جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ مرداد 1388

توی سریال یونیت -پایگاه- ، توی یکی از اپیزود ها جمله های خوبی هست. یک جا جشنی داخل پایگاه برای بیوه های پایگاه گرفته اند،یکی از خانم ها، یکی از افسر های جوان را به خانه اش دعوت می کند. افسر جوان وقتی نمی رود و می رود و پا نمی دهد، با شماتت رفقا و حتا همسرش مواجه می شود که چرا در خواست یک بیوه ی جوان را در هفته ی احترام به بیوه ها رد کرده است. در کشمکش "ای دل! برم یا که نرم" ، افسر جوان می گوید که همیشه انتخاب بین دو راه_ غلط هست. وگرنه بین راه درست و غلط ، حتمن درست انتخاب می شود. آخر داستان هم ، همسرش می رسد و او را در حالتی که دارد دکمه های پیرهنش را می بندد و در خانه ی همسایه است می بیند و قهر می کند و می خواهد برود که ناگهان دوستانش از طبقه ی بالا می رسند و همه می خندند و براون متوجه می شود که تمام مدت سر کار بوده است. یکی از افسر ها به همسر براون می گوید که حداقل 15 دقیقه صبر می کردی، شاید براون وسوسه می شده و با این همسایه ی جوان دسته گل را به آب می داد و همسرش می گوید که بین اعتماد و حماقت فرق وجود دارد. این جمله ی آخر را هر روز می شود چندین بار با کلمات مختلف تکرار کرد که هر چه می کشیم از این نفهمیدن فرق هاست که هی داخل چشم و چالمان می رود فرق هایشان ! یکی اش شاید همین باشد که بین شجاعت و حماقت هم فرق وجود دارد.

نظرات(1) . شنبه، ۳۱ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

دیوید پالمر را یادتان هست ؟ همان رییس جمهور سیاهپوست ایالات متحده در سریال 24 ! در سریال "پایگاه"، نقش رهبری یک تیم را دارد که برای ارتش آمریکا ماموریت های مختلفی را انجام می دهند. افراد پایگاه تحت آخرین آموزش های لازم قرار می گیرند و با انواع سلاح ها به ماموریت های مختلفی اعزام می شوند. خانواده ی آن ها هم در شهرک مسکونی که مختص خانواده ی نظامیان است با هم سر می کنند. سریال در کنار تم اکشن خودش به روایت زندگی داخلی هر کدام از افراد تیم با همسران جوانشان هم می پردازد. یکی از قسمت های فصل اول هم در داخل سفارت ایران در لبنان می گذرد. مثل بیشتر سریال های آمریکایی پیام فیلم ضد تروریستی است و به ستایش از نیروهای خود در مقابل شر های خاورمیانه ای پرداخته است. مثل بقیه ی سریال های آمریکایی دیدنش را بهتان توصیه می کنم .

نظرات(0) . جمعه، ۳۰ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت


اگر قبول ندارید، فکر کنید! کم کم یادتان می آید. توی مدرسه به ناظم ، داخل آبدارخانه ی اداره به آبدارچی، طبقه ی سوم شهرداری به مسوول شهرسازی، اتاق تعیین خسارت بیمه به کارشناس حادثه! انگار که همیشه مورد ت.ج.ا.و.ز بوده ایم . اگر بیشتر فکر کنیم، ما هم چیزهایی برای اعتراف کردن داریم.

