جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- سه ماهگی
- دختر
- هرچه از من دورتر، بهتر
- دوست خوب
- ۱ ماهگی آیسا
- متولد ۹ مهر ماه ۹۰
- دختر پاییز من
- تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
- سفرت به سلامت
- جان من ! نقاب رو بردار
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (19 یادداشت)
- فیلم (53 یادداشت)
- موسیقی (2 یادداشت)
- مسافرت (6 یادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 یادداشت)
- تئاتر (6 یادداشت)
- خاطرات (10 یادداشت)
- روز نوشت (159 یادداشت)
- شخصی (5 یادداشت)


هفته ی پر دردسری بود. دعوایی که بین دو تا از کارگران اسبق و سابق در بیرون محل کار ما اتفاق افتاده بود و منجر به جراحت شدید یکی شان شده بود باعث شد تا سفر 3 روزه ی شمالم به 2 روز تبدیل بشود و زودتر برگردم که ببینم چه خبر شده است. یک احمقشان داد و هوار الکی و عصبانیت سر هیچی درست کرده بود و آن یکی احمق تر با کاتر در دستش زده بود صورت این یکی را خراب کرده بود. تمام هفته به این گذشت که هم خودم را کنار ماجرا نگه دارم و هم کاری کنم که این یکی زندان نرود و سابقه دار نشود و بتواند 30 میلیون تومان بدهد تا این یکی خرج صورت و زندگی اش کند. یک جا خواند ه بودم قبلن که همیشه برای خودتان ارزشی بالاتر از "قضاوت" کردن بین دو نفر قائل باشید و سعی کردم تا قضاوتی نکنم. سعی کردم فقط اصطلاحن ریش سفیدی و پادرمیانی کنم که یکی زندان نرود و یکی که آه در بساط ندارد پولی دستش باشد که خرج صورتش و دختری کند که هنوز بعد از 40 سالگی چشم به راهش نشسته است. بماند که چه شلوغ کاری ها و دخالت ها بود از دست افرادی که حتا حاضر نیستند 10 هزارتومان کمک کنند و در کار خیری سهیم بشوند، اما تبدیل به دلسوزانی می شوند که هم قضاوت می کنند و هم در همه چیز نظر می دهند و جای پدر و مادر نداشته ی طرف را پر می کنند و حتا مهربان تر از مادر می شوند. به هر حال هفته شلوغ و اعصاب فرسوده کنی بود که امروز تمام شد و یکی رضایت و آزادی اش را دارد و آن دیگری 25 میلیون و صورت خراب و خرج عروسی اش را. انگار هر 2 تا راضی بودند. یکی بیش تر و یکی کمتر. من اما خیلی خسته ام. خسته. حیران از حیوانیت و کلافه از شنیدن دلسوزی های مفت. امیدوارم برای هر دو تا عبرت شده باشد و بعدن جوری بشود که بتوانند فراموشش کنند.

سه شنبه، ۶ اردیبهشتماه ۱۳۹۰ . لینک ثابت

نظرات: (0 نظر)

ثبت نظر شما

 
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)