جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
مست

تمام راه را با یک دست آمدم
اما
قول می دهم
که
هیچ وقت
دیگر
دستت
را
گم
نکنم

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- سنتوری / کافه چاهار میز
- اسپانیا
- نازنین پدر
- با زیرنویس فارسی
- حس پنهان
- لیموزین
- سریال Prison Break
- بازگشت امپراشیر !
- Already Dead
- دهاتی
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (7 یادداشت)
- فیلم (15 یادداشت)
- مسافرت (3 یادداشت)
- تئاتر (1 یادداشت)
- خاطرات (2 یادداشت)
- روز نوشت (20 یادداشت)


کودکی ، نوجوانی و اوایل جوانی ما در یکی از محله های خیابان "امیریه" گذشت . محل کار پدر در بازار ابزار حسن آباد بود و آن موقع ها پیاده رفت و آمد می کرد . برای همین یکی از اصولش- مثل بیشتر همکارانش - نزدیکی خانه به محل کار بود .گاهی اوقات که سرش خلوت بود و حوصله ای هم داشت - بیشتر تابستان ها - برای خوردن ناهار - بیشتر آب دوغ خیار - به خانه می آمد . محل خوب و ساکت و صمیمی که بیشتر نوستالژی های کودکی ام ساخته ی آنجاست . شب های بمباران و موشک باران و صدای ضد هوایی ها که از تشکیلات ژاندارمری آن زمان که ساختمان آگاهی فعلی ست به بالا می رفت و جمع شدن های ما تا نصفه شب توی کوچه و روی پله ی خانه های محل پاتوق کردن و خانه ی دو طبقه ی ما با حیاط بزرگ و مشجر که تاسوعا ها نیز دسته ی عزاداری وسطش جولان می داد . آن حیاط هیچ وقت سه چرخه و دوچرخه و اسکیت و هفت سنگ و زوو و تیله بازی های من و دوستانم را فراموش نخواهد کرد .آن اتاق بزرگ من در طبقه ی دوم جمع شدن بچه ها را برای اینکه با آتاری 2600 من ریور راید بازی کنند را یادش نخواهد رفت . آب تنی های من و خواهر کوچکترم در حوض سنگی وسط حیاط و جوشیدن آب داغ که داخل شیلنگ مانده بود و آب بازی هایمان همه مال آن دوران است . آن روزها هر بزرگتری که می پرسید از آینده ام ، می گفتم مهندس خواهم شد و خانه ای در امیر آباد و بهترین خیابانش خواهم خرید و از این محل قدیمی خلاص خواهم شد و با زنم آنجا دو تایی آنجا زندگی ها خواهیم کرد و همه هی می خندیدند به شیرین زبانی های من . بعد ها که بزرگتر شدیم ، کم کم همه چیز تغییر می کرد ، محل شلوغ تر می شد و همه ی قدیمی ها کوچ می کردند به جاهای به تر و خلوت تر و ما هم ناگزیر .
امروز که 31 سال دارم و با ماه بانو دو تایی ساکن آپارتمان کوچک اجاره ای و نسبتن دنج و راحت در خیابان مستوفی هستیم به شدت دلم برای روی لبه ی حوض نشستن ها و پا توی آب کوبیدن ها ی حیاط بزرگمان تنگ شده است . حالا که حتا تراس کوچکی هم نداریم به شدت دلم تنگ لاله عباسی ها و گل شب بو و محبوبی هایی هست که وقتی بودند ، بوی شب های تابستان می آمد . گاهی اوقات که پرده را کنار میزنم و چشمم به درخت های پارک ساعی و ولیعصر و درخت های از دو سو به هم رسیده ی مستوفی می افتد بیشتر دلم تنگ خانه ی امیریه مان و درخت های مو و انجیر و نارنج و پرتقالش می شود . حیف و صد حیف که ماه بانو هیچ وقت رونق آن خانه را ندید . امروز به جای همه آن ها میلگرد و بتن است که بالا می رود . قرار است جای درخت ها ماشین های سایپا و ایران خودرو پارک شوند .
حالا اگر کسی از من بپرسد که قرار است در آینده چه کار کنی ، به او می گویم که خانه ای خواهم ساخت در یک جای دنج مثل مشاع یا لواسان به سبک معماری قدیمی ایرانی که پر باشد از اتاق های بیرونی و اندرونی و هشتی و پنج دری و شیشه های رنگی و یک حوض بزرگ وسط حیاط و تخت چوبی و مخده های رنگی و سماور ذغالی برای روزهای تابستان که باز هم با زنم زندگی ها کنیم آنجا دور از دست شلوغی ها و بچه هایمان .

سه شنبه، ۲۴ اردیبهشتماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

نظرات: (1 نظر)

یه دنیا باهات موافقم ... با این تفاوت که من گاهی دلم برای خود طبیعت بچگی هم تنگ می شه و این چیزی نیست که بتونم بسازمش! در مورد دعوت وبرنامه و ... شما هر وقت تشریف بیاورید خوشحالمان می نمایید ! دعوت نامه ام کافی بود؟! فقط منظورتان از حرف چی بود ؟! :))

ثبت نظر شما

 
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)