جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ اسفند 1387

دست به سینه ایستاده بودم و به درها و کرکره هایی که بسته می شدند نگاه می کردم.نزدیک غروب دیروز بود و همه چیز تمام شده بود.یکسال دویدن و دویدن و البته به جایی نرسیدن،که سالی پر از استرس و فشار کاری و اسفندی که انگاری اسمش را با بدقولی یک جا دوخته اند.نتیجه ی یک سال تلاش و زحمتت را باید آخر سال ببینی،که همه ی خریدار ها و کارفرما ها و مدیران حواله اش می دهند به 25 و 6 ام اش و آخرش "هزار وعده ی خوبان که یکی وفا نکند"و می شود چک برگشتی هایی که دستت می ماند و چیده می شود یکی یکی روی هم که سزای این است که کار کرده ای و پولت را توی بانک نگذاشته ای تا دست به جیب سود بگیری و بی استرس زندگی کنی. دست به سینه ایستاده بودم و به خیابان نگاه می کردم . مثل پیرمرد 70 ساله انگاری. پدر روی شانه ام زد که همین است پسر. تو 3-4 سالش را گذرانده ای و ما 40 تایش را. سخت نگیر.حرص و جوش زیاد از پا درت می آورد ها. خسته بودم انگاری که تریلی 100 تنی - نمی دانم اصلن همچین نکبتی داریم یا نع، حالا اگر نداریم تو فرض کن خر 100 تنی - از رویم رد شده باشد. هرچه بود تمام شد. مسوولیت سخت است. خوش قول و حساب بودن و ماندن وقتی که طرفت به وعدهخ اش عمل نکند سخت است که نمی دانم چقدر بشود دوام آورد. به هر حال تجارت در اقتصاد مریض و نحیف ما سخت است و تابع هیچ منطقی نیست جز شانس انگاری. شب، هنگام خواب هم فکرم آزاد نبود . حتا شیوه ی رفع استرس یخ و لیوان و نوش هم نتوانست خوابم کند و بدتر بی خوابم کرد. سر درد لعنتی 10 روزی هست که 1 ساعت هم ولم نمی کند. ساعت 7 صبح دوش گرفتم و از خانه زدم بیرون. قبلش به ماه بانو گفتم که روی امروز من- مثل همیشه- هیچ حسابی نکند. بعد از بانک تازه فهمیدم که کجا باید بروم. بهشت زهرا! هیچ وقت اهل چارشنبه و پنج شنبه اول و آخر سال نبوده ام. اما این بار روی هم افتاد هوس و پنج شنبه ی من. قبر شسته شده با گلاب و گل_ پدربزرگ نشان می داد که مادر از من سحر خیزتر بوده و من اما با پدر بزرگم کار داشتم. نیم ساعت یک ریز حرف زدم و حرف زدم تا سبک شدم.و امان از موقع برگشت که کلن سخت ترین قسمت هرکاری هست. اتوبان و خیابان هایمان بلبشویی است برای خودش. چراغ که سبز می شود یا اتوبان که کمی باز می شود. موتور و ماشین کانهو گله ای مختلط از میش و بزو گوسفند و گاو می باشند که گرگ در پی اش افتاده و می خواد آنجایشان و دنبلانشان را با هم گاز بگیرد که به تاخت و کج و معوج می گازند و می روند.حالا نه اینکه من هم جزو این مردم نباشم و از این کارها نکرده باشم و مثل ما تحت میرزا پاک باشم ولی خدایی اش گاهی وقت ها کم می آورم جلوی آپ دیت ها و آپگرید هایشان.حرکاتی می کنند هنگام رانندگی که آخری اش ماشین مهدی_پدرخوانده را که خیلی دلم برایش تنگ شده است را 10 روزی به تعطیلات اجباری فرستاده است. چاهار ساعت کشید که 15 دقیقه خرید خانه را انجام بدهم و برگردم توی به قول آن یکی رفیقمان که دوباره سیبیل گذاشته و دوباره متاهل شده "هوم سویت هوم" ! پدر و مادر را که راهی مسافرت کنیم امشب، فردا صبح باید برویم تجریش را پیاده گز کنیم تا در فضای عید قرار بگیریم، به امامزاده صالح هم سری باید بزنیم. رفیق_آدلایدی مان- حاج اسی- که الان با آقای پتی بل همسایه است نذر نمک داشت این روزها و هر نذری باید که یک روز ادا شود.می ماند یک تحویل سال و خانه مادربزرگ ها و مادرزن سلام 88 و آنگاه اول فروردین است. سال گاو آمده است و سال سخت رفته است و سعی خواهیم کرد مثل مولای جدیدمان گاو که هیچ وقت نگفت من و گفت مااا! پدر هر چه خوشی است را درآوریم . امیدوارم این چند ساعت_این سال هم بگذرد که نه که سال خیلی خوبی بوده، زیر شلواری توری می پوشد،لب حوض می نشیند و دامنش را بالا هم می دهد و برایمان کبیسه می شود!

نظرات(4) . پنجشنبه، ۲۹ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

رفت و آمد و نشست و برخاست و گفت و شنید و رفت و گشت و همه ی این ها با آدم هایی که قبولشان نداری و توی دلت تفکر و رفتارشان مورد تاییدت نیست، "خریتی" است که فقط در جامعه ی انسان ها اتفاق می افتد و سایر جوامع جان دار از این نعمت بزرگ،بی بهره اند.

نظرات(3) . شنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


تئاتر بی نظیری ست شکار روباه! در بروشور نمایش نوشته شده است که علی رفیعی می خواسته در سال 1356 بسازدش که نشده و مانده برای 1369و بعد چند جلسه تمرین، به علت نبودن وسایل گرمایش در سالن!! ، نشده است و مانده است برای امسال. دکتر علی رفیعی که سال ها در پاریس بوده است،در بازگشت تئاتر بی نظیری را اجرا کرده است .

بعد از ظهر یک روز تعطیل، باز هم به لطف مهدی عزیز که همیشه زحمت هماهنگی و خرید بیلیت نزدیک به 20نفر با اوست، رفتیم به شکار روباه. شکار روباه نه روایت نقطه به نقطه، که روایت آزادی است از تاریخ. آخرین روزهای خان زند و اولین روزهای آغا محمد خان که به احترام باید آقا محمدخان نامیده شود به گمانم. باز هم به نظرم تاریخ ما باید شرم بزرگی را تحمل کند که مدت ها،پادشاه قاجار را "آغا" نامیده است. شاید مورخین داخل شلوار همه ی پادشاهان قبلش را دیده بودند و شاهد آقایی شان بوده اند! که به آقا محمد که رسیده اند، نقص خایه هایش را بهانه کرده اند و به مدت بیست و خرده ای سالی که گروگان دربار خان زند بوده است،کرده اند داخل چشمانش و آنقدر که چشمانش از کینه پر شده،در تمام این سال ها، ندیده عجز و لابه ی دشمنانش را و شده قصی و سنگ و این حکایات. اوج درماندگی شاه قاجار،نه آنجایی ست که سه برادرش را به جرم "مخالف" و یکی را به جرم"مظنون" بودن می کشد و از برادر مظنونش حلالیت می طلبد که آنجایی است که نحیف و نزار داد می زند که "من پیش خدمت هایم را به خاطر خوردن یک قاچ خربزه نمی کشم. بلکه من چگونه می توانم نظم را در مملکتی برفرار کنم که هنوز در در بار خودم دزدی می شود" و باز هم مورخ و کاتب دربار که از فردا باید قلمش را برای شاه دیگری تیز کند و بنوسید، می نویسد که شاه بی رحم به خاطر خوردن نصف خربزه اش توسط آبدارچیانش، حکم قتلشان را داد و خودش توسط آنها کشته شد. و این "نوشته ی تاریخ" را انقدر خوانده ایم که همه مان یک صدا تکرار می کنیم که بله ! فقط خوردن یک قاچ خربزه ... !

آقا محمد خان روباه را آنقدر با اسب و سگ شکاری دنبال می کرده است تا از نفس بیفتد، سپس زنگوله ی سگان شکاری را به گردنش می بسته و ولش می کرده داخل صحرا. روباه یا از گشنگی تلف می شده است اگر پس مانده ی شکاری پیدا نمی کرده و یا دق می کرده بی حیا از عدم برقراری رابطه با جفتش که سرنوشت این یکی هم اول مرگ مغزی و بعد جسمی ست !
شکار روباه علی رفیعی را مثل پدر خوانده ی فورد کاپولا باید چندین بار دید و دید و فهمید کیست و چیست همانی که مایکل معصوم را تبدیل به پدرخوانده ی سنگدل می کند و آقا محمد خردسال را که آلتش - تو بخوان که مردی اش - را در خردسالی از او می گیرند و غرورش را در جوانی تا "خود بشود خواجه ی حرمسرای خودش"، را تبدیل می کند به پادشاه بی رحم- تو بگیر نامرد- موسس قاجار که همه ی جواهراتش را وصله ی تاجش می کند و تاج را انقدر بزرگ که همه ی سنگ ها رویش جا بگیرند .
این میان اینکه سیامک صفری در نقش آقا محمد خان قاجار بی نظیر درخشیده است و پانته آ بهرام خیلی خوب است و بقیه ی بازی ها هم خوب، چیز بی ربطی به بحث نیست. کامل ترش را می شود در سایت ها و وبلاگ های دیگر یافت و دید و خواند. کارگردانی، موسیقی،نور، بازی ها ، دیالوگ ها و صحنه پردازی عالی ست. جاییکه بعد از دو ساعت و نیم راضی باشی و بایستی و کف بزنی به احترام همه ی صحنه و آقا محمدخان!

