
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه 
در غیاب ماه بانوی عزیزمان که در مسافرت به سر می برد، و در معیت رفقا و پدرخوانده که هر وقت مودش خوب باشد برایمان بیلیت تئاتر می خرد، رفتیم خانه ی هنرمندان و تئاتر "به خاطر یک مشت روبل".
نمایش نوشته ی نیل سایمون است و بر اساس قصه های کوتاه چخوف به کارگردانی حسن معجونی.
تئاتر خوبی بود که هر چه هم به آخر نزدیک شد کار بهتری شد و به موقع هم تمام شد و بعد از یک آخر هفته ی سنگین و خسته کننده، خیلی چسبید. با پاکوی قدبلند که بر خلاف اسم وبلاگش اصلن هم تنها نبود! قرار گذاشته بودیم که اگر از نمایش خوشمان نیامد، وجه و وقعی به مهدی ننهیم ! ولی سر آخر از انتخاب پدرخوانده راضی بودیم و برای همین بر خلاف میل باطنی مان پولش را دادیم. رفیقمان شاد شد و پیشنهاد داد برویم پیتزا پنتری! در آمدیم که ازکجاااا؟ نادرشاه ؟ یا ویلا ؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد که "معلومه که ویلا! مگه می خوایم دور تهران بچرخیم؟" ! به احترام حضور همسر محترمه اش به رویمان نیاوردیم که " مردک! نادرشاه و قائم مقام به ایرانشهر نزدیک تر است که از ویلا!" گفتیم جوان است و تازه داماد و احترامش واجب کفایی بر هر مسلمان! به علت گرسنگی زیاد دو تا غذا سفارش دادیم که یکی از دوستان پدرخوانده درآمد که "داداش! مرگ من! یواش!" که من هم این را سفارش داده ام و تو نده که با هم share کنیم. استیک خودمان را به طرفه العینی فرو دادیم ولی هر چه منتظر شدیم، رفیق_رفیقمان از غذایش به ما نداد. اندوهگین نان به سس میزدیم و با فلفل می خوردیم و می سوختیم،که پدرخوانده مقداری از غذایش به ما تعارف زد که با چشم و دل سیری نپذیرفتیم که رخمان با سیلی و فلفل سرخ بود. از آنجایی که خدا همیشه از حال مورجه ای کوچک در دل سیاه شب و در زیرزمین پیتزا پنتری هم با خبر است، شانس آوردیم که از رستوران ایتالیایی پاکوی قدبلند که آن شب دلیکیتد ما بود، زنگ زدند که "بیا! آشپز و پیک و سرآشپز و صندوقدار مشکل درست کرده اند"! در معیت پاکو به رستوران رفتیم و ساعت 12 شب یک ساندویچ عظیمی از گوشت به بدن اعمال کردیم. شهدالله! که اگر جز این بود تا صبح خواب از چشمانمان می گریخت.
نظر عالی مستدام باد لکن شارع ویلا به خانه هنرمندان بسیار قریب تر است و قائم مقام بعید می نماید. صواب این است که والاحضرت کمی در نقشه طهران بیشتر تامل بفمایید.
البته به نظر من اگر شما ایرانشهر را وارد کریمخان بشوید و به طرف 7 تیر بروید، می رسید به ابتدای فراهانی! منتها اینقدر هر دو فاصله شان کم است که حتا اگر ویلا نزدیک تر باشد، سزاوار تخطئه پدرخوانده نباشیم !
برادر نمي دونم چرا هيچ وقت با پنتري زياد حال نكردم با اينكه يه عمري هم تو دهنش كار كردم! (قائم مقام) با اون اسماش! حالا شور انگيز خوردي يا بادهاي گرمسيري مي سي سيپي؟
آقا به وول وول انداختي بريم تيارت
به نظر من پیتزاهاش متوسط هست و بعد از داود اولین بودن، خیلی هم حسن نیست. فعلن که پیتزا فقط پرپروک!..