
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه 
در فیلم ESTERN PROMISES از دیوید کراننبرگ ، مامای جوانی به نام آنا نزدیک کریسمس نوزاد دختر 14 ساله ای به نام تاتیانا را به دنیا می آورد . دخترک 14 ساله می میرد و نوزاد دخترش نجات پیدا می کند . دفترچه ی خاطرات تاتیانا که به زبان روسی نوشته شده است دست آنا است . عموی آنا او را دعوا می کند که دزدی از مرده ها کار درستی نیست . آنا یک کپی از دفترچه را به مرد مسنی به نام سمیون که رستورانی را اداره می کند ، می دهد تا برایش ترجمه کند اما آنا از طریق عمویش که نگاهی به دفترچه انداخته است ، در می یابد که دخترک 14 ساله مورد تجاوز قرار گرفته و این بلا به سرش آمده است . سمیون از آنا می خواهد تا دفترچه را به او بدهد تا او هم جان نوزاد را نجات دهد . وینست کسل - همان که شوهر مونیکا بلوچی عزیز است - اینجا پسر سمیون است . خانواده سمیون راننده ای خوش تیپ به نام نیکلا دارند که گاهی به آنا یک جوری نگاه می کند . خانواده ی سمیون تشکیلات تبهکاری را اداره می کنند و .. .
فیلم همان است که ویگو مورتینسون به خاطرش کاندید اسکار شد . بازی مورتینسون بسیار عالی از کار در آمده است . واتس هم بازی کم نقصی را ارایه می دهد . وینست کسل هم به خوبی توانسته است تا لایه های آشکار و پنهان شخصیتش را رو کند . حوادث در لندن اتفاق می افتد و افراد درگیرش نژاد روسی دارند . این خود به خود فضای خاصی را به فیلم حاکم می کند که دیدنی ست .فیلم صحنه ی خشونت هم کم ندارد . صحنه ای که نیکلا جسد را سلاخی می کند و سیگارش را روی زبانش خاموش می کند یا صحنه هایی که برای خالکوبی و حک ستاره به حمام می رود و لخت مورد حمله ی دو چچنی چاقو به دست قرار می گیرد صحنه های بی نظیری هستند که در عین خشونت بی نظیر فیلم شده اند . جالب است که فیلم جزو فیلم هایی قرار می گیرد که هر چند خیلی مورد علاقه ام نیستند ولی خب باید دید . انصافن فیلم خوش ساخت و خوبی هم هست . ایکولیموسکی کارگردان مشهور لهستانی هم در فیلم نقش عموی آنا را بازی می کند . فیلم یک نفر به نام Raza Jaffrey را هم دارد که نقش دکتر را بازی می کند که می شود همان رضا جعفری باشد . فیلم از IMDB نمره ی 7.9 دارد که نمره ی خوبی محسوب می شود . آها ! نمی دانم چرا این فیلم با اینکه هیچ ربطی هم ندارد هی من را یاد فایت کلاب FIGHT CLUB می اندازد . راستی تا یادم نرفته . من موسیقی فیلم را هم دوست داشتم .