نظرات(10) . شنبه، ۱۰ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


سال دارد تمام می شود مثل باد. دیشب داشتم فکر می کردم که از اول اسفند امجام یک کاری را شروع کنم که یادم افتاد 10 اسفند هستیم. به خاطر همین، هم این نوشته ی الان من، می تواند از آخرین نوشته های امسال باشد که دارد به سرعت می دود مثل جوانی مان.اگر هم بخواهم به سنت قدیم یک جمع بندی از سال داشته باشم، باید بنویسم که سال خوبی بود پر از اتفاقات ناخوشایند- گیریم که اولش گفتیم بد- . دیگر یاد گرفته ام به چیزی بد نگویم که شاید بعد ترش بفهمم که فقط ناخوشایند بوده و آن قدری هم که فکر می کردم مفهوم بد نداشته است. کلن سال های دهه ی چاهارم که همانا بعد از سی سالگی مان است خیلی با سرعت بیشتری می گذرد عین خر !- تو بخوان آهو- انگار که یک جورهایی روی تند قرار گرفته باشی. در کل بر خلاف سال های پیش، امسال،سال آرام تری بود. چیزهایی را یادگرفتم و قوانینی از زندگی را متوجه شدم که قبل ها یا انکارشان می کردم و یا قصد عوض کردنشان را داشتم.به نظرم باید یادگرفت و پذیرفت که چیزهایی را می شود تغییر داد وچیزهایی را نه. و تمام 30 سال بعد - ؟- زندگی را نمی توان به خاطر آن دومی ها غصه خورد و احساس حسرت کرد. به هر صورت این روزها چیزهایی برایمان مهم هستند که قبلن نبودند و چیزهایی را نمی بینیم که قبلن عشقمان بودند. این همان تغییر است و تحول. تحول همانی است که در دعای اول سال هی زمزمه اش را می کنیم. فقط خدا کند بز نیاورده باشیم که جای احسن و اخسن ش عوض نشده باشد.

نظرات(2) . جمعه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

اسکار 81 هم برگزار شد. ولی من فقط توانستم قسمت هایی از مراسم را ببینم . کیت وینسلت برنده نقش اول شد برای بازی تحسین شده اش در "کتاب خوان" و شان پن برنده ی نقش اول برای "میلک" که اولی را دیده ام و فیلم بسیار خوبی است و دومی را هتوز ندیده ام . ضمنن من واقعن نفهمیدم چرا امسال این "میلیونر زاغه نشین" معروف شد و سر و صدا کرد. به نظرم فیلم خوبی است ولی نه اینقدر که تحویلشان بگیرند. زاغه نشین ها که بعضی زیرنویس ها "سگ اسلامی" (اسلوم داگ) معنی شان کرده بودند،حالی بردند روی صحنه ی اسکار. یک قسمت هم که معرفی کاندید های نقش اول مرد بود، شوخی رابرت دنیرو با شان پن جالب شده بود. به هر حال بر خلاف سال قبل امسال، اسکار فیلم های بهتری داشت که فصل های جدید این 24 و لاست لعنتی اجازه ی دیدن همه را هنوز به من نداده است. البته این رفیق قدیمی ما دکتر موادفروش خوب نوشته است راجع به فیلم های امسال که می توانید در وبلاگش بخوانید، فقط آنجایی را که به مارادونای عزیز ما گیر داده،جدب نگیریدش، اصلن بگذارید به حساب دیلوژنال شدن خودش! جوانی می کند گاهی به اقتضای طبیعتش!

نظرات(9) . دوشنبه، ۵ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

وقتی کاری کنی،جوری باشی،چیزی بنویسی، جوری بازی کنی و چیزی بگویی که خوششان بیاید و مورد تشویق باشد. بعدش خیلی سخت است که کاری نکنی،برای خودت باشی،سی خودت بنویسی و جوری بازی کنی که دلت می خواهد. در مقیاس بزرگش می شود دیوید فینچر که سازنده ی FIGHT CLUB هست و انگار هر فیلمی هم که برای دل خودش بسازد، می اندازنش داخل "باشگاه مشت زنی" ! از چپ به رااااست، از راااست به چپ !

نظرات(1) . یکشنبه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

اوهوم! جمله ی درستی است ! " برای نزدیک ماندن به برخی چیز ها و آدم ها ، باید ازشان دور ماند " ! - گیریم که خوشت بیاید یا نیاید، تا جانت در بیاید ! -

نظرات(2) . جمعه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت