جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ بهمن 1388

امروز که می خواستم تاریخ را یادداشت کنم جا خوردم. 29-11 ! من اصلن نفهمیدم که این کی به ما داخل شد که الان قصد خروج دارد. ماه بدی بود که خوب هایی هم داشت. ماه بی حوصلگی که بیشتر اذیت کرد. بدهایشش مال خودـخودـمن! و خوب هایش اینکه یک مسافرت کاری به استانبول بود که همیشه خوب است. یک مسافرت شمال که مصادف با فوت مادر دوست عزیزمان شد که بسیار ناراحت کننده و سخت بود.

سریال LOST که فصل ششم و آخرش شروع شد که ببینسم چگونه می خواهند قصه را جمع کنند که دلمان هم خیلی زیاد برای کیت و سان تنگ شده است.


سریال 24 که سری 8 ش شروع شد که جک باور همچنان ذوب در ولایت USA می جنگد و شماتت می شنود و تونی آلمیدای عزیزم که جایش خالیست و انگاری آب شده رفته توی زمین! و البته که به پرچم ایران پشت سر عمر حسن که رییس جمهور کشور خیالی جمهوری اسلامی معرفی می شود دقت کنید.


مادر عاطفه ی عزیز در سن کم فوت کرد که بسیار ناراحت کننده بود و امیدوارم خدا به خانواده اش صبر بدهد و او را بیامرزد و روحش همیشه شاد باشد و جف عزیز که خبر پدر شدنش را شنید و منتظر تولد فرزندش نشسته است که امیدوارم صحیح و سالم به دنیای عجیبمان بیاید که به قول دقیقی آن كس كه مرا كشت، مرا كشت و تو را زاد و آن كس كه تو را زاد، تو را زاد و مرا كشت.

نظرات(2) . جمعه، ۳۰ بهمنماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

نامه ی وارده به آراز برای بار مکرر :

سلام جسارتا من شغلتون رو از جستجوی پیشرفته پیدا کردم. من دانشجوی ترم اول کارشناسی عمران هستم دنیال کار می گردم نمی خواهم درد دل کنم ، فقط بدونید اگه یک کار پیدا کنم می تونم با اون کارمهندسی برم خواستگاری . ...

رویت شد. جناب آقای آجر پاره! مشخصات نامبرده نزد اینجانب محفوظ است. لطفن اقدامات لازم را مبذول فرمایید.


نظرات(6) . یکشنبه، ۱۱ بهمنماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

قصه ی برادرها قصه ی جنگ است. قصه ی آشنایی که شاید خیلی از ما ها هم یادمان باشد. قصه های جنگ در همه ی دنیا شبیه به هم هست. جنگ همه چیز را ویران می کند و از بین می برد. فقط شاید آن ور دنیا روایتش فرق کند.


توبی مگ وایر که همان اسپایدر من است و مرد عنکبوتی، اینجا نقش افسری را دارد که پدرش هم افسر بازنشسته ی جنگ ویتنام است و برادرش بچه ی شر محل است و تازه از زندان آزاد شده است . ناتالی پورتمن دوست داشتنی مان زن "سم" است و سم که دارای دو تا دختر کوچک است به افغانستان اعزام می شود و آنجا اسیر می شود و برای رهایی اش مجبور به اعمالی می شود. به خانواده اش خبر می دهند که سم مرده است و برایش یابود برگزار می کنند . بعد از مدتی سم نجات پیدا می کند و به خانه ای بر می گردد که در این فاصله تغییر کرده است. برادرش سرپرستی دختر ها را به عهده گرفته و یک رابطه ی احساسی هم با همسرش پیدا کرده است. سم که هنوز در شوک اتفاقات افغانستان است توانی برای کنکاش ندارد. دختر ها هم بیشتر عمو را دوست دارند. تامی که برادرش را به هم ریخته می بیند سعی می کند از زندگی او فاصله بگیرد .. ولی این "جنگ" است که همه چیز را نابود کرده است. انتهای فیلم جمله ی درخشانی است که سم می گوید، " می گویند که فقط مرده آخر جنگ را دیده است و من در افغانستان هنگامی که مرده بودم، آخر جنگ را دیده ام و نمی دانم که دیگر می توانم زندگی کنم؟ "
فیلم، برای من فیلم تاثیرگذاری بود . فیلمی برای بعد از ظهر ابری جمعه. آن موقعی که که توان بلند شدن از جایت نداری، فیلمی هست که لذت دیدنش را با یک لیوان چای داغ ببری .

نظرات(2) . جمعه، ۹ بهمنماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت