جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ اردیبهشت 1389

از بانجی جامپینگ توچال پریده ام. هیجان خيلي زیادی داشتم. حس خیلی خوبی دارم. بعد از مدت ها تکرار، این یکی خیلی چسبید. تنها مي روي بالا و از همه دور مي شوي كم و كم ! نفست را كه حبس كردي ،خالی می شوی یکباره! كه دست هايت را جمع كني روي شانه ! چشم هايت را ببندي و با سر كه سقوط كردي،آن وقت چشم هايت را باز كني و دست هايت را هم! تا كه ببيني به سرعت مي روي پايين! باز هم نزديك مي شوي به آدم ها ! که آویزان باشی بین آسمان و زمین و آن بالای شهر و داد بزنی از ته گلو که کسی تعجب هم نکند از نعره زدن هایت و توی هی فریاد بکشی و بالا و پایین بشوی و كش بيايي هي ! تشويقت هم بكنند ! حس غريب و قشنگي داشت. عجب شبي بود !

نظرات(4) . شنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

نع! حرفمان را تصحيح مي كنيم . همان بهتر است كه "كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود" !..،

نظرات(1) . چهارشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

بعضی وقت ها نوشتن و تعریف کردن حق مطلب را ادا نمی کند، اگر تا به حال سریال لاست را دنبال نکرده اید و در مراحل پایانی نیستید که اصلن در مرحله نیستید و حیف از اکسیژنی که هر روز حرام می کنید! ولی اگر قسمت 14 سیزن 6 را دیده اید و هنگ کرده اید، بدانید و آگاه باشید که قسمت آخر با 2 ساعت و نیم زمان نمایش در راه است! حیف از لاست هاست که تمام شوند، حیف است لامصب !

نظرات(0) . دوشنبه، ۲۰ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت


شايد گاهي و بي گاهي لازم باشه كه بنشينيم و دوباره حكايت هاي كتاب هاي دبستان رو بخونيم. انگار كه مثل بچگي هامون، درسامون هم از يادمون رفته باشه. شايد لازم شد كه دوباره بعضي شعر ها و مثل هاش رو مرور كنيم. كدوم شعرش بود كه مي گفت "بخور تا تواني به بازوي خويش" ! شايد لازم شد كه لاي كتاب هاي كتابخونه بگرديم، بي خيال اون سنگين تر هاش بشيم و فقط ملانصرالديني رو ببينيم كه اون قدر كه الكي داد زده كه كوچه ي پاييني آش ميدن، خودش هم قابلمه به بغل افتاده دنبال آش ! يه ذره كه وايسيم شايد يادمون اومد كه بايد يه لحظه وايسيم!، يه نيگا به قابلمه ي توي دستمون بكنيم و باز يادمون بياد كه كجا داريم مي ريم !

نظرات(0) . یکشنبه، ۱۹ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت

تمام قصه همین است. حالا یک عده می دوند تا آینده ای را که 137 ثانیه اش را دیده اند در آغوش بگیرند و عده ای می دوند تا آینده شان اتفاق نیفتد. تمام قصه همین است. مثل زندگی ما! اما جالب است که راه های مختلفی برای رسیدن به آینده است، از هر کدام بروی یک قصه داری که هر راهی برای خود فصه ی جداگانه ای دارد، گیرم که ته همه چیز طعم ماتحت خیار باشد اصلن!

فلش فروارد سریال بی نظیری است،

نظرات(0) . دوشنبه، ۱۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۹ . لینک ثابت