
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه
"افتاده با قانون " یا "مغلوب قانون " یا "زمین خورده به وسیله ی قانون " و یا هر چه خودتان تصور کنید . فیلم سیاه و سفید و محصول 1986 است . یک فیلم از سه گانه ای که تعلق دارد به "جیم جارموش".
فیلم داستان سه مرد است که یکی زاک است که دی-جی است و بعد از اینکه دوست دخترش زار و زندگی اش را توی کوچه می ریزد به اتهام جنایت ، یکی جک است که کارش دلالی محبت است و او هم با یک پاپوش ، و دیگری روبرتو بنینی است که سر تقلب در بازی ورق و کشتن یک نفر ، همگی به زندان می روند و در یک سلول زندانی می شوند . موسیقی فیلم محشر است و به خوبی با حرکت دوربین و نماهای کارت پستالی اش که در تصویر سیاه و سفید جلوی دو چندانی دارند ، هماهنگ است . انگار دوربین به شما فرصت می دهد تا در صحنه هر چیزی که می خواهید را ببینید . فیلم "گفتگو محور" است و داستان ساده و سر راستی را روایت می کند و نتیجه گیری اش را به پای خودتان می گذارد .
درباره ی این فیلم جالب است بدانید که جارموش به عمد به روبرتو بنینی - کمدین ایتالیایی - اجازه نمی داده تا انگلیسی را درست یاد بگیرد تا نقشش در فیلم را به عنوان کسی که تازه دارد با کلمات انگلیسی آشنا می شود ، را همان جور در بیاورد و مثلن "جیش کردن " را " روشن کردن سیگار " برایش معنا می کرده اند . چند سال بعد در جشنواره ی کن ، روبرتو به تلافی آن سوال خبرنگاران ایتالیایی را که از جان لوری می پرسیدند چگونه بازیگر شده است ، ترجمه کرد که " صبحانه چه خورده ای ؟ " و جان لوری جواب داد " بیکن و تخم مرغ " !

داور هزار بار دیگر هم اگر صحنه را ببیند ، امکان ندارد که پنالتی به ضرر پرسپولیس بگیرد . در روزی که سید جلال رافخایی می رفت تا آرزوی ملوانان جوان را بر آورده کند و در روزی که مازیار زارع ،پسر انزلی، نمی توانست موثر و بی دغدغه فوتبال بازی کند ، این نیکبخت بود که با 2 گل خود بار دیگر مهرش را به دل هواداران انداخت . ولی انگار در روزی که نیکبخت هم مشکل ساز نباشد ، محسن قهرمانی داور تنومند و مشهدی فوتبال باید دینش را به پرسپولیس ادا می کرد و وقتی که کریم باقری و بهادر عبدی و پتروویچ فرصت ها نزدند ، این پنالتی اهدایی داور بود که 2 امتیاز از جیب قطبی زد و یکی در جیب احمد زاده انداخت . حالا پرسپولیس 7 امتیازی است .

جان یک مرد "همجنس گرا" است که یک سایت دارد که با همکاری هم خانه اش "ادی" در آن به رسوا کردن افرادی که مخفیانه و یا با استفاده از قدرتشان از کسی سو استفاده می کنند ، مشغول است . جان مورد تهدید واقع می شود و به او تیر اندازی می شود . جان در بیمارستان با کمک خواستن از استراچی که او هم یک کارآگاه "همجنس گرا" است ، مدعی می شود که اسنادی دارد که پای سناتور و بعضی دیگر را به میان می آورد . استراچی به جان اعتماد ندارد و قبول نمی کند . پس از مسایلی استراچی متقاعد می شود می شود که برای جان کار کند ولی با اولین دروغی که از جان می شنود ، کار را رها می کند و به خانه می رود . شب جان کشته می شود و جسدش را آتش می زنند . حالا استراچی که خودش را به نوعی کم کار و مقصر می داند وارد ماجرا می شود و .. .
فیلم محصول 2005 کانادا ست و در آن به رابطه ی بین افرادی که اینجا به طور خاص جامعه ی "گی" هاست، می پردازد . ریتم فیلم بعضی جاها خسته کننده می شود که البته مانع از این نمی شود که بخواهید سر از کار و آخر ماجرا در بیاورید . فیلم به شیوه ی خودش چند تا تردستی دارد و گره باز و بسته می کند که البته جاهایی خیلی هم موفق نیست . فیلم کپی برابر اصلی است از Gone Baby Gone و همان کشمکش های بین احساس و منطق . جایی که احساس در برابر جنایت یک حکم می دهد و قانون حکم دیگر و باز دغدغه ی یک تصمیم است . نمره ی فیم از Imdb 6.7 است که نمره ی معمولی ای است .

8:00 : برای کنسرت شب 4 تا بیلیت 30 تومانی داریم . طبق پلان مربوطه جایمان نباید خیلی بد باشد . جایی تقریبن در 1/3 جلویی سن . بیلیت ها از 40 تومانی تا 10 تومانی طراحی شده و به ترتیب از جلو ی سن تا منتها الیه آخر چمن کاخ نیاوران.40 تومانی ها و 35 تایی ها تمام شده است و ما اولین دسترسی را تصرف کرده ایم .
9:00 : رضا زنگ می زند از جهت هماهنگی برای شب . خاطرنشان می کنم که چون برنامه ام خیلی درست و درمان نیست از باب محکم کاری - و نه مورد عتاب قرار گرفتن احتمالی از باب تاخیر قطعی - ، نه در جایی از مسیر که در جلوی کاخ همدیگر را ببینیم .
17:00 : به فکر تعطیل کردن فروشگاه هستم تا سی-دی های سخنرانی را که برای پدر خریده ام تا حوصله اش کمتر سر برود را به دستش برسانم و خواهر خانومی را بردارم و برویم سمت کنسرت .
18:15 : بالاخره بسته شد . حالا در پارکینگ هستم و یک وانت شبیه لگن و پر از بار پشت ماشین من پارک کرده است و رفته پی کارش . مسوول 1 پارکینگ به دنبالش می گردد . مسوول 2 به 1 اعتراض می کند که به تو چه ! به او یادآوری می کنم که 1 احتمالن وقتی داشته ا قبض به دست راننده می داده اند دیده پشت ماشین من را بسته است . مسسول 2 توی سر 1 می زند و دعوا می کنند . حالا باید بگویم که آقا بی خیال . تقصیر 1 چیست که در این گرما هی باید همه را بپاید . وانت را به عقب هل می دهیم و اندک راه خدایی باز می شود تا فرار کنیم . حالا در راه خانه ایم .
18:45 : پدر خانه نیست و با ماشین برده اندش ! به بیرون تا هوایی بخورند . به خواهر می گوییم که خودش بیاید خانه ی ما تا ما دوش بگیریم و آماده باشیم و او برسد و برویم و تاخیر نکنیم .
19:00 : در منزلیم . به ماه بانو تاکید می کنیم که زود آماده باشد و کاست فریاد را می گذاریم داخل پخش و صدایش را بلند می کنیم و خودمان می پریم داخل حمام .
19:20 : خواهر عزیز می رسد و ما هم آماده در حالیکه از دوش و ادکلن داوید اف سامر فیز ! احساس شادمانی و خنکی و خوشی می کنیم به سوی کاخ می رویم .
19:30 : با منظره ی وحشتناکی مواجه می شویم . اتوبان صدر بسته است و پر از ماشین . می پیچیم سمت سید خندان تا از امام علی برویم و گیر می کنییم توی ترافیک رسالت .
19:50 : ماشین ها به کندی حرکت می کنند . اعصابمان خراب است. هنوز به پل سید خندان هم نرسیده ایم. احتمالن نخواهیم رسید . ساعت 8 باید داخل محوطه باشیم و 8:30 درها بسته می شود .
19:55 : رضا زنگ می زند که رسیده است و با لحن عاطفی و ملایم طوری که ناراحت نشویم ، می پرسد کجاییم و آیا از منزل راه افتاده ایم یا نه . جواب می دهیم بلی و انشاله که برسیم .
20:15 تازه رسیده ایم به اقدسیه . به رضا اس ام اس می زنیم که پایین پارک نیاورانیم و 15 دقیقه دیگر به کاخ می رسیم . اس ام اس می دهد : اوکی ! *دوست جنگلی من !
20:25 : ماه بانو و خواهر خانومی را بیلیت به دست و پیاده به سوی کاخ روانه می کنیم و خودمان می رویم داخل کوچه فرهنگسرای نیاوران دنبال جای پارک .
20:30 : ماشین را پارک کرده ایم و اصلن نه امیدوارم که برسیم و نه اگر برسیم توقع دارم که راهمان بدهند. تمام سر بالایی مجاور پارک نیاوران را می دویم. انگاری 1000 کالری سوزانده ام .
20:40 : می رسیم جلوی در . رضا مانند کسانی که شعر مردی نبود فتاده را پای زدن را زیر لب می خوانند خوشامد می گوید . جلوی در هرکسی هرکسی می باشد و همه بیرون در حال ول گشتنند . یعنی کنسرت تاخیر دارد . سعی می کنم نفس بگیرم .
20:45 : رضا که میبیند من به روی خودم نیاورده ام یک جمله ای می پراند که ببخشین من 55 دقیقه اینجا منتظرم و من می گویم اولن چرا 10 دقیقه زودتر آمدی و بعدش من چه کنم . همین که من رسیده ام و بیلیتت که دستم بود نسوخته است خیلی حال کن .
21:00 : تعدادی از ردیف های جلویی خالی است . می گویم شاید بتوانیم برویم و بنشینیم . همراهان اظهار می کنند ممکن است دماغت بسوزد . ما می رویم و در گوش مسوول انتظامات و اجرایی چیزی می گوییم که می گوید شماره ات را بده ، به محض اینکه انها نیامدند بهت اس.ام.اس بزنم که بیایی جلو . خانم های مسن پشت سری می گویند ما را هم ببرید . انگاری صدایمان خیلی رساست .
21:15 : ماه بانو و خواهر خانومی . سیب زمینی و نوشابه خریده اند و آمده اند . من و مهندس رضا به علت اینکه غذای مضری است و رژیممان را خراب می کند ، نمی خوریم .
21:30 : بالاخره کنسرت شروع می شود . استاد ناظری اعلام می کند که عزت انتظامی و بیضایی و مژده شمسایی و جعفر پناهی و بهمن قبادی هم امشب اینجا هستند . از همه به خاطر مشکلات عذر خواهی می کند و زیر نور مهتاب کنسرت شروع می شود .
20:00 : سلسله ی موی دوست حلقه جام بلاست . هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست .
20:30 : من چرخ گردون بشکنم . من قفل زندان بشکنم .
22:40 : آقای درست پشت سرمان دارد با منوچهر نامی گفتمان می کند و ول نمی کند . هر چه فحش از بچگی بلد هستیم در دلمان بعلاوه یک نگاه فرهیخته اندر گوسفند به طرف می کنیم تا حالش جا بیاید .
22:55 : خانم های پشت سری که همین جوری رفته بودند و روی صندلی های خالی جلویی نشسته بودند توسط مسوول مربوطه وسط آواز ناظری برای شکیبایی و قیصر امین پور به جای خود عودت می شوند .
23:00 : خسته شده ایم از این صندلی ها . عزت انتظامی بالای سن می آید و از نشان شوالیه موسقی ایران استاد ناظری می گوید و از مردم برای رهاای یک نوجوان از اعدام و تامین دیه کمک می خواهد . یکی داد می زند که "چنده " عزت می گوید حدود 50 میلیون دیه است و ممکن است پدر مقتول مقداری هم برای رضاین بخواهد . آقای مرفه نیکوکار می گوید " من می دم " و ماجرا ختم به خیر می شود .
23:30 منتظر آتش در نیستانیم تا تمام شود . هم خوش گذشته است و هم خسته ایم و هم گشنه . استاد آتش در نیستان را می خواند . ابراز احساسات می کنیم و به سمت منزل روان می شویم . دم در کاخ می شنویم استاد باز هم آتش در نیستان را می خواند . مردم به سبک عروسی ها و ایرانی وار فریاد دوباره دوباره سر داده اند انگار .
00:00 : به علت اینکه رژیم بودیم و چند پر سیب زمینی نخورده بودیم من و مهندس نفری یک پرس دنر کباب به بدن اعمال می کنیم و به سوی خانه روانه ایم .
00:40 : مزدک میرزایی 90 اجرا می کند و قلعه نویی و دایی می جنگند . اژنرال با دو تا بازیکن تلنگش در رفته و باخته و دایی را متهم به اخلال در استقلال می کند و مثل همیشه دنبال دست های پشت پرده است . آن طرف هم دایی می گوید " بزرگتر از کفاشیان " هم نمی تواند در کارش دخالت کند . شوی فوتبال ایرانی با سس مزدک .
00:55 : می خوابیم .
* مهندس به کسی که در قرار تاخیر می کند می گوید جنگلی و ارجاع می دهد به عدم رعایت قانون و رعایت قانون جنگل .
در روزی که خوب بازی نکردیم . در روزی که یک گل از پاس همدان در تهران عقب افتاده بودیم . در روزی که ورزشگاه آزادی خالی از تماشاگر بود . در روزی که کریم باقری هم مثل همیشه اش نبود ، با تک گل نیکبخت و 2 تا سوپرگل از کاپیتان دوست داشتنی مان ، کریم باقری ، بازی را بردیم . مبارک همه ی قرمزها .
