جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- سه ماهگی
- دختر
- هرچه از من دورتر، بهتر
- دوست خوب
- ۱ ماهگی آیسا
- متولد ۹ مهر ماه ۹۰
- دختر پاییز من
- تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
- سفرت به سلامت
- جان من ! نقاب رو بردار
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (19 یادداشت)
- فیلم (53 یادداشت)
- موسیقی (2 یادداشت)
- مسافرت (6 یادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 یادداشت)
- تئاتر (6 یادداشت)
- خاطرات (10 یادداشت)
- روز نوشت (159 یادداشت)
- شخصی (5 یادداشت)

دست به سینه ایستاده بودم و به درها و کرکره هایی که بسته می شدند نگاه می کردم.نزدیک غروب دیروز بود و همه چیز تمام شده بود.یکسال دویدن و دویدن و البته به جایی نرسیدن،که سالی پر از استرس و فشار کاری و اسفندی که انگاری اسمش را با بدقولی یک جا دوخته اند.نتیجه ی یک سال تلاش و زحمتت را باید آخر سال ببینی،که همه ی خریدار ها و کارفرما ها و مدیران حواله اش می دهند به 25 و 6 ام اش و آخرش "هزار وعده ی خوبان که یکی وفا نکند"و می شود چک برگشتی هایی که دستت می ماند و چیده می شود یکی یکی روی هم که سزای این است که کار کرده ای و پولت را توی بانک نگذاشته ای تا دست به جیب سود بگیری و بی استرس زندگی کنی. دست به سینه ایستاده بودم و به خیابان نگاه می کردم . مثل پیرمرد 70 ساله انگاری. پدر روی شانه ام زد که همین است پسر. تو 3-4 سالش را گذرانده ای و ما 40 تایش را. سخت نگیر.حرص و جوش زیاد از پا درت می آورد ها. خسته بودم انگاری که تریلی 100 تنی - نمی دانم اصلن همچین نکبتی داریم یا نع، حالا اگر نداریم تو فرض کن خر 100 تنی - از رویم رد شده باشد. هرچه بود تمام شد. مسوولیت سخت است. خوش قول و حساب بودن و ماندن وقتی که طرفت به وعدهخ اش عمل نکند سخت است که نمی دانم چقدر بشود دوام آورد. به هر حال تجارت در اقتصاد مریض و نحیف ما سخت است و تابع هیچ منطقی نیست جز شانس انگاری. شب، هنگام خواب هم فکرم آزاد نبود . حتا شیوه ی رفع استرس یخ و لیوان و نوش هم نتوانست خوابم کند و بدتر بی خوابم کرد. سر درد لعنتی 10 روزی هست که 1 ساعت هم ولم نمی کند. ساعت 7 صبح دوش گرفتم و از خانه زدم بیرون. قبلش به ماه بانو گفتم که روی امروز من- مثل همیشه- هیچ حسابی نکند. بعد از بانک تازه فهمیدم که کجا باید بروم. بهشت زهرا! هیچ وقت اهل چارشنبه و پنج شنبه اول و آخر سال نبوده ام. اما این بار روی هم افتاد هوس و پنج شنبه ی من. قبر شسته شده با گلاب و گل_ پدربزرگ نشان می داد که مادر از من سحر خیزتر بوده و من اما با پدر بزرگم کار داشتم. نیم ساعت یک ریز حرف زدم و حرف زدم تا سبک شدم.و امان از موقع برگشت که کلن سخت ترین قسمت هرکاری هست. اتوبان و خیابان هایمان بلبشویی است برای خودش. چراغ که سبز می شود یا اتوبان که کمی باز می شود. موتور و ماشین کانهو گله ای مختلط از میش و بزو گوسفند و گاو می باشند که گرگ در پی اش افتاده و می خواد آنجایشان و دنبلانشان را با هم گاز بگیرد که به تاخت و کج و معوج می گازند و می روند.حالا نه اینکه من هم جزو این مردم نباشم و از این کارها نکرده باشم و مثل ما تحت میرزا پاک باشم ولی خدایی اش گاهی وقت ها کم می آورم جلوی آپ دیت ها و آپگرید هایشان.حرکاتی می کنند هنگام رانندگی که آخری اش ماشین مهدی_پدرخوانده را که خیلی دلم برایش تنگ شده است را 10 روزی به تعطیلات اجباری فرستاده است. چاهار ساعت کشید که 15 دقیقه خرید خانه را انجام بدهم و برگردم توی به قول آن یکی رفیقمان که دوباره سیبیل گذاشته و دوباره متاهل شده "هوم سویت هوم" ! پدر و مادر را که راهی مسافرت کنیم امشب، فردا صبح باید برویم تجریش را پیاده گز کنیم تا در فضای عید قرار بگیریم، به امامزاده صالح هم سری باید بزنیم. رفیق_آدلایدی مان- حاج اسی- که الان با آقای پتی بل همسایه است نذر نمک داشت این روزها و هر نذری باید که یک روز ادا شود.می ماند یک تحویل سال و خانه مادربزرگ ها و مادرزن سلام 88 و آنگاه اول فروردین است. سال گاو آمده است و سال سخت رفته است و سعی خواهیم کرد مثل مولای جدیدمان گاو که هیچ وقت نگفت من و گفت مااا! پدر هر چه خوشی است را درآوریم . امیدوارم این چند ساعت_این سال هم بگذرد که نه که سال خیلی خوبی بوده، زیر شلواری توری می پوشد،لب حوض می نشیند و دامنش را بالا هم می دهد و برایمان کبیسه می شود!

پنجشنبه، ۲۹ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

نظرات: (4 نظر)

عجب، ما هم ازین چکای 25-6 داشتیم، بد زمونه‌ای شده، یعنی بد زمونه‌ای بود ولی بی خیال
سال خوی و خوشی داشته باشی، عید رو از طرف من به آقای که دوباره سیبیل گذاشته و دن مهدی و خانوم ماه‌بانو خانوم تبریک بفرما :)

هرچقدر از اول 87 تاحالا ناله کرده بودیم به اندازه ی خواندن این جمله ی آخری ات خالی نشده بودیم!
دمت خیلی!
سال نوت مبارک.

آی گفتی. منم به علت مشکلات دیگری قشنگ داشتم سرویس میشدم این روزا. خیلی سخت بود. دیروز ما هم رفتیم تجریش و اتفاقن امام زاده صالح و اونجا قدری دست بدامن خدا شدم که خدایا بی خیال! از ما بک... بیرون.
به هر حال اینکه گذشت. سال نوت مبارک. انشالله امسال وضع بهتر بشه و همچنین به امید دیدار خیلی زود.

حالا شما که بچه کف بازاری ، ما که هیچ ربطی به بازار هم نداریم امسال شد سخت ترین سالی که سپری شد.من که فکر کنم هیچ سالی دیگر از این سالی که گذشت برای من و همسایه آقای پتیبل سخت تر نباشه ، ان شالله.

ثبت نظر شما

 
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)