جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو موضوعی؛ روز نوشت

تمام قصه همین است. حالا یک عده می دوند تا آینده ای را که 137 ثانیه اش را دیده اند در آغوش بگیرند و عده ای می دوند تا آینده شان اتفاق نیفتد. تمام قصه همین است. مثل زندگی ما! اما جالب است که راه های مختلفی برای رسیدن به آینده است، از هر کدام بروی یک قصه داری که هر راهی برای خود فصه ی جداگانه ای دارد، گیرم که ته همه چیز طعم ماتحت خیار باشد اصلن!

فلش فروارد سریال بی نظیری است،

نظرات(0) . دوشنبه، ۱۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

یک آهنگی بلند می خواند که "دمت گرم که هوامو داری همه جوره" ! هوای نیمه بارانی و شیشه ی نیمه باز و با سرعت زیاد در حال رسیدن به منزل ام که یک موتور چاپر چراغش را می کند توی چشم و آینه مان ! هر چه تند و کند می کنیم، نمی شود. سرعت را کم می کنیم که ببینیم چه مرگش هست که می بینیم آقای پلیس کلانتری که انگار فیلم هالیوودی هم زیاد می بیند. تریپ پلیس های آمریکایی دستش روی کلت و بیسیم دور ماشین می چرخد. در سمت راست را باز می کند که بنشیند که می گویم " کجا برادر! من خواستم که شما سوار شوید؟" می گوید که می خواهم حرف بزنم. می گویم که حتا کارت شناسایی اش را نمی خواهم ببینم، چون توان تشخیص اصل و جعل را ندارم و ترجیح می دهم به کلانتری که همان نزدیک و بغل خانه مان است برانم. می گوید حرفت حق است. به کیوسک سیار کلانتری می رسیم.

- ناراحت شدی ؟
- نع خیلی.
شغلتون ؟
- مهندس ساختمان ولی کار بازرگانی می کنم.
- چرا ؟
- ایتز نان آو یور بیزنس! کیوسک کلانتری که برای خواستگاری نیامده ام .
- فکر نمیکنی که این جور حرف زدن پلیس را جری می کند؟
- بگردید لطفن. خوابم می آید.
- ناراحت نمی شوید ؟
- نع
آب معدنی. اسپری. جعبه ابزار. سیم باتری. چراغ شارژی در صندوق عقب و کیف سی.دی و فیلم شاترآیلند روی صندلی جلو است
- چقدر مجهز
- گفتم که بازرگانی ابزار می کنم
- کارت ویزیت رو برای خودم نگه دارم ؟
- بله. ولی مجانی و عیدی و شیرینی نیست ها . فقط تشریف بیارین برای خرید خوشحال میشم.
- این فیلم که صحنه دارد
- از همین سر تخت طاووس خریده ام
- فرقی نمی کند. مجوز ندارند
- خب مغازه شان را ببندید
- سخته آخه. چند جور قانون هست
- آها! من از همه راحت ترم . نع ؟
- مدرک جرم دست توست الان!
- آرم رسانه های تصویری داخلش هست .
- آها! یادم نبود! همین است که تلویزیون عید نشان داد. اسکار گرفت
- بله
- اوکی. راستی مست هستی ؟
- هااااااا ! هااااااااا !
- این چه کاری بود ؟
- جواب سوال شما بود خب.
- آن خانم را نیم ساعت پیش بردی پایین چه کردی ؟
- آهاااان ! اینه ! گرفتم دردتان چیست !
- یعنی چی ؟
- هیچی ولله ! دنبالش می گردم! برویم پیدایش کنیم !
- متلک نگو ! به جای من کس دیگری بود اذیتت می گرد.
- شهدلله! که اگر ریگی به کفشم بود، کرده بودی!

- ...
- ...
- ...
- ...


کارت هایم را می گیرم . خداحافظی میکنم و به سمت در می روم . باران باز قطره قطره می زند. نفس عمیقی می کشم. سقف را باز می کنم و صدای ضبط را بلند. "دمت گرم که هوامو داری همه جوره" ! دلم خنک شده است . چقدر وقتی که سرمان داغ و سنگین بود از جلوی این ایست ها گذشتیم ،دلهره کشیدیم و همه چیز پرید ! آخیش! دلم خنک شده است ! به علی زنگ می زنم و ضمن تشکر از شام خوشمزه ای که خانمش به من_مجرد_در غیاب ماه بانو، تنها مانده، داده است، داستان را تعریف می کنم و آخرش هر دو با هم می گوییم: چه خوب شد این 4 لیتری را امشب نبردیم ها !

نظرات(4) . دوشنبه، ۳۰ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

در غیاب ماه بانوی عزیزمان که در مسافرت به سر می برد، و در معیت رفقا و پدرخوانده که هر وقت مودش خوب باشد برایمان بیلیت تئاتر می خرد، رفتیم خانه ی هنرمندان و تئاتر "به خاطر یک مشت روبل".
نمایش نوشته ی نیل سایمون است و بر اساس قصه های کوتاه چخوف به کارگردانی حسن معجونی.


