جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- سه ماهگی
- دختر
- هرچه از من دورتر، بهتر
- دوست خوب
- ۱ ماهگی آیسا
- متولد ۹ مهر ماه ۹۰
- دختر پاییز من
- تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
- سفرت به سلامت
- جان من ! نقاب رو بردار
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (19 یادداشت)
- فیلم (53 یادداشت)
- موسیقی (2 یادداشت)
- مسافرت (6 یادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 یادداشت)
- تئاتر (6 یادداشت)
- خاطرات (10 یادداشت)
- روز نوشت (159 یادداشت)
- شخصی (5 یادداشت)

گفته بودم كه وضعيت فرهنگي تهران با شهرستان كاملن متفاوت هست. ايام انتخابات گذشته را يادتان هست ؟ بدون هيچ قضاوتي بايد پذيرفت اين تفاوت را. ايران فقط تهران نيست. همين مي شود كه جدايي نادر از سيمين در تهران فروش تقريبن برابري دارد با اخراجيهاي٣ و در شهرستان ها فروش اخراجيها ٢ برابر مي شود.اينجا البته دلم مي خواهد يك قضاوت راجع به اخراجيهاي ٣ داشته باشم و اميدوار باشم يكي پيدا بشود و بزند روي شانه ي آقاي ده نمكي و بگويد عمو لطفن بي خيال مبارزه در حوزه ي سينما بشو و بگذار سيمرغ ها براي ديگران باشد. لطفن براي هيچ كسي فيلم نساز. بگذار جاي خالي تو در سينما آزارمان بدهد. چهره ي بازيگراني را كه از مجبوري در فيلم هايت بازي مي كنند را بيش از اين خراب نكن. متاسفم كه اخراجيهاي ٣ همچنان بفروشد.

دوشنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۹۰ . لینک ثابت

نظرات: (4 نظر)

شنیدم فیلم جدایی نادر از سیمین خیلی غمگینه اما با اینحال بازم دوست دارم ببینمش , ایشالا در اولین فرصت!

"عمو لطفن بي خيال مبارزه در حوزه ي سينما بشو و بگذار سيمرغ ها براي ديگران باشد. لطفن براي هيچ كسي فيلم نساز. بگذار جاي خالي تو در سينما آزارمان بدهد"...چقدر تلخ و دلچسب بود!

- قبلن از آن دسته اهالی تهران که رگ و ریشه‌شآن را می‌شناسند و تهرانی بودن و مترو سوارشدن و درکه رفتن برای‌شان فضیلت عمده‌ای نیست که به آن ببالند، عذر می‌خواهم.

مرحوم اخوان ثالث در موخره‌ای بر از این اوستا تهران را بی فرهنگ‌ترین شهر ایران می‌داند. شهری بی ریشه و خلق الساعه که مردمانش حتا فارسی را هم اشتباه و مغلوط ناهنجار حرف می‌زنند و تخصص ایشان در فرهنگ سازی همانا ببشقین گفتن جای ببخشین است و نماد فرهنگ‌شان هم هنوز منحصر به کلاه مخملی و لوندهای شهرنو.

همان وقتی که خوزستان منیرو روانی‌پور را به ایران هدیه می‌دهد و خراسان محمود دولت آبادی و یک کرور شاعر و نویسنده از فارس و کرمان و یزد و سپاهان و آذربایجان هویت ایران را به دوش می‌کشند.. تهرانی (خز) و (خفن) و (گولاخ) و (شما خودشو ناراحت نکن) تحویل زبان فارسی و ایرانیان داده است.

و حالا دم از فرهنگ می‌زند و آن هم فرهنگی که کرمانشاه و قزوین و زاهدان باید مقابلش سر خم کنند و بی فرهنگی‌شان را به ریش بگیرند.

این بلاهت و غرور بیجا از کجا می‌اید؟ این زیاده‌گویی و گزافه و برتر دیدن خود ریشه‌اش کجاست؟

آیا غیر از این است که هر کس از کوره داهات پدری به طمع لقمه‌ی نانی به تهران بکوچد فی الحال تهرانی است؟ آیا همین آدم می تواند ظرف یک هفته اقامت در شیراز و تبریز و یزد و کرمان خودش را اهل این شهرها قلم بدهد؟ آیا با بیست سال زندگی در اصفهان کسی را اصفهانی نامند؟

این است که تهرانی بی‌ریشه، مثل کسی که برای عملگی به خارجه رفته باشد، عمیقن از زاد بوم اجدادیش متنفر است و نمی تواند به هیچ حیله عقده‌ی حقارت خودش را مخفی کند وهیچ نمی‌خواهد بستگی به جایی غیر از تهران داشته باشد. از آن گذشته غیر از تهرانی بودن، که واگذاریش به فرد بیشتر از یک هفته اقامت در کثیف‌ترین و آلوده ترین و بی فرهنگ ترین و بی هویت‌ترین شهر ایران هزینه‌ای ندارد، چیزی هم برای بیان و عرضه در چنته نمی‌یابد و این طور است که تهران تهرانش گوش فلک را کر می‌کند.

می رسیم به انتخابات گذشته... این که حتا یک مورد در تاریخ ایران نیست که تهرانی کار مثبتی برای این مملکت انجام داده باشد بی شک اتفاقی نیست. مشروطه را تبریز نگاه داشت و کودتای ۲۸ مرداد تهران به بادش داد. اگر هم چیزی از فرهنگ باقی مانده بود باز همین تهران به جوش و خروش آمد و اول از همه بساط انقلاب راه انداخت و در انتخابات گذشته هم تظاهرات سراسری مردم نه تنها به تهران محدود نبود بلکه اکثریت مطلق مردم معترض را دانشجویان سراسر ایران ساکن تهران به راه انداختند نه کلاه مخملی‌های گولاخ توپخانه و شومبول طلاهای زعفرانیه.

این را گفتم که من بعد اگر کسی هوس کرد به شصت ملیون نفر باقی ساکنان ایرانشهر به اسم تهرانی بودن توهین بکند حساب کار دستش باشد.

بی شعوری و حماقت، مرتجع و آزادیخواه ندارد

نوشته شده توسط بی نام در پنجشنبه، ۲۵ فروردینماه ۱۳۹۰، ۱:۲۲ صبح

نمی دانم کجای این جمله که وضعیت فرهنگی تهران با شهرستان "متفاوت" هست، این چنین دردناک و توهین آمیز است که اسم اخوان و منیرو و بقیه را به وسط ریخته ای ، بی ربط و با ربط بافته ای که ای داد و هوار که ای فلان و ای تهران!
خوب بود قبل از دست به کیبرد شدن، آب خنکی میل می نمودی و قبل از آن اسم خودت را می نوشتی و بعد می نوشتی که دردت چیست.
چه کسی گفت تهران بهتر است یا بد تر است ؟ چه کسی گفت تهرانی اصیل است ؟ چه کسی به کسی که مانده در کوره داهات پدری اش حرفی زد ؟
بین من و کسانی که می شناسمشان و جرات نوشتن اسمشان را دارند و گه گداری گپی زده ایم، سخنی بوده است که خواست آن که شومبول طلای زعفرانیه و کوخ نشین حلبی آباد و ولیعصر نشین تبریز و عباسی نشین اصفهان است تفاوت دارد. یکی عکس احمدی نژاد را در مغازه اش می زند یکی برایش جوک می سازد و دیگری بی جهت متنفر است و یکی برای جلوگیری از ریختن دیوارش در زلزله آویزان دیوارش می کند.
من چه می دانم که کیستی و چه دردی داری که انچنان فشاری بهت آمده است که ندیده ای نوشتم " بدون هیچ" قضاوتی باید پذیرفت این تفاوت را ؟ من که گولاخ و خفن و خز ننوشته ام برایت. فارسی نوشته ام که تفاوتی هست که هیچ قضاوتی نمیکنم اش. تو چرا حالت اینقدر خراب شده است ؟
دفعه ی بعد که خواستی چیزی اینجا بنویسی، از اخوان و بقیه که دوستشان می دارم خرج نکن، اسمت را بنویس، دردت را بنویس با شعور و بدون حماقت و آزاد بنویس که دردت چیست.

نوشته شده توسط رضا راد ( آراز) در سه شنبه، ۶ اردیبهشتماه ۱۳۹۰، ۱۰:۳۸ بعدازظهر

ثبت نظر شما

 

(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)