جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
- چریکه‌ی آراز؛ آرشیو ماهانه؛ مهر 1387

فرار از زندان ! بعد از مدت ها ، در این پاییز " فصل" ، تنها چیزی که حالمان را کمی بهتر کرده است . بی نظیر و استثنایی است این سریال !
فصل چاهارم با یک غافلگیری بزرگ شروع می شود . نظیر چیزی که در فصل 5 سریال 24 اتفاق می افتد . تا به حال 6 اپیزود اول سری 4 به دستم رسیده است و عجب سریال بی نظیری هست . ضمنن این سریال نشان دادن 5 نفر که دارند تونل می کنند و یا طناب بالای دیوار می اندازند که از زندان فرار کنند نیست ، توصیه می کنم از دست ندهیدش .

بعد از تحریر 1 : گاهی اوقات خوشی های بزرگ خیلی ساده اند . چقدر خوشحال شدم وقتی که اپیزود 7 هم بود . دیشب به صورت ماراتن 5 قسمت را با هم دیدم و الان سرشار از انتظار و هیجانم برای قسمت های بعد . راستی یادم رفته بود که بگویم موسیفی سریال هم کار یک ایرانی به نام "رامین جوادی " است ! به نظرم فیلمنامه ی سریال هم از 24 و هم از لاست محکم تر و حرفه ای تر است . در حال حاضر چیز بی نظیری هست پریزن بریک !

نظرات(9) . شنبه، ۲۷ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت


این درد نشانه ی خوبی هست ! درد می تواند نشان بدهد که یک جا مشکلی هست . مثل همیشه استفاده کردن از مسکن ها نمی تواند ، راه حل خوبی باشد . تصمیم گرفته ام این بار کمتر از کدئین استفاده کنم . این مسکن ها روح را کرخت می کنند تا درد را احساس نکند تا جایی که بترکد ! گاهی درد باید باشد که باشد . این شب ها شهرام ناظری عجیب می خواند که مرد را دردی اگر باشد خوش است ، درد بی دردی علاجش آتش است .

نظرات(10) . دوشنبه، ۲۲ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

انگار کم کم باید بنویسیم که این "عادت" هم چیز خوبی است که زندگی بدون آن چیز خوبی از آب در نمی آید . عادت می کنیم و زندگی می کنیم و عادت می کنیم . اینکه کم کم ببینی موضاعاتی که تا چند وقت قبل تا مرحله ی "کمای ذهنی" می بردتت ، اکنون بدون هیچ واکنشی از کنارت رد می شود ، صرف نظر از همه ی تغییرات هر روزه به این قضیه ی عادت بستگی دارد . عادت می کنیم که زندگی کنیم و عادت می کنیم که بپذیریم وقتی همه چیز به کاممان نیست ، سرمان باز هم گرم ادامه ی زندگی مان باشد . چه کسی بود که زمانی فریاد می زد که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ؟

نظرات(12) . چهارشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

اگر دو دقیقه دیرتر به ایستگاه راه آهن رسیده بودیم ، نه از سفر اثری بود و نه از سفرنامه . قطار "توربو" و جرزدن و کنترل زد زدن های دلاویز در شطرنج، آغاز سفر بود . "کله پارچه" و حلیم عید فطر و خر و پف های صبحگاهی آقا ژیرس قسمت بعد از مقدمه بود . ناهار تاتا ! و مافیای بعد از ظهر قسمت بعدی قضیه بود ، همان جا که سرنوشت بازی و نقشه ی قتل سید جعفر قبل از پخش شدن برگه ها مشخص بود . باغ و سفره خانه یاسر ناصر قسمت شبانه ی سفر بود . همان جا که حاج محسن و ناصر! ناص!ر منصور! هایش در بی سیم باعث گم شدن چند تایی از ماشین ها شد .بی نظیر بود زیارت حرم امام هشتم و خالص ترین و ناب ترین لحظه ها و نماز شبانه در مسجد گوهر شاد و بغض در گلو . برای ظهر پنج شنبه شاندیز و شیلیک هایش ، همیشه تجربه های منحصر به فردی هستند . بچه ها تا مدت ها عصر پنج شنبه و ساسی مانکن و پارمیدا و رقص قاسم آبادی و آواز گروه سرودشان را فراموش نخواهند کرد . همان طور که خاطره ی پارک شادی و ترن هوایی اش به زودی کهنه نخواهد شد . از تمام 17 نفر که لحظه های خوبی ساختند ، متشکریم و اما آخرین روزهای با هم بودن مان را خوش می گذرانیم . کسی چه می داند که وقتی این روزها تمام بشود ، دیگر کی می توانیم دور هم جمع بشویم . همین .

