جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لینک‌دونی لینک‌دونی
جدیدترین نوشته‌ها:
- سه ماهگی
- دختر
- هرچه از من دورتر، بهتر
- دوست خوب
- ۱ ماهگی آیسا
- متولد ۹ مهر ماه ۹۰
- دختر پاییز من
- تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
- سفرت به سلامت
- جان من ! نقاب رو بردار
آرشیو موضوعی:
- فوتبال (19 یادداشت)
- فیلم (53 یادداشت)
- موسیقی (2 یادداشت)
- مسافرت (6 یادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 یادداشت)
- تئاتر (6 یادداشت)
- خاطرات (10 یادداشت)
- روز نوشت (159 یادداشت)
- شخصی (5 یادداشت)

گاهی اوقات این "عدد ها" بد جور روی زندگی آدم تاثیر می گذارند . نه . اتفاقن من اصلن اهل ستاره و طالع و عدد و فال و این حرف ها هم نیستم . ولی به گونه ای تاثیر اعداد اعتقاد دارم . یکی از آخرین این ها که اصلن هم تاثیر خوشایندی نبود عدد 30 بود . تو فکر کن و ببین که عدد سن ت به جای 2 با 3 شروع بشود . خدایی اش برای من ترسناک بود . سن 30 یعنی خداحافظی با تمام چیزهایی که در دهه ی سوم زندگی درگیر بودن با آن ها کشف جدیدی بود و اصلن همان تعریف جوانی بود و بودن عدد 3 در جلوی سن یعنی دهه ی چهارم زندگی و درگیر شدن با تمام چیزهایی که می تواند به سرعت قیافه ات را شبیه کسانی کند که سنشان با عدد 4 شروع می شود . خیلی غر زده ام سر این 30 سالگی و بحرانش ! بحرانی که در آن به شدت "شک " می کنی . شک به تمام چیزهایی که در چند سال قبل از آن انجام داده ای . توقف یا ادامه ی تحصیل ، انتخاب شغل ، انتخاب محل زندگی ، انتخاب همسر ، انتخاب نوع زندگی . تمام این ها مسایلی هستند که عمومن در اواخر دهه ی سوم زندگی اتفاق می افتند و وقتی سن ت به 30 رسید و بر می گردی و به عقب نگاه می کنی این شک ول ت نمی کند . خیلی بحث درستی یا نادرستی تصمیم ها نیست . حتا اگر بهترین تصمیم ها را گرفته باشی باز هم به نظرم "شک" اقتضای این لحظه است . این که اگر آن کار را می کردم چه می شد و اگر به آنجا نمی رفتم چه اتفاقی می افتاد لا اقل دغدغه ی خیلی از کسانی هست که در این سن هنوز مشی شان ثابت نشده است . این بحران 30 که احتمالن در کل دنیا و همه ی کسانی که این سن را می گذرانند وجود دارد در این جا به شکل بد تری اذیت می کند ذهنت را . چه شرایط زندگی در این سن به طور قاطع 95 درصدی مطلوب کسانی نیست که این سن را می گذرانند و اگر 1 درصد را هم برای استثنا ها در نظر بگیریم حتمن آن 4 درصد باقی مانده به منبع تغذیه ای مثل پدر - برای تامین عظیم مالی - و رانت - برای تامین عظیم شغلی - وصل هستند که اهم دغدغه هایشان را به صفر برساند . به هر صورت خوشبختانه هنوز مثل "هارلی در سریال لاست " کارم به تیمارستان نکشیده است از دست این عدد . آنچه خواستم بنویسم برای این بود که خوشبختانه مدتی ست از این بابت احساس آرامش می کنم و مانند یکی دو سال گذشته این عدد عصبی ام نمی کند . به جز تثبیت شرایط و برطرف شدن شک ها که به نظرم ربط مستقیم به تصمیم گیری درست در همان سال آخر بیست سالگی دارد یک دلیلش هم شاید این است که کم کم باید آماده ی پذیرایی از عدد 4 در جلوی سن خودم بشوم .

جمعه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

نظرات: (1 نظر)

منم اولین بار که به فکرش افتادم کمی ترسیدم ولی بعداز چند دقیقه به این نتیجه رسیدم که چه اهمیتی داره 30 یا 40 یا 18 یا 27
ولی قطعا نمی زارم بالای 50 بره.
حوصله سر میره.
شادباشی

ثبت نظر شما

 
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز در متن نظر استفاده کنید)