.
.
.
پ.ن برای م.ج.شکری : باخت استقلال در رشت ، مزه ی پیروزی مان را دو برابر کرد (:
بعضی آدم ها هستند که اگر ساعت ها پیششان بنشینی و حرف بزنی ، وقت تمام می شود ولی حرف هایت نه . بعضی آدم ها هستند که دوستشان داری . بعضی آدم ها هستند که با آن ها زندگی می کنی که همیشه هم از دسته ی اولند . آدم هایی برای دوست داشتن و آدم هایی برای زندگی کردن . بین این ها خط های ظریفی هست که گاهی جابجا میشود . که گاهی پر رنگ و کم رنگ می شود .خط ها همیشه هستند . نور که کم و زیاد شود ، شب باشد یا روز ، دیدنی هستند و نا دیدنی .آدم هایی که برای زندگی کردن هستند ، داشتنشان نعمت است و آدم هایی که برای دوست داشتن هستند ، رفتنی . این مفهوم دوست داشتن است که مدام تغییر می کند . زندگی همیشه هست با همه ی آدم هایش .
برای ماه بانو
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره ، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
ای گرمی نگاهت مهر لطیف آفتاب
دستان پر ز مهرت لطف عزیز ایزد
در زاد روز وجودت فرصت شمردم این بار
تا گویمت نگاهی کافیست ، ای عشق تابان
گفتی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد حتا به روزگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
ماه بانوی عزیزم ،
تولدت مبارک (: به غیر از چاهار خط بالا که میان شعر شفیعی کدکنی فقط مختص به توست ، متن کارت دعوت به جشنمان هم بار دیگر برای تو ،
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از زندگی نقره ای آوازی ست
که سحر گاهان فواره ی کوچک میخواند
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
قدم اول خوب بود . برای پرسپولیسی که معمولن عادت ندارد بازی افتتاحیه اش را ببرد ، برد با یک گل در برابر قهرمان دو فصل پیش که خوب یارگرفته است و مربی تیم ملی و لیت بارسکی دوست داشتنی را هم بالای سر خود می بیند ، از خوب کمی بالاتر بود . برای قطبی که دیر بازگشته است و مثل فصل پیش وقت کمی برای تمرین با تیم داشته است ، این برد خوب است .
میثاق معمار زاده دروازه بان جوانی بود که بهتر از همتای ملی پوشش در تیم سایپا عمل کرد و هرگز توپی را از لای پاهایش و از پشت به کریم باقری پاس نداد . نبی باقری ها که انگار استاد اسدی پرسپولیس است مثل همیشه ی خودش بود و شیری از نصرتی کم نداشت . سپهر حیدری هنوز در حال و هوای تعطیلاتش بود و علیرضا محمد انگار زمان می خواهد تا توی بازی ببینیمش . بادامکی با شماره ی 7 ی که به تنش زار می زد ، زور خود را زد و هزاران ضربه ی خوب را نزد ! پژمان نوری وسط زمین زحماتش موثر تر است و علاوه بر گلی که به دروازه ی سایپا دوسخت پاس های چیپ و سر بالای خوبی داد -که اگر دایی ببیند ! خیلی عذر می خوام خیلی بهتر از ابی صادقی بود - . پتروویچ باید از این فرصت خوب استفاده کند و دیگر هرگز این جور بازی نکند تا بتواند باز هم فیکس باشد و مازیار زارع نشان داد که به خوبی قدر فرصت داده شده را می داند . اما امان از تیمی که باز هم باید نیکبخت را تحمل کند . امیدواریم این فصل لااقل به یک دردی بخورد و حداقل یک حرکت نمایشی درست بکند تا دلمان از داشتنش نسوزد . کریم هم که کاپیتان عزیز ماست باید اینقدر نسبت به سایپا مهربان نباشد و دروازه خالی ها را به در و دیوار نزند . راجع به افشین پیروانی و قطبی باید بعد از چند بازی نظر داد . به نظر می رسد پرسپولیس شاید آبگوشت خوبی باشد که به قول بهمن خان فروتن باید جا بیفتد .
آن سوی میدان سایپایی بود که به نظر در قامت یک مدعی می رسد اگر این باخت پله اول تبعات بدی برایشان نداشته باشد . حداقل با این مهره ها و مربی دوست داشتنی که جذب کرده اند و مربی تیم ملی را که دارند ، تیم پر سر و صدایی به نظر می رسند .

یکشنبه ی غمگین ، داستانی هست که در "بوداپست" مجارستان اتفاق می افتد . در حوالی سال های جنگ جهانی دوم ، رستوران زیبایی در بوداپست هست که مدیر عاشق ، پیشخدمت زیبا و جوان و نوازنده ی پیانوی عاشقی دارد . این رستوران پاتوق یک آلمانی جوان به نام ویک هست که او هم چشمش "ایلونا" ی جوان و زیبا را گرفته است . ایلونا به ویک " نه " می گوید ولی همزمان هم عاشق مدیر رستوران و هم نوازنده ی پیانوست که آهنگی دارد به نام " یکشنبه ی غمگین " . آهنگی که هر هفته عده ی زیادی پس از گوش کردن به آن " خودکشی " می کنند . نوازنده پیانو اعتقاد دارد که پیام عجیبی لابه لای نت ها وجود دارد و .. .
اروپای شرقی دیدنی ست . هر جای هر کدام از شهر هایش می تواند تابلوی خیلی زیبایی باشد به خصوص وقتی که شب باشد و رودخانه ای در شهر باشد و بساط شراب و موسیقی کلاسیکش هم به راه باشد. داستان های مربوط به جنگ جهانی دوم را هم همیشه دنبال کرده ام . در جنگ چهره ی واقعی بسیاری از چیزها آشکار می شود . یکشنبه ی غمگین داستان زندگی مرد هایی هست که به آنچه دارند ، قانعند . توان و شوق جنگ ندارند و قواعد ستیز و رقابت را نیاموخته اند . حتا اگر مجبور باشند از یک زن دونفره استفاده کنند و برای موفقیتشان سه نفره جشن بگیرند . داستان فیلم ، داستان جنگ است که وقتی نسیمش وزیدن می گیرد ، زندگی ها را با خودش می برد . فیلم رومانتیک و تراژدی کاملی هست که حکایت نفس و کشمکش هاست . برای دیدن برای یک شب آرام و بعداز دیدن فضای سوپر اکشن ماتریکس ها ، انتخاب خوبی است . فیلم محصول 1999 آلمان است و از IMDB نمره 7.5 دارد که خوب است .


سه گانه ی ماتریکس داستان "آخر دنیا" ست . یک منجی به نام "نئو" با بازی کیانو ریوز پیدا می شود تا دنیا را که تصور می شود ماتریکسی هست که کامپیوتر ها اداره و اراده اش می کنند را نجات دهد . سرزمین موعود "زیون " یا "زایان " است که به عبارتی شاید همان کوه "صهیون " باشد . - جایی که یهود عقیده دارد منجی از آنجا ظهور خواهد کرد- نئو وظیفه دارد تا با کمک "مورفیوس" و " "ترینیتی" به مردم شهر زیون کمک کند . ماموری به نام اسمیت که مثل ویروس تکثیر هم می شود به دنبال نئو است . تریینیتی و نئو عاشق هم می شوند و این عشق یک بار جان هر کدامشان را هم نجات می دهد . مردم شهر زیون با کشتی ها و سفینه های خود به سوی ارض موعودشان می روند و حوادثی در این راه برایشان اتفاق می افتد . داستان در سال 2199 میلادی اتفاق می افتد و ماتریکس 1 محصول 1999 میلادی ست . کیانو ریوز که معرف حضورتان است . همان که ظاهرن اصلیت لبنانی دارد ، اینجا نقش نئو را دارد و Carrie-Anne Moss نقش ترینیتی ! این خانم همان است که در فیلم بی نظیر Memento ی نولان هم بود که آنجا اسمش یادم نیست . نقش مورفیوس هم بر عهده ی Laurence Fishburne است که من خیلی دوستش دارم و انگار فقط او از عهده ی این نقش بر می آمده است . این بازیگر چهره ی منحصر به فردی دارد ، چهره ای که خشم و عطوفت را با هم دارد . سرکار خانم مونیکا بلوچی زیبا هم در قسمت 2 و 3 حضور کوتاه ولی پر شوری دارد که به جای پوستر ماتریکس 2 ، عکس این سرکار علیه را کار کردیم تا محمد آجر پاره حظ بصرش را ببرد . در سه گانه ی ماتریکس استقبال از اولی بیشتر بوده است و 1 جزو 50 فیلم برتر IMDB هست و 2 و 3 به نسبت آن با اقبال کمتری روبرو شده است .