ما پنج شنبه ها اصولن ساعت 2 تعطیل می کنیم فروشگاه را بر خلاف روزهای دیگر و به خاطر همین کمی سر حال تر هستیم. از طرفی خوب یا بد من به جملاتی حساس هستم . یکی از این جمله ها "شما وکیل هستی " هست . حالا تصور کنید که ساعت 2 یک مشتری کت و شلوار پوش با سامسونت - که این تیپ خود به خود شخصیت می آورد ظاهرن - آمده است و از فروشگاه ما دریل بتن کن می خواهد و جمله ی مربوطه را گفته است و من را وکیل خود کرده است . به مدت 30 دقیقه ای که غذای ماه بانو داخل منزل داشت از دهن می افتاد من به این شخص که سر خالی از مو هم داشت و مصطلحن باید "کچل" اطلاق می گردید ، هر چه توضیح فنی و غیر فنی بود داده بودم که "کچل" به ناگه در آمد که : خیلی ممنون ! من باید بیشتر فکر کنم . چون می دانید که در ایران 90 درصد زن ها خراب هستند و 90 درصد فروشندگان دزد !! . حدود 5 ثانیه طول کشید تا این جمله به مغز من برسد و مغز به معده بفرستد و هضم نشود و در این فاصله طرف فرصت کرد تا چهره اش را با یک لبخند ژوکوند گونه تزیین کند . از اینجا به بعد فیلم کمی تند شد . مثل موقعی که دوربین را از روی کالسکه برداشته اند و مثل مسعود ده نمکی در فیلم اخراجی ها دست کمک فیلمبردا داده اند تا صحنه ها بلرزند و طبیعی باشند . از صحنه هایی که به یاد مانده است کچل بود که فرار می کرد به سمت خیابان و آراز که با یک چوب دنبال کچل می کرد و فریاد می زد که : مردک ! اگر اهل بیت تو خراب بوده چه ربطی به بقیه دارد و اگر فروشنده ای دزد بوده چه ربطی به من دارد . خلاصه محشر عظمایی شد برملا و کربلای دیگری به پا و یکی دو تا از همسایه ها جلوی آراز را گرفتند که مهندس ! بی خیال ! مهندس چی شده است مگه ! که آراز شیرین کاری کرد و گفت طرف دزد است و ملت که تا آن لحظه مصرانه داشتند کچل را نجات می دادند هر کدام یک پس گردنی حواله اش کردند که مردک بی تربیت دست کج . طرف در آمد که چرا به می گویید دزد ! من که چیزی بر نداشته ام . که آراز گفت ! ببین دزد گفتن و شنیدن چه مزه ای دارد . خلاصه کمی که گذشت و غذای ماه بانو هم داخل منزل حسابی از دهن افتاد فروشگاه را تعطیل کردیم و به سمت ماشین می رفتیم که ناگهان کچل کت و شلوار پوش را در داخل یک مغازه ی دیگر مشاهده کردیم . آراز باز مثل گرگی که تیر دیگری خورده باشد بدجنسانه عنان از کف داد و داخل فروشگاه شد و به پیرمرد همکارش گفت که حاج آقا ! این از ما دزدی کرده و مواظب جیب هایتان باشید که پیرمرد همکار هم با دو تا حرف آبدار طرف را به داخل خیابان راهنمایی کرد . آراز که فریضه ی الهی اش را در دفاع از زنان مظلوم سرزمینش و فروشندگان همکارش به جای آورده بود به خانه رفت و غذایی را که سرد بود با حرارت خودش خورد و خوابید و شنبه شد و چند روزی هم گذشت که هاتفی خبر آورد که چه نشسته ای که طرف سر خیابان در حال پرس و جو تحقیق و خرید است . آراز رفت و از پشت به طرف نزدیک شد و گفت سلام ! که کچل برگشت و گفت از جان من چه می خواهی ! آراز در آمد که زهرمار ! زود از اینجا دور شو . و طرف که دیوانه ی اینجوری ندیده بود فی الفور رفت و دور شد و دود شد . از قضای ربانی آراز که به ندرت از فروشگاه بیرون می آید یک روز دیگر موقع برگشتن از بانک با سوژه مواجه شد و به او گفت فقط اگر یکبار دیگر ببینمت فلان می شود و بیسار که طرف در آمد که مهندس ! جان من بیخیال ! سوراخ هایمان مانده ! بگذار یک دریل بخریم و برویم و به کار سوراخ هایمان برسیم ! که آراز به او گفت مردک تو که در کار دو تا سوراخ خودت مانده ای غلط میکنی انگشت به سوراخ دیگران دراز می کنی !..
اکنون یک سالی از قضیه گذشته است و دیشب که با رفقا نشسته بودیم و سرمان هم کمی داغ بود و حرف به تعریف کردن این قضیه کشیده بود . احسان - که پویایش حسابی دل می برد - از فرط خنده ولو شده بود و می گفت که نوشتن این ماجراها در وبلاگ خیلی شیرین است و یک کمی هم از اینجور چیزها بنویس . مهدی هم در آمده بود که کمی هم از "هنر" بنویس ما هم دیدیم "هنر" ما همین است و گفتیم سمعن و طاعتن . این بود که این خاطره را نوشتم . این خاطره هم در پشت بحثی آمده بود که متفق القول بودیم که افزایش سن آراممان می کند و دیگر خیلی به بعضی چیز ها که روزی رگ گردنمان را قلمبه می کرد اهمیتی نمی دهیم . که دیروز در جواب فروشنده ای که داشت به ما دوربین دیجیتال کانن می فروخت و می گفت شما برخی از چیزهایش را نمی فهمید فقط لبخند زده بودیم و از فروشگاه خارج شده بودیم .
برای این مطلب می شود ده ها تیتر داشت . بال های پرسپولیس که سوخته اند و مرده اند و غرق در حاشیه ها به روی باتلاق ناکامی ها آمده اند . می شود از لبخند تلخ قطبی در دقیقه 91 آنجایی که بازیکن جوان و تازه وارد استقلال اهواز گل 4 ام تیمش را زد نوشت . لبخند تلخی که شاید حاکی از دریافتن قواعد همیشگی خارج از بازی سرزمین مادری اش باشد . تیمی که از اول فصل از صدر فوتبال ایران قرار داشت - که شاید اصلن قرار نبوده و اطرافیان تیم چنین انتظاری نداشتند تا با نتیجه نگرفتن قطبی خود جای سر مربی را بگیرند - اکنون بلایی که به سرش آمده نه خوردن 4 گل از تیم استقلال اهواز است که در سال های گذشته نیز چنین اتفاقی را در اهواز دیده بود ، که دردش اکنون بی تفاوت بازی کردن بازیکن های پسر کش پر نخوت و پر ادعا و بی عملی هست که جلوی دوربین ها و پشت تلفن های خبرنگاران لبخند رفاقت و اتحاد سر می دهند و از شرایط مالی مناسب امسال ابراز رضایت می کنند و در زمین تمرین "لابی" - با غیر خدا - می کنند و باند تشکیل می دهند و برای سرمربی کیک تولد می گیرند و با آن چهره ی سر تراشیده ی غیر دوست داشتنی به ظاهر بدنساز که انگار بیشتر وظیفه اش کیک بر صورت مربی و سرمربی مالیدن است ، دست نامردی می دهند . همان چهره ای که انگار اگر از پنجره برود از در بر می گردد و اگر در زیر زمین بیاندازی اش سر از پشت بام و بالای پله ها و سکو ها در می آورد . در این شرایط نوشتن از شرایط فنی و تحلیل بازی آب در هاون کوبیدن است که پرسپولیس بال ندارد و آن وصف بال راستش است که پر حاشیه ترین عضو پرسپولیس و منفور ترین کاپیتان تیم تا به حال بوده و آن بال چپ تیم که پاشنه ی آشیل تیم است و رقص باد در موهایش وقتی کورس می گذارذ تا به بازیکنی که از او رد شده برسد می شود سوهان اعصاب تماشاچی و طرفدار . عجب روزهایی را می گذراند پرسپولیس و قطبی و افسوس آخر می ماند برای حاج حبیب که هیچ وقت تصمیمات درست نگرفته است در بحران ها و آهی که برای نداشتن امید برای گرفتن این تصمیم آخر درست از او باید کشید . همیشه جمعه ها غروب دلگیری داشته اند اما قطعن این غروب دلگیر کارون یاد قطبی و طرفداران کامبینیشن فوتبالش خواهد ماند .
بعد از تحریر : خبر های شنبه حکایت از چاقو خوردن و شکستن سر حسین کعبی بازیکن پرسپولیس و حمله ی لیدر ها در تمرین به افشین قطبی دارد . حکایت رختکن پرسپولیسی ها و درگیری های بازیکنان و مربیان چون منبع موثقی ذکرشان نکرده قابل نوشتن نیست .
گاهی اوقات این "عدد ها" بد جور روی زندگی آدم تاثیر می گذارند . نه . اتفاقن من اصلن اهل ستاره و طالع و عدد و فال و این حرف ها هم نیستم . ولی به گونه ای تاثیر اعداد اعتقاد دارم . یکی از آخرین این ها که اصلن هم تاثیر خوشایندی نبود عدد 30 بود . تو فکر کن و ببین که عدد سن ت به جای 2 با 3 شروع بشود . خدایی اش برای من ترسناک بود . سن 30 یعنی خداحافظی با تمام چیزهایی که در دهه ی سوم زندگی درگیر بودن با آن ها کشف جدیدی بود و اصلن همان تعریف جوانی بود و بودن عدد 3 در جلوی سن یعنی دهه ی چهارم زندگی و درگیر شدن با تمام چیزهایی که می تواند به سرعت قیافه ات را شبیه کسانی کند که سنشان با عدد 4 شروع می شود . خیلی غر زده ام سر این 30 سالگی و بحرانش ! بحرانی که در آن به شدت "شک " می کنی . شک به تمام چیزهایی که در چند سال قبل از آن انجام داده ای . توقف یا ادامه ی تحصیل ، انتخاب شغل ، انتخاب محل زندگی ، انتخاب همسر ، انتخاب نوع زندگی . تمام این ها مسایلی هستند که عمومن در اواخر دهه ی سوم زندگی اتفاق می افتند و وقتی سن ت به 30 رسید و بر می گردی و به عقب نگاه می کنی این شک ول ت نمی کند . خیلی بحث درستی یا نادرستی تصمیم ها نیست . حتا اگر بهترین تصمیم ها را گرفته باشی باز هم به نظرم "شک" اقتضای این لحظه است . این که اگر آن کار را می کردم چه می شد و اگر به آنجا نمی رفتم چه اتفاقی می افتاد لا اقل دغدغه ی خیلی از کسانی هست که در این سن هنوز مشی شان ثابت نشده است . این بحران 30 که احتمالن در کل دنیا و همه ی کسانی که این سن را می گذرانند وجود دارد در این جا به شکل بد تری اذیت می کند ذهنت را . چه شرایط زندگی در این سن به طور قاطع 95 درصدی مطلوب کسانی نیست که این سن را می گذرانند و اگر 1 درصد را هم برای استثنا ها در نظر بگیریم حتمن آن 4 درصد باقی مانده به منبع تغذیه ای مثل پدر - برای تامین عظیم مالی - و رانت - برای تامین عظیم شغلی - وصل هستند که اهم دغدغه هایشان را به صفر برساند . به هر صورت خوشبختانه هنوز مثل "هارلی در سریال لاست " کارم به تیمارستان نکشیده است از دست این عدد . آنچه خواستم بنویسم برای این بود که خوشبختانه مدتی ست از این بابت احساس آرامش می کنم و مانند یکی دو سال گذشته این عدد عصبی ام نمی کند . به جز تثبیت شرایط و برطرف شدن شک ها که به نظرم ربط مستقیم به تصمیم گیری درست در همان سال آخر بیست سالگی دارد یک دلیلش هم شاید این است که کم کم باید آماده ی پذیرایی از عدد 4 در جلوی سن خودم بشوم .