تئاتر خوبی بود که هر چه هم به آخر نزدیک شد کار بهتری شد و به موقع هم تمام شد و بعد از یک آخر هفته ی سنگین و خسته کننده، خیلی چسبید. با پاکوی قدبلند که بر خلاف اسم وبلاگش اصلن هم تنها نبود! قرار گذاشته بودیم که اگر از نمایش خوشمان نیامد، وجه و وقعی به مهدی ننهیم ! ولی سر آخر از انتخاب پدرخوانده راضی بودیم و برای همین بر خلاف میل باطنی مان پولش را دادیم. رفیقمان شاد شد و پیشنهاد داد برویم پیتزا پنتری! در آمدیم که ازکجاااا؟ نادرشاه ؟ یا ویلا ؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد که "معلومه که ویلا! مگه می خوایم دور تهران بچرخیم؟" ! به احترام حضور همسر محترمه اش به رویمان نیاوردیم که " مردک! نادرشاه و قائم مقام به ایرانشهر نزدیک تر است که از ویلا!" گفتیم جوان است و تازه داماد و احترامش واجب کفایی بر هر مسلمان! به علت گرسنگی زیاد دو تا غذا سفارش دادیم که یکی از دوستان پدرخوانده درآمد که "داداش! مرگ من! یواش!" که من هم این را سفارش داده ام و تو نده که با هم share کنیم. استیک خودمان را به طرفه العینی فرو دادیم ولی هر چه منتظر شدیم، رفیق_رفیقمان از غذایش به ما نداد. اندوهگین نان به سس میزدیم و با فلفل می خوردیم و می سوختیم،که پدرخوانده مقداری از غذایش به ما تعارف زد که با چشم و دل سیری نپذیرفتیم که رخمان با سیلی و فلفل سرخ بود. از آنجایی که خدا همیشه از حال مورجه ای کوچک در دل سیاه شب و در زیرزمین پیتزا پنتری هم با خبر است، شانس آوردیم که از رستوران ایتالیایی پاکوی قدبلند که آن شب دلیکیتد ما بود، زنگ زدند که "بیا! آشپز و پیک و سرآشپز و صندوقدار مشکل درست کرده اند"! در معیت پاکو به رستوران رفتیم و ساعت 12 شب یک ساندویچ عظیمی از گوشت به بدن اعمال کردیم. شهدالله! که اگر جز این بود تا صبح خواب از چشمانمان می گریخت.

نظرات(4) . جمعه، ۲۷ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

آن موقعی که سال ها پیش سهراب نشست و نوشت و گفت "کاش! این مردم دانه های دلشان پیدا بود" شاید نمی دانست که اگر امروز پیدا بود، زتدگی_ همه مان خیلی چیز مزخرفی می شد، شک نکن! حتمن،

نظرات(0) . چهارشنبه، ۲۵ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

کاملن جدی به مهاجرت فکر میکنم. اینجا نوشتمش تا یادم بماند که از کی و کجا "کاملن جدی" به این موضوع فکر کرده ام.

نظرات(9) . جمعه، ۲۰ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

یک جمله ی درخشانی که فیلم "به رنگ ارغوان" حاتمی کیا داشت، این بود که آدم ها از آدم های "مقابل" می پرسیدند که "تو اگه جای من بودی، چی کار می کردی؟" ! در خانه اگر کس است، گوشی دارد و چشمی، این یک حرف بس است! آقاجان! یک لحظه خودتان را جای طرف مقابلتان بگذارید، شرایطش را بسنجید - که عمرن بتوانید! که مگر شما از همه چیز_ همه کس خبردارید؟- بعد نظر بدهید ! تازه اصلن اگر طرف از شما نظری خواسته باشد . نمی دانم چه درد بی درمانی است که به جانمان افتاده! که می خواهیم هی حرف بزنیم و نسخه بپیچیم و دیگران را تحلیل کنیم! شده ایم دکتر نسخه پیچ و 90 سرخود ! زندگی مان مثل رود، کم آب و پر آب و تند و آهسته و زلال و گل آلود می رود و می گذرد! به ساحل همدیگر اگر سنگ نیندازیم، آب را گل نکنیم که شاید به تر هم می رود برای آن احمقی مثل من که زیر آفتاب نشسته و زل زده به آب! مگر چه می شود ؟ توی دنیا که دیوونه فراوونه !

نظرات(2) . یکشنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

وقتی نوشته ای می نویسم که کسی -حتا آن دوست و رفیقی که من را می شناسد نمی فهمدش- و سر در نمی آورد، تازه یادم می افتد که زنده ام. این همان چیزی هست که من می خواهم. لااقل اینجا، عین زندگی واقعی مان نمی شود. دیده اید حتمن که عقلتان یک ور می رود و حستان و ژستتان و دستتان به دیگر سو ؟ می خواهید یک چیز دیگری و بهتری بگویید و وقتی دهان باز می کنید نتیجه چیز افتضاح تر دیگری می شود ؟ این روزها دلم می خواد بساطم را بردارم و چند روزی بروم باغ کلاغا! فارغ از سر و صدا و هر "قیل و قال" ! جایی که تنها صدایش باد لای درختا باشد و "قار و قار" !

نظرات(1) . پنجشنبه، ۱۲ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

از 81 تا 89 می شود 8 سال ! اینجا و جاهای دیگر نوشته ام . گاهی مزخرف و گاهی هم مزخرف! گاهی مکثی و خواندنی بوده و گاهی پوزخندی و تقه ای با mouse روی آن ضربدر کوچک سمت راست بالای صفحه ! شما را نمی دانم آن مکث و تقه ای که گفتم مال خود من بوده است. شما می دانید و وجدانتان که با این صفحه و بچه چه برخوردی داشته اید. این پیش در آمد این بود که بگویم اینکه بنویسم سال گذشته چه سال گندی بوده است که یادآوریش هنوز اذیتم می کند به چه درد چه کسی می خورد ؟ اینکه من کجاها رفتم و چه چیزها که دیدم یا خوردم یا نوشیدم یا شنیدم، خندیدم یا باز بلندتر خندیدم- تو بگیر گریه کرده باشم در خودم- ، به چه درد کسی می خورد ؟ این روزها فکر می کنم این وبلاگ که 8 سالش شده است، الفبای کلاس اول را هم دیده است، خودش باید حرفش را بزند. حرفی که اگر به درد کسی نخورد، حداقل بابایش را سر ذوق آورد که عجب تحفه ای دارد. این را بگذار کنار شلوغی سر "بابایی"!، که باید تا ساعت 9- 10 شب بجنگد برای یک یا به قول پاکوی تنهای دیوانه ما دو لقمه نان!، دیگر حالی به بابا می ماند؟ نه ولله ! احوالی به بابا می ماند ؟ نه ب لله! خلاصه و خلاصتان کنم که ما هستیم، شکر خدا به تر هم هستیم، امیدواریم هم سالی به مزخرفی پارسال را نه خود خوریم ، نه سگ دهیم و امیدواریم که این وبلاگ ما خودش بتواند گاهی دو کلمه حرف بزند، حرفی که اگر به درد شما نخورد، بابایش را سر ذوق آورد!

نظرات(1) . دوشنبه، ۹ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت


نشسته ام در خانه تا تجربه كنم آرامش خانه و شهرم را! مدت هاست كه هيچ تعطيلي را در خانه و شهرمان نبوده ايم. نشسته ايم تا همراه با بهار و آغاز سال جديد كمي آرامش را تجربه كنيم و شكر خدا سال شلوغ و پرتنش88 من تمام شد و رفت كه بميرد و ديگر برنگردد. نشسته ام در خانه با كتاب ها و فيلم ها و سينماي خانگي جديدم، سال نو را جشن بگيرم. اميد داشتن به آينده اي خوب تنها چيزي هست كه مي توانم براي همه ي خوانندگان اينجا آرزو كنم. عيدتان مبارك! شاد باشيد و كامياب !

نظرات(3) . سه شنبه، ۳ فروردینماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

از دست این LOSTی ها عصبانی ام خیلی زیاد! انگار ما تا از چیزی خوشمان بیاید، باید خرابش کنند، خیلی زود! زده اند FINAL season را برای خودشان هرجور خواسته اند، رقصیده اند. پیش بینی کرده بودم که باید سخت باشد جمع کردن بعضی از داستان ها و معماهایشان! فقط این جایش بد است که اگر قرار به گرفتن پند اخلاقی و امثالهم بود که بابا جان ما هفته به هفته توی صف LOST نبودیم! می رفتیم می نشستیم همان میوه ی ممنوعه و دلنوازان خودمان را دنبال می کردیم. یکی باید خودکارش را بردارد و به J.J بنویسد که بابا بی خیال این جور ادامه دادن شو. تو همان شانون و آنا لوسیا و جولیت ما را برگردان! کیت و سان را به سلامت نگه دار! پند اخلاقی و سبک زندگی را ما خودمان از ساویر می گیریم!


پی نوشت ضروری :
48 ساعت رفتیم سواحل خلیج فارس ! آقا! دیدن آلیس در سرزمین عجایب در سینمای سه بعدی امارات مال و با صدای دالبی آنقدر می چسبد که نگو! هی دلمان می خواست بلند شویم و کلاه این مردک جانی دپ را از روی سرش برداریم ! بی حیا! آلیس را توی کلاهش قایم می نمود!

نظرات(0) . پنجشنبه، ۲۰ اسفندماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
صفحات بعدی  1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  |  10  |  11  |  12  |  13