نظرات(13) . شنبه، ۱۳ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

دختری آمریکایی که با مادر و شوهر پولدارش زندگی می کند، می خواهد با دوستش بروند و پاریس را ببینند. پدرش که بازنشسته ی سرویس مخفی آمریکاست مته به خشخاش می گذارد و مخالفت می کند. دخترک قهر می کند و پدر دست آخر می پذیرد . در اولین روز رسیدن به پاریس دختر و دوستش دزدیده می شوند و پدرش در می یابد که فقط 96 ساعت فرصت دارد تا جان دخترش را نجات دهد ..

یاین بار فیلم احتمالن از روی "تجارت" خودمان کپی شده است ! یکی از نویسندگان فیلمنامه لوک بسون است و لیام نسون هم در نقش فرامرز قریبیان فیلم است که آمده است پی دخترش در پاریس. و یک نفری همه جا را نابود می کند تا به او برسد که در چنگال تبه کاران اسیر است و در این راه، همه ی موانع را از پیش پا جارو می کند . آها ! تا بادم نرفته است بپرسم که اگر دلتان برای شانون زیبای سریال LOST تنگ شده است، در این فیلم می توانید با او تجدید خاطره کنید . نمره ی 7.8 فیلم هم نمره خیلی بالایی برای فیلم محسوب می شود که به نظر می رسد به خاطر تازه اکران شدن فیلم باشد و بعدن پایین بیاید. فیلم از جمله فیلم های اکشن پاپ کورنی محسوب می شود که برای 2 ساعت از تعطیلات هم کاملن مناسب است .

نظرات(2) . سه شنبه، ۹ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

گاهی دانستن و اطلاعات زیاد باعث دغدغه های بیش تری می شود. مثالش می شود: یادش به خیر! که همکلاسی ای در دبیرستان داشتیم به نام "ن" که وقتی شاگرد زرنگ ها و بچه درس خوان ها چند دقیقه به امتحان داشتند تند و تند آخرین فرمول ها را حفظ می کردند و از هم اشکال می پرسیدند، "ن" داشت آخرین گاز ها را به ساندویچ های خوشمزه اش می زد و کل یوم بی خیال دلهره بود و هرگونه تشویشی.دلهره های امتحانات دبیرستان برای من هیچ وقت تکرار نشد که در دانشگاه برای خودمان یک پا "ن" بودیم و شب و روز امتحان در کافه نادری و بوفه ی دانشگاه داستان ها داشتیم با رفقا!
راستی! صحبت دبیرستان شد. هندسه را که یادتان هست؟ برخی قضیه ها را باید اثبات می کردیم از هزار برهان ساده و روتین گرفته تا برهان خلف، باید اثبات می کردیم قضیه را . اما برخی قضیه ها و فرمول ها را به صورت اصل می پذیرفتیم و کاری به کار اثباتش نداشتیم. مثالش چی بود؟ دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند؟ حالا قضیه ی من است . این که بخواهم مثل معلم هندسه مان هر قضیه ای را بارها و بارها اثبات کنم و به "چرا" ای اش بپردازم ، اذیتم می کند و انرژی ام را می گیرد . نمی خواهم معلم هندسه باشم . گاهی اوقات که امیدوارم به اکثر اوقات میل کند، باید "ن" وار قضیه ها پذیرفت . این توضیح دادن انرژی را می گیرد، از بین که نمی برد لامصب! بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیلش می کند . وقتی انرژی را از حالت نرمال که باعث زندگی ست به "آن صورت" دیگر تبدیل می کند، زندگی! چیز گندی می شود بی وجدان!

نظرات(5) . دوشنبه، ۸ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

گفته بودیم برایت آقای قطبی ! نگفته بودیم ؟ در استادیوم به تو گفتیم ، در برنامه ی نود گفتیم ، در خیابان که دیدیمت گفتیم ، در اسفندیار که شام می خوردی گفتیم .حتا در همین وبلاگ هم گفتیم . نگفتیمت آقای قطبی ؟ گفتیم که "یوروم"ت را بردار و از اینجا برو . گفتیم قهرمان بشوی و نشوی ، تاثیر خودت را گذاشته ای . از این جا برو که ما دوستت خواهیم داشت ، قهرمان شدی و بیش تر عاشقت شدیم و گفتیم حالا برو !
رفتی و باز دوباره برگشتی . آنقدر برگشتی که مجبور بشوی "دیوانه" خطابمان کنی ! که خودت را دیوانه بخوانی و ما را هم . چه فرقی می کند که فحش داخل کاغذ کادو بدهی و "کریزی" خطابمان کنی یا ایرانی باشیم و "اسگل" خطاب بشویم، مهم برای ما این بود که تو نباید بر می گشتی . حتمن باید "مایلی" وار منطق مان را وارد حریم خصوصی و چشمت می کردیم تا حرف گوش کن باشی ؟ ندیدی که چه دلسوز بودیم برای زن و بچه ی در آمریکا مانده ات ؟ چه فضول بودیم برای خبر گرفتن از قرارهای هفتگی دوبی با دوست دخترت ؟ چه هیز بودیم برای دیدن عکس "یوروم"ت ؟ حالا خوب است بدهیم که علی دایی سرت داد بزند که " عزیز من ! اینجا ایرانه !" ؟ . آری . آقای قطبی اینجا ایران است . اینجا مملکت چاهار فصل است . باهار داریم . تابستان داریم و پاییز و زمستان داریم و هر کدام به رنگی !
آری! عزیز من! اینجا ایران است و انگار باید حرف فیروز کریمی را بپذیریم که گفته بود :" قطبی اوایل فصل روی نیمکت بود . وسط فصل کنار خط بود و آخر فصل پرش می کرد این فاصله را و اگر یک فصل دیگر بماند ببینید که چه ها می کند " . انگار پر بیراه نبود که تو هم ایرانی شدی . یکی مثل خود ما . آقای قطبی ! اینجا نبودی تا ببینی چه بر سر خود ما آمده است . فکر می کنی ما هم از اول این بودیم ؟ همه مان در مکتب و مدرسه و کودکی مان آدم حسابی بودیم جان تو !
جان من ! وقتی بر می گردی و به خبرنگار ها می گویی "کاری که شما با پرسپولیس می کنید ، حیوان با حیوان نمی کند" ، کسی کاری ندارد که چرا این حرف را زده ای . کسی کاری ندارد که مارکو برای کار شخصی رفته است و نوشته اند برای دلالی بازیکن رفته است و تو به او خط داده ای که برود . این جا از این جمله ات چنان چماقی درست کنند که تحملت را از دست بدهی و بدترش را هم بگویی !مگر یادت نیست که همین ها از بغض دایی و کریمی و قلعه نویی ، و نه از حب خودت "امپراتور" ت کردند و "شیر" ؟ حالا بشین و قدرت ایرانی را نگاه کن . به قول آن پیرمرد_ترک_ هیجان زده ی بعد بازی استرالیا ، ایرانین دنیانی داغان پاغان می کنه ! شما که جای خود ! شما که محترم !
حالا بنشین و ببین تا قبل از بازی با استقلال چه بلایی بر سرت بیاورند ، فقط شانس آورده ای که بیشتر روزنامه چی جماعت ما پرسپولیسی هستند . شانس بیاوری که "دربی" را نبازی ! تازه شانس بیاوری که به خودشان نگیرند این "حیوان" بودن را ! که آن وقت پاره می کنند هر چه پرده ی سالم مانده به خلوتت .
حالا اما ، تو که خواهی رفت ، ولی امروز نرو . بنشین و ببین کار روزگار ما را که چه بر سر فرشاد آقای گل دوست داشتنی و محبوب ما آورده که امروز این گونه عقده گشایی می کند و به تو می تازد و پرده می درد. بنشین و ببین و بخوان حسن روشن ها و حجازی ها و پروین ها را که مایه ی پر شدن روزنامه های درجه 2 و 3 هستند امروز . تازه شانس آورده ای حاجی مایلی تا یک سال ممنوع از مصاحبه شده است. اگر هم حوصله ات در خانه ات و تنها سر می رود ، بنشین و دی.وی.دی برنامه 90 چند هفته پیش را گیر بیاور و هرشب چند بار ببینش ! آنجایی که علی دایی می گوید " د_د_د_د! بازم حرف خودت رو میزنیییی ؟ اینجا ایرانه عزیز من " !

نظرات(8) . چهارشنبه، ۳ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

حتا اگر طرفدار فیلم های اکشن و جلوه ی ویژه و تخیلی نیستید ، این فیلم برایتان جزو "حتمن ببینید" ها باشد . بعضی از فیلم ها فقط یک بار دیده می شوند ولی اگر فیلم باز هستید باید ببینیدشان ! کریستوفر نولان کارگردان صاحب سبکی است. همان طور که کریستین بیل بازیگر توانایی هست و همان طور که گری اولدمن خوب بازی می کند و همان طور که مایکل کین و مورگان فریمن بزرگ هستند - گیریم که فرصتی برای نشان دادن توانایی هاشان نداشته باشند - . در کنار همه ی این ها یک ژوکر هست که بی نظیر بازی می کند . شاید مرگ هیث لجر در اینکه بازی اش بی نظیر به چشم بیاید بی تاثیر نبوده است ، آدم ها وقتی نیستند ، عزیز ترند . حتا اگر فیلم از مرگ ناگهانی لجر و تبلیغاتش برای ژوکر بیشترین بهره را برده باشد ، ژوکر و شوالیه ی تاریکی ارزشش را دارند . فیلم دیالوگ های نغزی هم دارد مثل این که :
* در ابتدای فیلم ، ژوکر نقشه ی سرقت از بانک را طراحی کرده است ، رییس بانک که زخمی شده است از ژوکر می پرسد که هر جنایت کاری به چیزی اعتقاد دارند ، شرف ، احترام و ژوکر به چه چیزی اعتقاد دارد ؟ ژوکر می گوید من به این اعتقاد دارم که چیزی که تو را نمی کشد Stranger ( عجیب تر ) می کند که در تعارض با سخن معروف نیچه است که "چیزی که مرا نمی کشد Stronger ( قوی تر ) می کند."

* دیالوگ بولد شده از مقاله ی شهسوار سیاه شهروند امروز،

نظرات(13) . سه شنبه، ۲ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد،
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.

باغ بی برگی
خنده اش خونيست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پاييز
.
.
.
و در آمد : پاییز .


...

باز هم خدا را شکر که پاییز را آفرید تا کمی نفس بکشیم . پاییز من !، سبزی و تولد بهار ، گرمی و عشق تابستان و سردی و سفیدی زمستان را ندارد . پاییز من اعتدال خوشایندی دارد و مرگ های رنگ به رنگ و عاشقانه ای. مرگ_برگ و مرگ_رنگ ! و اگر یادمان باشد که بیشتر از "هر تولدی"، مرگ هایش به یادمان مانده است و بیشتر از هر تولدی ، هر مرگی مورمورمان می کند و یادمان می اندازد که زنده ایم ، پاییز را دوست خواهیم داشت . مرگ های عاشقانه قاب می شوند و تابلوی وهم آلودی و در فضای مه گرفته و بارانی ذهن ، سنجاق می شوند به دیوار خاطره ها و این یعنی پاییزان من .

نظرات(3) . دوشنبه، ۱ مهرماه ۱۳۸۷ . لینک ثابت