
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه بعضی مواقع خیلی ظالمانه هستند. انگار برای یک اشتباه، یک غفلت، باید بیشتر از هزار تا یک ،تلاش کنی تا اثرش یا همان سوء اثرش را از بین ببری. انگار زندگی مجموعه ای است از اشتباهات و تلاش برای جبران یا توجیه یا ماله کشی آن ها. بعضی موقع در جبران انصاف رعایت می شود و بیشتر مواقع هیچ ارفاقی نیست. هزینه ی دریافتی یک اشتباه ابلهانه (داخل پرانتز عرض کنم که همیشه مثل بچگی فکر می کردم که ابله ها می توانند قیافه ی خاصی داشته باشند. شاید مثل پت و مت باشند .یا مثلن دماغ خیلی گنده داشته باشند یا اینکه در تابستان ها شال گردن ببندند.همین تازگی فهمیده ام که نع خیر! خیلی هم اینجوری نیست. ابله ها می توانند خیلی خوش تیپ و خوش لباس باشند یا اینکه موقعیت خیلی خوبی داشته باشند و خلاصه اینکه خیلی عادی و بهتر از عادی هم باشند) ، داشتم عرض می کردم که البته گاهی هزینه های دریافتی زندگی از یک ابله برای عمل انجام داده اش می تواند، نیم یا تمام از زندگی اش، تمام مدت تحصیلش، تمام لحظه های تفریحش و یا تمام "خلوت های بی درد و دغدغه اش" باشد. نداشتن این آخری تمام دغدغه ی این روزهایم است.
توی سریال یونیت -پایگاه- ، توی یکی از اپیزود ها جمله های خوبی هست. یک جا جشنی داخل پایگاه برای بیوه های پایگاه گرفته اند،یکی از خانم ها، یکی از افسر های جوان را به خانه اش دعوت می کند. افسر جوان وقتی نمی رود و می رود و پا نمی دهد، با شماتت رفقا و حتا همسرش مواجه می شود که چرا در خواست یک بیوه ی جوان را در هفته ی احترام به بیوه ها رد کرده است. در کشمکش "ای دل! برم یا که نرم" ، افسر جوان می گوید که همیشه انتخاب بین دو راه_ غلط هست. وگرنه بین راه درست و غلط ، حتمن درست انتخاب می شود. آخر داستان هم ، همسرش می رسد و او را در حالتی که دارد دکمه های پیرهنش را می بندد و در خانه ی همسایه است می بیند و قهر می کند و می خواهد برود که ناگهان دوستانش از طبقه ی بالا می رسند و همه می خندند و براون متوجه می شود که تمام مدت سر کار بوده است. یکی از افسر ها به همسر براون می گوید که حداقل 15 دقیقه صبر می کردی، شاید براون وسوسه می شده و با این همسایه ی جوان دسته گل را به آب می داد و همسرش می گوید که بین اعتماد و حماقت فرق وجود دارد. این جمله ی آخر را هر روز می شود چندین بار با کلمات مختلف تکرار کرد که هر چه می کشیم از این نفهمیدن فرق هاست که هی داخل چشم و چالمان می رود فرق هایشان ! یکی اش شاید همین باشد که بین شجاعت و حماقت هم فرق وجود دارد.
اگر قبول ندارید، فکر کنید! کم کم یادتان می آید. توی مدرسه به ناظم ، داخل آبدارخانه ی اداره به آبدارچی، طبقه ی سوم شهرداری به مسوول شهرسازی، اتاق تعیین خسارت بیمه به کارشناس حادثه! انگار که همیشه مورد ت.ج.ا.و.ز بوده ایم . اگر بیشتر فکر کنیم، ما هم چیزهایی برای اعتراف کردن داریم.

...
ولش کن ! فعلن ماشین همین ریختی هست !،
من، دیگر متنفرم از اینکه کسی فکر کند به واسطه ی "آشنایی طولانی" با یکی، او را "می شناسد"! من دیگر خوشم نمی آید از این که مرتب چیزی و کسی را قضاوت کنم. برای شناختن کسی باید با او زندگی کرده باشی، کنش ها و واکنش هایش را در حوادث مختلف دیده باشی، به خاطر سپرده باشی ! آن وقت شاید بشود گفت که ممکن است بتوانی برخی از کارهایش را حدس بزنی تازه به شرطی که این یک "آدم" باشد و معمولی باشد که من هیچ کدامش هم نیستم. حالا اینکه چطور می شود که تو غلط می کنی وقتی هنوز نمی دانی من کی ها هوس ساندویچ با پنیر دوبل دارم و کی ها پیتزا بهم حال می دهد، احساس نزدیکی و شناخت می کنی، من نمی دانم! کم کم از این تعارفات حالم به هم می خورد،
در داستان "انتری که لوطیش مرده بود" از صادق چوبک،یک تصویر تکان دهنده وجود دارد- که هیچ وقت فراموش نمی کنم-. آنجایی که انتر بی محابا زنجیر را به دندان می گیرد و تکه های دندان همراه با خونابه و کف از دهانش می ریزند و اصوات نامفهوم از گلویش در می آید. تصویر تکان دهنده اش اما این نیست! درست بعد این است ! جایی که همه چیز تمام شده است و ستون های دود ذغالچی های بلوط از همه ی دشت به آسمان می رود.
