
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه صبح که از خواب بیدار می شویم خیلی شنگولیم . شب خواب سنگین و عمیقی داشته ایم . یک نم باران زده است و هوا خیلی خنک و دلچسب شده است . میز صبحانه مفصلی تدارک دیده اند . با انواع ژامبون و سوسیس و آّب میوه و کاکائو . با تخم مرغ به چند روش و قیافه های مختلف نیمرو و املت درست کرده اند . با اینکه متاسفانه عادت بدی دارم و اهل صبحانه نیستم ، صبحانه ی مفصلی می خورم و لباس رسمی پوشیده به کارخانه می رویم .موقع پیاده شدن از ماشین به ظرز ناگهانی میخ کوب می شوم ! بله ! درست است ! یک عروسک جلوی من ایستاده است . ماشین BMW Z4 که مدیر فروش کارخانه ازش پیاده می شود فک ما را پایین می آورد . انگاری چشمان مرا می خواند . به واسطه ی آشنایی قبلی اش می گوید RAZA می خواهی امتحانش کنی ! می گویم وای نات ! می گوید گواهینامه ! بوی دماغ سوخته ام به آسمان می رود ! پسرش در بی ام دبلیو است و ماشین 60 تایی برایش42تا آب خورده است . قیمت یک پرادو 4 در ! مراسم خوشامد گویی که تمام می شود ، بلافاصله جلسه را شروع می کنند . نظم آلمانی در همه جا موج می زند . پذیرایی مختصری بین سمینار و ناهار و مجدد کلاس توجیهی . به خاطر تاخیر دیروز کارها فشرده شده است و فشار به یک جاهایی مان می آید . مرتب از کلاس بیرون می روم و نفسی تازه می کنم . دوستان سیگاری ، کلافه اند بد جور . سیگار کشیدن در محیط کارخانه ممنوع است . کمی سر به سرشان می گذارم سر این موضوع . عصر شده است . حوصله ام سر رفته و دارم با ماه بانو اس.ام.اس رد و بدل می کنم . راس ساعت 7 عصر اختتامیه می زنند و می رویم برای شام . یک رستوران لوکس از قبل رزرو شده است . سه نوع غذا هماهنگ شده است . استیک و ماهی و بره . سر پیشخدمت می گوید شراب قرمز مخصوص برایتان سفارش شده است . پیش غذا سوپ آلمانی است . سوپ هاشان یا غلیظ غلیظ خوش طعم و عطر است یا آپ زیپو های بی رنگ و مزه . خوشبختانه این بار اولی از آن ماست . استیک ها آب دارند و پر خون و خوش مزه و لمب ها چرب و بد بو ! کمی که می گذرد سر هامان داغ می شود . جو می شکند . همه با هم صمیمی می شویم و شوخی و خنده وحشتناکی به راه می شود . نمی فهمیم زمان چگونه می گذرد . دلم هوای تازه می خواهد . می روم بیرون . نم نم باران می آید . هوا بدجور عاشقانه است . موبایل را در می آورم . یکی دو تا اس ام اس دارم می آیم جواب بدهم که تق ! موبایل از دست افتاده است و دیگر ال.سی.دی ندارم . حالمان گرفته می شود اساسی . اتوبوس کنار رودخانه می ایستد ، حس پیاده شدن ندارم .به هتل که می رسیم چند دقیقه بعد روی تخت افتاده ام ، این بار بی هوش تر .
صبح اتوبوس آماده حرکت به درسدن است . می روم ته اتوبوس و ولو می شوم . جاده سر سبز است و با سرعت 80 تا می رویم . هراز گاهی یک چیز خوش رنگ زرد یا نارنجی یا قرمز ، ویژگویان از کنارمان می رود با سرعت 300 تا ! لامبورگینی هستند و پورش . برای ناهار می ایستیم تا ساندویچ های خوشگلی را که برایمان پک کرده اند را بزنیم . اوضاع بدتر از این نمی شود . داخل ساندویچ ها ماهی است ! متنفرم از این موجود ! همه به به کنان می خورند ! رفیق اصفهانی و یزدی مان به دادمان می رسند . چند تا گز و سوهان حالمان را بهتر می کند . حالا بعد ناهار است و کم کم سرحال شده م . رفقا بزن و بکوب داخل اتوبوس به راه کرده اند و ما بساط بازی ورق . 8 ساعتی در راه هستیم . می روم جلو ی دستگاه جی.پی.اس و با راننده ی خوش تیپ مان مشغول صحبت می شوم . عشق فوتبال دارد و راجع به علی کریمی می پرسد که چرا در تیم ملی نیست . دایی را هم خوب می شناسد . روی نقشه این ور و آن ور را نشان می دهد و روش کار کردن با دستگاه را توضیح می دهد . به شیوه ی آلمانی اش هیچ چیزی را از قلم نمی اندازد .
شب شده است . به درسدن می رسیم و عجب شهر قشنگی است این آلمان سابقن شرقی . در شب همه چیز با شکوه تر به نظر می رسد . همه چیز پرنور و براق و درخشنده است و شهر خلوت . هتل خوبی رزرو شده است . شام را در رستوران هتل می زنیم با استیک و این بار کوکا ! اتاق هتل در طبقه 6 ام است و عجب منظره ای دارد . همه چیز شیشه ای است . گشتی در اطراف هتل می زنیم . در لابی هتل اینترنت را به معنای واقعی تجربه می کنیم . یک کلیک و ووووو ! برای خودمان حسابی وب گردی می کنیم . از طبقه 6 صدای فریاد و خنده می آید ! وقتی داخل طبقه می شویم کف می کنیم از یکی از اتاق ها دود بیرون می زند . جماعت سیگاری جشن گرفته اند . هتل به احترام گروه ما طبقه 4 را اسموک فری اعلام کرده است . بساط خنده شو بازی و شوخی به راه است . کف زمین با انوع شیرینی و پسته ی ایرانی و اشربه ی فرنگی فرش شده است . یکی با خودش کتری برقی آورده و جماعت کف چای و در صف هستند حسابی . یکی جای قلیان کیفی اش را خالی می کند و دل ما هم ضعف می رود اساسی . خوش می گذرانیم و بعد از اینکه یک اتاق را با خاک یکسان می کنیم میزبان را به حال خود می گذاریم و نخود نخود هر که رود اتاق خود .
فرودگاه امام خمینی است . مقصدمان اشتوتگارت است از طریق استانبول . خیلی بد است که آدم از همسایه اش بدش بیاید . ما همان قدری که ترک ها روی اعصابمان هستند از عرب ها بدمان می آید . هر دو پیشرفت هم کرده اند - گیریم که خوشمان هم نیاید - ولی خوب جان به جانشان کنی هر جایی اصل خودشان را نشان می دهند . هواپیما تاخیر دارد . کنترل پرواز سر باد چرخ ها گیر داده به ترک ها و ترک ها به آن ها و نتیجه چند ساعت الافی ما در فرودگاه . همه هم بی حوصله و خواب اند ساعت پنج صبح . این جور وقت ها هم حتمن یک آدم "فکل کراواتی ژیگولو خیلی فرنگ رفته " پیدا می شود تا معرکه بگیرد که در هیچ کجای دنیا این جوری نیست و این ایرلاین فلان است و آن یکی بیسار و امارات مهمان دارش اینجوری گفته و بریتیش ایرویز آن جوری . دو سه تا جوانک و یکی دوتا زن میانسال سرخاب ، سفید آبی هم حتمن جور می شوند برای پایه ی این بحث ها . می رویم بیرون گیت دنبال آب . فرهاد کاظمی با یک جوان ، حیران فرم عوارض خروج است . با پیرهن گلی گلی بامشادی و لی سفید یخی و کفش سگگ دار کانزاسی ! می گویم جناب کاظمی از استیل آذین آمدید بیرون ؟ می گوید " نه ! داداش . جون من نزن . این حرفا چیه ! داریم با داش علی عشق می کنیم از اساس " ! چشمکی به رفیقم می زنم و می گویم ولی شما پس فردا مسابقه دارید . می گوید " داداش مشکلی یوخ . همه چه میزونه . قهرمانیم . " بی حوصله تر از آنیم که یکی دو تا جمله راجع به فیروز بگیریم ازش . بر می گردیم به گیت و بعد معطلی، با ترکیش پرواز می کنیم به استانبول . سه ساعتی روی هوا هستیم و عجیب ساعت 6 صبح همه اشتهای "رد واین " دارند . در استانبول پرواز اشتوگارت را به خاطر تاخیر تهران از دست داده ایم . خانم مربوطه انگاری نه انگلیسی می فهمد و نه از پانتومیم دوستان سر در می آورد . رفقا ما را وکیل می کنند تا با زبان آذری مان ، خانم را ترک فهم کنیم . برای 6 ساعت بعد یک پرواز می دهد . موبایل ها روشن کرده ایم و نفری 25 هزار تومان هزینه ی رومینگ ترک سل داخل پایمان شده است . فری شاپ گردی می کنیم . حوصله نداریم . ترک ها روی اعصابمان بودند این آسیای میانه و شرق هم اضافه می شوند . انگار ما هیشکی جز خودمان را نمی پسندیم . می رویم یک لیکور توت فرنگی می گیریم و گوشه ای با یکی دو تا می نشینیم به گپ . سوژه مان جور شده است و صدای قهقهمه هایمان بلند و سر هامان کمی داغ . وقت پرواز می رسد و می پریم به اشتوتگارت . 3 ساعت دیگر روی هواییم و باز بازار واین گرم است . رسیده ایم به کنترل پاسپورت که پلیس گذرنامه گیر می دهد به یکی ، که سال تولد تو، توی کبیسه بوده و این تاریخ با آن تاریخ نمی خواند . آلمانی وقتی هم لباس پلیس بپود و ایشتان پیشتان کند ، خیلی دلهره آور تر می شود قضیه. نیم ساعت می گذرد و همه چیز تمام می شود . از در فرودگاه که خارج می شویم از کارخانه به استقبالمان آمده اند . اتوبوس بنز شیکی هست با تمام امکانات و راننده ای خوش تیپ . نگاهی به خیابان می اندازیم و نفس عمیقی می کشیم . اینجا آلمان است . مهد تکنولوژی و آئودی و گلف . خیابان ها با مرسدس و بی ام دبلیو تزیین شده اند و این حواس ما را پرت می کند . شب شده است و از برنامه عقب افتاده ایم . شهر ساعت 7 به کل تعطیل است، مثل همه ی ما . بعد شام ، همه بی هیچ حرفی راهی اتاق خودشان می شوند و بعد 10 دقیقه ، همه بی هوش .
صبح رسیده ام تهران . سفر خوبی بود . چند روز آخرش اذیت شدم . دلم برای خانه تنگ شده بود . حرف های زیادی هست برای نوشتن از یورو 2008 . بازی هلند و ایتالیا . نظم و تکنولوژی برتر آلمان! زیبایی های درسدن و پراگ و وین .دریاچه های سویس و مجارستان . ولی فعلن، فقط اینکه من برگشته ام . صبح که می خواستم سرکار بیایم به نظرم می رسید مردم به جای رانندگی به هم تجاوز می کنند و من خونسرد بدون اینکه بوق بزنم می ایستادم و حق تقدم رعایت می کردم .انگاری 2 هفته ای رانندگی ایرانی هم یادمان رفته است . عیبی ندارد . جو گیر شده ایم باز . زود بر می گردیم به اصل خودمان . قول می دهم .
یک) خسته شده ام . این فصل بهار یک کرختی و خستگی ای دارد که مرا اذیت می کند خیلی . نمی دانم . شاید کولر بهترین اختراع بشر تا به امروز باشد . حال مرا کمی جا می آورد . فقط هم بحث گرما نیست . کلن بی حال می شویم و فقط کولر یک کمی به دادمان می رسد . تابستان گرم تر هم باشد بهتر از بهار است . انگاری توی این بهار همه چیز من به هم می خورد .
دو) بالاخره این بیلیت های کنسرت شجریان را خریدم . واقعن قضیه روی اعصابمان بود . نه می شد که منصرف شد و نه می شد ادامه داد . اول باید منتظر می ماندیم تا سایت که از فرط شلوغی پایین رفته بود ، بالا بیاید . بعد می رفتیم از بانک های طرف قرار داد شان کارت خرید اینترنتی می گرفتیم . بعد رمز بازی می کردیم چندین دقیقه جلوی یک عابر بانک مربوط به بانک مربوطه ! بعد مراجعه باز به سایت که باز شلوغ بود و باز پایین رفته بود . طبق پیش بینی بلیت های 35 هزارتومانی هم همه همان اول فروش رفته و تازه بعد از رزرو و تمام این داستان ها می رسیدیم سر کوچه ی سیستم پرداخت ، که وقت می داد برایت وسط نصفه شب ! که همیشه ظرفیت بانک پر بود و نمی شد و خلاصه که بعد از یک هفته تلاش شبانه روزی امروز بلیت خریداری شد و نمی دانم که کی می گویند برویم و از کجا بگیریم . عمرن دیگر این کار را بکنم . این بار توی رودروایسی با خودم مانده بودم .
سه) پس فردا باید بروم و هزار بعلاوه ی یک تا کار نکرده دارم . حتا نامه هایی را هم که باید آماده می کردم نکرده ام . لباس هایم را نگرفته ام و هیچ چیز آماده نیست . این اولین سفر کاری من بعد از زندگی مشترکمان است و یک کم سخت است . دفعه های پیش ماه بانو تبریز بود و اینجا نبود . این بار دلم اینجاست . ضمنن با تمام این خستگی که خودمان و روحمان همزمان از آن رنج می بریم اول سه روز سخت تا جمعه داریم . نمایشگاه و کلاس و سمینار و کارخانه که بگذرد ، امیدوارم هفته ی بعدش یک نفس اساسی بکشیم . اگر حس ی بود و لپ تاپ را بردم سفرنامه ی خسی در یوروپ خواهم نوشت و برایتان وایرلس خواهیم نمود !
چاهار) بسه باهار ! برو !
رفتیم تئاتر کمدی مرگ نوشته ی وودی آلن . این نمایشنامه که قرار است در خرداد و تیر در فرهنگسرای نیاوران روی صحنه باشد کاری است از یک گروه جوان 50 نفری .
نیمه شب در خانه ای را می زنند و کلایمن را از تخت خوابش بیرون می کشند . ظاهرن قاتلی در شهر است که می گردد و می کشد و می آید و می کشد و می آید . بقیه داستان شرح مواجه ی این آدم ها با این قضیه ی "مرگ" است .
متن ، کار وودی آلن است و اجرا از مجید میرزا خانی . کارگردان سعی کرده است تا نو آوری در سبک اجرا داشته باشد و برای این کار از گروه بدلکاران گروهی به نام 13 استفاده کرده است . بازی بازیگر نقش اول خوب و بازی چند تایی هم روی اعصاب است .
در کل اجرایی است که باید ببینید . به شخصه "وودی آلن" باز نیستم - وودی آلن دوست ، یک چیز است و وودی آلن باز ! چیز دیگر - و خیلی دید فنی و باسواد به قضیه ندارم ، ولی نمی توانم کتمان کنم که کار ضعیفی دیدم و از کار خوشم نیامد . به غیر از چند تکه ی پراکنده به نظرم کار نیست. بیرون از سالن هم که داشتییم با هم صحبت می کردیم یکی از بازیگران که حرف های ما را می شنید از پشت سر در آمد و خیلی سعی داشت که ما را قانع کند که در این فضای امروزی که ما داریم و پریم از سانسور و سال هاست که وودی آلن ندیده ایم ، همین را هم غنیمت بدانیم . به او گفتم که من به عنوان بیننده ، فارغ از مشکلات و محدودیت ها، دلم می خواهد که کار تکه پاره نبینم . اگر قرار است اسم وودی آلن روی اثر باشد ، کاری در خور ببینم . او نظرش این بود که همین هم غنیمت است . رضا ی عزیز هم که دید طرف ممکن است ناراحت بشود از او به خاطر همین اجرا هم تشکر کرد و دست دادیم و آمدیم ولی به نظرم کاری که هنرپیشه اش بیاید بیرون سالن و بین مردم شرح دهد که هدف فلان صحنه و بیسار حرف چه بوده است نباید کار خوبی باشد . ضمن اینکه معتقدم تکنیک و نو آوری ، صرفن صرف هزینه های زیاد و عملیات بندبازی و آکروباتیک نیست - این نو آوری خوب است به شرطی که مکمل باشد و نه تنها هدف - ، که هدف اصلی باید متن باشد .

بن یک دانشجوی ممتاز ریاضی است که باید پول جمع کند تا بتواند در پزشکی هاروارد ثبت نام کند . یک پروفسور ریاضی داریم به نام میکی که فقط "کوین اسپیسی " عزیز می تواند نقشش را بازی کند با آن بازی زیر پوستی چند لایه اش .میکی به بن پیشنهاد می دهد که به عضویت گروه آن ها در آید تا آخر هفته در لاس وگاس و سر بازی بلک جک "21" پول به جیب بزنند . منتها دقت کنید که میکی "قمار" نمی کند بلکه برگه ها را می شمارد . تیم او وظیفه دارد تا حساب برگه های میز های داغ را دستش داشته باشد و به بن علامت بدهند که سر هر میز چه خبر است تا بن با هوش فوق العاده اش میز را چاق کند و جمع کند . گروه پول خوبی جمع می کند . مدیر کازینو به قضیه شک می کند . مزه ی پول و دختر و وگاس که زیر دندان بن می رود ، هدف اصلی اش که جمع کردن پول برای رشته ی پزشکی بوده است را فراموش می کند . گروه به اختلاف می خورند و .. .
کوین اسپیسی همان مغز فیلم " مظنونین همیشگی " ست . همان جانی فیلم " هفت " و همان پدر "زیبای آمریکایی" ! از جیم استراگس فیلمی ندیده ام . اما قیافه ی این پسر بدجور به دل می نشیند و بازی اش هم حرف ندارد . فیلم صحنه های جالبی دارد از لاس وگاس تابان ! و وسوسه های شخصی که هر کسی برای خودش دارد و البته پر است از دیالوگ های نغز . فیلم نمره ی 7 دارد و محصول 2008 است و برای دیدن در تعطیلات توصیه می شود .
همیشه دوست داشتم تا یک برادر کوچک تر داشته باشم . سر این ته تغاری خواهر هم که الان کلی برایم عزیز است ، کلاس سوم دبستان بودم و کلی سر مادرم غر زدم که چرا برایم برادری نخریده است و لک لک های پشت بام ما برایمان دختر آورده اند . ولی از آنجایی که خداوند همیشه مع الصابرین است و ما را دوست می دارد به پاداش صبر ایوبمان در سال 1378 برادری بر ما - نه توسط حاجی لک لک ها که از طریق "مودم" ی که صدای کلاغ می داد- نازل کرد که خیلی دوستش داریم . در 9 سال گذشته همیشه حس کرده ایم که داداش خیلی دوست داشتنی ای داریم که باید دوستش بداریم . امروز آرش 28 ساله شد . تولدت مبارک آرش .

فیلم The Yardsرا که دیدم . اول اسم مارک والبرگ آمد ، گفتم خوب است . اسم خواکین فونیکس را دیدم گفتم بد نیست . اسم جیمز کان را که دیدم گفتم عجب چیزی شاید باشد و اسم چالیزترون که آمد گفتم ای جان ! حتمن باید دید .
پسری از زندان آزاد می شود و می خواهد بچه ی خوبی باشد . در میهمانی می بیند عشقش با کس دیگری است . شوهرخاله اش که قرار است به او کار بدهد ، کار خلاف دستش می دهد . بی گناه است و بین یک مشت خلافکار نه راه پس دارد و نه راه پیش و .. .
داستان چیزی بیشتر از سایر قصه های مشابه تبه کاری ندارد . همان فساد رخنه کرده در همه جا و داخل سران و این حرف ها . مارک والبرگ سال 2000 خیلی بازیرگر خوبی هم نبوده است انگار . فونیکس هم که انگار فقط به درد همان فیلم گلادیاتور می خورد . همه ی نقش هایش مثل هم است . جیمز کان را که یادتان هست ؟ همان سانی عصبی و دیوانه ی کورلئونه ! همان که جلوی عوارضی فیلم پدر خوانده سوراخ سوارخش کردند نامرد ها ! جیمیز کان هم یک بازی خیلی معمولی انجام می دهد . راجع به چارلیز ترون زیبا ، البته نظری ندارم ! خلاصه همه چیز خیلی معمولی است . فیلم می خواهد فضای فیلم هایی مثل پدرخوانده یا گانگستر آمریکایی - حواسم هست که گانگستر مال 2007 است - را داشته باشد ولی به نظرم در یک فضای معمولی که همه چیز معمولی است . فیلم ضعیفی هست . نمره ی Imdb ش هم 6.2 است .
خیلی جالب است . آمدم راجع به این فیلم نوشتم و یادم افتاد که چقدر شبیه فیلم We Own The Night است . اینجا هم مارک والبرگ و خواکین فونیکس بازی می کنند . به جای چالیزترون ، اوا مندس بازی می کند و نقش تزیین بصری قضیه را بر عهده می گیرد و به جای جیمیز کان- سانی فیلم پدر خوانده- ، رابرت دووال - تام پدر خوانده - می نشیند . کارگردان هم همان است . این دومی مربوط به سال 2007 است . داستان فیلم هم راجع به برادری است که یکی پلیس است و دیگری خلاف کار و باقی قضایا هم قصه ی آشنا ی همین جور فیلم ها است . این دومی کمی بهتر بوده و نمره 7.2 دارد . ولی اگر از من می شنوید هیچ کدام فیلم خوبی نیستند . و جزو فیلم های پاپ کورنی ضعیف دسته بندی بشوند بهتر است . به شما اگر گفتند جیمز گری کولاک کرده است یا فیلم کاندید نخل کن بوده و فونیکس کاندید اسکار بوده و این حرف ها ، فقط بشنوید و لبخند بزنید .
خب . بالاخره این ویزای شنگن ما هم رسید . بلیت را گرفته بودیم و پاهایمان مانده بود در هوا ! ویزای همه آمده بود به غیر از ما !. حالا باید برویم و ببینیم که چه می شود . نقطه ی تاریک این برنامه فقط نبودن ماه بانو با من است . ضمنن در تعطیلاتی که ما نیستیم رفقایی که می روند امیردشت توی گلویشان گیر کند اگر یک "جای رضا خالی" نگویند . که ما اگر منظره ای ، چیزی دیدیم حتمن "جای رضا خالی" اش را خواهیم گفت .