
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه .jpg)
برای آفای کیوانفسکی :
دختر و پسری که به خاطر موزیک به زندان افتاده اند و تازه آزاد شده اند، تصمیم به خروج از ایران می گیرند تا در لندن در فستیوالی شرکت کنند.جوان دیگری به آنها کمک می کند تا از راه غیر قانونی پاسپورت و ویزا تهیه کنند و از ایران خارج شوند و همزمان برای تهیه سایر افراد بند هم بهشان کمک می کند.

فیلم راجع به موسیقی زیرزمینی و سرنوشت مبهم جوان هایی است که در گاوداری و ساختمان نیمه کاره و دشت و صحرا و بالای پشت بام و زیرزمین موسیقی های دلخواهشان را تمرین می کنند. همان کسانی که گاه موسیقی شان را نمی فهمیم و گاه از سر و صدایشان به پلیس شکایت می کنیم.
من قبل از دیدن این فیلم هیچ حسی نسبت به خیلی از این موسیقی ها نداشتم و بعد از این، تلاش و پشتکارشان را تحسین می کنم. جالب است که از رپ فارسی خوشم نمی آمد ولی با دیدن سروش لشکری که فکر می کنم همان سروش هیچ کس است و ترانه ی اینجا تهرانه اش، علاقه مند به شنیدن بقیه ی کارهایش هم شده ام . فیلم به غیر از معرفی چند تا گروه خوب دیگر مثل مهسا و مرجان وحدت، یک اجرای نواحی بی نظیر و بی نظیر هم دارد از گروه دارکوب که حامد بهداد هم خواننده شان است. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که بهداد هم جرقه ای بوده و تمام شده است که این فیلم به دادم رسید . به نظرم عالی بازی می کند بهداد این نقش را و بازی اش چند تا سکانس به یاد ماندنی دارد. اولی جایی که فیلم هایش را گرفته اند و جلوی قاضی روحانی نشسته و ما قاضی را نمی بینیم و بهداد یک مونو لوگ عالی می رود و کش می دهد که "این مشروب که پولولووومه حاج آقااا !" دومی هم جایی که نگار پشت سرش را نمی بیند و دارد راجع به او بد می گوید و از انگلیسی بلغور کردنش انتقاد می کند که بهداد داد می زند" داری پشت سر من گاسیپ می کنی ؟ آر یو کریزی ؟ ..." !
مخلص پست اینکه گربه های ایرانی را به هزار بعلاوه ی یک دلیل دیگر هم باید دید.
این روزها می گذرند خیلی معمولی. نه اینکه اتفاق خاصی هم نیفتد. اتفاق می افتد یا اینقدر معمولی که نشود درباره شان نوشت یا که اینقدر ناخوشایند که باز هم معمولی شده و دیگران می نویسند.
مثل همیشه این جور مواقع سرمان را با کار گرم می کنیم. وضعیت این یکی هم خراب است مثل همیشه ی حال عاشق! دیگر اصلن چه می ماند که درباره اش بنویسیم ؟ سریال های دوست داشتنی مان که همه قطع شده اند و خوابیده اند تا اسفند برسد. فیلم خوب هم نیست که ببینیم و زده ایم داخل آرشیو و هر شب اگر رمقی داشته باشیم 30 دقیقه وقت می گذاریم که انتخاب کنیم که چه ببینیم و آخرش که انتخاب می کنیم فیلم به دقیقه ی 20 نرسیده پلک مان سنگین می شود و ماه بانو تکانکان می دهد که پاشو برو داخل جایت و اینقدر خر و پف هم نکن!
شاید سرگرمی این شب هایمان چند تایی آلبوم موسیقی باشد که کشف کرده ایم و خریده ایم و فیس بوک که گاهی دوستان قدیمی مان را در آن پیدا می کنیم و چند شبی خوش می شویم.
راستی گفتم موسیقی یاد "بتهوون" افتادم. اگر طرف کریمخان و سنایی گذرتان افتاد، به یاد فدیم ها سری به بتهوون بزنید. بابک همیشه آنجاست تا کمکتان کند چیزی را که می خواهید پیدا کنید. دل بکنید از این Mp3 های کیفیت پایین، برای تنوع چند صباحی هم AUDIO نیوش کنید. این فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره باعث خیر شد و دو سه تا حواننده ی خوب از داخلش در آوریم. یکی مهسا و مرجان وحدت که چند تایی آلبوم خوب و مناسب حال من داشتند با دف و اشعار مولوی و یکی مونا فرحان. راستی از این خواننده های امروزی به نظرم روزبه نعمت الهی هم کارش متفاوت است، روزبه هم وقتی مولانا می خواند خوب است . راستی یک خبر خوب اینکه اگر مثل من شهرام ناظری را دوست دارید، سفر عسرت ش را گوش کنید.





فردوسی پور بهترین برنامه اش را اجرا کرد. شبی خیلی بهتر از شبی که صفایی فراهانی بی کفایتی مسوولان وقت تربیت بدنی را به تصویر گذاشت. این بار حتا خبر از ارایه نامه و مدرک و سند نبود. انگار که هیچ لازم هم نبود. شبی که فریاد صداقت رییس معزولی چون دادکان چنان به دل می نشست که حتا تک واگویه های فردوسی پور که برای نشان دادن یک طرفه نبودن و ارایه مثال نقض بود، برگ برنده ی رییس فدراسیون سابقی بود که ابایی از این که بگوید جنگش با علی آبادی بر سر ریاست بوده است، نداشته است. آن جا که با صداقت تمام از کنترل همه جانبه اش بر زیرمجموعه اش می گوید و آنجا که رندانه و با هوش کامل مصاحبه اش را با 90 سال 81 برای این می داند که برانکو توی هواپیما 200 هزار دلار روی قراردادش نگذارد. آنجا که حرف دلمان را به شخص دارای عدم تعادلی چون مایلی کهن می زند که حقش 12 میلیون است و 400 میلیون می گیرد و آنجا که به درستی روی نکات قوت علی دایی - همه نقاط ضعف روابط عمومی و دلایل عدم محبوبیت ویژه اش را معترفیم- انگشت می گذارد از صحنه های جذاب فوتبال است و آنجا که شخصیت داشتن را توضیح می دهد، آنجا که از روش کدخدا منشی و ریش سفیدی و چانه زنی برای تزریق پول از بازار به فوتبال بی در و پیکری که آیینه تمام نمای جامعه ی داغان ماست می گوید. حیف است از اجرای خوب عادل نگوییم که به موقع و با زرنگی کنار می نشیند تا دادکان حرفش را بزند و از تک مضراب زدن ها ونق های معمولش برای کسی که دارد مغلطه می کند، خبری نیست تا کد بدهد که بیننده حواسش جمع باشد که دارد حرف درستی می شنود.
ای کاش! و ای کاش دادکان روی حرفش بماند وهیچ وقت بر نگردد. این فوتبال برای این آدم ها حیف است . حیف است. حیف است که امثال قطبی و دادکان و دایی در این فوتبال باشند. این فوتبال در بهترین شرایطش یک شورشی داغانی چون مایلی کهن لازم دارد که به در و دیوار حمله کند و خودش سر دسته ی حیف پول ها باشد و ژوکری مثل فیروز کریمی که بخندانمان! تا یادمان برود که چقدر داغانیم !
خیلی وقت بود ! واقعن خیلی خیلی وقت بود که یک چیزی این چنین حالم را خوش نکرده بود. راستش را بخواهید این سریال ها بد عادتمان کرده اند. بی حوصله مان کرده اند. سر 42 دقیقه حوصله مان کش می آید و شل می شود. اما این بار فرق می کرد. بی نظیر بود این The Negotiator !

به نظرم بعد از داستان های عامه پسند این بازی درخشانی باشد از ساموئل ال جکسون! کوین اسپیسی هم که مثل بیشتر فیلم هایش خوب است. اصلن من عاشق همین جور نقش های کوین ام. خداست این بشر با آن ته چهره ی ای که معصومیت و رندی و شری را با هم دارد. ران ریفکین همان آروین سلون خودمان هست -چقدر دلم برایش تنگ شده بود- که چند سال بعد آلیاس را بازی کرد و نقش پیچیده سلون را با بازی خوبش در آورد. اینجا هم یک همچین نقشی دارد که آخرش متحیرت می کند. بقیه بازیگر ها هم خوبند که کلن بازیشان به دل می نشیند. فیلم محصول 1998 است. و داستان یک مذاکره کننده ی پلیس است که خودش ناخواسته متهم به قتل می شود و این بار خودش گروگان می گیرد و مداکره کننده ی بعدی باید متقاعدش کند. فیلم صحنه ها و دیالوگ ها و لحظات بی نظیری دارد. در این فضای بی فیلمی با حجم فیلم های به در نخور، این جور فیلم های قدیمی که از آرشیو بکشیدشان بیرون، محشرند.
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .
ازمیان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
برنخواهد آمد آوایش .
آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .
کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .
باد می آمد ، ولی خاموش .
ابر پر می زد ، ولی آرام .
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .
امشب
باد و باران هر دو می کوبند
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده ست
کوشش هر چیز بیهوده ست
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک .
سهراب سپهری

فصل اول سریال فلش فروارد را تمام کردیم. همین سریال اخیر که راجع بهش نوشته بودم که آدم ها به مدت 137 ثانیه بیهوش می شوند و آینده ی خودشان را می بینند. ایده ی خیلی جالبی دارد سریال. سریال خوبی هم هست. برای فصل دوم باید منتظر2010 باشیم که فقط چند روز دیگر می رسد.
آدم های سریال دو دسته اند. یک دسته آدم هایی که 137 ثانیه ی درخشان دیده اند و خودشان را برای به آغوش کشیدنش آماده می کنند و آدم هایی که چیزهای بدی دیده اند و یا چیزی ندیده اند که یعنی 6 ماه دیگر مرده اند. داستان سریال به تلاش آدم هاست برای تغییر آینده ای که دیده اند و دوستش ندارند. تلاش برای نرسیدن به جایی که نباید باشند. تلاش برای تغییر دادن سرنوشت. یادتان هست که چه کسی می گفت سرنوشت را باید از سر نوشت ؟ این حکایت فلش فرواردی هاست و بقیه همه چیز بهانه است. گاهی می شود هم ذات پنداری کرد تا خودت را توی سریال ببینی که نصف آینده ات را دوست داری و نصف دیگرش را هی می دوی که تا تغییر بدهی. و همه ی این دویدن ها برای تغییر است که اوضاع را غیر قابل پیش بینی می کند. یاد بحث های جبر و اختیار البرز به خیر که آخرش همه چیز به این ختم می شد که پای استدلالیون چوبین بود! و سر آخر این که کلن خدا این شیطان بزرگ را از ما نگیرد که برایمان سریال بسازد تا بدانیم می شود سریالی دید که آخرش خواستگاری و عروسی و 100 قسمت دنبال "بله" دویدن نباشد و دلنواز هم باشد.