نظرات(1) . دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت


...
ولش کن ! فعلن ماشین همین ریختی هست !،

نظرات(3) . یکشنبه، ۲۵ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت


انگار فیلم اینقدر دچار ریش و قیچی و ببر و بدوز بوده که این شده است .بعید است فیلمنامه همچین کاستی و باگ های وحشتناکی داشته باشد .زنی با شوهر چاهارمش می خواهد به دوبی برود که به زعم برادر هنرمند تارک شهرش "ان مگس" است ! زن پسرش را که می گوید معتاد است و چند بار همخودکشی کرده است به زور به خانه دایی "ممدای" در یکی از روستاهای کردستان قالب می کند و الفرار.خواهر زاده به غیر از حلقه ی که روب ابرو دارد و بعد از کتک اولی که نامزد یکی از دختر های ده می خورد؛ ناپدید می شود، نه تنها هیچ مشکل فنی ندارد. بلکه انگار از ممدای هم بیشتر می فهمد . ممدای با دیدن عشق قدیمش که پس از سال ها به ایران برگشته است دچار ذوب در هیجان می شود و خواهر زاده هم ذوب در دختر کدخدا که نامزدی دارد در ان طرف مرز . این وسط یک چوپان شیرین عفل هم هست که هی می آید و به ممدای می گوید که "کیامت" است. وسط همه ی این حرف ها چراغ روشن می شود و فیلم تمام می شود . آدم می ترسد دست نزند که بقیه عاقل اندر شتر نگاهش کنند . نه بازی ها درخشانند نه دیالوگ ها کامل و نه خط فیلم مشخص است . اندکی فضا و طبیعت کردستان، بعضی از صحنه ها را کارت پستالی کرده و باعث تغییر و رشد روحی خواهر زاده می شود.بالاخره این خاک آشناست!


نظرات(1) . پنجشنبه، ۲۲ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

بعد از یک روز خیلی خسته کننده، در کنار تمام بی حوصله گی همه ی این روزها، در کنار گرمای آرازکش و آزار دهنده ی آراز، این تئاتر "هفت خوان رستم" که می شود گفت اپرای حماسی ایرانی ست بهمان چسبید. بیلیت ها به پیگیری دوست عزیزی به دست آمد که به جای صندلی شماره دار، به دنبال نیمکت مفرح بود تا جلوی سن به حالت درازکش بتواند صحنه را ببیند. تئاتر به کارگردانی پری صابری ،راجع به هفت خوانی هست که رستم از سر می گذراند تا به مازندران برود و کاووس را از دست دیو سپید نجات بدهد. هر چند در جاهایی ماه بانو چرت زد ولی در عوض "جف" بسیار خوشحال بود و مرتب می گفت که کاش هر مرد ایرانی یک "رخش" داشته باشد. رخش در این نمایش حرکات موزون انجام می داد و به نظر جف تمام حماسه ی رستم بر دوش او بوده است که رستم همیشه بعد از خوردن کباب در خواب بوده است و این رخش بوده است که بار اصلی حماسه را به دوش کشیده است. استفاده از موسیقی و آواز به نظر ما به جا بود و کلن تئاتری بود که از دیدنش پشیمان نشدیم و حتا لذت هم بردیم .


نظرات(2) . سه شنبه، ۱۳ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت

من، دیگر متنفرم از اینکه کسی فکر کند به واسطه ی "آشنایی طولانی" با یکی، او را "می شناسد"! من دیگر خوشم نمی آید از این که مرتب چیزی و کسی را قضاوت کنم. برای شناختن کسی باید با او زندگی کرده باشی، کنش ها و واکنش هایش را در حوادث مختلف دیده باشی، به خاطر سپرده باشی ! آن وقت شاید بشود گفت که ممکن است بتوانی برخی از کارهایش را حدس بزنی تازه به شرطی که این یک "آدم" باشد و معمولی باشد که من هیچ کدامش هم نیستم. حالا اینکه چطور می شود که تو غلط می کنی وقتی هنوز نمی دانی من کی ها هوس ساندویچ با پنیر دوبل دارم و کی ها پیتزا بهم حال می دهد، احساس نزدیکی و شناخت می کنی، من نمی دانم! کم کم از این تعارفات حالم به هم می خورد،


. یکشنبه، ۱۱ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت


نه به خاطر من که بی نهایت این مردک -جانی دپ- را دوست دارم، که به خاطر خودتان،
ببینیدش!


نظرات(0) . سه شنبه، ۶ مردادماه ۱۳۸۸ . لینک ثابت