جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ آذر 1388

خیلی وقت پیش تر از این ها باید می نوشتم که اگر به غذاهای سبک ایتالیایی علاقه دارید،اگر می خواهید موقع دیدن دو تا پیتزای مختلف از همدیگر سوال نکنید که کدامش پپرونی و کدامش بیکن است،اگر علاقه مند به تست کردن سس ها و پنیرهای مختلف تنوری شده با خامه و پیش غذاهای خوش مزه هستید و اگر ساندویچ های استیک و گوشت و مرغ با گوشت واقعی را می پسندید، اگر پاستا را دوست دارید،سری به رستوران "پونتو" بزنید ! شعبه ی سعادت آباد، تقاطع بلوار دریا و پاک نژاد،جنب بانک پاسارگاد،چند تایی مغازه آن ور تر از اژدر زاپاتا ها!البته فراموش نکنید که رستوران جایی برای نشستن ندارد و غذا را یا باید روی پایتان توی ماشین بخورید یا به خانه ی یکی از رفقایتان که همان حوالی ست خراب شوید! مدیریت رستوران هم یک جوان با عشق و اهل دل است که اگر دیدید زیاد جدی نشسته است، سفارش دیزی با دوغ و یک سیخ گوجه ی اضافه بدهید.
.
.
.


.
.
.

.
.

نظرات(6) . دوشنبه، ۲۳ آذرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

بعضی موقع یه تغییر کوچیک توی زندگی روزانه، می تونه خیلی تاثیر گذار باشه. چارشنبه ها جور پنج شنبه رو می کشم که 5 شنبه رو آف باشم. اون وقت میشه با خیال راحت رفت توی شهر کتاب ها چرخید و سی.دی و کتاب خرید، توی پاساژها، پاساژگردی کرد و لباس خرید و توی سوپرمارکت ها چرخید و انواع سس و ادویه تند رو خرید و توی کافه های قدیمی و ساده مرکز شهر، نشست و به زمانای دانشجویی و جوونی فکر کرد ونوستالوژی رو با قهوی تلخ مزه مزه کرد. شب پنج شنبه رو که حتمن مهمونی بود و جمعه ظهر ها که ناهار حتمن بیرون بود با سفارش باقلا پلو و گوشت یا چلوکباب برگ و بعدش خواب سنگین تا خود_خود_شب! خوب بود اگه یه باشگاهی هم پیدا می شد که جمعه شب رو هم اونجا سر کرد. لایف استایل مناسب برای من و آدمایی مثل من! انگشت شست هم حواله ی هر چیز سنگین و غیر مبتذل !

نظرات(3) . شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

وقتی که ابی با نوید و امید می خواند و داریوش سال هاست که عقب گرد می کند و غرق حرف های تکراری ست و گوگوش که دیگر امیدی برایمان نگذاشته است! یک نامجو داشتیم که گوش کنیم و لذتش را ببریم که این هم آلبوم آخرش آخ ناکارمان کرد بس که خواند و من نفهمیدمش ! این روزها فقط یک ساسی مانکن مانده که عجیب حالم را خوش می کند! بی نظیرند ! به خصوص این آهنگ "موشولینا"شان که خداست به معنی واقعی کلمه !

نظرات(3) . دوشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت
33

امشب تولدم بود. 33 ساله شدم! قبلن ها فکر می کردم 33 عدد بزرگی است برای سن. اما الان فکر می کنم که 70 هم عدد بزرگی نیست برای زندگی.
بعد از 30 سالگی این بزرگ شدن عدد دیگر هیچ حس خاصی نداشته برای من. شاید فقط سال به سال سرعت رسیدن به هدف هایم کم و زیاد شده و تغییراتی که هر روز می کنیم. گاهی که آرشیو این 7 سالم را می خوانم می بینم که چقدر فرق کرده ام همیشه. به هر حال ما از امروز 33 ساله ایم. این را با تاکید نوشتم چون این سن برای من از قبل یک نقطه ی خاص بوده است.


نظرات(9) . جمعه، ۶ آذرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت