
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه سلام پسرم ،
الان هفته های آخر تابستان 87 است که دارد تمام می شود . شکر خدا که تابستان می رود و پاییز می آید . نمی دانم تو به کی خواهی کشید اما من که اصلن طاقت گرما را ندارم و حسابی کلافه ام می کند . راستی این روزها به خاطر یک موضوع دیگری هم حسابی کلافه هستم . عمو احسان خانه و زندگی اش را جمع کرده و دارد از ایران می رود . تا به حال خیلی از دوست ها و آشناهایمان رفته اند ولی راستش این بار خیلی فشار بهم آمد . هیچ وقت فکر نکردیم که حرفشان جدی باشد . همه اش می گفتیم ویزا که آمد می گذارند روی تاقچه و می نشینند سرجایشان . ولی انگاری اشتباه کرده بودیم . قصدشان جدی هست . عمو اقبال تا 1 ماه دیگر می رود و عمو احسان تا 2 ماه دیگر . می گوید که به خاطر پویا و آینده ی پسرش هست . ولی من نمی دانم که چقدر درست است این کار . یعنی ما ها هم در آینده ، برای آینده ی تو باید از این جا برویم ؟ پس تکلیف پدر و مادرمان چه می شود ؟ من که هیچ وقت نمی توانم به دورشدن از آن ها فکر کنم . ولی عمو ها و خاله هایت که دوستان ما باشند می گویند ما نسبت به آینده ی بچه هایمان وظیفه ی بیشتری داریم . من هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم که بین پدر خوب بودن برای شما و پسر خوب بودن برای مامان و بابای خودم کدام را بیشتر انتخاب کنم . اصلن از کجا معلوم که تو بخواهی که اینجا نباشی و آن جا باشی . اصلن نظرت چیست که ما بنشینیم تا خودت بیایی و کمی این جا بمانی و بعدش که سیزده - چاهارده سالت شد یک شب بی خیال قیمه پلوهای مادرت - که هفته ای 4 شب بهمان می دهد - بشویم و میهمان من یک چلوکباب برگی بیرون دور هم بزنیم و راجع به این موضوع صحبت کنیم ؟ خوبی اش آن است که آن موقع من می توانم با عمو احسان صحبت کنم که از من چه کاری در خارج برمی آید و تو هم از پویا راجع به زندگی در آن ور آب و دختر های همکلاسی اش سوال کنی . این جوری شاید بهتر بتوانیم تصمیم بگیریم که چه کار کنیم . ها ؟ دلت آن ور آب بودن می خواهد ؟ پدرسوخته پویا حتمن چیزهای زیادی تعریف کرده است ها !
البته خیلی هم خوب هست که این روزها ، یک قسم سنگین به دایرکتوری قسم های ما اضافه شده است . "به این زبان روزه!".
بیچاره آن "شکم گرسنه" ! است . دردسرش مال اوست ، عزت و اعتبارش مال "زبان " !
یک )
همین پنج شنبه ی پیش بود . پریروز ها رو میگم . از در که وارد شدم ، حیاط البرز مثل همیشه بود . استخر اما این بار آبش خیلی تمیز بود . تمیز_تمیز . یاد روزی افتادم که برای آزمایشگاه زیست شناسی چیزی برای تشریح نیاورده بودیم و با حمید.م یه ماهی زنده از استخر گرفتیم و پیچیدیم لای کاغذ آ4 و بردیم گذاشتیم روی میز آزمایشگاه زیست و هنوز ماهی جون داشت . بچه ها قرار بود همه توی کلاس باشن . 4/10 ریاضی . ناصری هم بود . شاید برای اینکه چک کنه ببینه کسی غایب نباشه بازم . مثل همون روزهای سال 72 ! اصلن فکرش رو نمی کردم که همه باشن . همه بچه ها اومده بودن . همه . یکی جراح شده بود . یکی کار بیزنس داشت . یکی تو آمریکا استاد شده بود و اون یکی مهندس خبره ای توی کارش . ولی همه همونجوری بودن . به جای پشت نیمکت ، مثل زنگ های تفریح روی نیمکت ها نشسته بودیم . داد و بیداد بود و خنده . کامیار . م هم بود . توی ارکات دیده بودم که موهاش رو رنگ کرده ، پر کلاغی متمایل به کرم ! می گفت شب از آمریکا اومده تا به قرار برسه . همه ی بچه های 4/10 ریاضی دبیرستان البرز . سال 73 . وسط بگو و بخند ، یه دلهره ای مثل بختک افتاد تو دلم . از همون دلهره هایی که وسط بزن و برقص تمام اون سال ها یی فکر می کردی که الان کمیته می ریزه توی خونه . یادته که حسش رو . فکر کردم که شاید خواب باشم . فکر کردم که راحت که به دست نمیاد این خوشی . چشمام رو مالیدم . هوا روشن بود . صبح شده بود . درست بود . خواب دیده بودم .
.
.
.
دو)
همین پریشب بود . همین جمعه شب . تقریبن همه رفقا بودن .همه صورت ها شاد و همه خوشحال و همه ی خونه ی احسان . افطار و شام و موزیک_ارگ . شیکم ها که سیر شد اولش هر کسی ولو شد یه گوشه و بعدش کم کم دست ها همه بالا . بزن و بکوبی بود برای خودش . من اما اصلن شاد نبودم . نمی شد لعنتی . مهمونی خداحافظی احسان از ایران ! خونه ای که 7 سال توش رفت و آمد و خاطره داشتیم کچل شده بود . همه ی وسایل رفته بود داخل کارتن و صاحب خونه داشت سعی می کرد توی اتاق خواب پسرش رو دور از سر و صدا بخوابونه . نخوابید بچه . اومد و شروع کرد با رقصیدن های آخر بچه ها توی این خونه دست تکون دادن . توی صورت ها لبخند بود ولی توی دل ها معلوم نبود . یه کمی نشستم توی اتاقی که همیشه با رضا و مهدی و اسی ، چار تایی میشستیم به چرند و پرند . اون موقع ها فقط احسان متاهل شده بود و همه ی ما مجرد . کم آتیش سوزوندیم ؟ کم با هم دیگه به همدیگه خندیدیم ؟ یادش به خیر . روم نشد برم بالای پشت بوم . یعنی ترسیدم که نتونم جلوی بغضم رو بگیرم و آبرو ریزی بشه . کاش می شد یه بار دیگه دارآباد رو تماشا کرد از اون بالا . مهدی نیومده بود نامرد . توی سالن می رقصیدن هنوز . گفتم حتمن خواب می بینم . قرار نبود جدا بشیم از هم . 14 سال می گذشت از قرارمون . کم بود ؟ گفتم حتمن خواب میبینم . چشم هام رو مالیدم و باز کردم . هوا تاریک بود . شب بود هنوز و بچه ها کم کم خداحافظی می کردن . این بار بیدار بودم . بیدار_بیدار .
آن کپل هيکل_ عظیم ، آن آويزان به سيبيل_ نعیم ، آن نشانه رفته به سيبل ، آن متل مکان و آن هتل آشيان ، آن داراي ذهن خط خطي ، آن عاشق نثر بيهقي ، آن ارباب کلفت قيافه ، آن صاحب صداي گوگومگوري ، آن هر هفته به شکار رونده و آن هميشه جوجه يخ زده در جنگل به نیش کشنده ، آن تير قضا به گراز زننده ، آن تير چراغ برق دو تا ديدنده ، آن مورد تعدی گراز قرار گيرنده ، آن داخل ديوار را با کوراندو سياحت کننده ، آن صاحب کرامات ، آن شکارچي وحشیان اعظم و صياد اهلیان محشر، کسي نيست جز شيخنا و مولانا الماکس هانتر .
حکايت کنند که شيخ اسمش در طفوليت مانند سایر آدمیان بود و پدر فرهیخته محمد ناميدندش، ولي چون "في الواقع" به ژانگولر و کارهاي محير العقول علاقه داشت ، يک X به اسمش افزود و اندکي مو بر سبيل هايش افزود و قسمتی از تعداد حروف اسمش زدود تا شد : MoX ! در ايام ماضي شيخ جيپي داشت و دلي بازیگوش! همين بود که ايام بسيار را بين بوفه ي پارک ملت و رستوران ياس و آينه ونک در تردد و آمد و شد بود با ولکان نامي که گوريل مي ناميدش و دودره بازی بود بسیار قهار و برديايي که پيتزا مثل تراکتور مي بلعيد بسیار در شب های قرار و رضايي که برادرش بود و او هم به خودش ايکس بسته بود و روز و شب را به مراوده و مرافعه با دخترکان بی مرام و بی قرار می گذارنید .گذر عمر و جبر زمان شيخ را به "شمالان" روان کرد تا از "عزيزمزان" خود دور شود و با شکارچيان آن خطه ی غریب کش نشست و برخاست کند و در "جنگلان" دنبال "شيکار" و در"ساحلان" دنبال آهو بدود . نتيجه تحصيلات شيخ اين بود که خود گرچه شکارچي نشد ولي صاحب چندين قبضه "اصلحه" شد که از شکارچياني که طعمه گراز شده بودند برايش به ماترک مانده بود و او از بالاي درخت صحنه را ديده بود و اين گونه بود که هميشه پز "اصلحه" ها را داد و گاهي هم به معاشقه و مغازله با آن ها پرداخت تا روزي که عضو شريف داخل گلنگدن اسلحه گير کرد و شيخ صلاح ديد که سلاح مال ماليدن نيست .
گويند چون ساختن يک باب ويلا در شمال برايش 8 سال به طول انجاميد و از هر طرف بانگ اعتراض برخاست ، حوصله اش سر رفت و عنان از کف بداد و مجنون وار همراه با پسرش "لوپين" که از نژاد ژرمان مي خواندتش راهي پايتخت بشد و در يک واحد اشرافي مجهز به وایرلس و آیفون همیشه خراب که "ويلاموکس" ناميده مي شد ، رحل اقامت افکند . در احوالات شيخ گويند که شيخ ما شبي، نصفه شبي در شمالان آب غوره بسيار بخورد و اختیار از کف بداد و نعره زنان در راه بازگشت به "هوم سويت هوم" تير برق را تير دوقلو بديد و چون خواست دیوید کاپرفیلد وار از بين دو تير عبور کند ، تيري از ماتحتش خارج شد و خود را به ميان ديوار بديد با کوراندو ! اين واقعه بر شيخ تاثير شگرف گزارد و شيخ عهد کرد تا زين پس آنقدر عيش کند که تير یا یکی یا 3 تا ببيند و از کنارش بگذرد تا اينکه سر و ماشين به سلامت باشد .
شيخ دستي و ريشي نيز در بازي مافيا داشت ولي چنان که "شيخ ابو سعيد" مي فرمود پليس کش ماهري بود و هر چه نعره مي زد که بابا ! من مافيا هستم که پليس مي کشم ، الله وردی خان مي فرمود "هذا الکثافت. " ولي هيچ گاه پس گردني نخورد که سبيل دهشتناکي و دشمن فریبی داشت هماره . شيخ دستي و انگشتي هم بر بازي پوکر داشت ولي هرگاه آراز او را به بازي طلبيد ، شيخ نجوا کرد که "بي تعارف بگم ! سر پول نباشه بازي نمي کنم" ! گويند زماني رسيد که روزگار براي شيخ تنگ شدي و شيخ به عطاری و عرقیات معطر علاقه مند شد و اين چنين شد که دستياري به نام آرتور پيدا کرد و بساط عرق هاي نعنا و سرکه ی سیب و خار شتر به پا کرد تا آنجايي که يک بار طبيب رضا ي موادفروشي را ديدند در حاليکه پاي آيفون ویلا اندکی عصاره ي بیدمشک طلب مي کرد و شيخ مي فرمود " آب جوي مرغوب_نان الکلیک هم رسيده ! بقيمت ارزان ! بيارم پايين ؟ " !
در احوالات شيخ گويند که به علم الاديان علاقه مند بود و مدت ها راجع به شمنيسم و بوديسم و براهماييسم مطالعه کرده بود تا شبي که آيدا خاتوني که از قضای ربانی زبان درازي هم داشت حسابي پانتوميم کوبش کرد و شيخ از صباح بعدي جامه ي درويشي و ردای شمنيسم و قبای بودیسم به در آورد و عهد کرد که ديگر کاري با آن نداشته باشد . شيخ اوستاد علوم کامپيوتري بود و يک بار در محيط داس که پيغام رسيده بود " ...many parametres" شيخ تايپ فرموده بود " show me one of them " ! گويند شبي که برای مودم وايرلس خود پسورد گذاشت و آراز را هم تشویق به این کار کرد و از فواید این عمل سخن بسیار راند . آراز سرگشته شد و از او پرسيد چه جوري ؟ و او جواب داد اينجوري ! و ادامه داد خيلي راحت بود کاتالوگش را بارها و بارها خواندم . ولي چيزي نفهميدم و باز هم نفهمیدم و سپس با آزمون و خطا يافتمش ! و فردايش مودم وايرلس آراز ترکيد و همه اطراف توانستند به آن کانکت شوند به جز خود آراز و شیخ فرمود اتفاقن بعد از این عملیات من هم همین مشکل کانکشن رو دارم !! همچنين روايت کنند که شيخ به شمالان رفت و پسورد وبلاگش به آراز داد تا برايش قالب انتخاب کند و آراز شيرين کاري کرد و از قول شيخ " پست " نوشت و ملت کامنت گزاردند و شيخ در برگشت به کامنت ها جواب داد و هيچ متوجه نشد . گويند که شيخ طبع بلندي داشت و هزليات و چرنديات اطرافيان بر او اثري نداشت و همه را مشتي "وندال" فرض مي کرد که " بگذار خوش باشند" و اين چنين بود که کار به جايي رسيد که يک وندال وبلاگ آراز را هک بکرد و اين رساله نبشت و شيخ به ديده ي تفريح نگريست و هيچ ملول نشد که شيخ کراماتي افزون داشت . فرمود " خوب شد ! بيشتر ننوشت و اون اساسي هاش رو ننوشت" .
...
این روز ها و شب ها که هوا خنک تر است و بوی پاییز می آید به همین دلیل و یک دلیل دیگر که بعدن می گویمش، شب های بعد از افطار را به سختی می شود در خانه ماند،
با خواندن متن های زیر که خیلی دنبالشان گشته بودم و پیدا نکرده بودم و دیشب تصادفی روی سیستم پیدایشان کردم لذت زیادی بردم . خواستم شما را هم در این لذت شریک کنم . مدت هاست که دیگر خبری از این جور آدم ها نیست . مدت هاست که دیگر خبری نیست ،
.
.
.
یک ) سوته دلان :
ظروفچي (بهروز وثوقی)در اتاق با خرت و پرت هايش ور مي رود و با خود حرف مي زند:
مجيد پنزر خنزره، توپ داغونم نمي كنه، چش شيطون كر، توپ توپم، اين مال و منال مفتي، همچي هلو بر تو گلو گير نيومد، حاصل يه عمر جوب گرديه، آقامون ظروفچي بود، خودمون شديم جوب چي، جوب چي، آقا مجيد ظروفچي جوبچي، هه هه هه ميخ زنگ زده، زنجير زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده، حواستو ضرب كن ، جمع كن، ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه، چون زنگاشو زده، داداش حبيب، ما داداشيم، از يه خميريم، اما تنورمون عليحده ست، تنور شما عقدي بود مال ما تيغه اي صيغه اي، كله شما ها شد عين نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، كله ما شد عين نون سنگك. خوب شد كه بربري نشديم... آقا مجيد. تافتونيا، اون طرفيا، اون وريا، همونايي كه بعد چله آقات تو رو انداختن تو اين اتاق يه دري، همه ي اين ثروتو ضبط مي كنن.
مجيد به طرف در مي رود و با دست اتاق برادران را نشان مي دهد.
داداش حبيبم يه نفره تو اونا، غربتيا يه لشگرن. جخ سر داداش حبيبم مثل سر اونا تافتونيه، نه سنگكيع با اونا تنيه، با من ناتنيه، با اونا تنيه با من ناتنيه، تن تن تنيه نا تن تنيه، تن تن تني ، نا تن تني، ناتن تني ...دنگ،... ؟آقا مجيد، اگر غربتيا بر گشتن گفتن جوبچي لجن جمع كنه، بگو دامادتون كه دواتچيه، ليقه دوات جمع مي كنه. به هر چي نه بدتر آدم دروغگو دشمن خداست، اي واي كه چقدر دشمن داري خدا دوستاتم كه مائيم، يه مشت عاجز عليل ناقص عقل، كه در حقشون دشمني كردي.
با گفتن اين حرف مجيد به علامت توبه دست راستش را به دهان برده و گاز مي گيرد.
.
.
.
دو) حاجي واشنگتن 1361
حاجي صدر السلطنه اولين سفير ايران در ايالت متحده، در حضور رئيس جمهور امريكا استوار نامه خود را تقديم مي كند.(بازي عزت الله انتظامي و دوبله خودش و تغيير لحن هاي به موقع از پرده خواني تا نقالي و بحر طويل گويي)
حاجي السلام اي رئيس الروسا، راس رياست، نظري كن ز وفا سوي شه شرق، اعليحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبله عالم شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد كامل، شيخ واصل، صفتش حضرت ظل اللهي، ناصر دين خدا، روحي ارواح فدا، شاه آلمان شكن و روس برا باد ده، و لندن و پاريس بر انگشت مبارك به جولان، تخت بر تخت به ايوان، مطبق فزون گشته ز كيوان، شاه ما كرده ميل شاهانه، كه سفيري به آمريكا برود چون صبا، فرح افزا، كه ببند به صفا عقد مودت، بگشايد زفا باب تجارت، رسم گردد سفر و سير سياحت، بده بستان عيان بين دو دولت،قرعه فال از قضا اوفتاد بر من كمترين، حسينقلي،
فرخنده باد، فرخنده باد عهد مود ميان ما، گسترده باد، گسترده باد كسب و تجارت ميان ما، پارسال رياستت چهل باشد، دشمن از روي تو خجل باشد،پطر و ناپلئون و خود بيسمارك، همه شرمنده اند بدين درگاه، اقبال قبله عالم و پلتيك مستر پرزيدنت همره شود بي حرف پيش اگر به هم، گيتي به زير بيرق خويش در آورند ايران و آمريك، چشم حسود بتركد، چو سپندي كه در افتد به تشت عرش، الحق رئيس بهشتي مستر پرزيدنت، كيليولند شهريار، دست به دست هم مي دهند دو شهنشاه به اذن الله، حق مبارك كند انشا الله، از خدا مي كنم طلب، الي الابد، موضع دولتين نگه دار، والسلام، اي رئيس خوش ديدار، شد تمام، گل سخن گفتن وزير مختار، والسلام.
.
.
.
سه ) هزار دستان
شعبان استخواني(محمدعلي كشاورز) درسگداني خود مشغول است. مرد نمك فروش با خر خود وارد مي شود پاي خر شكسته و نمك فروش از شعبان مي خواهد تا خلاصش كند:
شعبان قبوله، آسوده كسي كه خر نداره، از كاه و جويش خبر نداره. خوب جفتتون داريد از دست هم خلاص مي شيد. آخم نگفن زبون بسته، بسلامتي خرت سقط شد، مصيبت آدميزاد و نداره، روز جزا، حساب و كتاب پس نمي ده. آ بارك الله حالا شدي خر خودتو خرك خودت، توبره و سفره ت شد يكي. جونشو خودت مي كني، نونشم خودت مي خوري. حالا ديگه بسته به خواست خودته كه تو طويله جاگير شي يا زير طاقي، دو خرجه نيستي با اين خرج سنگين. ديگه دست خودته كه خر باشي يا خرك چي.
.
.
.
چاهار) مادر1369 :
مادر(رقيه چهره آزاد) مرگ را به خود نزديك ديده. فرزندان را در خانه پدري گرد هم آورده و مرگ آگاه تدارك روز عزا مي بيند.
مادر سر شام گريه نكنين، غذا رو به مردم زهر نكنين. سماور بزرگ و استكان نعلبكي هم به قدر كفايت داريم، راه نيفتين دوره در و همسايه پي ظرف و ظروف. آبرو داري كنين بچه ها، نه با اسراف. سفره از صفاي ميزبان خرم مي شه نه از مرصع پلو. حرمت زنيت مادرتون رو حفظ كنين. محمد ابراهيم، [گوشت قيمه را] خيلي ريز نكن مادر، انوقت ميگن خورشتشون فقط لپه داره و پياز داغ.
محمد ابراهيم: لغز بخونن طعنه رو پهنه مي كنم مي كوبم تو ملاجشون. دكي اينو.
مادر مي مونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيريني ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاك نيست، اين حرمتيه كه زنده ها به مرده هاشون مي ذارن.
ماه طلعت و ماه منير از شنيدن حرفهاي مادر به گريه مي افتند.
مادر اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله ست. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نيستم. مي ترسم مونده باشه.
محمد ابراهيم آرد هشتر خان مي خرم برات، فرد اعلا، حلوا مي پزم، تر حلوا.
.
.
.

فیلم داستان جنگ است و خرابی هایی که به بار می آورد و جبران پذیر نیست . چه خرابی شهر و کشور باشد ، چه خراب کردن زندگی هایی که در زندگی یک بار بیش تر اتفاق نمی افتد ! مثل فیلم Black Book است . دختری از نهضت مقاومت داوطلب می شود تا نفوذ کند در تشکیلات دشمن . رابطه ای که برقرار می شود بیش تر از چیزی هست که باید باشد و درگیری های عاطفی به وجود آمده ، داستان را به سمت و سوی دیگری می برد ."فیلم"* فیلمی هست از آنگ لی که برای من به شدت تاثیر گذار بود و با اینکه دست مایه ی همه ی این ها قصه ی جنگ است باز هم لذت بردم از تماشای 2 ساعت و نیم فیلم . عجیب است که این اواخر بعد از Gloomy Sunday و Black Book این فیلم را هم که برای تماشا انتخاب کردم ، همگی حول یک محور بودند . حالا می خواهم در اولین فرصت فول متال جاکت و فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان را ببینم .
* اسم فیلم را خودتان از روی کاور بخوانیدلطفن.
لینک فیلم ،
ماشین را توی یک کوچه ی فرعی پارک کرده بودم و داشتم می رفتم برای فریزر خالی مان خرید کنم . دو تا پسر بچه ی دوچرخه به دست که حداکثر 10 سال داشتند و لباس های خوشگلی هم تنشان بود با هم سر و کله می زدند . آمدم رد بشوم که کوچکتره گفت :" آقا! این نمیزاره من برم خونه مون! جلوم رو گرفته! یه چیزی بهش بگین " . به پسر بزرگتر گفتم " بیا کنار ! بزار بره خونشون " ! پسر گفت "چشم" ! کوچک تر گفت :" خیلی مرسی آقا ! خیلی ممنون کردین !!" ! همه ی این ها داخل 15 ثانیه اتفاق افتاد . حالا این دو تا دوچرخه به دست و دوش به دوش جلوی من می رفتند و پسر بزرگتر در حالیکه زیر چشمی حواسش به من بود ، تند و تند به دوستش می گفت " فردا هم میایی دیگه ؟ تو نیای من هم نمیام ها ! خداییش وقتی با هم بازی می کنیم خیلی حال میده ! اوووه! امروز 4 ساعته داریم بازی می کنیم " ! یاد بعضی از کارهای خودمان افتادم که به همین اندازه خنده دار بود و فقط صداقت این دو تا را کم داشت آن داخلش ! پیچیدم توی خیابان اصلی . وقتی که مرغ ها و گوشت ها را تحویل گرفتم و پشت ماشین گذاشتم ، موقعی که داشتم پشت فرمان می نشستم ،بدجور احساس آدم بزرگی می کردم . یا به خاطر 100 هزارتومان پول 2 تا مرغ و 5-6 کیلو گوشت بود یا به خاطر صدای آن پسرک که داخل گوشم بود " آقاااا !! یه چیزی بهش بگین " !
یکی پیدا بشود و لطف کند و آقای مایلی کهن را به درختی ، تیری ، جایی ببندد ! شاید شفا گرفت و بی خیال این مصاحبه های آدم خراب کن و به زعم خودش - افشاگرانه اش - شد . صحبت هایش راجع به قطبی فقط حس تهوع ایجاد می کند . بیش تر آنجایی که با اشاره به گل استیلی به آمریکا می گوید ، او باعث خوشحالی یک ملت بوده است و خوب است او را به خاطر این گل محاکمه نکرده اند و چرا قطبی کنارش گذاشته است و به اشاره به حرف قطبی که خودش را دیوانه خطاب کرده است به او لقب دیوانه ی عاقل مات کن داده است و گفته است او نبایدوقتی که " به اصطلاح همسرش " تمایلی به اقامت در ایران ندارد به ایران می آمده است . واقعن حال مایلی که نه در کسوت عضو هیات مدیره و نه سر مربی و نه مدیر موفق بوده است ، خراب است ، یکی ببنددش باید .

تئاتر هتل پلازا به کارگردانی کوروش نریمانی و نوشته ی نیل سایمون است که این روزها در سالن سایه تئاتر شهر روی صحنه است . داستان یک شب است که "عروس" ی به نام میمسی ، خودش را داخل حمام - توالت - هتل حبس می کند و مادر و سپس پدرش سعی می کنند که او را راضی کنند تا بیرون بیاید و به میهمانان و داماد که در طبقه ی پایین هستند ، ملحق شوند . نمایش یک صحنه ی ثابت دارد که تمامی ماجرا در آن اتفاق می افتد و کل بازی بر عهده ی پدر و مادر است که نقش مادر را فریده سپاه منصور و نقش پدر را سیامک صفری به خوبی اجرا کرده است . بار طنز را ماجرا را هم بیشتر صفری به خوبی به دوش می کشد که بار طنز نمایشنامه بیشتر بر پایه کلام و اجرا گذاشته شده است و کمدی موقعیت چندانی در نمایشنامه خلق نشده است . مدت اجرا حدود 1 ساعت است که به گمانم در کل تماشاگر را راضی به خانه می فرستد . نمایشنامه سعی میکند مقصود و مفهومش را در ساده ترین شکل به مخاطب انتقال دهد و به نظر می رسد در این وظیفه موفق بوده است ، هر چند که کل اثر آنچنان درخشان نباشد .
علی دایی باید ما را ببخشد که نشستیم و با "آقای محترم" گفتنش ، لبخند زدیم و با "د د د د" ! گفتنش ریسه رفتیم . علی دایی باید ما را ببخشد که امروز گذاشته ایم ش "سیبل" و هرچه از حرف و منطق و بی منطقی و آلت داریم به سویش حواله می کنیم . علی دایی باید ما را ببخشد که بلد نیستیم جوری حرف بزنیم که با همین جمله ی اول عصبانی اش نکنیم . پرویز مظلومی باید ما را ببخشد که وقتی می گوید دروازه بانش به اندازه ی 3 تا بازیکن می ارزد و اگر نباشد بازی نمی کند ، نمی توانیم جلوی زبانمان را بگیریم . امیر قلعه نویی حتمن ما را می بخشد که هر بار سعی می کند با کش دادن کلمات با لحن منطقی واری بگوید " ببین آقای فردوسی پور عزیز " خنده مان می گیرد . امیر حتمن ما را ببخشد که وقتی می گوید تیم ملی به " روزمره گی " افتاده و یعنی به روز تصمیم می گیرد و برنامه ریزی ندارد ، به کم سوادی اش می خندیم . هر چه باشد به قول همین علی دایی "آقای محترم ! اینجا ایرانه عزیز من " !
و
ما به عنوان یک ایرانی جزو همین مردمیم . امثال این ها هم جزو ما هستند . کدامیک از ما موقعی که به عنوان یک بیننده نباشیم و پای حرف ها و منافع خودمان در میان باشد ، یاد گرفته ایم که درست بحث کنیم ؟ کدام یک از ما - مایی که جزو طبقه ی تحصیل کرده و آشنا به علم و اینترت و اونترنت و دموکراسی می دانیم خودمان را - در تمام این سال ها در این فضا ی مجلزی وبلاگ ، فضا های مشابه شبکه ای و فضای واقعی تحمل عقیده ی مخالف داشته ایم ؟ کدام یک از ما توانسته ایم کسانی را که "فقط نظرشان با نظر ما یکی نبوده است و عقیده شان را مثل خود ما ابراز کرده اند " ببخشیم و محترم بدانیم و از یاد ببریم نظر مخالفشان را ؟ اصلن کی و کدام معلم به ما یاد داده است که چه جور بحث کنیم ؟ تا کجا بحث کنیم و چه موقعی نکنیم ؟ معلم هایی که بسیاری از خودشان ناخواسته و از سر اجبار داشتن یک فوق دیپلم یا لیسانس دارای این شغل شده بودند و هیچ علمی راجع به نحوه ی تربیت دانش آموز نخوانده بودند ؟ یا پدر و مادری که هیچ وقت فرصت نشد بپذیریم که شاید با وجود اختلاف نسل حرف هایشان ، راه حل هایشان به درد ما می خورند ؟ تازه این موقعی بوده است که معلم یا پدر و مادر فارغ از مشکلات خودش اصولن بلد بوده باشد ، آموخته باشد یا وقتی داشته باشد که بخواهد صرف این گوشزد ها بکند .
وقتی در برنامه ای می بینیم که سرمربی تیم ملی با اولین حرف از کوره در می رود و همه چیز و همه کس را به شکل یک دشمن می بیند ، علی دایی می شود سوژه مان و نقل محافل مان تا بزنیمش زمین و بفرستیمش آنجایی که باید برود . یادمان می رود که خودمان یک روز امیر قلعه نویی بوده ایم که وقتی شبی سه تا کارشناس + عادل فردوسی پور نتوانستند گردنمان بگذارند که اشتباه کرده ایم و گفتیم شکست را به گردن می گیرم ولی من هیچ اشتباهی نداشته ام ! و به مجری برنامه گفته ایم که شما مجری گری ات را بکن و کارشناسی کار شما نیست . یادمان می رود که خودمان ، "خود"مان هستیم و هنوز هم وقتی با چند نفر مثل خودمان بحث فوتبال ، فیلم ، رابطه ی عشقی ، رفاقت ، اقتصاد و سیاست می شود و نظری بر خلاف آنچه را که دوست داریم می شنویم ، هر کدام به شیوه خودمان رگ گردنمان کلفت می شود و کلفت بار می کنیم ، ولو می شویم و گوش می کنیم و به استهزا می خندیم ، خیلی که فرهیخته باشیم به طرفمان "شعر" می گوییم و جوابش را "شر" می دانیم ، زیر پای هم را خالی می کنیم و برایش صد تا می زنیم و هزار + 1 مدل دیگر که همه مان از بریم و استاد .
اینجا ایران است و هر کدام از ما مثل دایی ، مثل مظلومی ، مثل فردوسی پور و مثل قلعه نویی هستیم . ادا و اصول هایمان گاهی با هم فرق می کند . جایی که پای محاکمه ی خودمان و عقایدمان در میان نباشد ، استاد حل بحرانیم و بیننده ای فرهیخته و عاقل که برای طرفین جدل راه حل ارائه می کنیم و نگاه عاقل اندر سفیه می کنیم شان و خدا نیاورد روزی را که آنگاه که خودمان مورد سوال باشیم و پای انتقاد ، زمین و زمان را به هم می دوزیم و بیش تر می رویم به صحرای کربلا و از نبرد گودرز می رویم تا دشت شقایق .
اینجا ایران است و حتا اگر ایران نباشد ولی جامعه ی ایرانی در دل اروپا و یا جزیره ای در اقیانوسیه و یا تکه ای از آمریکا باشد ، به سرعت همین بساط را در می آوریم . کافیست روزنامه ای و تلویزیونی و اگر نشد وبلاگی در دست ما باشد . اینجا ایران است و همه چیزمان به همه چیزمان به شدت می آید .