کافیست گوشی تلفن زنگ بخورد و برود روی منشی یا صندوق پستی . شما اگر جزو دسته ای نباشید که تلفن را قطع می کنید حتمن جزو دسته ای هستید که دو سه تا جمله از قبیل "بابا جیگر انسرینگت رو " و " بخورم اون انسرینگت رو" را حداقل قبل از گذاشتن پیغام اصلی که بیشتر وقت ها یه جمله است را سر می دهید . تازه این به شرطی است پسر نباشید و مثل من نباشید که در این صورت از دو - سه تا جمله ی نتراشیده و آب دار جهت فرو کردن در انسرینگ رفیقتان استفاده می کنید . کافیست ساعت 2 نیمه شب باز هم مثل من یک خیابان یه طرفه ی فرعی را ورود ممنوع بروید و از شانس بدتان یک ماشین هم در مسیر درست خودش بیاید و چراغش را خاموش نکند و راه هم به شما ندهد ، احتمالن باز هم چند تا جمله ی آبدار صافکاری نشده حواله ماشین روبرویی می کنید . فقط فرقش اینجاست که اینجا دیگر فرقی هم ندارد که دختر باشید یا پسر ، شما حواله تان را صادر می کنید تا چشم طرف در بیاید . حالا بیایید این موقعیت ها را بر عکس کنید یعنی شما موبایلتان را به خاطر دلایلی از قبیل خواب بودن و در حمام بودن و در بانک یا اداره بودن و یا در اختیار خانواده بودن بفرستید روی منشی و آن چنان جواب ها را بگیرید حتمن کلی حق به جانب مثل من از عدم فرهنگ مناسب پیغام گذاری شاکی خواهید شد . یا شما راننده ای باشید که ماشین مقابلتان ساعت 2 خیابان فرعی را ممنوع آمده است اگر نور چراغتان را مثل من توی چشمش نکنید حتمن دو تا جمله از همان نوع آبدارش که زنانه و مردانه هم ندارد - مثل کفش آل استار- حواله اش می کنید . جالب است . نه ؟ مهم فقط چیزهای آبدار و خشک و کوتاه و بلندی هست که بین ما رد و بدل می شود و اصلن خیلی هم ربطی به موقعیت مان ندارد که آن طرف خطیم یا این طرف تابلو .
می شود نشست و از بد شانسی ها نوشت . می شود ایستاد و از شرایط گله کرد . می شود رفت و از کمبود امکانات سخن سر داد ولی اما می شود آمد و کج نشست و راست حرف از "ترس" زد . ترس همان است که اگر حضورش را پذیرفت دیگر گفتن از پنالتی نگرفته روی نیکبخت و کعبی محلی از اعراب ندارد .مثل همین ای وای !که اگر شوت کریم گل می شد و چه خوب شد که برهانی باز هم تک به تک را نزد ! یا باید اینقدر شجاع فوتبال بازی کنی که نتیجه را - برد و یا حتا باخت - خودت رقم بزنی یا باید توپ را اینقدر هوا کنی و به دست با کفایت باد و همپنین پای بی اختیار پژمان نوری و امثالهم بسپاری که دیگر حوادث نقش کنند نتیجه بازی را و پژمان هم بزنند معلقش را محوطه ی جریمه . اینکه بر قطبی آموخته از مکتب آمریکا که یاد گرفته است حوادث را معلول علت های آشکار و پنهان قبل بداند و منطق فوتبال را پذیرفته است چه گذشته است که اکنون این چنین ترس را می پذیرد و ترسو بازی کردن را هم ، و صحبت از شانس می کند خیلی موضوع این نوشته و بحث نیست که این خود جدا مطلبی در خور را می طلبد . سخن اینجا فقط راجع به ترس است . همان ترسی که پنج شنبه پر زد و آمد نشست توی استادیوم آزادی میان "شهر آورد !!" پرسپولیس و استقلال . همان ترسی که در بازیکن باعث تشویش تعویض و عدم تشویق از ناحیه تماشاچی می شود و در مربی باعث دیدن سایه ی اخراج و عدم کفایت در پشت پرده! و چماق مدیر فنی - استقلال - و کمک مربی - پرسپولیس- را شمشیر داموکلس می نمایاند . بازی اصلی را در دربی پرسپولیس و استقلال "ترس" کرد و ما همه مثل آن 70 هزار تای داخل استادیوم فقط تماشاگر رقص ادا و اصول در میان بازی اصلی بودیم . ادا و اصولی که هر چه ظرفیت فوتبالمان کم می شود جای بیشتری بین میدان برای خود پیدا می کند و همین است که به جای اینکه آخر بازی غصه ی وقتی را بخوریم که دارد - مثل فوتبال -تمام می شود ،چشم و گوش تیز می کنیم تا سرمربی طناز بیاید و بگوید و ما بخندیم و بشود سوژه مان . حرجی نیست و افسوسی تازه نیست . که این از همان زمانی شروع شده بود که "کامبینیشن فوتبال " شده بود سوژه برای شیرین زبان خطاب کردن این یکی مربی مان که از جنس دیگری بود و در خنده ها و لبخند ها آنچه فراموش شد و بی مرثیه گذشت و در گذشت همین "کامبینیشن" فوتبال بود و ما که یادمان رفت قرار بوده این مربی را برای چیز دیگری بخواهیم نه فقط برای قهرمانی که که خیلی هم نیاز به این ادا ها ندارد . به هر حال امروز قطبی هم یکی از همه ی ماست . یکی از بهمن خان فروتن ها و یکی دیگر از اضغر شرفی ها !به سرزمین مادری ات خوش آمدی افشین خان !

احتمالن که شما اگر جزو دسته ی دوم باشید که رمان "بادبادک باز " خالد حسینی را دوست دارند باز هم دو دسته هستید . دسته ی اول کسانی که بعد از دیدن فیلم THe Kite Runner ، فیلم را هم دوست خواهید داشت و کسانی که احساس خواهند کرد که روایت کتاب خیلی گویا تر و قوی تر از فیلم بوده است . این مساله تقریبن در مورد خیلی از فیلم هایی که بر اساس رمان معروف و پر فروشی هم ساخته شده اند صدق می کند . فیلم بادبادک باز را مارک فورستر ساخته است . همان کارگردان فیلم های Monster's Ball و Finding Neverland ! فیلم با تیتراژ خیلی قشنگی شروع می شود . شاید خیلی از فیلم ها به ساخت تیتراژ اهمیتی ندهند اما به شخصه اعتقاد دارم که یک تیتراژ نو و هوشمندانه می تواند باعث انرژی گرفتن تماشاگر در همان اول فیلم بشود . در هر حال من تیتراژ و موسیقی فیلم را دوست دارم . خود فیلم را هم دوست دارم . همایون ارشادی را هم که اینجا نقش پدر امیر را بازی می کند دوست دارم و امیر و حسن را هم ایضن . ولی تمام این ها باعث نمی شود که یک مشکل خیلی بزرگ با فیلم نداشته باشم و آن هم ضعف داستانی فیلم باشد . انگار که هیچ فیلم نامه ای نبوده است و کارگردان هی کتاب را ورق زده و هی بازیگر ها جلوی دوربین رفته اند و کتاب را خوانده اند . دریغ از اینکه یکی از آنجاها و موقعیت هایی یی که در کتاب کلی احساستان را قلقلک می دهد در فیلم هم پیش بیاید . به نظر من حتا این بیشتر از ضعف فیلم نامه می تواند ضعف کارگردان باشد . در بسیاری از جاها شما اگر کتاب را نخوانده باشید اصلن نمی توانید دلیل برخی رفتار ها را بیابید .صحنه هایی مثل جنگ امیر و آصف یا نحوی آشنایی امیر و ثریا و یا صحنه ی بازگشت امیر به پاکستان و مواجه شدن با رحیم خان . فیلم از I.M.D.B نمره ی 8 دارد که با توجه به اینکه تازه اکران شده نسبتن بالا هست و به نظرم پایین خواهد آمد خیلی . اما با تمام این ها اگر جزو دسته ی دوم بودید حتمن فیلم را امتحان کنید . دیدن برخی صحنه ها مثل صحنه ی عروسی یا بازار نوستالژی تان را مورمور خواهد کرد .

در تعطیلات نشسته و خوابیده گیر داده بودیم به سریال LOST ! این سریال لاست ، سریال بی نظیری هست که توصیه می کنم حتمن ببنید . هواپیمایی از سیدنی به سمت لوس آنجلس پرواز می کند و وسط هوا دچار نقص فنی می شود و سقوط می کند . قسمتی از هواپیما ساحل جزیره ای می افتد و هیچ فریاد رسی هم نیست . داستان حول روابط شخصیت ها که از اکثر ملیت ها هستند می چرخد و فلش بک هایی به گذشته ی هر کدام می زند . حوادث جالبی اتفاق می افتد که باید ببینید . افراد باز مانده ی هواپیما تا چند روز اول منتظر گروه کمک هستند و کم کم می فهمند که خبری از کمک نیست و کسی از محل سقوطشان خبری ندارد و باید خودشان آستین ها را بالا بزنند و محلی برای زندگی خودشان درست کنند . این اول کار است . جنگل جزیره امن نیست و علاوه بر حیوانات وحشی شب های صدا های مشکوکی از داخل جزیره می آید . روزها هم حوادث غریبی به وقوع می پیوندد . افرادی که دنبال کشف موضوع می روند بلاهایی بر سرشان می آید. من تا قسمت 8 سری - سیزن - 4 سریال را گرفته ام که فعلن تا آخر سیزن 2 دیده ام که می شود 48 اپیزود که هر اپیزود هم 42 رقیقه می باشد .سری 4 هم قرار بوده تا از ژانویه 2008 اکران شود . یک دکتر ، یک مهندس ، یک قاتل فراری ، یک قاچاقچی سابق و کشیش فعلی ، یک پلیس و چند تایی پری چهره ی خوشگل می توانند سریال قشنگی در جزیره بسازند و ماجراهایی که در جزیره اتفاق می افتد می تواند شما را از دیدن برنامه های جذاب تلویزیون محروم سازند . نکته ی جالب هم خوش تیپی بازیگر هاست که در جزیره ی متروکه جولان می دهند و خال به ابرو و هیکلشان هم نمی افتد . خوش تیپ ها در جزیره سریال قشنگی هست که باید دید .
تازه خوابیده بودیم به چرت زدن و قیلوله ی عصر روز تعطیلی - که از همه چیز بهتر می چسبد - که صدای آلارم دزدگیر ماشین به هوار در آمد . گفتیم این بار هم گربه ای لگد زده یا بچه شیطانی شیرین کاری کرده و به خواب خود ادامه دادیم که دیدیم ماه بانو دارد لباس رزم می پوشد و به سمت کوچه روان است . پرس و جو که کردیم گفت که میرزای سرایدار زنگ زده که دزد به ماشینتان زده و شیشه شکسته و لنگ های ماشین بر هواست . دویدیم به سمت ماشین که این نامرد ها نبرده باشند کوسن مارک بایرن مونیخ مان را که خودمان با عروسکش به دست خودمان از آلیانز آره نا خریده ایم که دیدیم نخیر ، کوسن هست و عروسک هست و پنل پخش ماشین نیست . جماعت هم که سرشان درد می کند برای دلداری دادن و نظر دادن جمع شده بودند به تسلی بخشیدن که وقتی خمیازه ی ما را دیدند کمی بی خیال تر شدند . به 110 که زنگ زدیم دو موتور سوار آمدند و چند دقیقه ای هم با هم کل کل کردند که محل پارک ماشین ما به منطقه ی کدامشان می خورد و آخر سر ما فهمیدیم که درب منزل ما خط مرزی بین دو تا کلانتری است و ماتحت ماشین ما در یک منطقفه است و توک ماشین در یک منطقه . دیدیم این که وضع پارک ماشین ما باشد تو بگیر که حال بیمه و این حرف ها چیست . این شد که بیهیال شدیم و رفتیم در صف 10 تایی مغازه ی شیشه ماشین اندازی به ماشین های دزد زده ایستادیم و با دزد زده گان خرده گپ زدیم شیشه را به ماشین انداختیم و برگه گزارش کلانتری را به آشغالی کنار جوب . این رضا ژیرس به صورت آن کال ادوایس داد که با ریموت کنترل بدون پنل هم ضبط ماشین کار می کند ، آمدیم امتحان کنیم ، دیدیم به جای ضبط قفل مرکزی بالا و پایین می شود . جماعت دزدگیر چی همه کف کرده بودند که این چه حکایتی است که ما گفتیم به خیال قفل کردن ما شوند و بگذارند برویم و شب را به میهمان های خانه مان برسیم و آخر شب را به روش سنتی خودمان از ماشین خود نگهبانی کنیم و پاسداری . نصفه شب نشستیم به دیدن سریال لاست و صبح ساعت 5 که داشتیم می خوابیدیم دیدیم باز صدای آلارم آمد . ماه بانو داشت به سمت در و لباس رزم و چوبش می دوید که ما از پنجره به دزد انگشت 60 حواله بکردیم که نگرد نیست . صبح به گشت کلانتری که داشتند آب میوه به بدن می زدند گفتیم که دزد ها خیابان ما را بالا و پایین می کنند گفت مشخصات بدهید . گفتیم خودتان به توک پا گشت بزنید می بینیدشان دیدیم چپ چپ نگاه می کنند و ممکن است خودمان را به جای دزد بگیرند بی خیال شدیم و سوار ماشینمان شدیم و رفتیم و به پایین مخارج شب عیدمان 200 تومان دیگر اضافه کردیم . رفع بلاست انشالله .
