جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز

المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره ی لیلی
ها لیلی ها لیلی ها لیلی
رخساره ی محمود و کف پای ایاز است
حقیقت نه مجاز است، در میکده باز است
که این قصه دراز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- LOST - season6
- این روزها
- دنبال کار می گردی ؟
- BROTHERS
- کسی از گربه های ایرانی خبر نداره
- این روزها و آن شب ها !
- داد دادکان برای فوتبال!
- The Negotiator
- در شبی تاریک
- FLASHFORWARD
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (18 یادداشت)
- فیلم (47 یادداشت)
- موسیقی (2 یادداشت)
- مسافرت (6 یادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 یادداشت)
- تئاتر (5 یادداشت)
- خاطرات (10 یادداشت)
- روز نوشت (106 یادداشت)
- شخصی (4 یادداشت)


...
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.
هر طرف می سوزد این آتش،
پرده ها و فرش ها را، تارشان با پود.

من به هر سو میدوم گریان،
در لهیب آتش پر دود،
وزمیان خنده هایم، تلخ،
و خروش گریه ام، ناشاد،
از درون خسته سوزان،
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم.
همچنان می سوزد این آتش،
نقش هائی را که من بستم بخون دل،
بر سرو چشم در و دیوار،
در شب رسوای بی ساحل.
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هائی را که پروردم بدشواری.
در دهان گود گلدان ها،
روزهای سخت بیماری.

از فراز بام هاشان، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.

در پناه این مشبک شب.
من بهر سو میدوم، گریان از این بیداد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

وای بر من، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان،
وآنچه دارد منظر و ایوان.

من بدستان پر از تاول
اینطرف را می کنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش،
زآن دگر سو شعله برخیزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان، که میداند، که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر،
وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

سه شنبه، ۲۶ خردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

نظرات: (0 نظر)

ثبت نظر شما

 
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)