
المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ی لیلی
ها لیلی ها لیلی ها لیلی
رخساره ی محمود و کف پای ایاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه دیده اید که هر کسی زندگی را به یک جور بازی که دوست دارد یا تازه مشغولش شده است، تشبیه می کند ؟ مثلن اینکه زندگی مثل شطرنج است. یک حرکت اشتباه، نظامت را به هم می ریزد و ممکن است باعث از دست دادن همه چی ات بشود. یا زندگی مثل تخته نرد است. در اوج بد شانسی ممکن است جفت شیش بیاوری و از این رو به آن رو بشوی و زندگی مثل حکم است،21 است، پوکراست،مافیاست،منچ است یا اصلن مثل مار و پله است که اگر تاس درست ننشیند هی بیفتی پایین و بدنت پر از جای نیش باشد. زندگی انگاری همه ی این هاست. مثل یک کازینوی بزرگ که پر است از بازی های مختلف. بازی هایی که بلد هستی و نیستی. بازی هایی که حتا بردنش هم در اصل قضیه که آخرش باخت است،تفاوتی نمی دهد.این کازینو دو تا تصویر ویژه دارد همیشه.گاهی شبیه به فیلم های شب های لاس وگاس و پر از زرق و برق که حتا تو را هم پای تلویزیون جوگیر می کند و گاهی مثل صبح و خماری بعدش که جشن تمام شده و سردرد و بی پولی و بدبختی که حتا بغضش تو را هم پای همان تلویزیون می گیرد. همه ی این ها اما ربطی به اصل قضیه ندارد. باید بازی کنی و باید داخل بروی و پای میزها بایستی. چه بخواهی و چه نخواهی،جلوی کازینو پیاده ات کرده اند و درب ماشین را هم برایت بازکرده اند و خوشگل ها هم از داخل دارند برایت دست تکان می دهند. باید بازی کنی! صبح که بشود، اگر بازی هم نکرده باشی، باید بیرون بیایی! آن وقت فقط لذت بازی و هیجانش را از دست داده ای.
درسته پس حالا که قراره بازی کنیم سعی کنیم درست و مردونه بازی کنیم چون اگه بردش هم گاهی وقتها عین باختنه لااقل انگ نامردی و متقلب بودن رو بخودمون نچسبونیم چون در اون صورت نه تنها لذت بازی رو از دست دادیم بلکه هیچ چیزی هم برای ارضای غرورومون نمونده هیچچ چیز این یادمون باشه.
درسته پس حالا که قراره بازی کنیم سعی کنیم درست و مردونه بازی کنیم چون اگه بردش هم گاهی وقتها عین باختنه لااقل انگ نامردی و متقلب بودن رو بخودمون نچسبونیم چون در اون صورت نه تنها لذت بازی رو از دست دادیم بلکه هیچ چیزی هم برای ارضای غرورومون نمونده هیچ چیز این یادمون باشه.
حق با شماس و توی اصل قضیه هم هیچ شکی نیست یعنی اینکه باید بازی کرد. آخر متن یاد حرف یکی از بزرگان افتادم که: مقرر گشته است کاری بکنیم اما ضمانت نشده که کار خود را به پایان برسانیم.
یه مثالم من اضافه میکنم. زندگی مثل شوق کوهنوردیه که همگی تجربه کردیم. اغلب خود قله هدف نیست بلکه فقط همین بالا رفتنه که لذت می بخشه
سلام آراز خان ! برادر خان ! خان جان ! ممنون که گهگاهی یادی می کنی ازمون! بوق می زنم چون اینقدر ذهنم شلوغه که نمی شه روی یکیش زوم کرد و پیش رفت ... اوضاعیه خلاصه! در مورد وبلاگت من یه مشکلی دارم که هر بار می یام مطالبت رو نمیتونم ببینم باید یه سری عملیات پیچیده روانی :)) انجام بدم تا تازه برسم به مطالب جدیدت! این جریانش چیه ؟ تو می دونی؟ بعدشم "بازی" رو دوست داشتم ... موافقم با حرفت ... زندگی همه ی اینهاست ... راستی بیپ !! :))