
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه علی دایی می توانست با سپردن شماره ی 10 تیم ملی به کریم باقری،شماره ی 10 را از وضع فلاکت باری که در تن رسول خطیبی دارد خارج کند و به شماره ی 10 اعتبار بدهد و متقابلن به کریم ! ضمن اینکه پستی که قرار است کریم در آن بازی کند یک پست شماره ی 10ی است. این جوری شماره ی 6 هم بر تن نکونام که به نظر می رسد دوباره بعد از چند مدت این شماره را خواهد گرفت، می ماند. بعضی مواقع "فکر کردن" خیلی بهتر از تعارف و کدخدامنشی جواب می دهد اگر بدانیم که بعضی از چیزهای فوتبال حاشیه نیستند و خود فوتبال محسوب می شوند.
هفته ی پیش بود که ماه بانو بازار رفته بود و بعدش آمده بود پیش من و عصری داشتیم با هم به خانه بر می گشتیم . از انقلاب که می گذشتیم، نگاهم به سینما سپیده خورد و خب پاییز و نم نم باران هم که هست.زنگ زدیم به پدرخوانده که همیشه آن نزدیک است که ما را همراهی کند، که در حال همراهی عزیز دیگری بود!
نیم ساعت وقتی را که تا شروع شدن فیلم داشتیم به جای تماشای فوتبال نوجوانان ایران-ژاپن در مغازه ی موسیقی بین وصال و فلسطین گذراندیم و کلی خاطره دوره کردیم و کلی هم موسیقی خریدیم(!).راستی سینما سپیده هنوز خوب است و شیلا هم ساندویچ خوبی اختراع کرده است که بعد از سینما می چسبد !

کنعان به نظر من فیلم متوسطی است که نباید با انتظار بالا به دیدنش نشست .بازی ترانه علیدوستی خوب است. از فروتن با در نظر گرفتن فیلم قبلی اش(حس پنهان)،قطع امید کردم.رادان فرصتی برای بازی ندارد و افسانه بایگان مثل همیشه اش است. سعی کرده بودم قبل از دیدن فیلم چیزی راجع به آن نخوانم و هنوز درباره اش نخوانده ام دقیق. اما جسته و گریخته که به چشمم خورده است،راجع به استعاره ها و حرف هایی که فیلم خواسته با اشاره منتقل کند،که به نظرم حرف بی پایه ای آمد. هرکسی از ظن خود چیزی فکر می کند، جایی ! ولی این گاهی هیچ ربطی به هنر کارگردان ندارد که شاید اگر خبر داشت نمی گذاشت کار به آنجاها بکشد اصلن.پایان بندی فیلم هم به نظرم بیش تر از عدم شخصیت پردازی و ارائه ی یک علت درست و درمان برای تصمیم بازیگر اول زن (!)، مسخره نیست.
همان روزهایی که آخر هفته ساندویچ های "سوسیس آلمانی" و "کالباس لیونر" در "سینما" برایمان جزو آرزوهای بزرگ بود ، سینماها جور دیگری بودند.یاش به خیر.سینما اورانوس شاپور و ستاره ی امیریه و شهر قشنگ سه راه جمهوری که آن روزها هنوز سه راه شاه هم می گفتنش جزو سخت دست یافتنی ها بود اجازه گرفتن برای رفتنشان.
همان روزها که هیچ کدامشان سانسی نبودند،اگر بیلیت می خریدی می توانستی بشنشینی و تا هر وقت که دلت می خواهد و می توانی فیلم ببینی! به خاطر همان بود که فرار به سوی پیروزی را با آردیلس و پله و راکی 20 بار دیدیم. هنوز هم کاملن لحظه ای را که ساندویچ در دهان خیره شده بودم به پرده که بازیکن آلمانی می خواهد پنالتی بزند و راکی چپ چپ نگاهش می کند،جلوی چشمم هست.فیلم های دیگری مانند عقاب ها و کانی مانگا و گذرگاه جهنمی را هم بارها و بارها دیدیم در کنار باراباس !

کوئنتین تارانتیو که با ساختن DEAD PROOF خواسته بود ادای دین کند به سینمای کلیشه ای و تجاری دست پایین _روزهای نوجوانی اش ،(سینمای جیم!)، این بار فیلم HELL RIDE لری بیشاپ را پرزنت کرده است .در ضد مرگ،استاد فیلم را گذاشته بود روی جلوه های ویژه ماشین های غول پیکر دهه ی 70 آمریکا تا طرفداران آن ماشین ها و خودش لذتش را ببرند.حالا اینجا عشق موتورهای هارلی دیویدسون می توانند با موتورها و البته اسلحه های عجیب و غریب استاد صفا کنند. اینجا هم مثل اکثر فیلم های تارانتینو عنصر "زن" و کافه در کنار خشونت و موسیقی خاصش حضور فعال دارد . فیلم به اندازه ی لازم هم بازیگر اسمی و خوب دارد . از دنیس هاپر گرفته تا وینی جونز و البته مایکل مدسن همیشه دوست داشتنی در کنار خود بیشاپ ! ضمنن آن متخصص پاپ کورن خور سیزن 1 سریال 24 را یادتان هست ؟ همان که سیزن 5 .. و .. ! خب ! چناب اریک بافلر اینجا یک نقش جالب دارد و .. .

هر چقدر که این فیلم ها "هیچ" هم نداشته باشند، برای من حس نوستالژی در روزهایی را که نبوده ام (!) را زنده می کنند ،برای همین تمام این جور فیلم ها و تارانتینو و دار و دسته ی دیوانه اش را دوست دارم .

اولین مسابقات فوتبالی که یادم می آید ، مسابفات 1984 ملت های اروپا است . میشل پلاتینی،رومینینگه و فکر کنم جنتیله نام هایی هستند که خیلی محو از آن دوران در یادم مانده اند. سال 1986 را خوب یادم هست(!). جام جهانی 86 مکزیک بود و مسابقه ی تاریخی انگلستان-آرژانتین که ما شدیم طرفدار آرژانتین! با آن دو گل استثنایی دیه گو مگر چاره ی دیگری هم می ماند؟ فینال آن سال آلمان و قیصر و ستاره هایش بود،فولر و رومینینگه و ماتئوس در مقابل تنها آبی های دوست داشتنی دنیا، بیلاردو و خورخه بروچاگا و دیه گو آرماندو مارادونا ! بازی ها پخش مستقیم بود با یک روز تاخیر آن روزها! فردایش بود که فهمیدیم آرژانتین قهرمان شده و 3-2 در آن فینال تاریخی قیصر را مات کرده است.

تا زمانی که مارادونا بود و می درخشید طرفدار سینه چاک آرژانتین بودیم و دیه گو! هر چند که در سال 90 در آن اردوی تاریخی منظریه ی تجریش با بچه های مدرسه زیر پرچم رایش رقصیده بودیم و آلمانی تر از قیصر بودیم! یادش به خیر! دیه گو! که در جام جهانی سر پنالتی ایتالیا-آرژانتین ایستاده بود و جهت پنالتی ایتالیایی ها را به گوچه آی محبوب مان می گفت تا آرژانتین آن بازی را ببرد و سال بعد لیگ ایتالیا تلافی کند و اسطوره مان را محروم کند که مارادونای ما چند وقتی بود که خودش را گرفتار عشق های بی فرجام و دود کرده بود. مارادونا رفت و آن سال ها جانشین خلفش پل گازای گاسکویین بود و شخصیت"کله خرش"که عاشق انگلیس مان کرد.

در سال های بعد آرژانتین،بدون مارادونا هیچ وقت آن ابهت گذشته را برایمان نداشت چه حتا ستاره هایی مثل ریکلمه و ورون و سیمونه و مسی و کانی جیا نمی توانستند جای خالی دیه گو را برایمان پر کنند و تنها ستاره ای از آرژانتین که خاطراتمان را مورمور کرده بود همان گابریل بانیستوتای دوست داشتنی بود که او هم به خاطر موهایش پاسارلا - کاپیتان قبل از مارادونای آرژانتین- مربی آن روز تیم ملی را ول کرد و رفت .
این روزها، اسطوره ی کودکی مان بعد از همه ی بلاهایی که سرش آمد و تمام حاشیه هایش که باعث می شد دیدنش خلاصه شود به وی.آی.پی ها و مراسم ها و جشن ها،به زمین فوتبال برگشته است.این بار دیه گو سرمربی تیم ملی آرژانتین است.با وجود دکتر کارلوس بیلاردو در راس تیم های ملی آرژانتین چشممان را می بندیم و کاری به نقص های احتمالی دیه گو در مربی گری و تجربه های ناموفقش نداریم.امروز تیم ملی آرژانتین نام بزرگ و محبوبی را در قامت سرمربی خود می بیند. چشممان را می بندیم و آرژانتین افسانه ای را با دیه گو آرماندو مارادونا تصور می کنیم. می خواهیم باز هم از فوتبال لذت ببریم.باور کنید لذت فوتبال متعلق به شماره 10 هایی مثل دیه گو، کانتونا(که البته با شماره7)، گاسکویین،افنبرگ،زیدان و روی کین است .مگر کس دیگری توانست "دست خدا" را تکرار کند ؟

این خنک شدن یک هویی هوا ، حسابی به ما چسبیده است و ولمان هم نمی کند . این هوای این جوری را خیلی دوست داریم . نه سرد است که کار به کاپشن و پالتو بکشد و نه گرم که روانت را پاک کند . فعلن زندگی روی روال شاعرانه است . شب های شب نشینی با دوستان یا شب های دو نفره ی چای گرم و فیلم و کتاب و مجله خیلی می چسبد این روزها . یکی- دو تا رستوران و پاتوق جدید هم کشف کرده ایم که به قول این رادیو جوانی ها فاز می دهد 1000 ولت با سس فلفل !
سلام پسرکم !
هفته ی پیش عمه ی مامان من ، بعد از یک هفته در بیمارستان بودن، فوت کرد . یعنی به پیش خدا رفت ! شاید در نزدیکی آن جاهایی که تو الان هستی . شاید هم اصلن او جای دیگری باشد . بالاخره صف شما با هم فرق می کند .
بعدش ، بعد از یک مسافرت کاری خارجی، آخر هفته و تعطیلات را هم رفتیم به امیردشت پیش عمو اسی و رفقا. آخرین شمال دسته جمعی مان بود. 3 هفته ی دیگر باقیست و عمو مصطفی می رود به اندونزی ، عمو احسان به استرالیا و عمو سعید به نروژ ! انگاری آن نارنجکی که با رفتن عمو علی بینمان افتاده ، الان دارد آرام آرام می ترکد و بقیه اش هم تا عید و رفتن بقیه! راستی این روزها جای عمو مهدی ات هم به ماموریت 2 ماهه روی کشتی رفته حسابی خالی است ! همه بیش تر از عمو مهدی نگران دزدان سومالی و تنگه ی عدن هستند که گیر عمو مهدی نیفتند !
این سفر آخرمان بود! ولی خب هیچ کس هیچ اسمی از "آخرین" نیاورد زیاد . عموها و خاله هایت سعی می کردند این چند روز را حسابی خوش گذرانی کنند . راستی پینت بال نمک آبرود هم رفتیم . مامان و خاله هایت در لباس سربازی قیافه شان خیلی با مزه شده بود ! برای همین هی حواس "حاج بهمن " پرت می شد و نمی توانست درست تیر اندازی کند . شانس آوردیم در جنگ واقعی ورود خانم ها به جبهه ممنوع بود وگرنه همه باید عراق را ول می کردند و حاج بهمن را می چسبیدند ! عمو جفری هم همه اش حواسش به بیرون زمین و تدارکات و واجد لجستیک و تنظیم باد چرخ های دشمن فرضی بود ! خلاصه 250 هزار تومان از حق زندگی و تحصیل آینده ی شما را خرج پینت بال و زدن تیر، در دار و درخت و کمر مهندس عزیز کردیم . مبلغ باقیمانده را نیز خرج مداوای کمر عزیز کردیم ! مافیا بازی هم کلی کیف داد . بابایت بعد از مدت ها به آرزوی رسید و کارآگاه شد و کارآگاه قابلی هم شد . عمو جاوید را پرسیده بودم و به روی خودم نیاورده بودم و کلی با هم حال می کردیم وقتی دست بعدی گفتم که مافیاست و یارانش کیستند ، باید قیافه اش را می دیدی ! خلاصه که خیلی خوش گذشت . کلی هم زدیم و رقصیدیم و هیراد و پویا جای تو می رقصیدند و فکر کنم جایت را خالی کرده باشند .
راستی ! امروز صبح جلسه ای داشتیم و در کنار جلسه داشتم با مدیر عامل کارفرما که سیتیزن آمریکا ست حرف می زدم ، کارش اینجاست و همیشه در رفت و آمد بین ایران و آمریکاست و زندگی مرتبی هم در هر دو جا دارد . به نوعی کار در اینجا و زندگی درآنجا ! صحبت همین حرف ها شد . در اکثر شهر های بزرگ زندگی کرده و شناخت خوبی از همه جا دارد و نظرش این بود که آمریکا و کانادا جای دیگریست و پیشنهاد کرد که بیزنس مان را در کانادا هم امتحان کنم . به او گفتم که همیشه دوست داشتم مسافرت را و زندگی دو زیستی را و اگر راحت جور بشود بدم نمی آید یک تستی بکنم که هم آنجا باشم و هم اینجا . آدرس وکیل خوب داد . با مادرت هم صحبت کردم . گذاشتیم برای برنامه ی چند سال آینده مان ! انگاری کم کم پایمان از خاک اینجا می کند .
شب عظمت بی نظیری دارد . جاده چالوس در روز پاییز قشنگی دارد ، اما جاده در شب هم چیز دیگری ست . مه پنج صبح هزار چم وقتی با رویای تو مخلوط می شود ، تصویر قشنگی می سازد که مستت می کند تا موقعی که بخوری به ترافیک 7 صبح اتوبان کرج تا بپرد هر چه که زده ای ! بابت 3 ساعت لذتی که برده ای یک ساعت و نیم زجر در ترافیک بی قیمت ترین بهایی است که باید بپردازی انگار !