جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ مهر 1388


بعضی فیلم ها ساده اند و تاثیر گذار. فیلم "فرار" محصول 2009 دانمارک است. داستان زن خبرنگاری که هنگام گزارش در افغانستان گرفتار طالبان می شود. قرار است هر روز یک انگشتش بریده شود تا پیام طالبان به دنیا برسد. زن توسط نگهبان که پسر نوجوانی است فراری داده می شود ولی این مساله را مخفی می کند تا از آن نوجوان محافظت کند. نوجوان که اسمش نظیر است به اروپا و دانمارک فرار می کند. داستان روایت ساده و سر راستی دارد از ماجرایی که هر روز هر گوشه ی دنیا هزار بار اتفاق می افتد. فیلم تاثیر گذاری است که بیشتر از آنکه در قید و بند توضیح جزییات باشد به مسائل کلی تر و نحوه مواجهه ی آدم ها با شرایط و تصمیم گیری های احساسی، عقلی و گاه از سر اجبار می پردازد و بی رحمی حوادث را در مقابل انسان به تصویر می کشد. نمره ی فیلم در IMDB نمره 6 است که نمره ی پایینی محسوب می شود، اما از بسیاری از فیلم هایی که نمره ی بالاتری دارند تاثیر گذار تر است. یک فیلم آرام، سرد و با موسیقی ای که به فضای سرد دانمارک کاملن می نشیند. دیدنش را توصیه می کنم.

نظرات(1) . جمعه، ۲۴ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

دیده اید که هر کسی زندگی را به یک جور بازی که دوست دارد یا تازه مشغولش شده است، تشبیه می کند ؟ مثلن اینکه زندگی مثل شطرنج است. یک حرکت اشتباه، نظامت را به هم می ریزد و ممکن است باعث از دست دادن همه چی ات بشود. یا زندگی مثل تخته نرد است. در اوج بد شانسی ممکن است جفت شیش بیاوری و از این رو به آن رو بشوی و زندگی مثل حکم است،21 است، پوکراست،مافیاست،منچ است یا اصلن مثل مار و پله است که اگر تاس درست ننشیند هی بیفتی پایین و بدنت پر از جای نیش باشد. زندگی انگاری همه ی این هاست. مثل یک کازینوی بزرگ که پر است از بازی های مختلف. بازی هایی که بلد هستی و نیستی. بازی هایی که حتا بردنش هم در اصل قضیه که آخرش باخت است،تفاوتی نمی دهد.این کازینو دو تا تصویر ویژه دارد همیشه.گاهی شبیه به فیلم های شب های لاس وگاس و پر از زرق و برق که حتا تو را هم پای تلویزیون جوگیر می کند و گاهی مثل صبح و خماری بعدش که جشن تمام شده و سردرد و بی پولی و بدبختی که حتا بغضش تو را هم پای همان تلویزیون می گیرد. همه ی این ها اما ربطی به اصل قضیه ندارد. باید بازی کنی و باید داخل بروی و پای میزها بایستی. چه بخواهی و چه نخواهی،جلوی کازینو پیاده ات کرده اند و درب ماشین را هم برایت بازکرده اند و خوشگل ها هم از داخل دارند برایت دست تکان می دهند. باید بازی کنی! صبح که بشود، اگر بازی هم نکرده باشی، باید بیرون بیایی! آن وقت فقط لذت بازی و هیجانش را از دست داده ای.

نظرات(6) . شنبه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

سال ها پیش جایی خوانده بودم که معلم ادیب و انسان شریف و بی اعتنا به دنیایی بوده که اهمیتی به سر و ظاهر خود نمی داده است. یک روز یک شپش بزرگ روی یقه اش بوده و شاگرد عزیز کرده و خوبش که رابطه ی دوستی عمیقی بینشان بوده، اشاره اش کرده تا شپش از یقه اش بگیرد و از همان روز رابطه شان به سردی رفته و خیلی زود قطع شده است. شاگرد خوب که معلمش را هم خیلی دوست داشته هیچ وقت نفهمیده بود که چرا رابطه سرد شده و از بین رفته است . این قصه را خیلی سال ها پبش خوانده بودم و خیلی وقت ها، وقت و بی وقت آمده و به ذهنم نشسته است و عجیب است که هتوز مثل آن سال های کودکی نفهمیده ام که دیدنش درست است یا ندیدن. عجیب نیست که گاهی هنوز بین دیدن و ندیدن خط هایی که روی رابطه هاست با خودم فکر می کنم و هنوز هیچ وقت به نتیجه نرسیده ام.

نظرات(3) . چهارشنبه، ۱۵ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

دور و اطراف پر شده از جملات قصار ! همین "مینی مال نویس" ـی های خودمان ! البته شانس ما این روزها نوع احمقانه شان، قسمت، است. طرف توانایی نوشتن چند خط_ درست پشت سر هم را ندارد، آن وقت مطلبی دو خطی از این و ور و آن ور می خواند، بر می دارد و سر و ته و وسطش را از هر چه حرف "ربط" و "بی ربط" است خالی می کند، تا حاصلش بشود جمله یا ترکیب شاهکاری که بفرستد توی سایت و وبلاگش. با مزه تر رفقای پای کارش هستند که هنوز دیده و ندیده شست_لایک و اشاره ی_شر_ شان هواست !
این جو گیری هم که انگار جزو ابدی همه ی ماست. دو تعریف که راجع بهش ببینیم، خودمان هم قابلمه به دست ته صف می ایستیم تا از آشی پر روغن و خوشمزه ای که می گویند ما بار گذاشته ایم، خودمان هم دست خالی نمانیم !
این ها همه قسمت "فان" قضیه است. دردناکی اش همان جایی هست که همین تک جمله ها و تک بیت ها و فرازهای شاهکار شده اند قانون و مبنای تصمیم گیری و قضاوت زندگی های مان! کدام زندگی ؟ همان زندگی اصلی مان خارج از این دنیای مجازی! بیش تر دردناک ترش آنجاست که همان جا که همه وبلاگ ندارند ولی از همین مایه مینی مال ها زیاد دارند که به آن بدجوری هم پایبندند! خیلی خیلی بیش تر دردناک ترش هم آنجاست که وضعیت نخبه ها و فرهیختگان ماست که دستی در آتش تحصیل مدرک و دسترسی به اینترنت دارند. درد تا همین جا اگر بس_تان نیست چند تایی هم آدم عامی و بی سواد مثل خود من داخل این داستان ها بزنید، حتمن به اندازه ی کافی دردتان خواهد گرفت.

نظرات(6) . شنبه، ۱۱ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت


بردلی کوپر را که یادتان هست ؟ همان جوان بی نوای سریال ALIAS که سیدنی بریستو و مامان سیدنی بریستو بلایی به سرش آوردند که کارش به جنون کشید ؟ در فیلم the hangover با همراهی اد هلمز و زاک تپل دوستشان را برای آخرین شب مجردی به لاس وگاس همراهی می کنند. زاک شیرین کاری می کند و در پیک هایشان چندتایی قرص که فکر می کند اکستازی است،حل می کند. فردا صبح که از خواب بیدار می شوند، سوییت مجلل هتل وگاس به هم ریخته است و داماد هم گم شده است. یک بچه در کمد اتاقشان هست بعلاوه ی یک مرغ که برای خودش می چرخد و یک ببر که داخل حمام غرش می کند. حالتان جا آمد ؟ اگر نه، دیدن قیافه ی ریچل هریس که عروس است و چند ساعت به عروسی دنبال دامادش می گردد، دلتان را خنک می کند! (: آها! راستی هیثر گراهام نقش مادر بچه را بازی میکند! همان موقرمز_ آرایشگاه سووینی تاد ! بازی های خوب در کنار داستان باحال و تصاویر دل فریب لاس وگاس فیلم خوبی را ساخته است. بعد از مدت ها دیدن این فیلم چسبید. فیلم محصول 2009 است و در imdb هم نمره ی 8 دارد. دیدنش را وقتی دور هم هستید، توصیه می کنم.

نظرات(1) . شنبه، ۴ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

این روزها، هر کدام از رفقا را، هر جا که میبینیم جمله ی مشترک "ماشین رو دیروز- یا امروز- برده بودم کارواش که باز بارون زد" را میشنویم.حالا چون دل ما هوس باران دارد، رفقا لطف کنند دسته جمعی قرار روشویی در کارواش به پا کنند. هزینه ی لنگ و قتیفه اش پای من. لذت بارانش را با هم شریک،

نظرات(0) . جمعه، ۳ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

باغ کلاغا جاییست خیلی دور از اینجا. از شهر که خارج می شوی و به طرف کوه می روی، سه چار تا پیچ مانده به آنجایی که جاده تمام بشود، آخرین خاکی، کنار رودخانه! دور تا دورش پر از درخت تبریزی و داخلش هر درختی به غیر از میوه. هیچ وقت میوه ای روی درختی نیست. شاید که همیشه صاحبش قستمش را زودتر چیده باشد و برده باشد. هر چه باشد همیشه برگ است و بلوط های افتاده به پای درخت هاش و استخری که همیشه ی خدا تا نصفه آب زلالی دارد که انگار هیچ وقت خراب نمی شود .
باغ کلاغا را من اسمش کرده ام. هر کسی گوشه ای دارد که اگر دلش گرفت، اگر جنونش بالاگرفت و اگر حوصله اش به لب آمد، پناه ببرد به آنجا و جای من همیشه باغ کلاغا ست، تنهایی با کتاب های شعر اخوان و نوار های ناظری.
پاییز که می شود و چند روزی از مهر می گذرد و تبریزی ها کم کم لخت می شوند و برگ ون ها زرد و سرخ و نارنجی و ارغوانی می شود، جای من آنجاست. گوشه ی باغ، همانجایی که دیوار گل و سنگی اش ریخته و به کنار رودخانه راه دارد. همانجایی که تخت شکسته ی چوبی و قالیچه ی رنگ رو رفته اش همیشه دست نخورده و خاکی ست و اجاق همیشه پر از خاکستر. چند ساعتی باید بنشینم و از آن بالا پیچ و تاب خوردن رودخانه را نگاه کنم که می کوبد بر سر سنگ ها و گاهی هلشان می دهد به پایین پر از سر و صدا نمی دانم صاحب باغ کلاغا کیست و اصلن کی ها آنجاست و اصلن الان هست یا نیست. ولی هر وقت که بخواهم چار خط اخوان بخوانم که این شکسته چنگ بی قانون ! رام چنگ_چنگی شوریده رنگ پیر، گاه گویی خواب می بیند ،روشنی های دروغینی،کاروان شعله های مرده در مرداب،بر جبین قدسی محراب می بیند. یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را یا ناظری گوش کنم که من درد تو را ز دست آسان ندهم،دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم،از دوست به یادگار دردی دارم، این درد به صد هزار درمان ندهم، جای من باغ کلاغا ست. همان جایی که خیلی دور است به اینجا.
و
باز انگار پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد.

نظرات(0) . پنجشنبه، ۲ مهرماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت