یکی اسم بازی برایمان اس.ام.اس می کند و دیگری پول گذاشته که برود جمهوری و تلفن بیسیم برای خانه اش بگیرد و رفته PS2 با 20 تا بازی خریده است . این 5 روز آخر را هم که صدای کوبیدن خانه ی همسایه ی بغلی امانمان را شب ها بریده بود استفاده کردیم و دی.وی.دی ها و کتاب ها و بازی هایمان را زدیم زیر بغلمان و تعطیلات را رفتیم شمال -لاهیجان و رامسر - که چه خلوت بود و چه حالی هم بردیم با آرامش و مه و سرمای شمال و PS2 و گرمای شومینه و کوکی داغ! راستی یادتان باشد همیشه یک سانت شیشه ی ماشینتان توی این سرما باز باشد، مال ما نبود و شیشه ی عقب 2 نصف شب و داخل مهی که تا 3 متری را بیشتر نمی شد دید،ترکید و ریخت توی ماشین و ما که هنوز در جو Resident EVIL بودیم گفتیم حتمن از بالای کوه سنگ انداختند، عیب ندارد الان R2 را می زنیم شیشه ترمیم می شود و جانمان هم پر می شود و می رویم مرحله ی بعد!


دلمان هم به اندازه ی زیبایی های گرین رود اوشن که با بابایش می گردد برای این بچه تنگ شده است،

نظرات(11) . شنبه، ۲۱ دیماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

آخرین روز پاییز،در کنار همهمه ی مردمی که پا تند می کنند تا به خانه هایشان برسند برای شب گرم یلدایشان،همیشه غمی هست که به سیاهی و بزرگی بلند ترین شب سال وجودم را پر کند.
آخرین روز قشنگترین و رنگ به رنگ ترین فصل سال که می شود،انگار که با آمدن سرمای سپید و گاه سوزناک و بی رحم زمستان فصل مرگ می رسد.و شاید به همین خاطر هست که همیشه غمی هست.غم راه های نرفته،جاده های نرسیده،آرزوهای خزان زده،شعر های نخوانده و کتاب های ورق نخورده،فیلم های ندیده و جمع های جمع نشده، انگار که همه با هم وجودم را پر می کنند.
فردا زمستان است.سرما که بیاید و دست هایش را روی سر همه چیز بکشد،تمام همه ی این ها با هم دفن می شوند یک گوشه ی دل.منجمد می شوند و یخ می زنند مثل خیلی از آرزو ها و عشق های بلوغ و جوانی.
شاید که با آمدن پاییز دیگری و وزیدن باد خزان دیگری،دوباره خاک از رویشان کنار برود،دوباره یخشان آب شود، دوباره باد خشکشان کند و بلندشان کند تا باز هم پر بکشند و رنگ به رنگ بر بخورند داخل هم،توی آرزوهای زرد و ارغوانی دیگری که قرار است پاییز بعدی پرپر شوند.

نظرات(9) . شنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت
صفحات بعدی  1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  |  10  |  11  |  12  |  13