
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه 
کودکی ، نوجوانی و اوایل جوانی ما در یکی از محله های خیابان "امیریه" گذشت . محل کار پدر در بازار ابزار حسن آباد بود و آن موقع ها پیاده رفت و آمد می کرد . برای همین یکی از اصولش- مثل بیشتر همکارانش - نزدیکی خانه به محل کار بود .گاهی اوقات که سرش خلوت بود و حوصله ای هم داشت - بیشتر تابستان ها - برای خوردن ناهار - بیشتر آب دوغ خیار - به خانه می آمد . محل خوب و ساکت و صمیمی که بیشتر نوستالژی های کودکی ام ساخته ی آنجاست . شب های بمباران و موشک باران و صدای ضد هوایی ها که از تشکیلات ژاندارمری آن زمان که ساختمان آگاهی فعلی ست به بالا می رفت و جمع شدن های ما تا نصفه شب توی کوچه و روی پله ی خانه های محل پاتوق کردن و خانه ی دو طبقه ی ما با حیاط بزرگ و مشجر که تاسوعا ها نیز دسته ی عزاداری وسطش جولان می داد . آن حیاط هیچ وقت سه چرخه و دوچرخه و اسکیت و هفت سنگ و زوو و تیله بازی های من و دوستانم را فراموش نخواهد کرد .آن اتاق بزرگ من در طبقه ی دوم جمع شدن بچه ها را برای اینکه با آتاری 2600 من ریور راید بازی کنند را یادش نخواهد رفت . آب تنی های من و خواهر کوچکترم در حوض سنگی وسط حیاط و جوشیدن آب داغ که داخل شیلنگ مانده بود و آب بازی هایمان همه مال آن دوران است . آن روزها هر بزرگتری که می پرسید از آینده ام ، می گفتم مهندس خواهم شد و خانه ای در امیر آباد و بهترین خیابانش خواهم خرید و از این محل قدیمی خلاص خواهم شد و با زنم آنجا دو تایی آنجا زندگی ها خواهیم کرد و همه هی می خندیدند به شیرین زبانی های من . بعد ها که بزرگتر شدیم ، کم کم همه چیز تغییر می کرد ، محل شلوغ تر می شد و همه ی قدیمی ها کوچ می کردند به جاهای به تر و خلوت تر و ما هم ناگزیر .
امروز که 31 سال دارم و با ماه بانو دو تایی ساکن آپارتمان کوچک اجاره ای و نسبتن دنج و راحت در خیابان مستوفی هستیم به شدت دلم برای روی لبه ی حوض نشستن ها و پا توی آب کوبیدن ها ی حیاط بزرگمان تنگ شده است . حالا که حتا تراس کوچکی هم نداریم به شدت دلم تنگ لاله عباسی ها و گل شب بو و محبوبی هایی هست که وقتی بودند ، بوی شب های تابستان می آمد . گاهی اوقات که پرده را کنار میزنم و چشمم به درخت های پارک ساعی و ولیعصر و درخت های از دو سو به هم رسیده ی مستوفی می افتد بیشتر دلم تنگ خانه ی امیریه مان و درخت های مو و انجیر و نارنج و پرتقالش می شود . حیف و صد حیف که ماه بانو هیچ وقت رونق آن خانه را ندید . امروز به جای همه آن ها میلگرد و بتن است که بالا می رود . قرار است جای درخت ها ماشین های سایپا و ایران خودرو پارک شوند .
حالا اگر کسی از من بپرسد که قرار است در آینده چه کار کنی ، به او می گویم که خانه ای خواهم ساخت در یک جای دنج مثل مشاع یا لواسان به سبک معماری قدیمی ایرانی که پر باشد از اتاق های بیرونی و اندرونی و هشتی و پنج دری و شیشه های رنگی و یک حوض بزرگ وسط حیاط و تخت چوبی و مخده های رنگی و سماور ذغالی برای روزهای تابستان که باز هم با زنم زندگی ها کنیم آنجا دور از دست شلوغی ها و بچه هایمان .
یه دنیا باهات موافقم ... با این تفاوت که من گاهی دلم برای خود طبیعت بچگی هم تنگ می شه و این چیزی نیست که بتونم بسازمش! در مورد دعوت وبرنامه و ... شما هر وقت تشریف بیاورید خوشحالمان می نمایید ! دعوت نامه ام کافی بود؟! فقط منظورتان از حرف چی بود ؟! :))