ناخن شست جفت پاهایم را جراحی کرده ام. این چند وقت به برکت ایام جاری کار خیلی سبک است و به قول - خدا رفتگان شما را بیامرزد- مرحوم پدر بزرگم وقتی که مسلمان بیکار باشد، باید یک کاری دست خودش بدهد و یک جایی اش را ببرد و به یک جای دیگرش پیوند بزند، من هم رفتم و ناخن جفت پاها را که هی فرو می رفت داخل گوشت جراحی کنم. به دکتر مربوطه گفتم اول یک پا را بکن و هفته ی بعد پای دیگر را هوا کن. گفت اگر هر دو پا را همین امروز هوا کنم 20 درصد تخفیف می دهم. من هم هر چه گشتم چون پا و شست دیگری نداشتم که بیشتر تخفیف بگیرم، به همین خاطر بر هوا شدن دوپا رضایت دادم و این جور شد که الان روی پاشنه راه می روم و از شما چه پنهان چه جوری هم با اطوار می روم به چشم برادری البته! دکتر هم نامردی نکرده و تا توانسته ناخن از لای گوشت بیرون کشیده، کلن این استخوان لای زخم حس بدی دارد. لامصب با هر تکان درد شدیدی داشت که این اواخر نفسم را می برید بعضی وقت ها. مثل دردی که گرفت بعد از آن شوتی که با نوک پا به مهندس جاوید در شمال گل لایی زدم هفته ی قبل.
بعضی چیزها این روزها مثل استخوان لای زخم است. دردی دارد که گاه و بی گاه می گیرد و امانت را می برد .باید یک دکتر خوب اهل تخفیف پیدا کرد و دو لنگ را بر هوا داد. می ارزد اما،
این شب ها هی مرتب خواب سیزده،چارده سالگی ام را می بینم. هی خواب می بینم و ماه بانو هم می گوید که بعضی موقع ها لبخند می زنم و نفس عمیقی می کشم. خواب می بینم که دوباره سیزده،چارده ساله شده ام، جنگ تمام شده است. همه چیز و شکل و رنگ همه جا کم کم دارد بهتر می شود و من خیلی خوشحالم. توی خواب به مدرسه می روم.توی کوچه فوتبال بازی می کنیم و همه ی کارهای 20 سال پیش. خواب می بینم که شب های تابستان است و همه چیز تعطیل است و من هی دارم کیف می کنم. خواب می بینم که حیاط و باغچه باز پر شده از بوی محبوبه های شب و شب است و من جایم را داخل بالکن می اندازم و قصه ی شب گوش می کنم تا بخوابم. خواب می بینم که خوابم می برد و در خواب، خواب 30 ساله شدنم را می بینم و کیف می کنم. همیشه، هر شب، همین جا، سر 33 سالگی از خواب می پرم. آخرش، مثل کابوس است لامصب!
درباره ی الی را دیدیم، انگاری دغدغه ی اصغر فرهادی تاثیر دروغ در ما و زندگی مان است ! فیلم به اندازه ای که از آن شنیده بودم، راضی ام نکرد ولی به هر حال عصر جمعه بود دیگر،

.
.
.
ضمنن دیروز بکارت ماشینمان هم توسط یک "به معنی کامل کلمه ابله" از دست رفت ! و خال سیاه روی گونه اش نشست ! با اینکه این روزها مثل اینکه کلن هیچ وقت بکارتی نداشته ایم است ،ولی باز دردمان آمد!
این چه جهانیست که نوشیدن مـی نارواست؟ این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟ آی رفیق این ره انصـاف نیست! این جفـاست! راست بگو! فردوس برینت کجاست؟ راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست ؟
قبل از تحریر : بعد از مدت ها شنیدن یک آلبوم که از آن لذت ببری و بارها و بارها گوش بدهی اش، غنیمت بزرگی ست. اگر به شعر علاقه دارید، اگر موسیقی سنتی را دوست دارید، "ملاقات با دوزخیان" را از دست ندهید ! چند تایی از شعر هایش هم اینجاست ! ولی حتمن باید گوش بدهیدش! پیشنهاد می کنم آلبومش را بخرید، خودم هم با اینکه MP3 اش را دارم، این کار را می کنم.