چند وقتی هست که ننوشته ام یا لااقل عمومی نبوده است . اواخر پاییز گذشته بود که خواستم کمتر بنویسم و بعضی وقت ها هم فقط برای خودم بنویسم . بعد فکر کردم توی این شش سال که وبلاگ می نویسم چقدر آدرس عوض کرده ام من . یعنی هیچ وقت پایبند جایی نبوده ام . همیشه مثل یک کولی بقچه ام زیر بغلم بوده و آماده کوچ به جایی که "نو"تر و البته که نه لزومن به تر بوده است . بعد هم فکر کردم من که همیشه کم یا زیاد هستم و قصد هم دارم که باشم پس بنویسم در جایی که متعلق به خودم باشد و کلیدش هم دست خودم که اینقدر هی بالا و پایین نشود و چند سال بعد هم کلیدش را بدهم دست پسرم و بگویم این بود پدر فرهیخته ی تو و ببین چه کرده ایم و چه گفته ایم و چه دیده ایم و کجا ها می رفتیم ما و با چه کسانی گشته ایم ما . بعد یادم افتاد بلایی که به سر سایت قبلی ام آراز هزار بعلاوه ی یک دات کام آورده ام و بچه را بعد دو سال نوشتن رها کردم و همه چی اش سوخت و پرید و اکسپایر شد و الان هم آدرسش معلوم نیست دست کیست . بعدتر فکر کردم بی خیال تمام این فکر ها و خیالات بشوم و این یکی را که الان می بینید سفارش بدهم اسمش را هم بعد از هوخشتره و نوشته های بر سنگ گذاشتم :"چریکه ی آراز" . چریکه همان نوای عاشقانه است که روایت می شود و الان فقط در گویش کردی باقی مانده است مثل اینکه . ربطی به آراز هم که نماد آذری است ندارد و تنها ربطش ارادتی هست که من به چریکه ی تارا ی استاد بیضایی داشتم . خب بعد از همه ی این روده درازی ها، جریان قیف و قیر ایرانی اینجا هم بود . طراح بود من نبودم و من بودم و طراح نبود و هر دو بودیم و عید بود و سر شلوغ . قصه به اینجا رسید که الان روز یازدهم عید است و من تازه از مسافرت آمده و وبلاگ تازه به دنیا آمده و البته این بار "شما" . بدون تعارف بنویسم که نقش خواننده اینجا پر رنگ تر از تمام وبلاگ من خواهد بود . ننشینید که در اینجا تخته و بسته شود و بیایید و توی سر و کله ی خودتان بزنید که: آراز! چرا نمینویسی ؟. و بروید توی مسنجر کامنت خداحافظ آراز هزار و یک سر بدهید و اشک ما را در آورید . از همین اول دست یاری تان را توی چشم ما فرو کنید . به قول مکرر " مستمع صاحب سخن رو بر سر ذوق آورد " . پس لطفن بیایید و بخوانید و نظر بدهید تا باشیم با هم .
راستی عید سال 87ـتان مبارک (: